|

ناصر فکوهی: در ایران ما سال‌های سال است دچار بحران هستیم

انسان بنا بر طبیعت خود موجودی اجتماعی است؛ امروز اکثر مطالعات چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی نشان می‌دهند که موجود انسانی برای سلامت، طول عمر و زیست سالم و احساس خوشبختی خود به شدت وابسته به «روابط اجتماعی» البته از نوع «سالم» آن است. منظور آنکه اگر روابط اجتماعی و پیرامونی ما آلوده و سخت و آزاردهنده باشند، به روشنی درگیر شدن بیشتر به آن‌ها از سلامت ما می‌کاهد.

ناصر فکوهی: در ایران ما سال‌های سال است دچار بحران هستیم

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

زندگی اشتراکی و هم‌خانگی، پدیده‌ای نیست که ناگهان در سال‌های اخیر متولد شده باشد؛ اما آنچه امروز آن را دوباره به یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات زندگی شهری تبدیل کرده، بازگشت این سبک زندگی در بستری از بحران‌های اقتصادی، تغییرات اجتماعی، تورم مسکن، مهاجرت و دگرگونی شکل خانواده است. در شرایطی که الگوهای سکونت، روابط خانوادگی و حتی تصور ما از «خانه» با سرعتی بی‌سابقه در حال تغییر است، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که چرا افراد با یکدیگر زندگی می‌کنند، بلکه این است که این شکل از همزیستی تا چه اندازه انتخابی آگاهانه، پاسخی موقت به بحران یا نشانه‌ای از تحولی عمیق‌تر در شیوه زیست معاصر است؟ در گفت‌وگو با ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران، ریشه‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی این پدیده را بررسی کرده‌ایم.

خانه، خانواده و شیوه‌های زیستن جمعی، شاید بیش از هر زمان دیگری در دهه‌های اخیر دستخوش تغییر شده‌اند. افزایش هزینه‌های زندگی، بحران مسکن، جابه‌جایی‌های جمعیتی، تغییر ساختار خانواده و فشارهای اقتصادی، بار دیگر زندگی اشتراکی و اشکال مختلف هم‌خانگی را به بخشی از تجربه روزمره بسیاری از جوامع تبدیل کرده است. 

این پدیده اگرچه اغلب در پاسخ به بحران‌های معاصر دیده می‌شود اما ریشه‌های آن را باید در تاریخ طولانی شهرنشینی، تحول فضاهای زیستی و تغییر مناسبات اجتماعی جست‌وجو کرد. 

در گفتگویی که با ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران داشتیم، تلاش شد تا از خلال بررسی تاریخ، ساختارهای اجتماعی و تجربه ایرانی به این پرسش بپردازیم که چگونه و چرا اشکال جدید همزیستی بار دیگر به مسئله‌ای مهم در زندگی معاصر تبدیل شده‌اند.

تاریخ اجتماعی همزیستی

زندگی اشتراکی در شرایط معاصر در چه بستری از فشارهای ساختاری شکل می‌گیرد؟ نقش متغیرهایی نظیر وضعیت اقتصادی، پیامدهای جنگ، مهاجرت، بیکاری و تورم بازار مسکن در تکوین این پدیده چگونه قابل تبیین است؟ همچنین این نوع زیست تا چه حد می‌تواند به‌عنوان یک انتخاب آگاهانه در مقابل یک وضعیت تحمیلی و مبتنی بر اجبار تحلیل شود و چه تفاوت‌هایی میان این الگو و اشکال تاریخی هم‌خانگی وجود دارد؟

همزیستی مسکونی (Residential coexistence) موضوع جدیدی در تاریخ شهرنشینی مدرن، دستکم از ابتدای قرن بیستم نیست اما در شرایط بحرانی نظیر جنگ، فراز و فرود‌های شدید اقتصادی و تنش‌های اجتماعی بیشتر دیده شده و امروز در شرایطی که جهان از ابتدای هزاره سوم یعنی سال‌های 2000 وارد زنجیره‌ای ظاهرا بی‌پایان از بحران‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی شده است. این موضوع بار دیگر به یکی از بحث‌های روز در میان سیاستمداران شهری، شهرسازان و جامعه‌شناسان بدل شده. برای اینکه تصویری ابتدایی از ریشه این پدیده داشته باشیم، ابتدا باید یک نگاه تاریخی بسیار دوردست آغاز کنیم. سپس به شرایط قرن بیستم بپردازیم و در نهایت بر چند دهه اخیر و موقعیت حاضر و کشور خود  تمرکز کنیم. 

