دریک بل؛ پدرخوانده نظریه انتقادی نژاد
آدام کیرش . ترجمه: امیررضا گلابی
در دوران حیات هر ایده بزرگی، لحظهای فرامیرسد که آن ایده دیگر به متفکری که مبدع آن بوده تعلق ندارد و بدل میشود به ملک عمومی. امروزه، نظریه انتقادی نژاد در حال چنین تغییر و تحولی است. وقتی این تعبیر در دهههای 1970 و 1980 نقل زبان شد، توصیفی بود از آثار محققانی همچون دریک بل، ریچارد دلگادو و کیمبرلی کرنشاو؛ محققانی که بحثهایی داغ در باب آثارشان در دانشگاه در جریان بود، اما خارج از دانشگاه چندان به گوش کسی نخورده بود. اما در سال گذشته، نظریه انتقادی نژاد به مرکز بحثهای سیاسی آمریکا بدل شده است.
دلگادو و جین استفانیک در کتابشان «مقدمهای بر نظریه انتقادی نژاد»، سیاههای از چند فرضیه اصلی این نظریه را پیشروی ما قرار میدهند، ازجمله اینکه «نژادپرستی امری عادی است، نه غیرعادی» و اینکه نژادپرستی «اهداف مهمی را برای گروه غالب تأمین میکند، هم اهداف روانی و هم مادی» که منظور گروه سفیدپوستان است. در سالهای اخیر، به لطف فعالیتهای جنبش «جان سیاهان مهم است»، این ایدهها وارد جریان اصلی فکری شدهاند؛ فرایندی که با تعدادی از موارد مهم خشونت پلیس علیه سیاهپوستان تسریع پیدا کرد، ضمن اینکه پروژه 1619 نیویورکتایمز1 و کتاب پرفروش رابین دیآنجلو، «شکنندگی سفیدپوستها» و ابراهیم ایکس کندی، «چگونه میتوان یک ضدنژادپرست بود» هم در این امر بیتأثیر نبود. نظریه انتقادی نژاد ضمنا در برخی مدارس و نهادهای آموزشی نیز مبنای برنامههای درسی قرار گرفته است.
این نظریات اکنون بدل شدهاند به هدف اصلی کنشگری محافظهکارانه. در سپتامبر 2020 دولت ترامپ یادداشتی صادر کرد که در آن از ادارات دولتی خواسته بود هرگونه آموزش بر اساس «نظریه انتقادی نژاد» را «متوقف» کنند؛ چون این امر معادل بود با آموزش اینکه «ایالات متحده ذاتا کشوری شرور و نژادپرست» است. امسال، قانونگذاران و هیئتهای امنای مدارس در بسیاری از ایالتها پیشنهاداتی ارائه دادهاند مبنی بر ممنوعیت آموزش نظریه انتقادی نژاد در مدارس، ازجمله هیئت امنای مدارس دولتی فلوریدا که چنین رویکردی را در ابتدای این ماه در پیش گرفت.
آمریکاییهایی که با نظریه انتقادی نژاد از طریق مخالفان این نظریه آگاه شدهاند از کسانی که این نظریه را از طریق نظریهپردازانش آموختهاند، بسیار بیشترند. ظاهرا گریزی هم از این امر نیست؛ چون نوشته [این نظریهپردازان] عمدتا برای محققان نوشته شده بود. اما حداقل میتوان گفت یکی از آثار مهم در این زمینه برای عموم قابل فهمتر است، یعنی «چهرههای در انتهای چاه» که کتابی است از دریک بل در سال 1992؛ کسی که اغلب بهعنوان پدرخوانده نظریه انتقادی نژاد توصیف میشود.
بل در سال 2011 درگذشت، اما واکنش به آثارش گویی وضعیت محافظهکاران امروزی را پیشبینی میکند. در کتاب «چهرهها»، او ژانر داستانی را با مقالهنویسی ترکیب میکند تا حس شدید بدبینی خود را نسبت به «ماندگاری قوی نژادپرستی» که عنوان فرعی کتاب نیز هست، به خواننده منتقل کند. افکار بل اثر مهمی بر برخی از تأثیرگذارترین نویسندگان امروزی در باب نژاد داشته است؛ افرادی مثل تاناشی کوتز و میشل الکساندر.
