|

سیاست در مویرگ‌های زیست ایرانی

زیستن در جوامعی که سیاست پس‌زمینه زندگی است، تجربه متفاوتی از گذر عمر را به انسان تحمیل می‌کند. در بخش‌های وسیعی از جهان، سیاست بسان خدمات شهری، شبکه برق یا زیرساخت‌های عمومی کار می‌کند و فقط زمانی متوجه حضورش می‌شوید که اختلالی پیش بیاید.

زیستن در جوامعی که سیاست پس‌زمینه زندگی است، تجربه متفاوتی از گذر عمر را به انسان تحمیل می‌کند. در بخش‌های وسیعی از جهان، سیاست بسان خدمات شهری، شبکه برق یا زیرساخت‌های عمومی کار می‌کند و فقط زمانی متوجه حضورش می‌شوید که اختلالی پیش بیاید. اما در تجربه زیستی ایرانیان، سیاست یک مقوله انتزاعی، دوردست یا محدود به اخبار شبانگاهی نیست، بلکه ابزاری ملموس و بی‌رحم است که مستقیم کیفیت نفس‌کشیدن، نرخ تنفس روانی و افق رؤیاهای فرد را تعیین می‌کند. گذر عمر در چنین فضایی، روایت زیستن در شوره‌زار عدم قطعیت است؛ جایی که سیاست به تمام مویرگ‌های زندگی روزمره -از قیمت نان و ارزش پس‌انداز تا تصمیم برای ازدواج، انتخاب شغل، مهاجرت، پوشش، سرگرمی و حتی شادی‌های کوچک- نفوذ کرده و انسان را در وضعیت پایداری از «استحکام‌بخشی به بقا» به‌جای «محقق‌ساختن پتانسیل‌های فردی» قرار می‌دهد. تفاوت بنیادین فضای سیاسی ایران با سایر الگوهای حکمرانی در جهان در همین همه‌جا‌ حاضری، غلظت بالا و ماهیت زیست‌شناختی سیاست نهفته است. برای درک عمیق‌تر این تفاوت، باید زیست ایرانی را در برابر سه الگوی حکمرانی جهان قرار داد:

نخست، دموکراسی‌های نهادینه‌شده (مانند کشورهای اروپای غربی و خاور دور نظیر ژاپن) که در آنها سیاست یک «سازوکار فنی، اداری و خدماتی» است. در آن جوامع، بی‌خبربودن شهروند عادی از جزئیات اختلافات احزاب، نام وزرا یا پیچ‌ اخلاق‌های پارلمانی، نشان‌دهنده سلامت سیستم و ثبات آن است؛ چراکه تغییر دولت‌ها می‌تواند سفره، امنیت روانی، برنامه‌های پنج‌ساله یا حق انتخاب‌های فردی مردم را دچار شوک کند. در آنجا سیاست، شغلی تخصص‌محور برای سیاست‌مداران حرفه‌ای است. اما در ایران، ناپایداری‌های دیپلماتیک، تصمیم‌گیری‌های خلق‌الساعه و سایه دائمی تنش‌ها چنان با زیست روزمره گره خورده که شهروند عادی مجبور است هم‌زمان یک تحلیلگر مسائل بین‌الملل، کارشناس ارز و طلا، متخصص مدیریت بحران و جامعه‌شناس تغییرات باشد؛ دانشی ناخواسته، تحمیلی و فرساینده که جذب آن در ذهن، بخش عظیمی از انرژی روانی، توان خلاقانه و عمر مفید فرد را پیش از آنکه صرف آفرینشگری شود، می‌بلعد.

دوم، الگوهای غیردموکراتیک اما توسعه‌گرا (مانند کشورهای حاشیه خلیج فارس یا سنگاپور). در این مدل‌ها، اگرچه مشارکت مستقیم سیاسی شهروندان محدود یا صوری است، اما در عوض، رفاه اقتصادی چشمگیر، امنیت بالا، خدمات رفاهی باکیفیت و پیش‌بینی‌پذیری کامل به جامعه اعطا می‌شود. در واقع، نوعی معامله غیررسمی میان «عدم دخالت در سیاست» و «رفاه و آسایش روزمره» شکل گرفته است. در مقابل، در الگوی ایرانی نه‌تنها افق پیش‌بینی‌پذیری را از بین می‌برد، بلکه بار هزینه‌های گزاف تصمیمات کلان سیاسی و تنش‌های بین‌المللی را مستقیم بر دوش سفره، رفاه، بهداشت و روان مردم می‌گذارد، بی‌آنکه معامله رفاهی مستقیمی در کار باشد.

سوم، مقایسه با سایر جوامع در حال گذر یا دچار بحران‌های مزمن (مانند برخی کشورهای آمریکای لاتین یا خاورمیانه). در این قیاس، ایران از یک تفاوت خاص برخوردار است : انباشت فوق‌العاده سرمایه انسانی تحصیل‌کرده، مدرن، آگاه و متصل به جهان دیجیتال. هنگامی که چنین جامعه پویا و آگاهی، با ساختارهای متفاوت اجتماعی مواجه می‌شود، اصطکاک مدام میان «خواست عمومی» و «واقعیت موجود» به بالاترین حد خود می‌رسد. این باعث می‌شود حس جاماندن از قطار پیشرفت جهانی و فرسایش روانی ناشی از گذر زمان، دوچندان و مجزا از سایر کشورهای هم‌سطح تجربه شود. هزینه انسانی و تمدنی این وضعیت، تغییر بنیادین در مفهوم زمان، سرمایه اجتماعی و سلامت روانی جامعه است.

در چنین بستری، سرمایه اجتماعی دچار فرسایش شده و جامعه یا به سمت بی‌تفاوتی سوق پیدا می‌کند یا نیروی انسانی نخبه و متخصص، مهاجرت را برمی‌گزیند؛ مهاجرتی که خود شکلی دیگر از خسارت انسانی و ازدست‌رفتن سرمایه‌های یک مرزوبوم است؛ سرمایه‌ای که برخلاف خسارات اقتصادی، هیچ‌گاه قابل بازگشت نیست. آرزوی تاریخی جوامعی که این دوران پرفرازونشیب و طاقت‌فرسا را طی کرده‌اند، رسیدن به روزی است که سیاست به پس‌زمینه بازگردد؛ روزی که اخبار سیاسی تعیین‌کننده قیمت فردای نان و ماشین نباشد‌.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.