انسان بنا بر طبیعت خود موجودی اجتماعی است؛ امروز اکثر مطالعات چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی نشان می‌دهند که موجود انسانی برای سلامت، طول عمر و زیست سالم و احساس خوشبختی خود به شدت وابسته به «روابط اجتماعی» البته از نوع «سالم» آن است. منظور آنکه اگر روابط اجتماعی و پیرامونی ما آلوده و سخت و آزاردهنده باشند، به روشنی درگیر شدن بیشتر به آن‌ها از سلامت ما می‌کاهد. 

اما من در آغاز، بیشتر می‌خواهم از موقعیتی واقع‌بینانه و نه اتوپیایی یا دیستوپیایی صحبت کنم، یعنی برای انسان همواره به رغم آنکه روابط اجتماعی و به خصوص نزدیکی فیزیکی‌اش در یک محیط زیست (مسکن) با فراز و نشیب‌ها و موقعیت‌های  بسیار متفاوت از بهترین تا بدترین همراه بوده، اصل همیشه در آن بوده است که انسان را باید با «مبادله» اجتماعی تعریف کنیم. انسان‌ها ذاتا باید در جمع زندگی کنند و انسان‌ها در طول تاریخ خود رفته‌رفته این امکان را می یابند که در روابط اجتماعی خود از یک حداقل (یک دسته چند نفره) به زیست در شکل روستا (با چند صد نفر) و سپس شهر ( باهزاران و سپس میلیون‌ها نفر) برسند. این امر هم در زیست مسکونی انسان و ساختار فیزیکی آن صادق است و هم در اشکال کار  و استراحت او. 

این میزان از تراکم در طول زمان به صورت پیوسته برای انسان‌ها افزایش یافته و پس از انقلاب صنعتی و گسترش شهرنشینی مثابه شیوه زندگی رایج انسان‌ها به اوج خود می‌رسد. بنابراین به گونه‌ای می‌توان ادعا کرد که «فرهنگی شدن ِ طبیعت انسانی» به معنای افزایش کمّی انسان‌ها، پراکندگی آن‌ها بر سطح کره زمین و سپس تراکم یافتن آن‌ها با تحولات فناورانه (ساختن آتش، شکار، تمدن) بوده است اما همانگونه که ادوارد هال، انسان‌شناس برجسته آمریکایی در کتاب «بّعد پنهان» (1966) خود نشان می‌دهد، میزان این تراکم نمی‌توانسته و نمی‌تواند از حدی بیشتر شود و زیست انسان در شرایط نسبی از «رفاه» به توانایی برخورداری از «فاصله» نسبت به انسان‌های دیگر بستگی دارد. این همان مفهومی است که در ادبیات مدرن علوم‌اجتماعی در مباحثی همچون «حریم خصوصی/ حریم عمومی» و نیاز انسان‌ها به برخورداری از  فضایی شخصی مطرح شده است. امیل دورکیم در «تقسیم کار اجتماعی» (1898) و گئورگ زیمل در «فلسفه پول» (1900) و «کلانشهر و زندگی  ذهنی» (1903) از نخستین جامعه‌شناسانی بودند که این بحث را در ابتدای قرن بیستم مطرح کردند اما بحث تا امروز و از خلال نظریه پردازان مهمی چون میشل فوکو در «نظارت و تنبیه» (1975) که موضوع را به نیاز انسان به آزادی بدن و برعکس نیاز حاکمیت به کنترل بر بدن برای اعمال سیاست و حاکمیت خود، وجود دارد کشاندند.  

