درنا
برای درناهای سفید و مظلوم میناب
داستان دختری را نوشته بودی که دوست نداشت کیف صورتی داشته باشد. نوشته بودی ولی پدرش که برایش کیف صورتی خریده بود، مجبور شد کلی روی دریا کار کند تا کیف دیگری برایش بخرد که رنگش را دوست داشت.
داستان دختری را نوشته بودی که دوست نداشت کیف صورتی داشته باشد. نوشته بودی ولی پدرش که برایش کیف صورتی خریده بود، مجبور شد کلی روی دریا کار کند تا کیف دیگری برایش بخرد که رنگش را دوست داشت.
پرسیدم: خودت هم کیف صورتی دوست نداری؟
خندیدی و دندانهایت پیدا شد؛ منظم نبودند، شاید یادگاری از دوره دندان شیری.
گفتم: پس کیف چه رنگی دوست داری؟
گفتی: توی داستانم نوشتم، مگه نخوندی؟
مچم را گرفته بودی. چرا، خوانده بودم، ولی یادم رفته بود یا خیال نمیکردم تو داستان خودت را نوشته باشی.
*
اما تو همیشه داستان خودت را مینوشتی. حتما مثل داستانی که یک هفته بعد، وقتی من به تهران برگشتم، معلمت برای من فرستاده بود و من حالا دارم در فایلهایی که معلمت برایم فرستاده، میگردم دنبال داستان دیگرت. اگر اسمت را میدانستم، حتی اسم کوچکت را، حتما میتوانستم سریعتر داستانت را پیدا کنم. چهرهات را اما یادم هست، ولی اسمت را نه، هانیه بودی یا ریحانه؟ مهنا بودی یا حلما؟
حالا باید تا آخر عمرم خودم را لعنت کنم که چرا زودتر، همان موقع که آن معلم مهربان چندین بار پیگیر داستانت شد، نخواندمش و جوابش را ندادم.
نه، پیدا نمیشود تا این داغ تا ابد روی دلم بماند. میان صدها فایلی که ذخیره کردهام چطور داستانی را پیدا کنم که نه اسمش را میدانم و نه اسم نویسندهاش را؟ داستانی بیمشابه و مثل خودت یگانه و آرام و آبی.
یادم آمد انگار نوشته بودی آبی. نوشته بودی دختر دوست داشت رنگ کیفش آبی باشد یا سرمهای.
گفتم: آهان یادم آمد، نوشته بودی آبی دوست داشت.
باز خندیدی. این عادتت بود که به سؤالها جواب نمیدادی، فقط لبخند میزدی و من باید خودم میفهمیدم معنی لبخندت چیست.
گفتم: دیگه دوست داری داستان چی رو بنویسی؟
این بار دیگر لبخند نزدی. بدون مکث گفتی: درنا.
آنقدر سریع جواب دادی که حتم کردم داستانش را نوشتهای.
گفتم: درنا؟ چرا درنا؟!
گفتی دوست دارم. یک بار بابام بردم تالاب، اونجا درنا دیدم... میدونی یه درنا هست اسمش امیده؟
میدانستم.
- هزار کیلومتر میاد تا به ایران برسه. درنای ایرانه. اینم میدونستی؟
زل زدهام به مانیتور، تصویر آوار هولناک موشکهایی که مدرسهتان را ویران کرده، تار است و لرزان. زیر این تصویر تار و لرزان، کیفها و دفترهایی هست که توانستهاند هنوز زنده بمانند. یک حس پنهان قوی به من میگوید دفتر تو هم باید میان همین کیفها و دفترهایی باشد که زنده ماندهاند.
تو عادت داشتی برای داستانهایت نقاشی بکشی. میگفتی: میخوام با نقاشیهای خودم کتابش کنم.
دنبال دفتری میگردم که روی برگهای خطدار نقاشی کشیده باشد. توی نقاشیها باید بگردم دنبال یک درنای سفید که روی زمینه آبی تالاب ایستاده باشد. اما نگفتی بچههای هشت، 9ساله یک درنای سفید را روی کاغذ سفید چطوری میکشند؟
شاید همین باشد. اگر این تصویر که انگار پشت شیشهای بارانی، مواج و تار شده، بگذارد ببینم. پیدایش کردم. حتما همین است؛ این صفحه نقاشی که از این کیف آبی بیرون زده، با این پرنده سفید که اینجا وسط صفحه یکدست آبی ایستاده با این نوشته کودکانه، این گوشه با مداد کمرنگ مشکی: داستان درنای امید ایران و یکی، دو کلمه دیگری که مچاله شده. اسم داستان حتما همین است. حالا با چه دلی بروم سراغ فایلهای ذخیرهشده؟
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.