|

شکل‌های زندگی: اخلاق و سیاست در آرای ژرژ سورل

بدبینی کاملا رشدیافته

ژرژ سورل در میان اندیشه‌پردازان قرن بیستم پدیده‌ای غیرمتعارف و سرگردان بود، اما سرگردانی‌اش که مایه تشتت فکری او بود، از قضا نشانه قوت فکری او نیز بود. مقصود از قوت فکری استقلال در ارائه ایده‌هایی بود که در آن زمان چندان خریداری نداشت و بعدها و حتی اکنون نیز به‌ ندرت از آرای او سخن گفته می‌شود.

بدبینی کاملا رشدیافته

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

ژرژ سورل در میان اندیشه‌پردازان قرن بیستم پدیده‌ای غیرمتعارف و سرگردان بود، اما سرگردانی‌اش که مایه تشتت فکری او بود، از قضا نشانه قوت فکری او نیز بود. مقصود از قوت فکری استقلال در ارائه ایده‌هایی بود که در آن زمان چندان خریداری نداشت و بعدها و حتی اکنون نیز به‌ ندرت از آرای او سخن گفته می‌شود. سورل در ابتدا در رشته مهندسی راه و ساختمان تحصیل کرد و تخصصش کشیدن جاده و ساختن پل بود. او در این کار بسیار موفق بود و به‌سرعت به شهرت رسید تا بدان اندازه که از دولت فرانسه مدال افتخار گرفت؛ مدالی که تا آخر عمر به سینه‌اش آویزان می‌کرد و مایه سرافرازی‌اش بود. سورل در کنار حرفه‌اش خود را در جریان اندیشه‌ها و آرای سیاسی-اجتماعی روز نیز قرار می‌داد. او قبل از بازنشستگی نخستین مقاله‌اش را در 1880 نوشت، اما پیش از آن دو کتاب درباره انجیل و محاکمه سقراط نوشته بود. این دو کتاب چنان‌که از نام شخصیت‌های آن برمی‌آید، واجد سویه‌های اخلاقی بودند؛ زیرا سورل تا مدت‌ها جهان را از منظری اخلاقی می‌نگریست. بعدها که بازنشسته شد تمامی وقت خود را به مطالعه و نوشتن در زمینه‌های مختلف فلسفی، سیاسی، تاریخ و... گذراند و همچنان به رابطه پرتنش میان سیاست و اخلاق می‌پرداخت. ژرژ سورل خود را در ابتدا کارشناس اندیشه‌های مارکس که آن زمان در فرانسه چندان شناخته‌شده نبود معرفی کرد. از نظرش مارکسیسم در اصل آموزه‌ای اخلاقی و شعری اجتماعی بود، اما بعد از مدتی دعوی علمی‌بودن مارکسیسم را مردود شمرد و به گروهی دیگر از متفکرین مارکسیسم مانند کروچه در ایتالیا، برنشتاین در آلمان و توماس مازاریک در چکسلواکی که به گروه تجدیدنظرطلبان‌ یا رویزیونیست‌ها مشهور بودند پیوست. اختلاف او بیشتر با انگلس بود که دیالکتیک جامعه و تاریخ را در اصل نوعی «دیالکتیک طبیعت» قلمداد می‌کرد که گویا از منطقی علمی‌ و قانونی ریاضی‌وار تبعیت می‌کند که جهان را در نهایت به سرمنزل مقصود می‌رساند. به نظر سورل این قبیل دعاوی در اصل ساخته‌ و پرداخته ذهن انسانی بود و بیشتر به افسانه شباهت داشت. از آن پس افسانه و افسانه‌پردازی در ذهن سورل جایگاهی بس مهم پیدا می‌کند و محور مرکزی اندیشه ژرژ سورل را شکل می‌دهد. اهمیت سورل از یک نظر در طرح سؤال‌هایی است که ارائه می‌دهد؛ این موضوع به نظر سورل حتی بیشتر از پاسخ می‌تواند اهمیت داشته باشد. از‌جمله سؤالاتی که سورل طرح می‌کند، یکی این است که چه چیزی انسان‌ها را برمی‌انگیزاند تا دست به کنش بزنند؟ کنشی احیانا قهرمانانه ‌یا نوع‌دوستانه؟‌ یا به عبارتی دیگر چه چیز می‌تواند الهام‌بخش آنان باشد؟ این سؤالات چنان که گفته شد سراسر دل‌مشغولی ذهنی او را شکل می‌دهد. او بر این باور است که شکلی از شناخت که به صورت اسطوره در ذهن ساخته‌ و پرداخته می‌شود، تصویر آدمی را نسبت به رویدادها و اتفاقات پیرامون تغییر می‌دهد؛ به این صورت که قدرتی در سوژه کنشگر به وجود می‌آورد که او را تشویق به کنش می‌کند. سورل درباره اینکه این باور اسطوره‌ای چگونه در ذهن شکل می‌گیرد، چیزی نمی‌گوید؛ چون درک چگونگی شکل‌گیری باور اسطوره‌ای تابع متغیرهای گوناگون است. اسطوره در اصل ناحیه عمیقی از ذهن را شکل می‌دهد که رسیدن به کنه آن و چگونه پیدایشش کاری ناممکن است: انواعی از انباشت کردار، آیین، باور، تجربه، تاریخ و... دست‌اندرکار شکل‌گیری باور اسطوره‌ای‌اند. هرچند ‌به نظر سورل رسیدن به کنه این ناممکن -کنه ذهن‌ یا ناحیه عمیق‌تر ذهنی- چندان مهم نیست؛ زیرا از قدرت و اهمیت و کارکرد اسطوره‌ها در حیات اجتماعی نمی‌کاهد. آنها در هر حال ایده‌هایی ساخته‌ و پرداخته‌اند که نقطه عزیمت فعالیت فردی و گروهی انسانی می‌شوند ‌یا چنان که سورل می‌گوید آنها را به تحرک وامی‌دارد و همین به‌تنهایی کفایت می‌کند. در اینجا به‌ ناگزیر با نوعی مرزبندی از طرف سورل با پدیده‌ای به نام شناخت علمی مواجه می‌شویم که در زمانه سورل در اوج فرمانروایی بود و به دنبال دلیل و برهان‌های قاطع برای هر موضوع و به‌خصوص پدیده‌های اجتماعی و سیاسی و کشف امور جهان‌شمول بود و این در حالی بود که از نظر سورل، علم ناتوان از درک افسانه یا باورهایی است که طی زمان‌های طولانی منشأ کنش و رفتار و کردار مردم شده‌اند. از این نظر اسطوره‌ها را به‌نوعی می‌توان باورهای تثبیت‌شده همراه با انباشتی عظیم از همه عوامل فردی، اجتماعی، ‌طبیعی و تاریخی در نظر گرفت که به‌ واسطه تعاملات با جهان، آن را در یک جهان‌بینی هویت‌ساز قالب‌بندی می‌کنند و آنچه در اصل از نظر سورل به ساختار اسطوره برمی‌گردد، همانا روش و بیان آن است که به‌صورت فرم‌های روایی در قالب انواع روایت‌های افسانه‌ای ارائه می‌شود که بر اثر تکرار مکرر به‌ نوعی هنجار، وجدان و به تعبیر نیچه اخلاق بدل شده است. مرزبندی سورل بیشتر با علم و همین‌طور دانشمندانی است که گویا به همه چیز احاطه دارند؛ زیرا بر این باور است که اشتباهات این دانشمندان کاملا آشکار است. به نظر سورل باورهای علمی و مشاهدات تجربی حتی تاکنون نیز نتوانسته‌اند به بسیاری از پرسش‌های اصلی پاسخ دهند، چنان که هنوز نیز نتوانسته‌اند بیانی کاملا عقل‌گرایانه از الهیات مسیحی ارائه دهند. تا الان چیزی به نام «علم هنر» رشد و گسترش نیافته است؛ زیرا هنر را هم‌اکنون هم تنها بر پایه نوعی تخیل‌ یا شهود فردی می‌توان ارائه داد و تدوین چیزی به نام «اخلاق علمی» نیز در هر حال ناممکن است و اینکه سرانجام همه چیز را بتوان به‌طور عقلانی و با برهان‌های قاطعی که علم از آن می‌گوید توضیح داد، در اساس نوعی خطاست. با این استدلال‌هایی که سورل ارائه می‌دهد، می‌توان به پیامدهای بعدی ایده‌های سورل پی برد؛ به اینکه آینده را به‌طور علمی نمی‌‌توان پیش‌بینی کرد، بنابراین وعده تحقق سوسیالیسم بر اساس پیش‌بینی‌های