در باب ماهیت منظرین یک مفهوم
وطن
کودک، مرزهای سیاسی را نمیشناسد و پرنده هر سال به همان شاخه بازمیگردد. هیچکدام وطن را از روی نقشه پیدا نمیکنند. وطن پیش از آنکه بر صفحه جغرافیا رسم شود، در حافظه انسان نقش میبندد. «وطن» از آن واژههایی است که همه گمان میکنند معنای آن را میدانند، اما هرچه بیشتر درباره آن بیندیشیم، تعریفش دشوارتر میشود. معمولا وطن را با سرزمین، مرز، دولت، حاکمیت یا تاریخ سیاسی توضیح میدهند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مریم مجیدی-پژوهشکده هنر، معماری و شهرسازی نظر: کودک، مرزهای سیاسی را نمیشناسد و پرنده هر سال به همان شاخه بازمیگردد. هیچکدام وطن را از روی نقشه پیدا نمیکنند. وطن پیش از آنکه بر صفحه جغرافیا رسم شود، در حافظه انسان نقش میبندد. «وطن» از آن واژههایی است که همه گمان میکنند معنای آن را میدانند، اما هرچه بیشتر درباره آن بیندیشیم، تعریفش دشوارتر میشود. معمولا وطن را با سرزمین، مرز، دولت، حاکمیت یا تاریخ سیاسی توضیح میدهند. این تعاریف، حتما برای فهم کشور ضروریاند، اما برای فهم وطن کافی نیستند، زیرا وطن برخلاف سرزمین، فقط یک واقعیت جغرافیایی نیست و برخلاف دولت، صرفا یک نهاد سیاسی نیست. وطن تجربهای است که در نسبت انسان و سرزمین پدید میآید؛ نسبتی که در طول زمان، در حافظه، فرهنگ، زبان، آیین، سکونت و زندگی روزمره رسوب میکند. از همین رو، اگر سرزمین را واقعیتی جغرافیایی بدانیم، وطن ماهیتی منظرین دارد؛ زیرا از نسبت تاریخی، فرهنگی و زیسته انسان با سرزمین پدید میآید.
منظر نه طبیعت است، نه چشمانداز و نه مجموعهای از عناصر کالبدی. منظر، صرفا آن چیزی نیست که دیده میشود؛ بلکه آن چیزی است که زیسته، تجربه و معنا میشود. منظر زمانی پدید میآید که سرزمین، در افق تجربه انسانی، به جهانی معنادار بدل شود. ازاینرو منظر نه یک شیء بلکه نوعی رابطه است؛ رابطهای میان انسان و سرزمین که در آن، طبیعت و فرهنگ، گذشته و اکنون، حافظه و زندگی، در هم تنیده میشوند. وطن نیز در همین افق فهم میشود؛ نه بهعنوان یک قلمرو، بلکه بهعنوان کیفیتی که از این رابطه برمیخیزد. تفاوت سرزمین و وطن نیز از همینجا آغاز میشود. سرزمین میتواند بدون انسان وجود داشته باشد، اما وطن نه. سرزمین را میتوان اندازه گرفت، مرزبندی کرد و بر نقشه ترسیم کرد؛ اما وطن را نمیتوان با مختصات جغرافیایی توضیح داد. وطن تنها زمانی پدیدار میشود که انسان در سرزمین سکونت کند، آن را به خاطر بسپارد، در آن زندگی بیافریند و بخشی از وجود خود را در آن به ودیعه بگذارد. به همین دلیل، وطن یک اُبژه نیست که بتوان آن را تملک کرد؛ بلکه نحوهای از نسبتداشتن با جهان است.
از این منظر، آنچه انسان را به وطن پیوند میدهد، نه صرفِ اقامت در یک سرزمین، بلکه تداوم این نسبت است. خاطره، تنها یادآوری گذشته نیست؛ استمرار حضور انسان در جهانی است که او را ساخته و خود نیز به دست او ساخته شده است. هیچکس وطن خود را از روی نقشه دوست ندارد. آنچه در حافظه باقی میماند، خطوط مرزی نیست، بلکه کوچهای است که کودکی در آن گذشته، بوی خاک پس از باران، سایه درختی که سالها پناه رهگذران بوده، امتداد کوههایی که افق شهر را ساختهاند، یا نوری که هر غروب بر دیوارهای خانه نشسته است. اینها جزئیاتی پراکنده نیستند؛ اجزایی کلی به نام منظر هستند که انسان از خلال آن، حتی خود را بازمیشناسد. به همین دلیل است که بیوطنی، صرفا دوری از یک سرزمین نیست. بیوطنی، گسستن نسبتی است که انسان با جهان خود برقرار کرده است. انسان بیوطن فقط خانهاش را از دست نمیدهد؛ بخشی از امکان بازشناسی خویش را نیز از دست میدهد. از همین رو، آوارگی را نمیتوان تنها با جابهجایی در فضا توضیح داد. آوارگی، نوعی گسست وجودی است؛ گسستی میان انسان و منظری که حافظه، هویت و معنای زندگی او را در خود جای داده است. شاید از همین روست که بسیاری از انسانها، حتی پس از سالها زندگی در سرزمینی دیگر، همچنان سودای بازگشت دارند. آنچه آنان را فرامیخواند، نه فقط خانه یا دارایی، بلکه منظری است که بخشی از وجودشان هنوز در آن سکونت دارد.