در نتیجه در شکل منفی، ما به خصوص در طول دویست سال اخیر، از آغاز شروع انقلاب صنعتی شاهد  فشار  تراکم بر انسان‌ها و تخریب زندگی آن‌ها بوده‌ایم. فریدریش انگلس در سال 1845 کتاب معروف خود «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان» را منتشر کرد که محور اصلی آن وضعیت نامطلوب خانوارهای کارگری مهاجر بود که در مسکن‌های بدون کیفیت و کوچک انباشته و بدترین وضعیت فقر شهری را تجربه می‌‌کردند. 

در فاصله دو جنگ جهانی نیز مکتب جامعه‌شناسی شیکاگو (تامس، اسمال، پارک) بر این تراکم دردناک در شهرهای آمریکایی مهاجر‌پذیر مطالعه کردند. کتاب معروف «دهقان لهستانی» اثر ویلیام تامس و فلوریان زنانیسکی (1918) یک ترسیم بسیار درخشان مردم‌نگارانه از  فقر اجتماعی، فرهنگی و فضایی کارگران مهاجر  که از روستاهای فقرزده لهستان به محله‌های قومی شیکاگو پرتاب شده بودند ترسیم می‌کرد. 

در همین دوران دو جنگ و در طول جنگ جهانی دوم  اشکال بحرانی و حاد انباشتگی جمعیتی را  «اردوگاه‌های کار اجباری» یا «اردوگاه‌های مرگ» (گولاگ) در شوروی انقلابی در طول سال‌های 1930 تا 1950 و آلمان هیتلری (از 1935 تا 1945) می‌بینیم و در طول جنگ در آمریکا نیز شاهد پدید آمدن اردوگاه‌های حصر و کنترل مهاجران ژاپنی هستیم (1942 تا 1945).  مفهومی بسیار نزدیک و مدرن‌تر از این موقعیت فضایی متراکم را نیز در گتوهای شهری، ابتدا برای  تجمیع  یهودیان در لهستان(1940-1943)، بعدها به صورت‌های دیگر در گتوهای سیاهان در محله‌های  شهری آمریکا (1950-1990)، گتوها و شهر- گتوهای آپارتایدی  آفریقای جنوبی (1950-1980) و سرانجام محله های فقیر نشین حومه در شهرهای اروپایی کنونی به ویژه در فرانسه شاهدیم.

در تعریفی دیگر، زندان‌های بزرگ و با شرایط سخت را از دهه 1950 تا امروز در بیشتر نقاط جهان سوم به ویژه آمریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی ولی حتی در آمریکا مشاهده می‌کنیم. در همه این موارد، مسئله سخت بودن و به نوعی شکنجه و آزار دادن انسان‌ها با قرار دادنشان در شرایط مشکل همزیستی در فاصله کم با یکدیگر و همه فساد و جرائمی است که در این شرایط به وجود می‌آید. 

از تراکم انسانی تا نیاز به حریم خصوصی

بنابراین اصولا همزیستی  به معنای هم‌خانگی اگر از سطح خانواده گسترده (تا دوران مدرن) و خانواده هسته‌ای از قرن بیستم به این سو، در نظر گرفته نشود، گونه‌ای موقعیت سخت و بحرانی و آزار‌دهنده است. در طول قرن بیستم و به خصوص از پس از جنگ جهانی دوم، داشتن فضای تقسیم شده و خصوصی در یک واحد زیستی، خود بدل به نوعی «حداقل» شد که در اشکال پیشین زندگی (روستایی) وجود نداشت.

در نتیجه ابعاد حداقلی برای زیستن را بر اساس میزان فضایی که هر فرد درون یک واحد باید از آن برخوردار باشد، تخمین می‌زنند و به آن فضاهای جمعی را نیز اضافه می‌کنند. مثلا امروز در اروپای غربی این میزان برای یک خانوار چهار نفره بین 50 تا 60 متر است.