دریک بل در سال 1930 در پیتسبورگ متولد شد و پس از خدمتش در نیروی هوایی بهعنوان وکیل در اداره حقوق مدنی دادگستری آیزنهاور مشغول به کار شد. در سال 1959 وقتی به او گفته شد از عضویتش در انجمن ملی پیشرفت رنگینپوستان استعفا دهد تا به بیطرفیش در کار لطمه نخورد، کارش را ترک کرد. بازتاب این تجربه بدل شد به مضمون اصلی کارهای بل: آیا معیارهای حقوقی سنتی بیطرفی و خنثیبودن منجر به برقراری عدالت برای سیاهپوستان آمریکایی میشود یا اینکه نبرد علیه نژادپرستی نیازمند این است که بیشتر درگیر سیاست شد و رویکردی نتیجهگرا نسبت به قانون داشت؟
در سال 1971 اولین استادتمامی شد که به عضویت هیئتعلمی هاروارد درآمد. همانگونه که در «چهرهها» نوشته، «قبول کردم که بهعنوان اولین سیاهپوست به عضویت هیئتعلمی هاروارد دربیایم... عمیقا متعهد شدم که اولین سیاهپوستی باشم که استخدام میشوم، نه آخرینش. میخواستم پیشقراول و خطشکن باشم». اما دانشکده در استخدام سیاهپوستان بیشتری در هیئتعلمی بسیار کند بود؛ امری که منجر شد بل دانشگاه را به اعتراض در سال 1990 ترک کند. در نهایت کارش را در دانشکده حقوق دانشگاه ایالتی نیویورک به پایان رساند.
«چهرهها در انتهای چاه» متأثر از این تجربه بود؛ کتابی متشکل از 9 داستان که برخی از داستانها رنگوبویی
علمی-تخیلی داشتند. در یکی از داستانها، قارهای جدید در اقیانوس اطلس پدید میآید که آمریکاییهای آفریقاییتبار در آن نمیتوانند نفس بکشند. در داستانی دیگر، ایالات متحده نظامی ایجاد میکند که در آن سفیدپوستان میتوانند با پرداخت پول اجازه پیدا کنند نسبت به سیاهپوستان تبعیض قائل شوند؛ نوعی برنامه تعیین سهمیهبندی برای اعمال تبعیض.
این داستانهای دور از ذهن به بل مجال میدهد تا به بررسی پرسش اصلی در باب تعلقداشتن و اعتماد بپردازد. آیا سیاهپوستان به آمریکا تعلق دارند یا باید خودشان را به صورت ساکنان موقتی سرزمینی بدانند که هیچگاه به آنها تعلق نخواهد داشت؟ آیا نژادپرستی مشکلی اجتماعی است که قابل حل است یا اینکه این وضعیت مثل مردن گریزناپذیر است و تنها میتوان با بیاعتنایی با آن مواجه شد؟
همه داستانها در «چهرهها» پایانی تیره ندارند، اما اکثرا اینگونهاند؛ مخصوصا آخرین داستان و مشهورترینشان «سوداگران فضایی». در این قصه، بیگانهها قدم به زمین میگذارند و به دولت ایالات متحده پیشنهادی میدهند در عوض فناوریهایی معجزهآسا که میتواند مرهمی بر محیط زیست باشد و آبادانی را تضمین کند، خواهان این هستند که کل جمعیت سیاهپوستان ایالات متحده را با سفینه فضایی خود ببرند. وقتی برای پذیرش یا عدم پذیرش پیشنهاد بیگانهها نظرسنجی برگزار میشود، پاسخ «موافق» برنده 70 درصد آرا میشود.
از آنجایی که طبق سرشماری سال 1990 جمعیت سیاهپوستان ایالات متحده حدود 12 درصد بود، منظور بل این بود که اکثریت قابل توجهی از آمریکاییهای سفیدپوست با فرستادن هموطنان سیاهپوست خود به سوی سرنوشتی نامعلوم موافق خواهند بود. این نتیجهگیری بازتابی بود از نظریه او در باب «اشتراک منافع» که در آن میگوید آمریکاییهای سفیدپوست تنها وقتی به نفع مردم سیاهپوست کاری انجام میدهند که به نفع خودشان هم باشد. به نظر بل، وقتی منافع سفیدپوستان و سیاهپوستان در تضاد با هم قرار بگیرد، سفیدپوستان همواره اولویت را به منافع خودشان خواهند داد.
