سه سانتیمتر؛ فاصلهای که فقط روی خط آفساید نبود
بغض رامین رضاییان را دیدید؟ بعد از سوت پایان، آنقدر در گلو داشت که کلمات را میبلعید. میگفت بدشانس بودیم. میگفت اگر فقط چند سانتیمتر... اگر آن توپ کمی آنطرفتر بود، اگر آن گل مردود نمیشد، اگر... و ما میدانستیم که او راست میگوید. فوتبال پر از همین «اگر»هاست.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهدی افشارنیک
بغض رامین رضاییان را دیدید؟ بعد از سوت پایان، آنقدر در گلو داشت که کلمات را میبلعید. میگفت بدشانس بودیم. میگفت اگر فقط چند سانتیمتر... اگر آن توپ کمی آنطرفتر بود، اگر آن گل مردود نمیشد، اگر... و ما میدانستیم که او راست میگوید. فوتبال پر از همین «اگر»هاست. گاهی همهچیز به یک نوک کفش بند است، به یک برخورد، به یک تصویر فریزشده روی مانیتور VAR. همین جمله، مرا به یاد آلبر کامو انداخت؛ فیلسوفی که پیش از آنکه جایزه نوبل ادبیات را بگیرد، دروازهبان بود. جملهای از او همیشه در ذهنم مانده: «همه آنچه درباره اخلاق و تعهد انسانی میدانم، از فوتبال آموختهام». شاید در نگاه اول عجیب باشد که نویسنده «افسانه سیزیف» چنین حرفی بزند. اما کامو، فوتبال را یک «آموزشگاه اخلاق» میدانست. زمین فوتبال، آزمایشگاه زندگی بود؛ جایی که انسان یاد میگیرد همیشه میان شایستگی و نتیجه، رابطه مستقیمی وجود ندارد. ممکن است بهترین بازی عمرت را انجام بدهی و بازنده باشی و گاهی با یک اتفاق کوچک، برنده از زمین بیرون بیایی. او دروازهبان بود و میدانست که یک ثانیه، یک تصمیم، یک حرکت غریزی، میتواند معنای تمام یک مسابقه را تغییر دهد. بعد از حذف ایران از جام جهانی، مدام به همان جمله کامو فکر میکردم. این بار، احساس کردم آن سه سانتیمتر فقط یک اندازه هندسی نیست. برای من، سه سانتیمتر، نماد فاصلهای بزرگتر بود؛ فاصلهای که سالهاست میان تیم ملی و بخش از جامعه شکل گرفته است. فاصلهای که در آمار فیفا دیده نمیشود، اما در واکنش مردم، در شور ازدسترفته، در سکوت بعضیها و حتی در شادی برخی دیگر، خودش را نشان میدهد. تیم ملی فقط یازده بازیکن نیست. تیم ملی، زمانی «ملی» است که میلیونها نفر احساس کنند بخشی از آن هستند؛ وقتی گلش، گل مردم باشد و شکستش، شکست مردم. اما وقتی این پیوند آسیب ببیند، تیم چیزی را از دست میدهد که هیچ مربی، هیچ اردو و هیچ برنامه تاکتیکی قادر به جبرانش نیست. کامو، در همان جملهاش، به «تعهد انسانی» اشاره میکند؛ تعهدی که در فوتبال، به معنای دوندگی و جنگیدن است، اما در سطح جامعه، به معنای با مردم بودن و برای مردم بودن. کامو در «افسانه سیزیف» از انسانی حرف میزند که محکوم است سنگی را تا قله کوه بالا ببرد و درست در آستانه رسیدن، سنگ دوباره به پایین سقوط کند. اما عظمت سیزیف در همین است که دوباره از پایین شروع میکند؛ با لبخند، با آگاهی، با شورش. روایت فوتبال ایران هم سالهاست بیشباهت به همین نیست. هر نسل، سنگ را تا نزدیکی قله میرساند؛ یک بار با پنالتی، یک بار با تیر دروازه، یک بار با قرعه سخت و این بار، با سه سانتیمتر. انگار که تقدیر، عاشق تکرار این بازی سیزیفی است. اما مسئله فقط بدشانسی نیست. بدشانسی، همیشه در خلأ اتفاق نمیافتد. کامو میگوید که در دل پوچی، باید شورید؛ اما شورش، وقتی معنا دارد که ساختار شوریدنی، قابل تشخیص باشد. اینجا، ساختار، چیزی فراتر از یک تصمیم داوری است. مارتین هایدگر اصطلاحی دارد به نام «پرتابشدگی». انسان در جهانی پرتاب میشود که خودش آن را انتخاب نکرده است. تیم ملی ایران هم سالهاست در موقعیتی بازی میکند که همه آن را خودش