محمد کوچکپور؛ مردی که زمان را عکاسی کرد
بعضی آدمها را باید بعد از رفتنشان دوباره خواند. سالها از روزی که برای گفتوگو با محمد کوچکپور کپورچالی به کپورچال انزلی رفتم گذشته است. آن روز، این گفتوگو فقط یک مصاحبه با یکی از شناختهشدهترین عکاسان مستند ایران بود؛ اما امروز، پس از خاموششدن او، همان کلمات و همان روایتها معنای دیگری پیدا کردهاند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمد غلامیپور
بعضی آدمها را باید بعد از رفتنشان دوباره خواند. سالها از روزی که برای گفتوگو با محمد کوچکپور کپورچالی به کپورچال انزلی رفتم گذشته است. آن روز، این گفتوگو فقط یک مصاحبه با یکی از شناختهشدهترین عکاسان مستند ایران بود؛ اما امروز، پس از خاموششدن او، همان کلمات و همان روایتها معنای دیگری پیدا کردهاند. انگار آنچه در آن چند ساعت گفته شد، دیگر فقط خاطره یک عکاس نیست؛ وصیت نانوشته مردی است که بیش از چهار دهه، حافظه تصویری بخشی از ایران را بر دوش کشید.
کوچکپور از خودش کمتر حرف میزد. هر بار که پرسشی درباره زندگیاش مطرح میشد، پاسخ را به آدمهای داخل عکسهایش میرساند؛ به کودکانی که امروز پدر و مادر شدهاند، به دامدارانی که دیگر کوچ نمیکنند، به جنگلهایی که بخشی از آنها دیگر وجود ندارند، به تالابهایی که آرامآرام از نقشه جغرافیا محو میشوند و به آیینهایی که فقط در قابهای او میتوان سراغشان را گرفت.
شاید به همین دلیل است که مرور زندگی او، بدون مرور عکسهایش ممکن نیست. از جاده انزلی که خارج میشوم، نام کپورچال بیشتر شبیه نامی است که فقط روی تابلوها دیده میشود؛ روستایی آرام که کمتر کسی تصور میکند یکی از مهمترین آرشیوهای عکاسی مستند ایران را در خود جای داده باشد. هنوز مقصد را کامل برای راننده تاکسی توضیح ندادهام که لبخندی میزند و میگوید: «استاد کوچکپور؟». سؤالش بیشتر شبیه یک اطمینان است تا پرسش. چند دقیقه بعد، مقابل ساختمانی ساده توقف میکنیم؛ جایی که سالها محل رفتوآمد عکاسی بوده که آوازه آثارش بسیار دورتر از محل زندگیاش رفته، اما خودش هیچوقت علاقهای به رفتن نداشت. بسیاری از عکاسان برای دیدهشدن به پایتخت مهاجرت کردند؛ او اما ترجیح داد کنار همان مردمی بماند که سوژههای اصلی عکسهایش بودند. در را که باز میکند، اولین چیزی که جلب توجه میکند، دوربینها نیستند؛ عکسها هستند. صدها قاب، روی دیوارها، روی میزها و میان پوشهها پراکندهاند؛ کودکانی که لبخند میزنند، پیرمردهایی که نگاهشان از قاب بیرون آمده، زنان عشایری که در مسیر کوچاند، مهی که جنگل را بلعیده، اسبهایی که در ارتفاعات میدوند و رودخانههایی که امروز دیگر آنقدر پرآب نیستند.
برای او، هیچکدام از این عکسها یک اثر هنری صرف نبودند؛ هرکدام، بخشی از زندگیاش بودند.