برای بل، این درسی است که تاریخ آمریکا به ما میدهد. طبق نظرش در داستان «سوداگران فضایی»، «بدون کوتاهآمدنهایی که درباره بردهداری در قانون اساسی سال 1787 صورت گرفت، آمریکایی وجود نمیداشت». به همین قرار، پس از جنگهای داخلی، سفیدپوستان شمال و جنوب از حق خود بهعنوان بردهداران سابق برای آشتی بین خودشان گذشتند. به گفته بل، همین داستان در قضیه بیگانهها هم رخ خواهد داد و قصه با منظری کابوسوار به پایان خواهد رسید که در آن سیاهپوستان آمریکایی گلهوار سوار سفینه فضاپیما میشوند: «سیاهپوستان، با سرهایی افکنده و بازوانی که با زنجیرهای نازک به هم وصل شده، مانند اجدادشان که به دنیای جدید [آمریکا] وارد شدند، این دنیا را ترک میکنند».
طبق این تصویر، در 400 سال تاریخ آمریکا رابطه سیاهپوستان و سفیدپوستان هیچ تغییری نکرده است. چه در آن زمان و چه اکنون، کانون بحثها پیرامون نظریه انتقادی نژاد این است که آیا این دیدگاه موجه است یا نه. خانم الکساندر، نویسنده کتاب پرفروش سال 2010 با عنوان «جیم کروی جدید»2 در پیشگفتارش برای چاپ 2018 «چهرهها» نوشت: «بهعنوان دانشجوی حقوق، من تقریبا هر چیزی را که بل نوشته بود، خواندم؛ بهعنوان وکیل حقوق مدنی، تحت تسخیر کلماتش قرار گرفتم و در نهایت مجبور شدم به درستی آنها اعتراف کنم».
سایر مفسران بهشدت با این نظر مخالفت کردند. عالم علوم سیاسی، آدولف رید جونیور که کانون توجه آثارش نژاد و نابرابری بود، درباره کنفرانسی که در سال 1991 در دانشکده حقوق هاروارد در آن شرکت کرده بود، نوشت که در آنجا «شنیدم نظریهپرداز برجسته حقوق، دریک بل، در نشستی اعلام کرد سیاهپوستان از سال 1865 تاکنون هیچ پیشرفتی نکردهاند. بهتزده شدم، نهفقط به سبب زندگی خود بل، بلکه به خاطر این واقعیت که سازمان دانشجویان حقوق سیاهپوست هاروارد بهعنوان برگزارکننده کنفرانس بهشدت از این ادعا حمایت کرد». آقای رید این نظر را به سبب اینکه «بیشتر مرثیهسرایی بود تا تحلیل» رد میکند.
بل در مؤخره «چهرهها» میگوید مبارزه برای برابری نژادی بهرغم اینکه هیچگاه به موفقیت نمیانجامد، اما ارزشش را دارد. مانند اگزیستانسیالیست فرانسوی، آلبر کامو که به نظرش تلاش ابدی سیزيف برای هلدادن تختهسنگ به بالای تپه نمادی است از استقامت انسان در جهانی پوچ، بل خواهان «اعتراف به بیهودهبودن تلاش» در عین اصرار «بر تلاشکردن» است.
برای جیمز تراوب که در مجله نیوریپابلیک در سال 1993 پروندهای درباره بل نوشته بود، این نکته دستورالعملی بود برای رخوت: «اگر سفیدپوستان را متقاعد کنی نژادپرستیشان از میاننرفتنی است، توقع داری چه کار کنند؟ و توقع داری سیاهپوستان با این جایگاه قربانی که به خون دل به دست آوردهاند، چه کنند؟».
دریک بل هم برای مدافعان و هم برای منتقدانش بهعنوان چهرهای مهم باقی میماند. تقریبا سه دهه پس از انتشار پرخوانندهترین کتابش، تصویر سرد او از جدایی نژادی در جامعه و تاریخ آمریکا قدرت خود را حفظ کرده است و انگیزهای شده برای بحثها و فعالیتهایی در سرتاسر طیف جریانهای سیاسی.
