به بهانه سالروز تولد عباس کیارستمی
احترام به بدن: راز رسیدن به طعم گیلاس
عبدالرحمن نجلرحیم-مغزپژوه
نمیدانم چند بار فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی را دیده باشم. اما همیشه احساس میکردم منطقی عاطفی با لحنی اعتراضی در لایههای زیرین فیلم پنهان است که گشودن راز آن نیاز به کلیدی دارد که یافتن آن سخت دشوار است. بهتازگی در آستانه سالروز تولد عباس کیارستمی، کلیپی ویدئویی که ماکت پیشساخت فیلم طعم گیلاس است، از طرف بهمن کیارستمی منتشر شده است. در این قطعه فیلم که در درون ماشین روی تپههای سوهانک میگذرد، پدر (عباس کیارستمی به جای آقای بدیعی) به پسر (بهمن کیارستمی به جای سرباز یا کارگر)، در آستانه خودکشی با لحنی اعتراضی از دردی عاطفی عقده میگشاید. در این مواجهه تکاندهنده، عباس کیارستمی میگوید نمیخواهد مردهشورها بدنش را بشویند، زیرا او شاهد بیاحترامی دو مردهشور به بدن پدرش بوده، چون آنها در حین انجام این کار مشغول صحبت با هم درباره نوع تلویزیون مناسب برای خرید بودهاند. این سکانس کوتاه به نظر من همان کلید برای گشودن منطق عاطفی ناپیدا در فیلم طعم گیلاس است؛ علت کلیدخوردن این احساس همدلی ناآگاهانه، بیدارشدن اعتراض خاموش آزاردهنده مشابه اما خفتهای در مغز من بود که سالها منتظر عیانشدن بود. زیرا من نیز چنین
احساس آزردگی شدید در مواجهه با رفتار مردهشورها با بدن پدرم را پیدا کرده بودم. به علت این احساس همدلی، حال بهتر میتوانم منطق عاطفی روایی ظاهرا ناپیدا در فیلم طعم گیلاس را درک کنم. اینکه چرا آقای بدیعی به دنبال کسی است که تن او را به دست مردهشور ندهد و بلافاصله پس از مرگش او را مدفون کند و به دست طبیعت زیبا بسپارد. آیا تلاش آقای بدیعی در سرتاسر طعم گیلاس برای حذف مراسم شستوشو بعد از مرگ، اعتراض به این بیاحترامی به بدنی نیست که مایه اتصال ما به طبیعت، دیگری و به عبارت کلیتر به زندگی است؟ آیا این احترام ناخودآگاهانه عمیق عباس کیارستمی به بدن نیست که انگیزهای پنهان برای ساختن فیلم بود، ایدهای که پس از بارها دیدن این فیلم به ضمیر آگاه مغزم خطور نکرده بود؟ به نظر میرسد که بروز هنر در انسان، امکان این کندوکاو در کشف اتصال ناآگاه ریشه خویشتن بدوی ما با دیگری در پیوندگاه عزیز تن را فراهم میکند. بدیعی در طعم گیلاس حتی برای ترتیبدادن مرگ دلخواه و حفظ عزت تن خود نیاز به دیگری دارد؛ همانطور که برای چشاندن طعم توت یا گیلاس به تن خود در جستوجوی همدلی با دیگری است. این اهمیت و احترام عمیق نسبت به تن که نبود
آن ما را بهشدت آزردهخاطر میکند، چگونه میسر شده است؟ این مهم گویا در سیر تکامل موجودات میسر شده است؛ وقتی که حرکات و کنشهای بدنی در جانداران به هماهنگی و همسازی با یکدیگر نیاز پیدا کرده است. احساس همدلی در اساس نوعی واگیری هیجانی است. احساس همدلی احتمالا از بدو تولد مراقبتهای مادرانه به دوران تکامل پستانداران ۲۰۰ میلیون سال پیش برمیگردد. بدن ما حسهایی درونی با ارتباط و هماهنگ با دیگر بدنها ایجاد میکند و از این طریق است که ما پیوندهای اجتماعی اولیه را میسازیم و واقعیت اطراف خود را درک میکنیم. بدن