محمد کوچکپور کپورچالی، سال ۱۳۳۴ در کپورچال بندر انزلی به دنیا آمد. عکاسی را نه در دانشگاه آموخت و نه در کلاسهای آموزشی؛ همه چیز از علاقهای شخصی آغاز شد؛ علاقهای که سالها حتی اجازه بروز پیدا نکرد. وقتی از نخستین روزهای عکاسی میپرسم، لبخندی میزند؛ لبخندی که بیشتر به یادآوری یک شیطنت نوجوانانه شبیه است. «پیش از انقلاب از نوجوانی عاشق عکاسی بودم، اما خانوادهام به خاطر اعتقادات مذهبی با این کار موافق نبودند. میترسیدند از نامحرم عکس بگیرم. برای همین هیچوقت نتوانستم دوربین داشته باشم».
این علاقه سالها در او ماند تا اینکه زندگی مسیر دیگری پیش پایش گذاشت. «بعد از ازدواج، هفدهم فروردین ۱۳۵۸ همراه همسرم برای ماه عسل به مشهد رفتیم. همانجا یک دوربین روسی خریدم و اولین عکسهایم را گرفتم». دوربین را که به خانه آورد، آن را از خانواده پنهان کرد. «طوری قایمش کرده بودم که کسی نفهمد. تا اینکه یکی از اولین عکسهایم از طبیعت کپورچال در مجله جوانان چاپ شد. دیگر همه فهمیدند». شاید همان صفحه مجله، سرنوشت او را عوض کرد. آن روزها چاپشدن یک عکس در مطبوعات، اتفاق کوچکی نبود. سردبیرها بهسادگی عکس چاپ نمیکردند و انتشار یک تصویر، برای یک عکاس جوان، بیشتر از هر جایزهای معنای تأیید داشت. از او میپرسم آیا همان زمان تصمیم گرفت زندگیاش را وقف عکاسی کند؟
کمی فکر میکند و بعد میگوید: «همان چاپ باعث شد خودم را پیدا کنم. فهمیدم عکسهایم ارزش دیدهشدن دارند. بعد از آن، دیگر نتوانستم عکاسی را کنار بگذارم».
مثل بسیاری از عکاسان جوان، ابتدا مجذوب درختها، رودخانهها، مه و کوهستان شد؛ اما خیلی زود فهمید منظره، بدون انسان روایت کاملی ندارد.
کمکم دوربینش را از جنگل به سمت آدمهایی چرخاند که در دل همان جنگل زندگی میکردند؛ دامدارها، کوچنشینها، زنان چایچین، کودکان روستا، بازارهای هفتگی، مراسم مولودیخوانی، عروسیهای سنتی، عزاداریها و کوچهای فصلی. جایی در همان سالها، عکاسی برای او از ثبت منظره به ثبت زندگی تغییر مسیر داد. از او میپرسم چرا مردم؟
میگوید: «طبیعت همیشه زیباست، اما این آدمها بودند که هر سال تغییر میکردند. حس کردم اگر از آنها عکس نگیرم، شاید دیگر فرصتی نباشد».
آن زمان هنوز کسی از واژه «پروژه مستند بلندمدت» استفاده نمیکرد؛ اما کوچکپور، بدون آنکه خودش بداند، دقیقا همین کار را انجام میداد.
او فقط عکس نمیگرفت؛ سالها بعد دوباره به سراغ همان آدمها میرفت؛ کودکی که یک روز گوسفند میچراند، چند سال بعد نوجوانی شده بود که همراه پدرش کوچ میکرد و سالها بعد، پدری که فرزندش را در آغوش گرفته بود. او در واقع، زندگی را فصل به فصل عکاسی میکرد. این همان تفاوتی بود که بعدها نام محمد کوچکپور را از بسیاری از عکاسان طبیعت جدا کرد. از او میپرسم آن روزها، با آن جادههای خاکی و نبود امکانات، اصلا چطور به ییلاقها میرسید؟ میخندد: «پیاده».
بعد مکث میکند و ادامه میدهد: «سالها همه مسیرها را پیاده رفتم. بعد مجبور شدم یک موتور هوندا بخرم. با همان موتور، مسیر کوچ عشایر را میرفتم. بیشتر دامدارها را در بازارهای هفتگی پیدا میکردم. آنجا میفهمیدم چه زمانی کوچ دارند، کجا عروسی است، کجا مولودیخوانی برگزار میشود. بعد راه میافتادم».