پینوشتها:
1- پروژه 1619 برنامهای بود که نیویورکتایمز برای بازخوانی تاریخ آمریکا با محوریت بردهداری آغاز کرد. م
اشاره به قوانین نژادپرستانهای که پس از لغو بردهداری تا سال 1965 مجوزی بود برای جداسازی جمعیت سیاهپوست از سفیدپوستان. م
منبع: والاستریت ژورنال
در دوران حیات هر ایده بزرگی، لحظهای فرامیرسد که آن ایده دیگر به متفکری که مبدع آن بوده تعلق ندارد و بدل میشود به ملک عمومی. امروزه، نظریه انتقادی نژاد در حال چنین تغییر و تحولی است. وقتی این تعبیر در دهههای 1970 و 1980 نقل زبان شد، توصیفی بود از آثار محققانی همچون دریک بل، ریچارد دلگادو و کیمبرلی کرنشاو؛ محققانی که بحثهایی داغ در باب آثارشان در دانشگاه در جریان بود، اما خارج از دانشگاه چندان به گوش کسی نخورده بود. اما در سال گذشته، نظریه انتقادی نژاد به مرکز بحثهای سیاسی آمریکا بدل شده است.
دلگادو و جین استفانیک در کتابشان «مقدمهای بر نظریه انتقادی نژاد»، سیاههای از چند فرضیه اصلی این نظریه را پیشروی ما قرار میدهند، ازجمله اینکه «نژادپرستی امری عادی است، نه غیرعادی» و اینکه نژادپرستی «اهداف مهمی را برای گروه غالب تأمین میکند، هم اهداف روانی و هم مادی» که منظور گروه سفیدپوستان است. در سالهای اخیر، به لطف فعالیتهای جنبش «جان سیاهان مهم است»، این ایدهها وارد جریان اصلی فکری شدهاند؛ فرایندی که با تعدادی از موارد مهم خشونت پلیس علیه سیاهپوستان تسریع پیدا کرد، ضمن اینکه پروژه 1619 نیویورکتایمز1 و کتاب پرفروش رابین دیآنجلو، «شکنندگی سفیدپوستها» و ابراهیم ایکس کندی، «چگونه میتوان یک ضدنژادپرست بود» هم در این امر بیتأثیر نبود. نظریه انتقادی نژاد ضمنا در برخی مدارس و نهادهای آموزشی نیز مبنای برنامههای درسی قرار گرفته است.
این نظریات اکنون بدل شدهاند به هدف اصلی کنشگری محافظهکارانه. در سپتامبر 2020 دولت ترامپ یادداشتی صادر کرد که در آن از ادارات دولتی خواسته بود هرگونه آموزش بر اساس «نظریه انتقادی نژاد» را «متوقف» کنند؛ چون این امر معادل بود با آموزش اینکه «ایالات متحده ذاتا کشوری شرور و نژادپرست» است. امسال، قانونگذاران و هیئتهای امنای مدارس در بسیاری از ایالتها پیشنهاداتی ارائه دادهاند مبنی بر ممنوعیت آموزش نظریه انتقادی نژاد در مدارس، ازجمله هیئت امنای مدارس دولتی فلوریدا که چنین رویکردی را در ابتدای این ماه در پیش گرفت.
آمریکاییهایی که با نظریه انتقادی نژاد از طریق مخالفان این نظریه آگاه شدهاند از کسانی که این نظریه را از طریق نظریهپردازانش آموختهاند، بسیار بیشترند. ظاهرا گریزی هم از این امر نیست؛ چون نوشته [این نظریهپردازان] عمدتا برای محققان نوشته شده بود. اما حداقل میتوان گفت یکی از آثار مهم در این زمینه برای عموم قابل فهمتر است، یعنی «چهرههای در انتهای چاه» که کتابی است از دریک بل در سال 1992؛ کسی که اغلب بهعنوان پدرخوانده نظریه انتقادی نژاد توصیف میشود.
بل در سال 2011 درگذشت، اما واکنش به آثارش گویی وضعیت محافظهکاران امروزی را پیشبینی میکند. در کتاب «چهرهها»، او ژانر داستانی را با مقالهنویسی ترکیب میکند تا حس شدید بدبینی خود را نسبت به «ماندگاری قوی نژادپرستی» که عنوان فرعی کتاب نیز هست، به خواننده منتقل کند. افکار بل اثر مهمی بر برخی از تأثیرگذارترین نویسندگان امروزی در باب نژاد داشته است؛ افرادی مثل تاناشی کوتز و میشل الکساندر.
