آواز قو در خیابان فلورا
چرا ماریو بارگاس یوسا سکوتش را به ما تقدیم کرد؟
هنگامی که خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا در ۱۳ آوریل ۲۰۲۵، در زادگاهش پرو، در ۸۹سالگی برای همیشه چشم از جهان فروبست، آپارتمان دنج او در خیابان «فلورا» در قلب مادرید، در سکوتی سنگین فرو رفت. او عادت داشت هر روز صبح از این آپارتمان که در گوشهای پنهان در نزدیکی پورتادلسول واقع شده بود، بیرون بزند، از کنار «تئاتر رئال» بگذرد و در نور درخشان «پلازا دِ اورینته» قدم بزند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
آزاده فردوسی: هنگامی که خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا در ۱۳ آوریل ۲۰۲۵، در زادگاهش پرو، در ۸۹سالگی برای همیشه چشم از جهان فروبست، آپارتمان دنج او در خیابان «فلورا» در قلب مادرید، در سکوتی سنگین فرو رفت. او عادت داشت هر روز صبح از این آپارتمان که در گوشهای پنهان در نزدیکی پورتادلسول واقع شده بود، بیرون بزند، از کنار «تئاتر رئال» بگذرد و در نور درخشان «پلازا دِ اورینته» قدم بزند. یوسا، غول بلامنازع ادبیات آمریکای لاتین و آخرین بازمانده از نسل طلایی «بوم»، پیش از مرگش با انتشار رمان «سکوتم را به شما تقدیم میکنم» (2023) به شکلی خودخواسته اعلام بازنشستگی کرده بود. برای نویسندهای که تمام عمرش را در هیاهوی کلمات، جنجالهای سیاسی و عشقهای پرالتهاب گذرانده بود، انتخاب کلمه «سکوت» برای آخرین اثرش، تنها یک انتخاب زیباییشناختی نبود، بلکه یک بیانیه اگزیستانسیال بود. این جستار، تلاشی است برای کالبدشکافی ذهن مردی که جهان را با کلماتش ساخت و در نهایت، با سکوتش به پایان رساند. «سکوتم را به شما تقدیم میکنم»، ادای دینِ رمانتیک و در عین حال تلخِ یوسا به پرو، موسیقی «کریویو» و والسهای پرویی است. قهرمان داستان، تونیو آزپیلکوئتا، یک معلم مدرسه و روزنامهنگار درجهدوم است که زندگی ملالآوری در لیما دارد. نقطه عطف زندگی او شبی رقم میخورد که در محلهای فقیرنشین، صدای گیتارنواختن نابغهای ناشناخته و منزوی به نام لالو مؤلفینو را میشنود. این مواجهه، تونیو را دچار یک جنون و وسواس فکری میکند؛ او تصمیم میگیرد زندگینامه این گیتاریست را بنویسد. تونیو در حین نوشتن این کتاب قطور، به ایدهای اتوپیایی و خطرناک میرسد؛ او باور میکند که موسیقی کریویو (تلفیقی از والسهای اروپایی با ریتمهای آفریقایی و بومی)، تنها نیروی جادویی است که میتواند بر شکافهای عمیق نژادی، طبقاتی و تاریخی پرو غلبه کرده و این ملت ازهمگسیخته را متحد کند. عنوان کتاب برگرفته از جملهای است که مؤلفینو پیش از ترک همیشگی گروه، خوانندهای به نام «سیسیلیا بارازا» به او میگوید: «سکوتم را به تو تقدیم میکنم». سیسیلیا در یک صبحانه در کافه، این ماجرا را برای تونیو تعریف میکند. در این رمان، یوسا به زیبایی مفهوم بومی «هوآچافریا» را واکاوی میکند. هوآچافریا معادل پرویی کلمه «کیتش» یا بدسلیقگی است؛ پدیدهای که در آن طبقات فرودست برای تقلید از اشراف و ابراز وجود، به رفتارهای اغراقآمیز و ملودراماتیک روی