برای او، سفر بخشی از عکاسی نبود؛ خود عکاسی بود. اگر قرار بود عکسی ثبت شود، باید همان مسیری را میرفت که سوژهاش میرفت؛ همان سرما را تحمل میکرد، همان باران را، همان گل و همان خستگی را. به همین دلیل است که وقتی امروز به عکسهایش نگاه میکنیم، بیشتر از آنکه قابهایی زیبا باشند، تجربهای زیستهاند؛ عکسهایی که بوی راه میدهند.

«من با سوژههایم زندگی میکنم»
برای بسیاری از عکاسان، ثبت یک عکس پایان رابطه با سوژه است؛ لحظهای ثبت میشود و عکاس به سراغ روایت بعدی میرود. اما برای محمد کوچکپور، عکس آغاز یک آشنایی بود؛ آشناییای که گاه بیست یا سی سال ادامه پیدا میکرد.
وقتی از شیوه کارش میپرسم، پیش از آنکه از دوربین و لنز بگوید، از آدمها حرف میزند.
«خیلی از عکسهای من مجموعههای سریالی هستند. گاهی در جنگل یا ییلاق با کودکی روبهرو میشدم که چیزی در نگاهش بود؛ معصومیتی، سختکوشی یا ویژگیای که مرا متوقف میکرد. از او عکس میگرفتم و شاید پنج سال دیگر، کاملاً اتفاقی دوباره پیدایش میکردم. باز هم عکس میگرفتم. بعد دوباره چند سال میگذشت. یک روز دیدم این عکسها دیگر تکعکس نیستند؛ دارند زندگی یک انسان را روایت میکنند.»
بعد از مکثی کوتاه، یکی از مشهورترین سوژههایش را به یاد میآورد؛ دختری که بعدها بسیاری او را با نام «شقایق» شناختند.
«اولین بار ششماهه بود که او را در ییلاق پوینهخوار دیدم. بعد از او در کودکی، نوجوانی و جوانی عکس گرفتم. سالها گذشت. یک روز برای عیادت مادربزرگش به روستای ارستون رفته بودم که دیدم خودش آنجاست. ازدواج کرده بود و فرزندش را در آغوش داشت. دوربین را برداشتم و از او همانجا عکس گرفتم. حالا مجموعهای دارم که از ششماهگی تا مادری او را روایت میکند.»
وقتی این روایت را تعریف میکند، بیشتر از آنکه درباره عکاسی حرف بزند، شبیه کسی است که سرگذشت یکی از اعضای خانوادهاش را تعریف میکند.
از او میپرسم هیچوقت پیش آمده سوژهای را گم کنید؟
میگوید:«خیلی وقتها. آن روزها نه موبایل بود و نه آدرس دقیق. دامدارها مسیر کوچشان را عوض میکردند. گاهی پنج یا شش سال از کسی خبری نداشتم. اما عجیب این بود که دوباره پیدایشان میکردم؛ در یک بازار هفتگی، در یک عروسی، در مراسمی محلی یا حتی وسط جنگل. انگار خود زندگی دوباره ما را به هم میرساند.»
بعد جملهای میگوید که شاید خلاصه تمام نگاه او به عکاسی باشد:«من با سوژههایم زندگی میکنم.» این جمله را آرام میگوید، بیآنکه بخواهد از آن شعار بسازد.
روی دیوار گالری، یکی از شناختهشدهترین عکسهایش آویزان است؛ «دختر بافنده».
از او درباره آن عکس میپرسم.
لبخند میزند. «چند روز پیش زنی همراه همسرش به آتلیه آمد و پرسید مرا میشناسید؟ نشناختم. بعد به همان عکس روی دیوار اشاره کرد و گفت این دختر خودم هستم. خیلی خوشحال شدم. از او خواستم بنشیند. دوربین را آوردم و این بار از خودش و فرزندش عکس گرفتم.»