دریک بل در سال 1930 در پیتسبورگ متولد شد و پس از خدمتش در نیروی هوایی بهعنوان وکیل در اداره حقوق مدنی دادگستری آیزنهاور مشغول به کار شد. در سال 1959 وقتی به او گفته شد از عضویتش در انجمن ملی پیشرفت رنگینپوستان استعفا دهد تا به بیطرفیش در کار لطمه نخورد، کارش را ترک کرد. بازتاب این تجربه بدل شد به مضمون اصلی کارهای بل: آیا معیارهای حقوقی سنتی بیطرفی و خنثیبودن منجر به برقراری عدالت برای سیاهپوستان آمریکایی میشود یا اینکه نبرد علیه نژادپرستی نیازمند این است که بیشتر درگیر سیاست شد و رویکردی نتیجهگرا نسبت به قانون داشت؟
در سال 1971 اولین استادتمامی شد که به عضویت هیئتعلمی هاروارد درآمد. همانگونه که در «چهرهها» نوشته، «قبول کردم که بهعنوان اولین سیاهپوست به عضویت هیئتعلمی هاروارد دربیایم... عمیقا متعهد شدم که اولین سیاهپوستی باشم که استخدام میشوم، نه آخرینش. میخواستم پیشقراول و خطشکن باشم». اما دانشکده در استخدام سیاهپوستان بیشتری در هیئتعلمی بسیار کند بود؛ امری که منجر شد بل دانشگاه را به اعتراض در سال 1990 ترک کند. در نهایت کارش را در دانشکده حقوق دانشگاه ایالتی نیویورک به پایان رساند.
«چهرهها در انتهای چاه» متأثر از این تجربه بود؛ کتابی متشکل از 9 داستان که برخی از داستانها رنگوبویی
علمی-تخیلی داشتند. در یکی از داستانها، قارهای جدید در اقیانوس اطلس پدید میآید که آمریکاییهای آفریقاییتبار در آن نمیتوانند نفس بکشند. در داستانی دیگر، ایالات متحده نظامی ایجاد میکند که در آن سفیدپوستان میتوانند با پرداخت پول اجازه پیدا کنند نسبت به سیاهپوستان تبعیض قائل شوند؛ نوعی برنامه تعیین سهمیهبندی برای اعمال تبعیض.
این داستانهای دور از ذهن به بل مجال میدهد تا به بررسی پرسش اصلی در باب تعلقداشتن و اعتماد بپردازد. آیا سیاهپوستان به آمریکا تعلق دارند یا باید خودشان را به صورت ساکنان موقتی سرزمینی بدانند که هیچگاه به آنها تعلق نخواهد داشت؟ آیا نژادپرستی مشکلی اجتماعی است که قابل حل است یا اینکه این وضعیت مثل مردن گریزناپذیر است و تنها میتوان با بیاعتنایی با آن مواجه شد؟
همه داستانها در «چهرهها» پایانی تیره ندارند، اما اکثرا اینگونهاند؛ مخصوصا آخرین داستان و مشهورترینشان «سوداگران فضایی». در این قصه، بیگانهها قدم به زمین میگذارند و به دولت ایالات متحده پیشنهادی میدهند در عوض فناوریهایی معجزهآسا که میتواند مرهمی بر محیط زیست باشد و آبادانی را تضمین کند، خواهان این هستند که کل جمعیت سیاهپوستان ایالات متحده را با سفینه فضایی خود ببرند. وقتی برای پذیرش یا عدم پذیرش پیشنهاد بیگانهها نظرسنجی برگزار میشود، پاسخ «موافق» برنده 70 درصد آرا میشود.
از آنجایی که طبق سرشماری سال 1990 جمعیت سیاهپوستان ایالات متحده حدود 12 درصد بود، منظور بل این بود که اکثریت قابل توجهی از آمریکاییهای سفیدپوست با فرستادن هموطنان سیاهپوست خود به سوی سرنوشتی نامعلوم موافق خواهند بود. این نتیجهگیری بازتابی بود از نظریه او در باب «اشتراک منافع» که در آن میگوید آمریکاییهای سفیدپوست تنها وقتی به نفع مردم سیاهپوست کاری انجام میدهند که به نفع خودشان هم باشد. به نظر بل، وقتی منافع سفیدپوستان و سیاهپوستان در تضاد با هم قرار بگیرد، سفیدپوستان همواره اولویت را به منافع خودشان خواهند داد.