نساخته؛ از فشارهای سیاسی و محدودیتهای بینالمللی تا مهمتر از همه، شکافی که میان بخشی از جامعه و نمادهای رسمیِ کشور ایجاد شده است. بازیکنان، الزاما سازنده این وضعیت نیستند، اما ناچارند بار آن را بر دوش بکشند. هایدگر از «حقیقت پنهان» میگوید؛ این سه سانتیمتر، حقیقتی را افشا کرد که هیچکس نمیخواست ببیند: که ابزارهای مدرن تصمیمگیری (VAR، آفساید میلیمتری) وقتی در بستر یک جامعه شکافخورده قرار میگیرند، خودشان به ابزار طرد تبدیل میشوند. نه به این دلیل که اشتباه میکنند، بلکه به این دلیل که در یک بستر بیاعتماد، هر تصمیمی، «بیعدالتیِ از پیشساخته» تعبیر میشود. در چنین شرایطی، حتی سه سانتیمتر هم دیگر فقط سه سانتیمتر نیست. آن لحظه، همه آن شکافهای انباشتهشده، خودشان را در یک تصویر خلاصه میکنند. مثل یک نمایشنامه چخوفی که در سکوت پایانیاش، تمام تنشهای پیشین، معنا میشوند. شاید به همین دلیل بود که بعد از حذف ایران، بحث اصلی مردم نه آرایش دفاعی بود و نه تعویضهای مربی. بسیاری درباره رابطه تیم ملی و مردم حرف میزدند. درباره اینکه چگونه سرمایهای که سالها با نام «همدلی ملی» ساخته شده بود، آرامآرام فرسوده شد. اعتماد شبیه اکسیژن است؛ تا وقتی هست، کسی متوجه حضورش نمیشود، اما وقتی کم شد، همهچیز سخت میشود. فوتبال هم از این قاعده مستثنا نیست. هیچ تیم ملی بزرگی فقط با تمرین و استعداد بزرگ نشده است. پشت همه تیمهای بزرگ، ملتی ایستاده که خودش را در آن تیم میبیند. داستایوفسکی در «برادران کارامازوف» از «رنج جمعی» میگوید؛ اینکه وقتی بخشی از یک جامعه رنج میکشد، تمام جامعه، رنج میکشد، حتی اگر نخواهد بپذیرد. تیم ملی، این رنج جمعی را بر دوش کشید، اما نتوانست آن را به شادی تبدیل کند، این را نباید با بیاحترامی به تلاش بازیکنان اشتباه گرفت. اتفاقا بسیاری از آنها با تمام وجود جنگیدند. بغض رامین رضاییان واقعی بود؛ همانقدر واقعی که حسرت میلیونها هواداری که دوست داشتند این داستان، پایان دیگری داشته باشد. اما فوتبال، مثل زندگی، فقط حاصل تلاش فردی نیست. گاهی نتیجه را رابطهها تعیین میکنند؛ رابطه میان یک تیم و مردمش، میان یک نماد و جامعهای که باید خودش را در آن بازشناسد. کامو، در پایان «سیزیف»، جملهای مینویسد که شاید برای امروز ما هم معنا داشته باشد: «باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد» نه به این دلیل که سنگ دیگر سقوط نمیکند، بلکه چون انسان تصمیم میگیرد با وجود همه پوچیها، دوباره آن را به دوش بگیرد؛ با آگاهی از اینکه شاید باز هم سقوط کند، اما این بار، برای انتخابهای خودش و نه برای تقدیر تحمیلشده. شاید برای فوتبال ایران، مهمترین پرسش، دیگر این نباشد که چرا سه سانتیمتر کم آوردیم. پرسش مهمتر این است که چگونه فاصلهای را که میان تیم ملی و بخشی از مردم ایجاد شده، کم کنیم. این، یک کار تاکتیکی نیست؛ یک کار فرهنگی است. کاری که نیاز به بازسازی پلهایی دارد که سالهاست فرسوده شدهاند؛ پلهایی که به اندازه همین سه سانتیمتر، باریک و شکننده شدهاند. اگر آن فاصله ترمیم شود، شاید سه سانتیمتر دیگر نتواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد. اما اگر آن شکاف باقی بماند، حتی سه متر هم برای عبور از آن کافی نخواهد بود. چون مردم، در آن سوی میدان، با چشمانی که دیگر نمیخواهند به VAR خیره شوند، نگاه میکنند و میپرسند: آیا این تیم، واقعا...؟ و پاسخ به این سؤال، نه در زمین فوتبال، که در دوبارهسازی اعتماد پیدا خواهد شد؛ همان اعتمادی که کامو در همان یک جمله، آن را «اخلاق و تعهد» مینامد.