بعد از کمی سکوت ادامه میدهد: «این بخشی از قانون دنیاست. اگر برای آدمها وقت بگذاری، زندگی دوباره آنها را به سمت تو برمیگرداند.»
در تمام مدتی که صحبت میکند، متوجه میشوم حتی یکبار هم از واژه «مدل» استفاده نمیکند. برای او، آدمها «سوژه» هم نیستند؛ انسانهایی هستند که دوربین بهانه آشنایی با آنها شده است.
در بخشی از گفتوگو، از او میپرسم هیچوقت احساس نکرده این همه نزدیکی به آدمها، کار مستند را دشوار میکند؟
کمی فکر میکند.
«چرا. خیلی سخت است. وقتی سی سال با یک خانواده زندگی میکنی، دیگر نمیتوانی فقط عکاس باشی. در غمشان ناراحت میشوی، در شادیشان خوشحال. بعضی از کودکانی که از آنها عکس گرفتم، امروز خودشان پدر و مادر شدهاند. بعضی دیگر را هم از دست دادهایم. مگر میشود این اتفاقها روی آدم اثر نگذارد؟»
بعد با دست به یکی از قابها اشاره میکند.
«هر کدام از این عکسها برای من یک داستان است؛ داستانی که فقط خودم از ابتدا تا انتهایش را میدانم.»
این شاید همان تفاوتی باشد که آثار کوچکپور را از بسیاری از عکسهای مستند متمایز میکند. او به دنبال شکار لحظه نبود؛ به دنبال شناخت زمان بود.
در روزگاری که بسیاری از عکاسان برای ثبت یک قاب چند دقیقه کنار سوژه میایستند، او سالها کنار آدمهایش ماند. نه برای ساختن یک پروژه هنری، بلکه برای آنکه زندگی را در امتدادش ببیند.
همین نگاه باعث شد بسیاری از مجموعههایش، بدون آنکه از ابتدا چنین تصمیمی داشته باشد، به روایتهای بلندمدت تبدیل شوند؛ روایتهایی از تولد، کودکی، نوجوانی، ازدواج، پیری و گاه مرگ.
از او میپرسم آیا تا به حال پیش آمده آرزو کنید زودتر به سراغ یکی از سوژهها رفته بودید یا دیرتر؟
«همیشه. زندگی منتظر عکاس نمیماند. خیلی وقتها وقتی میرسم، اتفاق افتاده است. خیلی وقتها هم سالها صبر میکنم تا اتفاقی بیفتد که عکس را کامل کند. عکاسی مستند یعنی صبر. اگر عجله داشته باشی، فقط عکس میگیری؛ اما اگر صبر کنی، شاید بتوانی زندگی را ثبت کنی.»
شاید همین جمله، بهترین تعریف از کارنامه محمد کوچکپور باشد.
او نه عکاس لحظهها، که عکاس گذر زمان بود.

جنگل فقط درخت نیست
اگر بخواهیم محمد کوچکپور را تنها یک عکاس طبیعت بنامیم، در حق او کملطفی کردهایم. طبیعت در عکسهای او هرگز منظرهای برای تحسین صرف نیست؛ شخصیت اصلی روایت است. جنگل، رودخانه، تالاب، ییلاق و کوهستان، در قابهای او نه پسزمینه، که بخشی از زندگی انساناند.
همین نگاه بود که آرامآرام او را از عکاسی طبیعت به مستندسازی محیطزیست رساند.
وقتی صحبت به جنگلهای گیلان میرسد، لحنش تغییر میکند. جملهها آرامتر میشوند و مکثهایش طولانیتر.
«من از کودکی کنار جنگل و دریا بزرگ شدم. وقتی سالها بعد دوباره به همان جاها برگشتم، دیدم خیلی از آنها دیگر وجود ندارند. فقط جنگل نبود که از بین رفت؛ با نابودی جنگل، اقتصاد روستاها، فرهنگ مردم، آیینها و حتی شیوه زندگی دامداران هم نابود شد.»
