غریبگی در عین آشنایی
عجیبوغریب در نظر ما چیست؟ یک نفر چه کارهایی باید بکند که در نظر ما عجیبوغریب باشد؟ اگر حدود و ثغور این عجیبی و غریبی را تعیین کردیم، آنوقت عجیبی و غریبی یک جامعه چطور معین میشود؟ آیا میتوان همان مرزها را به یک جامعه تعمیم داد؟ حال یک مکان چطور میتواند عجیبوغریب باشد؟ داستان کتاب «آن بهشت دیگر» با آدمهایی عجیبوغریب که در اجتماعی عجیبوغریب و در مکانی عجیبوغریب زندگی میکنند، روایت میشود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
علیرضا شهبازی: عجیبوغریب در نظر ما چیست؟ یک نفر چه کارهایی باید بکند که در نظر ما عجیبوغریب باشد؟ اگر حدود و ثغور این عجیبی و غریبی را تعیین کردیم، آنوقت عجیبی و غریبی یک جامعه چطور معین میشود؟ آیا میتوان همان مرزها را به یک جامعه تعمیم داد؟ حال یک مکان چطور میتواند عجیبوغریب باشد؟ داستان کتاب «آن بهشت دیگر» با آدمهایی عجیبوغریب که در اجتماعی عجیبوغریب و در مکانی عجیبوغریب زندگی میکنند، روایت میشود. عجیبی و غریبی مناسبات داستان، نه به این خاطر است که آنها در سیارهای دیگر یا در عصری دیگر زندگی میکنند، و نه به این خاطر که کوتوله، یکچشم یا به هر گونه عجیبالخلقهاند. آنها عجیبوغریبهایی از جنس خود ما هستند. عجیبوغریبهایی که از ابتدا اینطور نبودهاند، اینطور شدهاند. اینطور شده و اینطور ماندهاند. اینطور ماندهاند، اما نمیگذارند اینطور بمانند. آنها در جزیرهای تحت فرمان ایالت مین در ایالات متحده زندگی میکنند و مناسبات زندگیشان آنها را تبدیل به گونهای عجیبوغریب کرده. آنها همانند ما میترسند، همانند ما مضطرب میشوند، همچون ما عاشق و مثل ما دروغ میگویند. پنهانکاریشان فرقی با ما ندارد و فرارکردنشان فرارکردن از همان چیزهایی است که ما فرار میکنیم. آنها انتخاب میکنند که عجیب باشند و غریب به نظر بیایند. بودن در این داستان مهم نیست، شُدن مهم است. همین است که این رمان را ارزشمند و خواندنی میکند. همین که شما شُدنشان را میخوانید، میبینید، میشنوید و حس میکنید. این است فرق بین یک داستان خوب و داستانی که خوب نیست. این است که چیرهدستی نویسنده را نشان میدهد. این است که کار هر کسی نیست. مگر نه هر کسی میتواند یک جامعه عجیب در ذهن خود خلق کند و عرضه کند به ما. جامعهای که از ازل عجیب بوده و تا ابد عجیب میماند. این جامعه، حتی اگر زندگی در آن جریان داشته باشد، خودش زنده نیست. داستانش زنده نیست. چون هیچگاه متولد نمیشود و نمیبالد و سرانجام، نمیمیرد. داستان «آن بهشت دیگر»، در حال میگذرد، به گذشته و تولد جامعه پل میزند و در نهایت به مرگ منجر میشود. این تولد، بالیدن، و مرگ، شبیه زندگی ما نه، که خود زندگی ماست. زندگی ما و تمام چیزهایی که زندگی ما شاملش میشود. تمام حسها، آرزوها، امیال و علایقی که روزی در زندگی ما متولد میشوند و روزی میمیرند. این، زندگیست که این داستان را با زیست ما پیوند میزند. این حسها و درونیات مشترک است که داستان را برای ما باورپذیر و زنده میکند. اینهاست که کاری میکند تا ما با داستان عاشق شویم، بترسیم، مضطرب شویم، فرار کنیم و پناه ببریم. جامعه داستان در عین بستهبودن، پذیراست. در عین غریبهبودن، آشناست. شما میبینید که چگونه و چه کسی شایستگی حضور در این جامعه را پیدا میکند و درهای جامعه به روی چه فرد یا افرادی باز میشود. در این جامعه، تنها یک چیز آدمها را به هم وصل میکند. انگار با نخی نامرئی. آن نخ، غریبهبودن است. غریبگیست که آدمهای داستان را در جامعه عجیبشان مشترک میکند. و چه جالب خواهد بود جامعهای که نه رنگ پوست، زبان و نژاد، که یک ویژگی باطنی آنها را جمع کرده است. ملتی که رنگ، مذهب، منش و نژادشان غریبگیست، و نه چیزی دیگر. پرچم و نمادشان، و هر چیزی که نماد یک ملت است، غریبگیست. و این ویژگی، بیشتر از هر ویژگی ظاهریای توانسته آنها را با تمام اختلافات ظاهریای که با هم دارند، کنار هم نگه دارد؛ نگهداشتنی نه از روی اجبار، که با اختیار تام.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.