این رقم در شهرهای بزرگ آمریکا (نیویورک) و ژاپن (توکیو) بسیار کمتر است. همین منطق نیز به صورتی دیگر در فضاهای مسکونی مشاهده می‌شود که سرمایه‌داران مایل به کاهش آن به حداقل و از میان بردن کامل حریم خصوصی (مثلا با پارتیشن‌بندی کاملا باز) و کارکنان مایل به افزایش حداکثری آن و فضای خصوصی  دستکم به صورت موقت (در ساعات خاصی از روز) هستند. 

پس در یک دید کلی، باید بدانیم هم‌خانگی و هم‌نشینی مسکونی یک امر روستایی و سنتی است که هر اندازه به سوی صنعتی شدن و مدرن شدن آمده‌ایم کاهش یافته و جای خود را در سطح زیستی به کوچک شدن متراژ عمومی و تفکیک و تقسیم درونی فضا داده و برعکس، بر سطح و کارکردهای عمومی و قابل استفاده  افراد در خارج از نقاط مسکونی یعنی محیط‌های اجتماعی شدن افزوده است؛ اما با بروز بحران های طبیعی (زلزله،  سیل، آتشفشان، طوفان) یا سیاسی (جنگ، کودتا، خشونت‌های گسترده داخلی) این محاسبات به هم خورده و افراد تمایل دارند و یا ناچار می‌شوند به یکدیگر نزدیک شوند تا بتوانند امکانات مجدد اقتصادی و فناورانه را بین یکدیگر تقسیم کنند.

این وضعیت هم‌اکنون سال‌هاست در شهرهای بزرگ اروپایی و آمریکا وجود دارد که افراد برای کاهش هزینه مسکن با یکدیگر همخانه می‌شوند. این هم‌خانگی ابتدا بیشتر بین کسانی با شرایط گذرا همچون دانشجویان اتفاق می‌افتاد اما در بحران‌های جدید پس از دهه 1990 شاهد بازگشت فرزندان بزرگ به زندگی در خانواده پدران و مادران خود، همخانگی  بدون ازدواج بین افراد و حتی بین زوج‌ها  نیز هستیم.

اکثریت جامعه‌شناسان و شهرسازان اما به همخانگی به عنوان یک موقعیت مطلوب و قابل گسترش زیاد نگاه نمی‌کنند، بلکه  به تغییر ابعاد و کارکردهای واحد مسکونی  و افزایش محیط‌های اجتماعی کردن برای ایجاد امکان زیست در فضاهای کوچکتر می‌اندیشند.    

بحران، مسکن و بازگشت هم‌خانگی در جهان معاصر 

مفهوم خانه در ایران چطور تعریف می‌شود؟ این تعریف در مقایسه با جهان چه تفاوت‌هایی دارد؟ آیا این شیوه از همخانگی محصول مراودات فرهنگی است؟ آیا استانداردهای هم‌خانگی، قوانین و فرهنگ این مفهوم برای ایران بازتعریف شده؟ آیا هم‌خانگی به شیوه مطروح شده، تاثیری بر مفهوم خانواده خواهد گذاشت؟ آسیب‌های اجتماعی در این زمینه چطور تعبیر می‌شود؟

ایران را نمی‌توان و نباید از سایر نقاط جهان جدا کرد و شرایط آن را باید درون منطقه (خاورمیانه) و  جهان بررسی کرد. در ابعاد گسترده ایران تا ابتدای قرن بیست تقریبا یک جامعه کاملا روستایی عشایری بوده است که چیزی در حد ده درصد مردمش در شرایط شهری زندگی می‌کردند. تعریف خانه نیز در روستا و عشایر ربطی به خانه در شهر ندارد.

