از عشق و تضادهای درونی انسان
«من از همان بچگی یادم هست که خیال میکردم خدا توی تاریکی فقط با آدمها حرف میزند و خب تاریکترین جا همیشه برای من توهای خودم بود. چشمهام را که میبستم فرو توی تاریکیهایی میرفتم که تودرتو بودند و شبیه غارهایی توی دل هم.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: «من از همان بچگی یادم هست که خیال میکردم خدا توی تاریکی فقط با آدمها حرف میزند و خب تاریکترین جا همیشه برای من توهای خودم بود. چشمهام را که میبستم فرو توی تاریکیهایی میرفتم که تودرتو بودند و شبیه غارهایی توی دل هم. پا توی تونل میگذاشتم و میرفتم جلو و بعد توی تونلی دیگر میرسیدم و همینجور بیوزن سر میخوردم و سر از تونلی دیگر درمیآوردم و در تمام این مدت هم خیال میکردم یکی همراهم هست و بود هم که دستم را گرفته بود و میگرفت و به دنبال خودش میکشید». این بخشی از رمان «هفت دخمه یادگار» نوشته منیرالدین بیروتی است که اخیرا توسط نشر نیلوفر منتشر شده است.
این رمان از چهار بخش با عناوین «هندسه قلب»، «فیروزه شوق»، «حاق فرض» و «منشور پایان برزخ پایانی» تشکیل شده و برخی از مضامین دیگر آثار بیروتی در این داستان هم دیده میشود. او در این رمانش به مناسبات و روابط انسانی و عشق و نیز تضادهای درونی انسانها توجه کرده است. «هفت دخمه یادگار» آغازی قابل توجه دارد که در بخشی از آن میخوانیم: «خواندم: حالا به یاد خودش که میآورد با خودش میگفت شاید هم همه ماجراها از همان روز صبح که بعدها الوند براش تعریف میکرد شروع شده بود… قلبم ناجور بدجور دارد تند و تند میزند و میفهمم که صدام دارد میلرزد و نفسم بقمهای توی حلقومم پیچپیچ میخورد و مثل آسمیها هوا را توی ریههام میکشم و سفت و سخت خودم را از تک و تا نمیاندازم و هی هوای اطاق را میبلعم… یعنی همان صبح سهشنبه روزی از دهه سوم خردادماه که سروکله آن یارو که بعدش فهمید اَکی بوده، توی دفتر پیداش شده بود. بیچاره ناهید کم مانده بود زهرهاش آب بشود آن جور که یارو همین اَکی در را وا کرده بود و آمده بود تو». در روایت «هفت دخمه یادگار» واقعیت و خیال نیز درهمتنیده شدهاند و روایت در مرزی میان واقعیت و تخیل شکل گرفته است. این ویژگی در برخی دیگر از آثار بیروتی نیز دیده میشود.
«رگ قلع»، دیگر رمان بیروتی نیز کمی پیش توسط نشر نیلوفر منتشر شده بود. بیروتی در این رمان، به داستان نویسندهای پرداخته که میان خیال و واقعیت سردرگم و معلق مانده و بهتر آن است گفته شود اصلا فرقی میان واقعیت و خیال نمیبیند. او هرچه را که واقعی است، خیالی میبیند و هرچه را که خیالی است، واقعی. ازاینرو است که او خود خویش را در رمانی که در حال بازنویسیاش است غرقشده مییابد و کار تا آنجا پیش میرود که دیگر نمیداند کی شخصیت رمانِ خود است و کی شخصیت واقعی زندگیاش و حتی وقتی بهعنوان نویسنده در متن دخالت میکند، پیدا نیست که شخصیتی است درون متن یا بیرون از آن. بیروتی کار نوشتن این رمان را در اردیبهشت 1399 آغاز کرده و کتاب در دیماه 1401 به پایان رسیده است. «رگ قلع» رمانی است در چهار بخش و در قسمتی از بخش پایانی آن میخوانیم: «ردیف به ردیف ماشینها پارک کرده بودند.
پرید از روی جوی و رفت توی پیادهرو. به هر دو ور نگاه انداخت. نه. نبود. چند قدم برداشت. آمد توی خیابان. بین دو ماشین پارکشده وایستاد. هی نگاهنگاه کرد به اطراف. و همین که خواست برگردد صدایی مثل صدای ضربهزدن با مشت به گونی پر از تنقلات زیر گوشش خورد. در دم چرخید. و پشت سرش دیدش. وسط پیادهرو همانجور که بار اول دیده بودش، دیدش. نحیف، ترسزده و لرزلرزی. یکی دو قدمی برمیداشت و وامیایستاد. دمش لای پاهاش مانده بود».
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.