ویرگول، کافه
ظاهر فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی درباره مرگ است؛ اما مردی را در شهر تهران نمایش میدهد که ساعتها در تهران میگردد تا کسی را پیدا کند که پس از مرگش، روی بدنش خاک بریزد. مردی در شهری سرگشته شده که مدام آدمها او را پشت سر میگذارند و از کنارش رد میشوند. آدمهایی که به هم نمیرسند. سه دهه بعد از آن فیلم، اگر کسی میخواست تنهایی را روایت کند، تمام یا بخشی از فیلم را در یک کافه میگذاشت.
محمد آقاسی-جامعهشناس و محقق حوزه افکار عمومی: ظاهر فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی درباره مرگ است؛ اما مردی را در شهر تهران نمایش میدهد که ساعتها در تهران میگردد تا کسی را پیدا کند که پس از مرگش، روی بدنش خاک بریزد. مردی در شهری سرگشته شده که مدام آدمها او را پشت سر میگذارند و از کنارش رد میشوند. آدمهایی که به هم نمیرسند. سه دهه بعد از آن فیلم، اگر کسی میخواست تنهایی را روایت کند، تمام یا بخشی از فیلم را در یک کافه میگذاشت.
جایی که آدمها در کنار هم، اما دور از هم ساعتها مینشینند. حتی آنها که با هم میآیند، بعد از مدتی، به صفحه موبایل خیره میشوند. جایی که آدمها قرار میگذارند و قهوه میخورند و فقط کمی عالَمِ خود را از شتاب جهان، جدا میکنند. خیابان در دنیای مدرن، زمان را میبلعد. ترافیکهای سنگین در شهرهای بزرگ، دوری نقاطی که آدمها با یکدیگر کار دارند و حجم زیاد سفرهای شهری، چه وسیله نقلیه شخصی یا عمومی، همه و همه باعث میشود زمان بلعیده شود. یکی از جاهایی که مکث ایجاد میکند، کافه است.
کافه در ایران امروز، بیش از آنکه جایی برای نشستن و نوشیدن باشد، توقفگاه تنفس است. انسان خسته برای خودش چند صندلی کنار پنجره یا بَرِ خیابان گذاشته تا دمی بنشیند. هارتموت رزا، جامعهشناس آلمانی و نظریهپرداز «شتاب اجتماعی»، معتقد است انسان مدرن در جهانی زندگی میکند که مدام سرعت تولید، ارتباطات، جابهجایی و حتی تجربههای عاطفی را افزایش میدهد.
دشوار است اما فقط سرعت و زیادشدن آن نیست؛ مسئله این است که انسان شهری، خواه ایرانی یا آنجایی، با جامعه و جهان امکان برقراری ارتباط طنینمند ندارد. روابط، زمان، اخبار، دوستی و دشمنی، اندوه و سوگ، همه از دست انسان شهری عبور میکند. انسانی که دائم باید به جایی همچون قرار، ایستگاه بعدی، سر کار یا منزل برسد، بیآنکه واقعا به جایی برسد. شهرهای بزرگ، با معماری کالبدی سرمایهداری متأخر و معماری روانی سرمایهداری دیجیتال، شهروندان را به موجودات همیشه آنلاین، در دسترس و دائم در حال حرکت تبدیل کردهاند. زندگی به مسابقه بقا تبدیل شده که خط پایانی هم ندارد. چه زمانه غریبی برای انسان است، چیزهایی ساخته شده تا بتوانیم سر جای قبلیمان بمانیم.
در چنین جهانی، کافهها در ایران کارکردی فراتر از مصرف پیدا کردهاند. آنها جایی برای تعلیق موقت شتاب و به نوعی توقفگاه اجتماعی شدهاند. دادههای پیمایش «سنجش ذائقه کافهنشینان تهرانی» در سال ۱۳۹۷ نیز دقیقا همین را نشان میدهد. فقط ۴۳ درصد برای نوشیدن قهوه یا نوشیدنی به کافه میروند، اما ۵۰ درصد برای تفریح، نزدیک ۴۰ درصد برای وقتگذرانی، ۳۱ درصد برای قرار ملاقات و حدود ۱۹ درصد برای دورشدن از جامعه و رسیدن به آرامش فکری. این اعداد از تغییر ذائقه مصرف خبر نمیدهند، بلکه از تغییر نسبت انسان ایرانی با زمان و شهر حکایت دارند.
کافه در شهری که خانهها را کوچک، خیابانها را خشن، پارک و بوستان را ناامن، انسان را دور از طبیعت و روابط انسانی را فرسوده کرده، معنای مهمی پیدا کرده است. کافه تبدیل شده به جایی که زیستن را به زندگی مبدل کرده است. برای همین کافه و کافهنشینی دیگر محدود به شمال تهران نیست؛ کافه در شهرهای کوچک و حتی مذهبی هم رشده داشته است. نهفقط به خاطر وجود قهوه و اینکه ذائقه نسل جدید به قهوه متمایل شده است، بلکه چون به فضایی برای بودن نیاز دارد. فضایی نفلیمی (نیمی اصلی و نیمی فرعی)، فضایی نیمهخصوصی و نیمهعمومی، جایی که بتوان ساعتی از فشارهایی شهری، از کار تا خانواده، از حال تا آینده، از اضطراب اقتصادی تا استرس ترافیکی و از خبرها فاصله گرفت.
در پیمایش انجامشده، حتی انتخاب وعدههای خوراکی نیز قابل تأمل است. لااقل در آن بازه زمانی، بیش از قهوه، بستنی، شیک و چای مصرف میشود. یک نشانه دیگر از آن اینکه کافه ایرانی، بیش از آنکه زمینه فرهنگ تخصصی صرف قهوه شده باشد، به دنبال فرهنگ مکث و معاشرت است. تجربه آهستهتر زمان، برای انسان ایرانی با ژنوم فرهنگ آرام روستایی، به نوشیدن یک فنجان اسپرسو اولویت دارد. همان چیزی که رزا، تلاش برای بازسازی رابطه انسانی با جهان و جهان اجتماعی میداند.
علیرغم فشارهای اقتصادی فراوان، شاید به همین دلیل است که کافه زنده و کافهگردان همچنان پای کار هستند. سازوکاری که بقا در روان جمعی فرسوده شهری را تسهیل میکند. جامعه ایرانی فرصت گفتوگوهای طولانی در کنار فامیل، قدمزدن و سکوتکردن کنار دیگ پخت غذا را از دست داده و آن را به پناهگاه اجتماعی جدید انسانی، یعنی میزهای کوچک کافه منتقل کرده است. کافه ایرانی شاید آخرین جایی باشد که انسان شهری هنوز میتواند کمی «بیهدف» بنشیند و در عصر شتاب، بیهدف نشستن خودش نوعی زندگیکردن است.