خود را در درون هر چیزی که ما باید آن را درک یا دربارهاش فکر کنیم، وارد میکند. از یک پیانیست بخواهید تا اجرای قطعه یکبارنواختهشده خود را در میان اجراهای مختلف پیدا کند. او بهراحتی قادر است که قطعه خودش را از طریق شنوایی تشخیص بدهد؛ زیرا پیانیست از طریق مغزش احساس بدنی خود را بازآفرینی میکند؛ یعنی او نه از راه گوش بلکه از طریق بازسازی حرکات بدن خودش هنگام نواختن، قطعه خود را تشخیص میدهد. ما به طور غیرارادی خود را در بدن دیگران تجسم میکنیم؛ بهطوریکه میتوانیم حرکات و هیجانات آنها را در درون بدن
خود پژواک دهیم. این نقشهبرداری بدنی بیشتر مخفیانه و ناآگاه صورت میگیرد، ولی گاهی اوقات به بیرون سر باز میکند و در رفتار ما آشکار میشود. مثل وقتی که مادری میخواهد به بچهاش خوردن غذا با قاشق را یاد بدهد. او بهطور ناخواسته و بیاختیار لب و دهان خودش را طوری میچرخاند که بچه باید انجام بدهد؛ بهعبارتی این نوع پیوند ابتدایی است که اساس تکوین هنر به ویژه موسیقی را در همه فرهنگها هموار میکند. تئودور لیپس اولینبار برای تعریف احساس همدلی یا احساس در درون کسی بودن میگوید: وقتی بندبازی را میبینم که روی طناب باریکی راه میرود، خودم را در درون بدن بندباز احساس میکنم (۱۹۰۳). ما در ابتداییترین کنشهای خودکار بدنی خود مانند خنده، قلقلک، خمیازه به دیگری نیاز داریم. همهچیز با سینکرونیزاسیون، همسازی و هماهنگی بدنهای ما شروع میشود. میدویم، وقتی دیگران میدوند، میخندیم وقتی دیگران میخندند، خمیازه میکشیم وقتی کس دیگری خمیازه میکشد. نوزاد تازهبهدنیاآمده زبانش را هماهنگ با زبان دیگری تکان میدهد، بدون اینکه اصلا آگاهی از وجود زبان خودش یا دیگری داشته باشد. یک دانشمند ایتالیایی همین پدیده را در
بچهمیمونها نشان داده است. آنها بهراحتی میتوانند لیسیدن لب را به طور اتوماتیک تقلید کنند. ما تصمیم نمیگیریم که احساس همدلی کنیم، ما حتي براي انجامدادن آن كمترين تلاشي نميكنيم. ما مثل رابینسون کروزه نیستیم که در جزیرهای تنها زندگی کنیم. انسان در تنهایی به آزادی نمیرسد. به این ترتیب به نظر میرسد که فهم اولیه ما از خود متعاقب ارتباط بدنی ما با دیگری حاصل میشود. دیدن شخصی در درد، مدارهای درد را در بدن ما بیدار میکند. کشف نظام نورونهای آینهای به فهم اساس بیولوژیک این پدیده کمک کرده است. بدن به این دلیل احترام دارد که ما را به ریشه اجدادی و تاریخی عمیقترین احساسات همدلانهمان وصل میکند. به نظر میرسد در طول تکامل، موسیقی درونی ناخودآگاهانهای در رابطه با دیگری در بدن ما به کار افتاده است که در طول تاریخ بیش از همه در عرصه هنر نمود بیرونی پیدا کرده و به طریقی وارد ضمیر آگاه اجتماعی انسان شده است. به همین دلیل احترام عمیقی نسبت به بدن و مذمت و اعتراض به بیحرمتی به آن، در زیباییشناسی آثار ماندگار هنری دیده میشود. ابهام و تفسیرپذیری درونی اثر هنری زاییده پیچیدگی رخدادهای ناآگاه و مجهولمانده مغز
انسان است. به همین علت، گاه حتی برملاشدن رخدادی پیرامونی در حین ساختن یک اثر هنری مانند فیلم طعم گیلاس میتواند تلنگری باشد که ما را به تعبیری دیگر از اثر برساند.
