|

برای کودکان محروم و فرودستان میناب

مردگان یحیی

جنگ حالا حق تعیین سرنوشت را در نقطه‌ای دورتر از ما قرار داده است. با این حال تردیدی وجود ندارد که هرزه‌ای خودمحور و خودشیفته‌ نظیر ترامپ حق تعیین سرنوشت برای هیچ ملتی از جمله ما را ندارد. جنگی که امریکا و اسرائیل آغاز کرده‌اند، نه فقط شیرازه همین زندگی دشوار ما را بر هم زده و به میانه بحرانی عمیق‌تر پرتاب‌مان کرده، بلکه ما را به عدد تقلیل داده است. جنگی این چنین، می‌تواند به انسانیت‌زدایی تمام‌عیار بدل شود.

مردگان یحیی
خبرنگار: پیام حیدرقزوینی

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

در میان بمباران نظامی از سویی و بمباران رسانه‌ای از سویی دیگر، ما همچنان به امکان‌های از دست رفته تغییر و احیای سیاست رهایی‌بخش چشم دوخته‌ایم. امکانی که با این جنگِ نواستعماریِ تحمیل شده بر ما، بیش از هر زمان دیگری، مسدود شده است. واقعیت جنگ چنان سفت و سخت است که خود را به هر ذهنیت خوش‌خیالی تحمیل می‌کند. آنکه همچنان می‌تواند ساده‌لوحانه شادی‌اش را ابراز کند، معلوم نیست که فردا نیز شاد خواهد بود یا غمگین.

جنگ حالا حق تعیین سرنوشت را در نقطه‌ای دورتر از ما قرار داده است. با این حال تردیدی وجود ندارد که هرزه‌ای خودمحور و خودشیفته‌ نظیر ترامپ حق تعیین سرنوشت برای هیچ ملتی از جمله ما را ندارد. جنگی که امریکا و اسرائیل آغاز کرده‌اند، نه فقط شیرازه همین زندگی دشوار ما را بر هم زده و به میانه بحرانی عمیق‌تر پرتاب‌مان کرده، بلکه ما را به عدد تقلیل داده است. جنگی این چنین، می‌تواند به انسانیت‌زدایی تمام‌عیار بدل شود. همین حالا نیز می‌توان دید که ما نه فقط با از دست رفتگان و آسیب‌دیدگان و نه فقط با زیرساخت‌های عمومی آسیب دیده بلکه با هزیمت و به یغما رفتن دستاوردهای هرچند اندک جنبش‌های اجتماعی هم روبرو هستیم. آیا نه این است که جنگ‌افزارها با همه ما در ستیزند و جز سلطه و استعماری نو چیزی دیگر برایمان ندارند؟

بیش از ده روز از آغاز بمباران ما می‌گذرد اما واقعیت حملات تروریستی در همان لحظه ابتدایی‌اش عیان شد: در همان صبح شنبه، نهم اسفند، تنها چند ساعت پس از آغاز حملات امریکا و سازه فاشیستی اسرائیل، اصابت موشکی به یک دبستان، کودکان یکی از محروم‌ترین نقاط جنوبی ایران را هدف گرفت. اینک آشکار است که موشکی امریکایی مدرسه میناب را هدف گرفته و کودکان دبستانی را به عدد تقلیل داده است.

محمدعلی سپانلو، در اسفند 1366، در روزهایی که تهران زیر بمباران بود، شعری نوشت که رد آن روزگار را آشکارا بر خود دارد و ای بسا یادآور روزهای کنونی ما نیز هست: نام تمام مردگان یحیی است.

