وقتی اتاق جلوی تحصیل را میگیرد
هوا دارد تاریک میشود. من و خانم خطیبی دنبال خانوادهای در کوچههای پر از پله میگردیم که سه دختر و یک پسر دارند، همگی علاقهمند، مستعد و مشتاق درسخواندن.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
اصغر ایزدیجیران-مردمشناس: هوا دارد تاریک میشود. من و خانم خطیبی دنبال خانوادهای در کوچههای پر از پله میگردیم که سه دختر و یک پسر دارند، همگی علاقهمند، مستعد و مشتاق درسخواندن.
عصرها کوچههای محل شلوغتر میشود. زنهایی که جلوی در خانهها پاتوق کردهاند، «غیبت-صحبت» را قطع کرده و به ما زُل میزنند. تارعنکبوتی از آشنایی عمیق در فضای اجتماعی اینجا جریان دارد که هر تازهواردی در شبکههای درهمتنیده آن گیر میافتد و معذب میشود. ما در ارتفاعات این محل در جمع صمیمی این خانواده گسترده نشستهایم، در حالی که «کولر خدا» کار میکند و هوای خنک را برای تپهنشینها میگرداند. درس محور اصلی صحبت ماست. معلم در کلاس به تحقیر به دانشآموزان دختر گفته بود: «محلهتون چیه که خودتون چی بشید؟».
این طعنه زهرآلود را برای پنهانکردن ضعف خودش در تدریس بارها تکرار کرده بود. این معلم باور به جبر محله داشت و معتقد بود فقط دانشآموزان محلههای مرفهتر توانایی یا شایستگی کسیشدن را دارند. یاد جلسهای رسمی با حضور بالاترین رده از مقامات و مدیران کل ادارات استان افتادم که سه سال پیش برای ارائه نتایج پژوهشم درباره یکی از محلهها به آن دعوت شده بودم. فهرستی از مشکلات را تهیه کرده بودم ولی فقط هفت دقیقه فرصت داشتم تا مسائل محله را بگویم. وقتی نوبت به وضعیت مدارس محله رسید، گفتم: «آموزش و پرورش در یک تبعیض سیستماتیک، ضعیفترین معلمها را به مدارس محلههای حاشیهنشین میفرستد».
پس از پایان حرفهایم، جو جلسه سنگین شد. چند نفر از مسئولان برآشفتند و هر کدام در مقام دفاع از کارنامه خویش برآمدند. یکی از ایشان بانگ برآورد و من را متهم کرد که به معلمها توهین کردهام: «چرا این حرفها را میزنید. مگر معلم بد داریم؟ همه معلمها خوباند».
مدیرکل آموزش و پرورش هم خاطرهای از یکی از فامیلهایش را به میان بحث کشید و بعدش گفت که این مشکلات در همه محلهها وجود دارند. با این تبیین، مسئولیت خویش را ایفا کرد و غائله را فیصله داد. اهالی خانه آقای رضاییپور، داستان جلسه بیثمر من و مسئولان را شنیدند و چیزی نگفتند. من در حال مشاورهدادن به دخترها براساس تجربه خودم از کنکور هستم: «من چند ماه مانده به کنکور، در جای خلوتی صندلی میگذاشتم. تصور میکردم در جلسه کنکور هستم و تستهای یک سال معین را میزدم».
فکر میکردم دارم تکنیکی مهیج و مهم به دختر پشت کنکور آموزش میدهم که از آن خبر نداشته است. ولی خبر داشت. پس با اندوه در حالی که دستانش را روی دو زانویش مشت کرده بود، جواب داد: «تو این خانه من نمیتوانم درسهایم را بخوانم، چه برسد به اینکه بخواهم کنکور را شبیهسازی کنم».
نهتنها معلمها قادر نبودند محتوای معمولی کتابها را درس بدهند -چه برسد به اینکه سطح علمی دو دختر نوجوان آقای رضاییپور را آنقدر بالا بکشند که قادر به رقابت با دانشآموزان مدارس سایر محلهها باشند- بلکه محیط و شرایط خانه هم مانع از آمادگی دختر پشت کنکوری میشد. خانههای این محل بیش از هر سایت میدانی دیگری که در این سالها مشغول پژوهش در مورد آنها بودم، من را یاد خودم میاندازد. ما که در دهه ۱۳۷۰ در سن دختر پشت کنکوری آقای رضاییپور بودیم، نه میدانستیم کنکور چیست و نه خبر داشتیم جایی به نام دانشگاه وجود دارد. اگر هم از چنین چیزهایی خبر داشتیم، نه اتاقی داشتیم و نه فضای خلوتی. اتاق جداگانه داشتن مال طبقه ما نبود، همینطور درسخواندن و به دانشگاه رفتن. نه اجدادمان چنین بودند، نه ما (بنگرید به کتاب «بازتولید در آموزش، جامعه و فرهنگ»، نوشته بوردیو و پاسرون). اما حالا دختران آقای رضاییپور در محلهای حاشیهنشین، در دهه ۱۴۰۰ از همه چیز خبر دارند و شاید برای همین بود که آه و اندوه و افسوسشان، فضای پرخنده گفتوگوی دوساعته ما را به دفعات تلخ میکرد.