نمیدانم چند بار فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی را دیده باشم. اما همیشه احساس میکردم منطقی عاطفی با لحنی اعتراضی در لایههای زیرین فیلم پنهان است که گشودن راز آن نیاز به کلیدی دارد که یافتن آن سخت دشوار است. بهتازگی در آستانه سالروز تولد عباس کیارستمی، کلیپی ویدئویی که ماکت پیشساخت فیلم طعم گیلاس است، از طرف بهمن کیارستمی منتشر شده است. در این قطعه فیلم که در درون ماشین روی تپههای سوهانک میگذرد، پدر (عباس کیارستمی به جای آقای بدیعی) به پسر (بهمن کیارستمی به جای سرباز یا کارگر)، در آستانه خودکشی با لحنی اعتراضی از دردی عاطفی عقده میگشاید. در این مواجهه تکاندهنده، عباس کیارستمی میگوید نمیخواهد مردهشورها بدنش را بشویند، زیرا او شاهد بیاحترامی دو مردهشور به بدن پدرش بوده، چون آنها در حین انجام این کار مشغول صحبت با هم درباره نوع تلویزیون مناسب برای خرید بودهاند. این سکانس کوتاه به نظر من همان کلید برای گشودن منطق عاطفی ناپیدا در فیلم طعم گیلاس است؛ علت کلیدخوردن این احساس همدلی ناآگاهانه، بیدارشدن اعتراض خاموش آزاردهنده مشابه اما خفتهای در مغز من بود که سالها منتظر عیانشدن بود. زیرا من نیز چنین
احساس آزردگی شدید در مواجهه با رفتار مردهشورها با بدن پدرم را پیدا کرده بودم. به علت این احساس همدلی، حال بهتر میتوانم منطق عاطفی روایی ظاهرا ناپیدا در فیلم طعم گیلاس را درک کنم. اینکه چرا آقای بدیعی به دنبال کسی است که تن او را به دست مردهشور ندهد و بلافاصله پس از مرگش او را مدفون کند و به دست طبیعت زیبا بسپارد. آیا تلاش آقای بدیعی در سرتاسر طعم گیلاس برای حذف مراسم شستوشو بعد از مرگ، اعتراض به این بیاحترامی به بدنی نیست که مایه اتصال ما به طبیعت، دیگری و به عبارت کلیتر به زندگی است؟ آیا این احترام ناخودآگاهانه عمیق عباس کیارستمی به بدن نیست که انگیزهای پنهان برای ساختن فیلم بود، ایدهای که پس از بارها دیدن این فیلم به ضمیر آگاه مغزم خطور نکرده بود؟ به نظر میرسد که بروز هنر در انسان، امکان این کندوکاو در کشف اتصال ناآگاه ریشه خویشتن بدوی ما با دیگری در پیوندگاه عزیز تن را فراهم میکند. بدیعی در طعم گیلاس حتی برای ترتیبدادن مرگ دلخواه و حفظ عزت تن خود نیاز به دیگری دارد؛ همانطور که برای چشاندن طعم توت یا گیلاس به تن خود در جستوجوی همدلی با دیگری است. این اهمیت و احترام عمیق نسبت به تن که نبود
آن ما را بهشدت آزردهخاطر میکند، چگونه میسر شده است؟ این مهم گویا در سیر تکامل موجودات میسر شده است؛ وقتی که حرکات و کنشهای بدنی در جانداران به هماهنگی و همسازی با یکدیگر نیاز پیدا کرده است. احساس همدلی در اساس نوعی واگیری هیجانی است. احساس همدلی احتمالا از بدو تولد مراقبتهای مادرانه به دوران تکامل پستانداران ۲۰۰ میلیون سال پیش برمیگردد. بدن ما حسهایی درونی با ارتباط و هماهنگ با دیگر بدنها ایجاد میکند و از این طریق است که ما پیوندهای اجتماعی اولیه را میسازیم و واقعیت اطراف خود را درک میکنیم. بدن خود را در درون هر چیزی که ما باید آن را درک یا