بعد انگار دارد فیلمی را در ذهنش مرور میکند.
«قبلاً برای رسیدن به بعضی ییلاقها باید ساعتها پیاده میرفتیم. امروز همان مسیرها آسفالت شدهاند. شاید این برای زندگی مردم لازم بوده، اما در کنارش اتفاق دیگری هم افتاده؛ ویلاسازی، تخریب جنگل، تغییر اکوسیستم و از بین رفتن فرهنگی که قرنها دوام آورده بود.»
برای او، توسعه اگر حافظ هویت نباشد، چیزی جز تخریب نیست.
یکی از مهمترین مجموعههای او «فریاد جنگل» است؛ مجموعهای که نزدیک به سه دهه روی آن کار کرده و کمتر بهطور کامل منتشر شده است.
از او میپرسم این مجموعه چگونه شکل گرفت؟
بیآنکه از ارزش هنری عکسهایش بگوید، پاسخ میدهد:
«یک روز متوجه شدم اگر همان نقطهای را که ده سال پیش عکاسی کرده بودم، دوباره ثبت کنم، تفاوتش تکاندهنده است. درختها رفته بودند، دامدارها کوچ کرده بودند، خانهها خالی شده بودند. همانجا تصمیم گرفتم این تغییرات را ثبت کنم؛ نه برای امروز، برای فردا.»
از او میخواهم بیشتر توضیح بدهد.
«وقتی جنگل از بین میرود، فقط چند درخت قطع نشده است. دامدار دیگر علوفه ندارد، مجبور میشود دامش را بفروشد، بعد به حاشیه شهر مهاجرت میکند. بچههایش دیگر در همان فرهنگ بزرگ نمیشوند. آیینها فراموش میشوند. در واقع، یک سبک زندگی از بین میرود.»
این نگاه، همان چیزی است که عکسهای کوچکپور را از تصاویر صرفاً طبیعتگرانه جدا میکند.
در آثار او، محیطزیست بدون انسان معنا ندارد و انسان بدون محیطزیست دوام نمیآورد.
از او درباره تالابها میپرسم.
«روی مجموعهای به نام "مرگ تالابها" هم کار کردهام. سؤال من این بود که آیا سرنوشت تالابهای شمال هم میتواند شبیه دریاچه ارومیه شود؟ متأسفانه نشانههایش را میبینم.»
آن زمان هنوز بسیاری از بحرانهای امروز، به اندازه اکنون آشکار نشده بودند.
اما وقتی امروز این جملهها را میخوانیم، بیشتر شبیه یک هشدار به نظر میرسند تا یک پیشبینی.
از او میپرسم هیچوقت احساس نکرده که عکاسی، بهتنهایی برای جلوگیری از این تخریبها کافی نیست؟
کمی سکوت میکند.
«نه. عکس نمیتواند جلوی بولدوزر را بگیرد. اما میتواند حافظه بسازد. اگر امروز عکس نگیرم، فردا کسی باور نمیکند این جنگلها، این تالابها و این شیوه زندگی وجود داشتهاند.»
بعد ادامه میدهد:«من همیشه فکر کردهام که وظیفه عکاس، قضاوت نیست؛ ثبت کردن است. قضاوت را باید نسلهای بعد انجام بدهند.»
در میان صحبتها، از مسئولان فرهنگی هم گلایه میکند؛ البته نه با عصبانیت، بلکه با نوعی دلخوری قدیمی.
«گیلان یکی از زیباترین استانهای ایران است؛ اما هنوز برای معرفی خودش، برنامه جدی ندارد. سالهاست از شرق تا غرب گیلان را عکاسی کردهام. خیلی از جاهایی که ثبت کردهام، حتی برای خود مردم گیلان هم ناشناختهاند.»
بعد مثال میزند.