میآورند. یوسا نشان میدهد که چگونه همین احساساتیگرایی و بدسلیقگی نهفته در ترانههای والس پرویی، به شکل متناقضی به نیرویی برای پیونددادن مردم تبدیل میشود. بااینحال، یوسا که ذاتا به آرمانشهرها بدبین است، تونیو را در نهایت به مرزهای تاریک جنون میکشاند تا ثابت کند هیچ هنر یا ایدئولوژی سادهای نمیتواند بهتنهایی منجی یک ملت پیچیده باشد. یوسا در این رمان، فرم و محتوا را به شکلی ارگانیک درهم میتند. کتاب با یک قلاب داستانی جذاب و تعلیقوار آغاز میشود؛ شبی که تونیو در یک محفل شبانه با شنیدن آکوردهای اولیه گیتار لالو مؤلفینو، درمییابد که با استعدادی ماورایی روبهرو است. این مواجهه، معمایی پیرامون خاستگاه و گذشته تاریک این نوازنده منزوی خلق میکند که موتور محرک داستان و عامل ایجاد تعلیق تا فصول پایانی است. از منظر ساختار روایی، یوسا بار دیگر بلوغ خود را در استفاده از تکنیک «کنترپوان» به رخ میکشد. او چینش حوادث را بهصورت متقاطع مهندسی کرده است؛ فصول کتاب بهطور متناوب میان روایت خطی داستان تونیو و مقالاتی مستند درباره تاریخچه موسیقی والس پرویی جابهجا میشوند. نقطه اوج این فرم روایی آنجاست که خواننده با شگفتی درمییابد این فصول جستارگونه، درواقع همان کتابی است که تونیو در حال نگارش آن است. ساختار پارهپاره و متناوب رمان، هرگز تصادفی نیست. یوسا با این مهندسی دقیق، ریتم و ضرباهنگ یک «والس پرویی» را در نثر خود بازتولید کرده است. این ترفند فرمالیستی باعث میشود ریتم داستان کُند و مالیخولیایی شود، بهطوری که خواندن رمان، تجربهای درست مشابه شنیدن یک قطعه موسیقی داشته باشد. یوسا با ادغام خاطرات، تاریخچه موسیقی و اتمسفر شهری، نوعی حسآمیزی درخشان خلق میکند؛ جایی که خواننده کلمات را میخواند اما همزمان ملودیهایی را میشنود که قرار است مرهمی بر زخمهای نژادی و هویتی یک ملت باشند. برای درک معماری کلمات یوسا، باید به شبی در پاریس بازگشت. یوسا در خاطراتش روایت میکند که در جوانی، درست در همان شب اول ورودش به پاریس، به کتابفروشی مشهور «لا ژوا دِ لیر» رفت و نسخهای از «مادام بوواری» اثر گوستاو فلوبر را خرید. او آن شب تا صبح بیدار ماند و با خواندن این کتاب فهمید که میخواهد چه نوع نویسندهای باشد. فلوبر به او آموخت که نبوغ یک استعداد مادرزادی نیست، بلکه حاصل انضباطی آهنین، پشتکار و وسواس در بازنویسی است. در کنار فلوبر، ویلیام فاکنر آمریکایی به او انعطافپذیری شگفتانگیز در زمان و فضا را آموخت و نشان داد که چگونه میتوان ساختار خطی روایت را درهم شکست. در داخل مرزهای پرو نیز رائول پوراس بارنهچئا، مورخ و دیپلمات برجسته، استاد مسلم او بود؛ کسی که یوسا او را «درخشانترین استادی که تاکنون داشتهام» مینامید و از او نگاه انتقادی به تاریخ و وسواس در پژوهش را آموخت. ماریو بارگاس یوسا، مرد تضادها بود. او که در کودکی کاتولیکی بهشدت معتقد بود و به گفته خودش «پاکی چون گل سوسن» داشت، در مدرسه «لا ساله» در لیما توسط کشیشی به نام لئونسیو مورد آزار قرار گرفت. این ترومای هولناک، نقطه آغازین فروپاشی ایمان او بود