سپانلو در «بن‌بست‌ها و شاهراه» درباره فضایی که این شعر محصول آن است گفته: «اولین موشک به تهران، 7 اسفندماه خورد. آن شب هم ما خانه دوستی بودیم. در میدان هفت‌تیر یا بیست و پنج شهریور. چندین موشک هم به آن حوالی خورد و اتاق‌ها را لرزاند. ما دور هم نشسته بودیم بیدار و لحظات را می‌گذراندیم. صبح که آمدیم بیرون، مواجه شدیم با چشم‌های خواب‌آلوده مردم، انبوه خرده‌شیشه‌های توی خیابان و آژیرهای پلیس. منتها چیزی که باعث شد کمی بعد شعر یحیی ساخته شود، این بود که موشک اولی که سمت ما خورد، در کوچه پایینی افتاد. یعنی خانه سابق پدری من که هفت ماه قبل فروخته بودند. آن خانه دست برادرم بود و برادرم از مادرم نگهداری می‌کرد. ما همه ارث و میراث را به او دادیم تا مادرمان را نگه دارد. برادرم هم از فرصت استفاده کرد و آن خانه را فروخت و مادرم را به آپارتمانی کرایه‌ای در اکباتان برد. من یکی از شب‌هایی که از کرج آمدم تهران، رفتم اکباتان خانه برادرم خوابیدم. چون می‌گفتند آنجا مستحکم است. خانه من هم که اصلا شیشه و در و پنجره نداشت نمی‌شد در آن خوابید. شبی که خانه برادرم خوابیدم، نزدیک عید بود. او یک آلبوم عکس از تولد پسرش آورد که سال قبل در آن کوچه گرفته بودند. تمام بچه‌هایی که در آن عکس بودند، به جز پسر برادرم، مرده بودند. یعنی بچه‌های محل بودند که برای تولد این پسر 5-6 ساله جمع شده بودند. حالا آنها به اکباتان رفته بودند و موشکی که سه روز پیش به آنجا خورده بود، همه بچه‌ها را کشته بود. بعد خوابیدم و در خواب دو مصرع به ذهنم آمد: نام تمام بچه‌های رفته محمود است. نام تمام مردگان یحیی است. من اغلب مصرع‌های اصلی شعرهایم را خواب دیده‌ام. بعد می‌نویسم و بالا و پایین‌اش را درست می‌کنم. آن مصرع اول، این‌طور شد: نام تمام بچه‌های رفته/ در دفترچه دریاست. مصرع نام تمام مردگان یحیی است هم رفت وسط شعر و تکرار شد.»

«نام تمام مردگان یحیی است»، درواقع همخوانی و کُر دسته‌ای کودک مرده است. آنها به کودک مرده جدیدی که به سویشان می‌آید می‌گویند نترس همه ما یحیی هستیم. یحیی کسی است که حیات می‌گیرد و محیی کسی است که حیات می‌دهد. سپانلو می‌گوید در خواب به این مناسبات رسیده بود و نه با تفکر. بعدها عبدالعلی عظیمی در شرحی بر این شعر نوشت که یحیی اگرچه به معنای کسی است که حیات می‌گیرد اما در عین حال تعمیددهنده است و به عیسی زندگی داده است و در عین حال ابویحیی لقب عزرائیل نیز است. سپانلو گفته بود به همه اینها با هیچ استدلالی نمی‌شد رسید مگر اینکه یک نوع الهام در کار باشد: «من این شعر را نوشتم و شب عید هم بود که این بچه‌های مرده می‌خوانند تا عید شود و بهار بیاید.» سپانلو بعدتر یک تکه دیگر به شعر اضافه می‌کند که در آن رنگی آشکار از امید دیده می‌شود. جایی که بچه‌ها آهنگ جشن تولدها و شهربازی‌ها را می‌خوانند تا شاید اینگونه بهار شود و عید از راه برسد.

«نام تمام مردگان یحیی است» تصویری از حیات آشفته مردم در میان بمبارانی است که گرچه زیست‌شان به خطر افتاده اما همچنان چشم به آینده دارند. در دوره‌ای که بسیاری از ساکنان تهران شهر را ترک کرده بودند. سپانلو نیز در سال 64 از تهران به اسالم رفته بود و و تکه دیگری از شعرش حاصل آن دوره است: «در اسالم نشسته بودم کنار دریا و داشتم با بچه یکی از آشنایان بازی می‌کردم. روبه‌روی دریا پنج تا سیم برق می‌گذشت و گنجشک‌ها رویش نشسته بودند. من شروع کردم به خواندن برای آن بچه: این پنج تا سیم چه خوشگله/ مثل خطوط حامله. گنجشکک تپل مپل/ نک میزنه به خط سل. این تکه را از قبل داشتم و آوردم در شعر یحیی. می‌دانید که اسفندیار شبیه یحیی است. یعنی او هم نمی‌میرد. حالا اسنفدیار مرده که روی سیم برق می‌نشیند، شروع می‌کند به خواندن این قطعه».