علمی بر خطاست و همین‌طور کنش ما در اصل بدون آن تصورات رنگارنگی که در ناحیه عمیق ذهن که ناشی از روایت‌های اسطوره‌ای است ناممکن است. بنابراین آنچه ما را به تحرک وامی‌دارد همانا باورهای اسطوره‌ای است. به نظر سورل حتی ایده انقلاب مارکس نیز باوری اسطوره‌ای است و به بیان دیگر مارکس همیشه انقلاب را در شکل اسطوره‌ای توصیف کرده است. اساسا از نگاه سورل، درک مارکس از پایان سرمایه‌داری که با وعده تحقق سوسیالیسم همراه بوده، فی‌الواقع تحقق عینی و علمی سوسیالیسم نبوده و با این هدف نیز نبوده که تحول و مرگ بعدی سرمایه‌داری را توضیح دهد ‌یا آن را پیش‌بینی کند، بلکه بیشتر بدان منظور بوده که به اقدام و انقلاب کامل الهام بخشد. در اینجا سورل میان اتوپیا و اسطوره فرق قائل می‌شود و بر این باور خود تأکید می‌کند که اتوپیا در اصل یک محصول فکری است که همراه با برنامه‌ریزی و تأملات صورت گرفته که نه‌تنها بی‌شباهت به نوعی تأملات علمی نیست، بلکه در حقیقت تابع همان منطق علمی است، در حالی که اسطوره در اساس چیز دیگری است؛ زیرا بر باورها و اعتقادات گروهی استوار است که به آن باورمند هستند و چنان که گفته شد جزء آن چیزی توصیف شده است که ناحیه عمیق‌تر از ذهن ما را تشکیل می‌دهند. به همین خاطر هم در اسطوره چیزی به نام شکست وجود ندارد؛ زیرا آن باور عمیقی که از درون برمی‌آید دائما تکرار می‌شود. در تأملات سورل آن هنگامی که درباره اتوپیا می‌گوید که محصول تأملات علمی است، دو مقوله مهم خوش‌بینی و بدبینی را مطرح می‌کند. به نظر سورل علم اساسا با این پیش‌فرض همراه است که نهایتا با پیشرفت خود جهان را تسخیر می‌کند و بنابراین با انواع ادله و برهان‌های قاطع یا نوعی خوش‌بینی عمیق توأم است، در حالی که وقتی سورل از این مقوله‌ها یعنی دو مقوله خوش‌بینی و بدبینی سخن می‌گوید، به‌روشنی بدبینی را ترجیح می‌دهد. به نظر او خوش‌بینی، مشکلات تغییرات اساسی را چندان در نظر نمی‌گیرد و در نتیجه آدم خوش‌بین در عرصه سیاست نه‌تنها ساده‌لوح بلکه خطرناک است. او این قبیل خوش‌بینی‌ها را ارزانی اتوپیست‌ها می‌داند که از درک طبیعت انسانی و موقعیت اجتماعی او ناتوان هستند. سورل حتی پا را فراتر می‌گذارد و برای بیان ایده خود از عبارت «بدبینی کاملا رشدیافته» می‌گوید؛ یعنی از آن نوع بدبینی که نمی‌خواهد به عصر طلایی برسد، بلکه می‌خواهد برانگیخته ‌یا رشدیافته بماند تا روایت اسطوره‌ای خود را به انجام برساند. نکته بحث‌برانگیز سورل تماما این است که چندان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت که بتوان به رستگاری یا همان عصر طلایی بر روی زمین رسید، زیرا در هر حال نتیجه «پیشرفت زیاد اخلاقی»‌ یا رسیدن به خلق‌وخوی «انسان برتر» در طی همان مسیر و بازیابی دوباره ارزش‌هاست که اهمیت پیدا می‌کند. به نظر سورل هر اتفاق مهم ‌یا رادیکالی مانند انقلاب، قبل از هر چیز باید اقدامی باشد از استحاله و تغییر اخلاقی؛ چیزی شبیه به فراخوان نیچه به بازیابی ارزش‌ها، و این همان چیزی است که سورل آن را هدف نهایی سیاسی  تلقی می‌کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.