در روستا و عشایر، هر دو محور اصلی خانه، خانواده‌ی گسترده بوده است یعنی چند نسل از یک خانواده که با یکدیگر زندگی می‌کرده‌اند و این عموما (نه همیشه) بر اساس آنچه انسان‌شناسان پدرمکانی (Partrilocality) می‌نامند یعنی  اقامت عروسان خانواده به همراه پسران با خانواده پدری و ترک خانه پدری به طرف خانه همسر در دختران؛ در روستاها، بدین ترتیب خانه اصلی پس از بزرگ شدن خانواده با یک یا چند اتاق بزرگ‌تر می شد ولی تقسیم  درونی در هر خانه اتفاق نمی‌افتاد و فضاها اغلب چند کارکردی بودند. در عشایر نیز به همین صورت، با این تفاوت که اصل بر چادر نشینی به جای ساخت اتاق ثابت بود. 

پس از گسترش شهرنشینی اما معنای خانواده شروع به تغییر می‌کند. زیرا فرآیند مهاجرت روستا به شهر، لزوما بر مهاجرت کل خانوار و به یکباره انجام نمی‌شد و بدین معنا که عموما فرزندان پسر به شهرها و به جستجوی کار می‌رفتند و حتی ساکن شهر نمی‌شدند و بعد از مدتی باز می‌گشتند اما سپس در شهر ماندگار می‌شدند و نسل‌های بعدی را نیز با خود نگه می‌داشتند و گاه نیز پدران و مادران خود را به شهر نزد خودشان می‌آوردند. 

بدین ترتیب بود که در فاصله سال‌های 1320 تا 1350 خانواده‌های گسترده شهری در ایران، دایر می‌شود که شکل آن عموما یک حیاط مرکزی و به گرد آن، اتاق‌هایی برای هر یک از زوج ها (پدر و مادر و فرزندان پسر و همسرانشان) بود. البته این شکل از خانواده نیز به تدریج در شهرها از میان می‌رود. زیرا نسل‌های جدیدتر شهری لزوما علاقه‌ای به زندگی با برادران و خواهران و پدر و مادر خود ندارند و با تغییر تدریجی وضعیت زنان و بالا رفتن موقعیت اجتماعی‌شان آن‌ها نیز لزوما پدر-مکانی را نمی‌پذیرند و حتی اگر به سوی مادر-مکانی (Matrilocality) یعنی اقامت زوج در خانه یا نزدیک به خانواده زن نروند‌، ترجیح می‌دهند در خانه‌ای مستقل زندگی کنند. 

تحول مفهوم خانه در ایران؛ از خانواده گسترده تا آپارتمان

بنابراین، ساختارهای فضایی که به این ترتیب به وجود آمده بودند تا دهه 1350 و گاه حتی 1360 باقی می‌مانند اما جای خود را به همخانگی یک «صاحبخانه» با مستاجرانش می‌دهد. صاحبخانه‌ای که گاه خود هم از آن خانه می‌رود و همخانگی بین مستاجران اتفاق می‌افتد. با تمام سنت‌ها و حوادث  تلخ و شیرینی که از این همزیستی می‌شناسیم و وارد دنیای ادبیات و سینما هم می‌شوند (نگاه کنید به سریال محبوب سال‌های 1348-1350 «خانه قمر خانم» و سریال محبوب سال 1355 «دایی جان ناپلئون»). تداوم این وضعیت پس از دهه 1360 در شهرهای بزرگ، بسیار نادر بود. زیرا قیمت زمین دائما گران می‌شد و آپارتمان‌نشینی جای خانه‌نشینی را می‌گرفت اما ما حتی در سال‌هایی بسیار نزدیک‌تر نمونه‌ای از طنز اجتماعی چون سریال «پدر‌سالار» (1372-1374) را داریم که در آن تجمیع در یک بنای آپارتمانی را می‌بینیم که یک خانواده گسترده را گرد هم آورده.