شعر «یحیی» به تدریج و نه یکباره شکل گرفته است. سپانلو می‌گوید در ساخته شده این شعر همه عناصر در کار بوده‌اند: «عنصر الهام بوده، عنصر واقعیت بوده، خاطره آن دریا بود و کارهایی که در گوشه و کنار انجام داده‌ای، بوده است. مثل انگشتری که مدام جواهر در نگینش می‌گذاری تا نگین را کامل کنی. یعنی در این شعر، هم الهام و کشف و شهود بوده، هم کار ادبی و ویرایشی روی آن شده است و هم کار ساختاری.»

بیش از ده روز از غیاب کودکان محروم مینابی می‌گذرد و اینک می‌توان همه آنها را یحیی نامید:

نام تمام مردگان یحیی است

* * *

نام تمام بچه‌های رفته

در دفترچه‌ی دریاست

بالای این ساحل

فراز جنگل خوشگل

در چشم هر کوکب

گهواره‌ای بر پاست

بی‌خود نترس ای بچه تنها

نام تمام مردگان یحیی است

ن نامشان یحیاست

و آن 

هر شب فراز ساحل باریک

دریا تماشا می‌کند هم‌بازیانش را

در متن این آبیچه تاریک

یک دسته کودک را

که چون یک خوشه گنجشک

بر پنج سیم برق

هر شب، گرد می‌آیند

اسفندیار مرده‌ای (بی‌وزن، مانند حباب کوچک صابون)

تا می‌نشیند

شعر می‌خواند

این پنج تا سیم چه خوشگله

مثل خطوط حامله

گنجشکک تپل مپل نک می‌زنه به خط سل

هر شب در این کشور

ما رفتگان، با برف و بوران باز می‌گردیم

در پنجره‌های به دریا باز

از هیاهو و بانگ چشم‌انداز

یک رشته گلدان می‌پرند از خواب‌های ناز

ما را تماشا می‌کنند از دور

که هم صدای بچه‌های مرده می‌خوانیم

آوازمان، در برف پایان زمستانی

بر آب‌های مرده می‌بارد

با کودکان مانده در آوار بمباران

در مجلس آواز، مهمانیم

یک ریز می‌خواند هنوز اسفندیار آن سو

خرگوش و خاکستر شدی ای بچه ترسو

دریای فردا کشتزار ماست

نام تمام مردگان یحیاست

آنک دهان‌های به خاموشی فروبسته به هم پیوست

تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید

مجموعه‌ای در جزء جزئش، جام‌هایی که به هم می‌خورد

آواز گنجشک و بلور و برف

آواز کار و زندگی و حرف

آواز گل‌هایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد

از عاشقان، از حلقه پیوند و بینایی

موسیقی احیای زیبایی

موسیقی جشن تولدها

آهنگ‌های شهربازی‌ها، نمایش‌ها

در تار و پود سازهای سیمی و بادی

شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی

این همسرای

ادهان، خواننده‌اش دریاست

با فکر احیای طبیعت‌ها، سفر‌ها، میهمانی‌ها

دم می‌دهد یحیی

و بچه‌ها همراه او آواز می‌خوانند

در نیلا به دریا

ای برف ببار

با فکر بهار

بر جنگل و دشت

بر شهر و دیار

ای مادر گرگ

ای چله بزرگ

هی زوزه بکش

هی آه برآر

ما از دل تو

بی‌باک‌تریم

از تندر و برق

چالاک‌تریم

با شمع و چراغ

در خانه و باغ

برف شب عید

همسایه ماست

این سرود و سپید با رنگ امید

فردا که رسید

سرمایه ماست

ای برف ببار

تا صبح بهار …

نوبت به نوبت، تا شب تحویل سال نو

گنجشک‌ها و بچه‌های مرده می‌خوانند

با چشم‌های کوچک شفاف

تا صبح، روی سیم‌های برق می‌مانند…

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.