دربارهاش فکر کنیم، وارد میکند. از یک پیانیست بخواهید تا اجرای قطعه یکبارنواختهشده خود را در میان اجراهای مختلف پیدا کند. او بهراحتی قادر است که قطعه خودش را از طریق شنوایی تشخیص بدهد؛ زیرا پیانیست از طریق مغزش احساس بدنی خود را بازآفرینی میکند؛ یعنی او نه از راه گوش بلکه از طریق بازسازی حرکات بدن خودش هنگام نواختن، قطعه خود را تشخیص میدهد. ما به طور غیرارادی خود را در بدن دیگران تجسم میکنیم؛ بهطوریکه میتوانیم حرکات و هیجانات آنها را در درون بدن
خود پژواک دهیم. این نقشهبرداری بدنی بیشتر مخفیانه و ناآگاه صورت میگیرد، ولی گاهی اوقات به بیرون سر باز میکند و در رفتار ما آشکار میشود. مثل وقتی که مادری میخواهد به بچهاش خوردن غذا با قاشق را یاد بدهد. او بهطور ناخواسته و بیاختیار لب و دهان خودش را طوری میچرخاند که بچه باید انجام بدهد؛ بهعبارتی این نوع پیوند ابتدایی است که اساس تکوین هنر به ویژه موسیقی را در همه فرهنگها هموار میکند. تئودور لیپس اولینبار برای تعریف احساس همدلی یا احساس در درون کسی بودن میگوید: وقتی بندبازی را میبینم که روی طناب باریکی راه میرود، خودم را در درون بدن بندباز احساس میکنم (۱۹۰۳). ما در ابتداییترین کنشهای خودکار بدنی خود مانند خنده، قلقلک، خمیازه به دیگری نیاز داریم. همهچیز با سینکرونیزاسیون، همسازی و هماهنگی بدنهای ما شروع میشود. میدویم، وقتی دیگران میدوند، میخندیم وقتی دیگران میخندند، خمیازه میکشیم وقتی کس دیگری خمیازه میکشد. نوزاد تازهبهدنیاآمده زبانش را هماهنگ با زبان دیگری تکان میدهد، بدون اینکه اصلا آگاهی از وجود زبان خودش یا دیگری داشته باشد. یک دانشمند ایتالیایی همین پدیده را در
بچهمیمونها نشان داده است. آنها بهراحتی میتوانند لیسیدن لب را به طور اتوماتیک تقلید کنند. ما تصمیم نمیگیریم که احساس همدلی کنیم، ما حتي براي انجامدادن آن كمترين تلاشي نميكنيم. ما مثل رابینسون کروزه نیستیم که در جزیرهای تنها زندگی کنیم. انسان در تنهایی به آزادی نمیرسد. به این ترتیب به نظر میرسد که فهم اولیه ما از خود متعاقب ارتباط بدنی ما با دیگری حاصل میشود. دیدن شخصی در درد، مدارهای درد را در بدن ما بیدار میکند. کشف نظام نورونهای آینهای به فهم اساس بیولوژیک این پدیده کمک کرده است. بدن به این دلیل احترام دارد که ما را به ریشه اجدادی و تاریخی عمیقترین احساسات همدلانهمان وصل میکند. به نظر میرسد در طول تکامل، موسیقی درونی ناخودآگاهانهای در رابطه با دیگری در بدن ما به کار افتاده است که در طول تاریخ بیش از همه در عرصه هنر نمود بیرونی پیدا کرده و به طریقی وارد ضمیر آگاه اجتماعی انسان شده است. به همین دلیل احترام عمیقی نسبت به بدن و مذمت و اعتراض به بیحرمتی به آن، در زیباییشناسی آثار ماندگار هنری دیده میشود. ابهام و تفسیرپذیری درونی اثر هنری زاییده پیچیدگی رخدادهای ناآگاه و مجهولمانده مغز
انسان است. به همین علت، گاه حتی برملاشدن رخدادی پیرامونی در حین ساختن یک اثر هنری مانند فیلم طعم گیلاس میتواند تلنگری باشد که ما را به تعبیری دیگر از اثر برساند.