موضوع همسایگی و تغییرات خانواده از لحاظ مسکونی و مهاجرتی یا حتی حرفه‌ای را نیز به مثابه یک آسیب اجتماعی جدید که با آپارتمان‌نشینی ظاهر و رشد می‌کند را ما هم در سینما و تلویزیون (فیلم «اجاره‌نشین‌ها»ی داریوش مهرجویی، 1366؛ سریال‌های «همسایه‌ها» 1379-80 ؛ «بزنگاه» 1387-88 و به خصوص «پایتخت» 1390 تا امروز که بسیار با استقبال روبرو شدند) البته امروز موضوع همزیستی فضایی با موضوع خانواده‌‌ی گسترده تقریبا بی‌معنا شده زیرا در شرایطی هستیم شبیه به بحران‌های اقتصادی اجتماعی اروپا و آمریکا که مشکل بحران‌های اجتماعی و تغییرات سریع اشکال خانواده و تحول آن است: گسترش تجرد مطلق، زندگی فردی در واحدهای منفک و گاه خاص در پیرامونی بسیار متفاوت و اگزوتیک؛ پرهیز از ازدواج، اشکال ازدواج  یا همخانگی موقت، شرایط دانشجویی، بیکاری، بازگشت به خانه پدر و مادری (حتی در روستا)، اجاره مشترک و غیره که همه این موارد را در همه جای دنیا دستکم کشورهایی که دارای اقتصاد آزاد و نه کمونیستی و سوسیالیستی و برنامه‌ریزی شده هستند (چین، کوبا، کره شمالی و...) شاهدیم. 

آنچه به نظر ما در سال های اخیر به دلیل تحریم، فروپاشی، سقوط اقتصادی و سرانجام جنگ و تبعات آن شاهد هستیم، شرایطی هستند حاد و  لزوما ناپایدار اما تغییر سبک زندگی و تغییر فضاهای مسکونی و تقسیم بندی‌ آن‌ها در سطح مسکونی، شهری، کاری و تفریحی لزوما اتفاق خواهند افتاد، کما‌اینکه در کشورهای  کمونیستی نیز ناچار شده‌‌اند با انعطاف بسیار بیشتری در این زمینه‌ها عمل کنند. تغییر فضاهای مسکونی ناشی از تغییر شکل خانواده، همسرگزینی، رفتارهای بین‌نسلی و درون‌زوجی نیز مربوط می‌شود که تحولات گسترده‌ای را تنها در 10 تا 20 سال اخیر شاهد بوده‌اند. 

بنابراین، سخن گفتن از «آسیب اجتماعی» را در رابطه با این تغییرات چندان دقیق نمی‌دانم. ما در سال‌های بحران اقتصادی شدید در اروپا (در دهه 1990) شاهد گسترش بازگشت زوج ها و فرزندان به خانه‌های پدر و مادرهایشان بودیم اما این وضعیت پس از بهبود اوضاع اقتصادی کاهش یافت. برعکس آنچه امروز  تبلیغ می‌شود و شرایطش هرچه بیشتر فراهم می‌شود، هم‌خانگی داوطلبانه برای کاهش هزینه‌ها برای افرادی است که لزوما با یکدیگر همبستگی زناشویی یا خانوادگی ندارند و از این هم بیشتر، اشکالی از هم‌خانگی بین افراد مُسنی که  برای داشتن یک همراه جوان می‌توانند در خانه خود باشرایطی مناسب‌تر از بازار اتاقی را در اختیار یک همخانه جوان بگذارند و در مقابل، گروهی از خدمات را دریافت کنند، بدون آنکه شکل یک پرستار خانگی را داشته باشند.

هم‌خانگی، تغییر خانواده و بازتعریف فضاهای زیستی

آیا می‌توان نمونه‌های مشابهی از این پدیده را در سایر کشورها، به‌ویژه در دوره‌های پس از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی مشاهده کرد؟ در این میان، تفاوت‌های ساختاری و فرهنگی جامعه ایران با سایر جوامع در مواجهه با این پدیده چیست؟

بله بسیار زیاد، تقریبا هر جایی در جهان که ما با بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نظامی روبرو شده‌ایم اشکال مختلفی از این گونه آسیب‌ها نیز به وجود آمده‌اند. مسئله این است که وقتی یک بحران یا یک مشکل کمابیش بزرگ بروز می‌کند، مثلا یک بحران اقتصادی که فقر گسترده‌ای ایجاد می‌کند یا یک مشکل سیاسی که به استبداد گسترده‌ای می‌انجامد.