از مسیر پونل به خلخال میگوید، از زندانه، از دشتدامن، از ارتفاعات تالش، از جواهردشت، از سوباتان.
اما تأکیدش روی زیبایی نیست.

«گردشگری فقط منظره نیست. اگر زیرساخت نباشد، اگر طبیعت حفظ نشود، اگر مردم محلی سهمی از آن نداشته باشند، گردشگری هم خودش به عامل تخریب تبدیل میشود.»
این نگاه، سالها جلوتر از زمانی بود که این گفتوگو انجام شد.
امروز که واژههایی مثل «گردشگری پایدار» و «توسعه مسئولانه» بیشتر شنیده میشوند، حرفهای کوچکپور معنای تازهای پیدا میکنند.
در پایان این بخش، از او میپرسم اگر امروز دوباره بخواهد همه این سالها را از نو آغاز کند، باز هم همین مسیر را انتخاب میکند؟
بدون لحظهای تردید میگوید:«بله. شاید سختتر از قبل، اما باز هم همین راه را میروم. اگر دوباره متولد شوم، باز هم دوربین را برمیدارم و به دل جنگل میروم؛ چون هنوز چیزهای زیادی هست که ثبت نشدهاند.»
آن روز، وقتی این جمله را گفت، تصور نمیکردم روزی برسد که خودش دیگر در هیچیک از آن مسیرها قدم نزند.
اما حالا که او رفته است، شاید بهتر از همیشه بتوان فهمید چرا از جنگل، با لحنی شبیه حرف زدن از یک عزیز از دسترفته سخن میگفت. برای محمد کوچکپور، جنگل یک منظره نبود؛ خانه بود. و هر بار که درختی میافتاد، انگار بخشی از خانه خودش را از دست میداد.
نگاتیوهایی که حافظه یک سرزمیناند
در میانه گفتوگو، ناگهان بحث از دوربین و جنگل فاصله میگیرد و به جایی میرسد که کمتر در مصاحبههایش درباره آن صحبت شده است؛ آرشیوی که تمام عمرش را در خود جا داده بود.
کوچکپور از قفسهای فلزی، چند پوشه بیرون میآورد. بعد از جعبهای دیگر، نگاتیوهایی را نشان میدهد که هر کدام با خطی ریز، تاریخ و محل ثبتشان روی پاکت نوشته شده است.
با احتیاط یکی از آنها را مقابل نور میگیرد.
لبخند نمیزند.
بیشتر شبیه کسی است که نگران آینده فرزندانش باشد.
«تمام نگرانی من همین نگاتیوهاست.»
بعد مکث میکند.
«الان حدود سیصد هزار قطعه عکس دارم؛ نزدیک به هشتاد و پنج درصدشان نگاتیو و اسلاید هستند. شما تحقیق کنید؛ ببینید اصلاً ممکن است کسی بتواند سی، سیوپنج سال نگاتیو را در آبوهوای شمال سالم نگه دارد؟ من سالهاست فقط نگران همین موضوعم.»
این نگرانی، نگرانی یک عکاس درباره آثار شخصیاش نیست.
او از چیزی بزرگتر حرف میزند.
«اینها فقط عکسهای من نیستند. اینها بخشی از تاریخ این سرزمیناند. خیلی از آدمهایی که در این عکسها هستند دیگر زنده نیستند. خیلی از روستاها عوض شدهاند. بعضی آیینها دیگر برگزار نمیشوند. بعضی لباسها، خانهها و شیوههای زندگی دیگر وجود ندارند.»
به نگاتیوی اشاره میکند که زنان چایچین را با لباسهای محلی نشان میدهد.
«ببینید... آن زمان همه با زنبیل و لباس محلی کار میکردند. امروز همه چیز مکانیزه شده است. تغییر، ذات زندگی است؛ من هم با تغییر مخالف نیستم. اما اگر این عکسها نباشند، نسل بعد اصلاً نمیداند چنین چیزی وجود داشته است.»