در این معنا، منظر صرفا بازنمایی وطن نیست؛ عرصهای است که وطن در آن تحقق مییابد. وطن، نه پیش از منظر و نه بیرون از آن، بلکه در دل تجربه منظرین انسان از سرزمین شکل میگیرد. ازاینرو هویت یک ملت را نیز نمیتوان جدا از منظر آن فهمید. فرهنگ، زبان، آیین، خاطره و تاریخ، همگی در منظر تجسد مییابند و از خلال آن تداوم پیدا میکنند. منظر، حافظه عینی یک جامعه است.
اگر این برداشت را بپذیریم، آنگاه معنای ویرانی نیز دگرگون میشود. آنچه در بحرانها و جنگها آسیب میبیند، فقط زیرساختها و بناها نیستند. منظر نیز زخمی میشود و با زخمخوردن منظر، بخشی از حافظه جمعی یک ملت نیز آسیب میبیند. ازهمینرو بازسازی یک سرزمین تنها با ساختن ساختمانها پایان نمییابد. بازسازی واقعی، بازآفرینی منظری است که بتواند دوباره خاطره، تعلق و امید بیافریند. زیرا وطن، بیش از آنکه در کالبدها سکونت داشته باشد، در نسبت انسان با آن کالبدها زندگی میکند. شاید از همین نگاه بتوان فهمید که چرا برخی ملتها در سختترین شرایط نیز وطن خود را ترک نمیکنند و چرا بسیاری از آنان که ناگزیر به مهاجرت شدهاند، همواره رؤیای بازگشت را با خود حمل میکنند. این تصمیم را نمیتوان تنها با ملاحظات اقتصادی، امنیتی یا سیاسی توضیح داد. در پس آن، نسبتی عمیقتر نهفته است؛ نسبتی که انسان با منظر وطن خود برقرار کرده است. وطن، فقط جایی نیست که انسان در آن زندگی میکند؛ جایی است که بخشی از وجود او در آن سکونت دارد. بهتر است مفهوم وطن را از افقی دیگر نیز بازخوانی کنیم. نه برای آنکه جای سیاست یا جغرافیا را بگیرد، بلکه برای آنکه لایهای را آشکار کند که بدون آن، فهم وطن همواره ناقص خواهد ماند. اگر سرزمین واقعیتی جغرافیایی است و کشور واقعیتی سیاسی، وطن را باید واقعیتی منظرین دانست؛ واقعیتی که در آن، انسان و سرزمین، طی نسلها، یکدیگر را معنا میکنند. وطن را میتوان بر نقشه نشان نداد و همچنان آن را شناخت؛ زیرا وطن، پیش از آنکه بر زمین ترسیم شود، در اذهان یک ملت پدیدار میشود. از همین رو، وطن نه فقط جایی برای زیستن، بلکه شیوهای از بودن انسان در جهان است، عالیترین مرتبه سکونت انسان است. سرزمین را طبیعت میآفریند اما وطن را سکونت. سرزمین پیش از انسان نیز وجود داشته است و پس از انسان نیز خواهد بود. اما وطن تنها با حضور انسان پدید میآید. وطن، کیفیتی نیست که در خاک نهفته باشد؛ کیفیتی است که از سکونت، خاطره، آیین و تجربه مشترک انسانها در سرزمین شکل میگیرد. از این رو، وطن را باید پدیدهای منظرین دانست؛ پدیدهای حاصل رابطه انسان و سرزمین. پس وطن، نامِ سیاسیِ سرزمین نیست؛ نامِ وجودیِ نسبتِ انسان و سرزمین است. شاید آنچه باعث شد مردم ایران در طول جنگ 40 روزه آمریکایی-اسرائیلی محل زندگی خود را ترک نکنند، همچنان مقاومت کنند و اتفاقا حتی بیش از هر زمان دیگری حضور داشته باشند، همین مفهومی از وطن باشد که برای انسان ایرانی معنا دارد. انسان ایرانی «باوطن» است و در مقابل شاید آنچه باعث شد مردم سرزمینهای اشغالی در همان روزهای نخستین جنگ اقدام به ترک کشور خود کنند، عدم اتصال به سرزمین است، گسست وجودی است، در واقع «بیوطنی» است. از این منظر چهبسا بزرگترین درد آدمی «بیوطنی» باشد، نفرینی که میتوان در حق مردم یک سرزمین کرد. چراکه انسانِ بیوطن، انسان بدون معنا، بدون خویشتن و همواره سرگردان است.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.