و او را در سال ۱۹۵۰ به یک آتئیست عصیانگر تبدیل کرد؛ عصیانی که بعدها در شاهکار اولیهاش «سالهای سگی» متبلور شد. در عرصه سیاست نیز تطور او شگرف بود. یوسای جوان که در دهه ۱۹۶۰ مدافع سرسخت انقلاب کوبا و فیدل کاسترو بود، در دهههای بعد با مشاهده سرکوب آزادیها، به یک لیبرالکلاسیک و مدافع سرسخت بازار آزاد، دموکراسی و اندیشههای کارل پوپر و آیزایا برلین تبدیل شد. این دگردیسی فکری تا جایی پیش رفت که او در سال ۱۹۹۰ نامزد انتخابات ریاستجمهوری پرو شد، اما از آلبرتو فوجیموری شکست خورد. زندگی عاطفی او نیز دستکمی از رمانهایش نداشت. ازدواج جنجالی در 19سالگی با خاله ناتنیاش، خولیا اورکیدی (که الهامبخش رمان خاله خولیا و میرزابنویس شد)، سپس 50 سال زندگی مشترک با دخترداییاش (پاتریسیا یوسا) و در نهایت در دوران سالخوردگی رابطه پرسرصدا با ایزابل پریسلر (مدل و روزنامهنگار)، نشان از روحی ناآرام داشت که تجربیات زیستهاش را مستقیما به ادبیات تزریق میکرد. بااینحال، او در آخرین روزهای نوشتن، رمان «سکوتم را به شما تقدیم میکنم» را به همسر سابقش، پاتریسیا، تقدیم کرد تا دایره پرالتهاب عشقهایش را در نقطه آرامش ببندد. یوسا یک روشنفکر منزوی نبود. او شهرها و کافهها را نفس میکشید. در لیما، او را میتوان از طریق اتمسفر تاریخی «بار کوردان» درک کرد؛ رستورانی تأسیسشده در سال ۱۹۰۵ که پاتوق سیاستمداران و روشنفکران برای نوشیدن پیسکو ساوِر و بحثهای داغ بود. در مادرید، شهری که سالهای پایانی عمرش را در آن گذراند و پادشاه خوان کارلوس اول به او لقب موروثی «مارکیز بارگاس یوسا» را اعطا کرد، او از تماشای فیلمهای زبان اصلی در سینما «ایدئال» لذت میبرد و برای شام با دوستانش به رستورانهای سنتی مانند «کازا لوسیو» یا «خولیان دِ تولوسا» میرفت. او همچنین از مشتریان رستورانهای سطح بالایی همچون «چارا» و رستوران ستارهدار میشلن «سَدل» بود. یوسا معتقد بود تماشای مردم در کافهها، لابراتوار اصلی یک رماننویس است. یوسا در مؤخره آخرین رمانش، با وقاری تراژیک اعلام کرد که پس از این کتاب، تنها یک کار ناتمام دارد: نوشتن جستاری درباره ژان پل سارتر، فیلسوفی که در جوانی استاد و مرشد فکری او بود. او نوشت: «اکنون میخواهم جستاری درباره ژان پل سارتر بنویسم... این آخرین چیزی خواهد بود که مینویسم». این بازگشت به سارتر در پایان راه، بستن یک حلقه فکری پس از ۶۵ سال آفرینش ادبی بود. ماریو بارگاس یوسا همواره تکرار میکرد که: «نوشتن، ترجمه از زبان به نوشتار است». او واقعیتهای خام، خشن و پر از نقص آمریکای لاتین را با انضباطی مهندسیشده، به کلماتی جاودانه ترجمه کرد. «سکوتم را به شما تقدیم میکنم»، تنها یک رمان درباره موسیقی پرو نیست، بلکه وصیتنامه زیباشناختی نویسندهای است که به ما یادآوری میکند ادبیات، پناهگاهی است برای انسانهایی که یک بار زندگیکردن برایشان کافی نیست. اکنون که ماشینتحریر او برای همیشه خاموش شده است، سکوت او در خیابان فلورای مادرید و در کوچههای لیمای مهآلود، رساترین صدایی است که در تاریخ ادبیات معاصر طنینانداز خواهد بود.