برای بل، این درسی است که تاریخ آمریکا به ما میدهد. طبق نظرش در داستان «سوداگران فضایی»، «بدون کوتاهآمدنهایی که درباره بردهداری در قانون اساسی سال 1787 صورت گرفت، آمریکایی وجود نمیداشت». به همین قرار، پس از جنگهای داخلی، سفیدپوستان شمال و جنوب از حق خود بهعنوان بردهداران سابق برای آشتی بین خودشان گذشتند. به گفته بل، همین داستان در قضیه بیگانهها هم رخ خواهد داد و قصه با منظری کابوسوار به پایان خواهد رسید که در آن سیاهپوستان آمریکایی گلهوار سوار سفینه فضاپیما میشوند: «سیاهپوستان، با سرهایی افکنده و بازوانی که با زنجیرهای نازک به هم وصل شده، مانند اجدادشان که به دنیای جدید [آمریکا] وارد شدند، این دنیا را ترک میکنند».
طبق این تصویر، در 400 سال تاریخ آمریکا رابطه سیاهپوستان و سفیدپوستان هیچ تغییری نکرده است. چه در آن زمان و چه اکنون، کانون بحثها پیرامون نظریه انتقادی نژاد این است که آیا این دیدگاه موجه است یا نه. خانم الکساندر، نویسنده کتاب پرفروش سال 2010 با عنوان «جیم کروی جدید»2 در پیشگفتارش برای چاپ 2018 «چهرهها» نوشت: «بهعنوان دانشجوی حقوق، من تقریبا هر چیزی را که بل نوشته بود، خواندم؛ بهعنوان وکیل حقوق مدنی، تحت تسخیر کلماتش قرار گرفتم و در نهایت مجبور شدم به درستی آنها اعتراف کنم».
سایر مفسران بهشدت با این نظر مخالفت کردند. عالم علوم سیاسی، آدولف رید جونیور که کانون توجه آثارش نژاد و نابرابری بود، درباره کنفرانسی که در سال 1991 در دانشکده حقوق هاروارد در آن شرکت کرده بود، نوشت که در آنجا «شنیدم نظریهپرداز برجسته حقوق، دریک بل، در نشستی اعلام کرد سیاهپوستان از سال 1865 تاکنون هیچ پیشرفتی نکردهاند. بهتزده شدم، نهفقط به سبب زندگی خود بل، بلکه به خاطر این واقعیت که سازمان دانشجویان حقوق سیاهپوست هاروارد بهعنوان برگزارکننده کنفرانس بهشدت از این ادعا حمایت کرد». آقای رید این نظر را به سبب اینکه «بیشتر مرثیهسرایی بود تا تحلیل» رد میکند.
بل در مؤخره «چهرهها» میگوید مبارزه برای برابری نژادی بهرغم اینکه هیچگاه به موفقیت نمیانجامد، اما ارزشش را دارد. مانند اگزیستانسیالیست فرانسوی، آلبر کامو که به نظرش تلاش ابدی سیزيف برای هلدادن تختهسنگ به بالای تپه نمادی است از استقامت انسان در جهانی پوچ، بل خواهان «اعتراف به بیهودهبودن تلاش» در عین اصرار «بر تلاشکردن» است.
برای جیمز تراوب که در مجله نیوریپابلیک در سال 1993 پروندهای درباره بل نوشته بود، این نکته دستورالعملی بود برای رخوت: «اگر سفیدپوستان را متقاعد کنی نژادپرستیشان از میاننرفتنی است، توقع داری چه کار کنند؟ و توقع داری سیاهپوستان با این جایگاه قربانی که به خون دل به دست آوردهاند، چه کنند؟».
دریک بل هم برای مدافعان و هم برای منتقدانش بهعنوان چهرهای مهم باقی میماند. تقریبا سه دهه پس از انتشار پرخوانندهترین کتابش، تصویر سرد او از جدایی نژادی در جامعه و تاریخ آمریکا قدرت خود را حفظ کرده است و انگیزهای شده برای بحثها و فعالیتهایی در سرتاسر طیف جریانهای سیاسی.
پینوشتها:
1- پروژه 1619 برنامهای بود که نیویورکتایمز برای بازخوانی تاریخ آمریکا با محوریت بردهداری آغاز کرد. م
اشاره به قوانین نژادپرستانهای که پس از لغو بردهداری تا سال 1965 مجوزی بود برای جداسازی جمعیت سیاهپوست از سفیدپوستان. م
منبع: والاستریت ژورنال