در طول گفتوگو چند بار متوجه میشوم که او از واژه «میراث» استفاده میکند، اما نه درباره آثار خودش؛ درباره مردمی که از آنها عکس گرفته است.

از او میپرسم هیچوقت فکر کرده این آرشیو را به جایی بسپارد؟
«خیلی دوست داشتم این مجموعه در گیلان بماند. یا در دانشگاهی، یا در یک مرکز اسناد، یا در موزهای که مردم بتوانند ببینند. اما چنین جایی وجود ندارد.»
بعد، برای اولین بار، گلایه در صدایش پیدا میشود.
«هیچوقت حمایت جدی ندیدم. نه برای نگهداری آرشیو، نه برای چاپ مجموعهها و نه حتی برای حفظ این نگاتیوها.»
این گلایه را با عصبانیت بیان نمیکند؛ بیشتر شبیه خستگی است.
خستگی کسی که سالها درِ اتاقهای مختلف را زده و هر بار با وعدهای تازه برگشته است.
از او درباره پیشنهادهای خارجی میپرسم.
لبخند تلخی میزند.«چند کشور پیشنهاد دادند که مجموعههایم را منتشر کنند. حتی درباره نگهداری آرشیو هم صحبت شد.»
«اما همیشه دلم میخواست این عکسها اول در اختیار مردم خودم باشد. اینها متعلق به ایراناند.»
بعد جملهای میگوید که حالا، بعد از درگذشتش، معنای دیگری پیدا کرده است.
«اگر هیچ راهی نماند، شاید مجبور شوم آرشیو را به دانشگاهها بسپارم؛ فقط برای اینکه از بین نرود.»
وقتی این جمله را سالها پیش شنیدم، بیشتر شبیه دغدغهای شخصی به نظر میرسید.
امروز، بعد از خاموش شدن او، دیگر یک دغدغه شخصی نیست؛ یک پرسش ملی است.
سرنوشت صدها هزار نگاتیو چه خواهد شد؟
آرشیوی که فقط شامل عکسهای طبیعت نیست؛ اسناد تصویری چهار دهه از زندگی مردم ایران است.
در میان آنها، کوچ عشایر، بازارهای هفتگی، آیینهای فراموششده، جنگلهایی که دیگر وجود ندارند، تالابهایی که کوچک شدهاند، زنان چایچین، معماری روستایی، بازیهای محلی، جشنها، سوگواریها و هزاران چهرهای ثبت شدهاند که شاید هیچ نامی از آنها در کتابهای تاریخ نیامده باشد.
اما تاریخ همیشه در کتابها نوشته نمیشود.

گاهی روی نوار باریک یک نگاتیو زندگی میکند.
از او میپرسم هیچوقت شده از خودتان عکس بگیرید؟
میخندد.
«خیلی کم.»
میگویم چرا؟
«چون همیشه فکر کردهام آدمهای دیگری مهمتر از من هستند.»
پاسخی ساده است، اما شاید بهترین تعریف از شخصیت او باشد.
در تمام آن سالها، کوچکپور دوربین را بیشتر به سمت دیگران گرفت تا خودش.
کمتر در قاب ایستاد و بیشتر پشت قاب ماند.
شاید به همین دلیل است که امروز، با وجود شهرت عکسهایش، هنوز خیلیها چهره خودش را به اندازه آثارش نمیشناسند.
وقتی از آرشیوش حرف میزند، دیگر از خودش دفاع نمیکند.
دارد از حافظه دفاع میکند.
از این باور که اگر تصویری ثبت نشود، انگار هرگز وجود نداشته است.
سالها بعد، وقتی به خبر درگذشتش فکر میکنم، بیش از هر چیز همین جمله در ذهنم میماند:
«اینها فقط عکسهای من نیستند.»
شاید حق با او بود.
اینها عکسهای او نیستند.
اینها بخشی از حافظه ما هستند؛ حافظه سرزمینی که یکی از دقیقترین راویان تصویری خود را از دست داده است.