برخی از افراد و گروه‌ها، چه از روی ناآگاهی و چه عامدانه به مثابه ماموریت به سود منافع این و آن، راه حل‌های عامه‌گرایانه، پوپولیستی، ساده‌انگارانه و تقلیل‌گرا و عموما خشونت آمیز را  مطرح می‌کنند که پایه و اساسشان بر حذف «دیگری» یا چند «دیگری» است که بدین ترتیب به سادگی وضعیت به موقعیت مناسب برخواهد گشت. در حالی‌ که بدون ریشه‌شناسی عمیقِ چراییِ رسیدن جامعه به چنین وضعیتی بحرانی و بدون پرداختن به راه‌حل‌های بنیادینی که معمولا دشوار و بلندمدت هستند، نمی‌توان انتظار داشت که مشکلات موجود به‌طور مؤثر حل شوند یا به نتایج پایدار دست یافت.

بحران‌های جهانی و الگوهای مشترک همزیستی اجباری

در ایران مشخصا ما سال‌های سال است دچار بحران هستیم اما این بحران دلایل بی‌شماری دارد که به ورود کشور ما از ابتدای قرن بیستم به مدرنیته ناشی می‌شود. حال به جای تحلیل و عمیق شدن در ریشه‌ها و یافتن راه‌حل های اساسی که بدون شک سخت و پیچیده و دراز مدت هستند، گروه‌هایی در یک جهت یا در جهت مخالف، تلاش می‌کنند مسائل را با رویکرد پوپولیستی به این خلاصه کنند که باید این و آن را حذف کرد و این و آن کار را اجباری کرد، ممنوع کرد یا تشویق کرد و غیره؛ شعارهایی هر چه گسترده‌تر به گوش می‌رسند و سیاست‌های بی‌پشتوانه و زودگذر که روشن است کار به جایی نمی‌برند. 

آیا این شکل از زندگی قابلیت تبدیل شدن به یک الگوی پایدار را دارد یا باید آن را پدیده‌ای موقتی و وابسته به شرایط اقتصادی و اجتماعی خاص تلقی کرد؟

 اگر منظورتان از این شکل از زندگی، اشکال جدید همزیستی مسکونی، کاری یا تفریحی است، پاسخ به آن بستگی به این دارد که آیا ما با پدیده‌هایی عمیق روبرو هستیم که حاصل تغییر جدی و ریشه‌ای جامعه هستند یا با پدیده‌هایی که با زور و از سر ناچاری جا افتاده به نظر می‌رسند. 

تغییرات ریشه‌ای یا واکنش موقت به بحران؟

ممکن است یک موقعیت، یک شکل یا یک رفتار، سال‌های سال در جامعه‌ای مشاهده شود اما چون ریشه‌ای ندارد و یا چون به تدریج ریشه‌های خود را از دست می‌دهد، پوک شده و از میان برود. نهادهای اجتماعی نیز چنین چیزی هستند.

امروز خانواده‌ی گسترده، دیگر تقریبا هیچ کجا حتی در روستاهای ما چندان گسترده و قدرتمند دیده نمی‌شود. معنای این مسئله آن نیست که خانواده و روابط خانوادگی وجود ندارد اما  تقریبا هیچ خانواده‌ای دیگر روابط مسکونی، کاری و تفریحی خود را بر اساس اینکه نسل پیشین و نسل بعدی  چه سلیقه‌ای دارند یا  نسل کنونی در شکل افقی چه فکر می‌کند، تنظیم نمی‌کند. اینکه خواهران و برادران من چه کاری می‌کنند و کجا زندگی می‌کنند، من را ناگزیر نمی‌کند کار خاصی بکنم یا جای خاصی زندگی کنم، هر چند در این امر تاثیر دارد. 

منبع: فرارو

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.