ما زندهماندن را تمرین میکنیم
روز سیزدهبهدر، در حالی که گاهی صدای انفجار به گوش میرسید، در خیابانها میچرخیدیم شاید به دنبال کمی زندگی. مردم کنار بزرگراهها، میان بوستانها و اطراف شهرها، هرجایی که فضای سبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز پهن کرده و نشسته بودند، یا بازی میکردند یا جوجه روی منتقل باد میزدند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
روز سیزدهبهدر، در حالی که گاهی صدای انفجار به گوش میرسید، در خیابانها میچرخیدیم شاید به دنبال کمی زندگی. مردم کنار بزرگراهها، میان بوستانها و اطراف شهرها، هرجایی که فضای سبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز پهن کرده و نشسته بودند، یا بازی میکردند یا جوجه روی منتقل باد میزدند. کمی آن طرفتر گشتهای شهری بودند و بسیجیها و مأموران مسلح. از دور همه چیز مرتب به نظر میرسید اما انگار حالا پس از یک ماه و خردهای تجربه جنگ، بیشتر از قبل قدر لحظهلحظه دور هم بودن را میدانیم، قدر داشتههایی که از آن خبر نداشتیم، قدر دوستانمان را و خیلی چیزها را.
مقصد ما در روز سیزدهبهدر راهی کوهستانی بود در شمال تهران لابهلای کوههای البرز مرکزی که جاهای مختلفش میشد ایستاد و چشماندازهای زیبا را نگاه کرد و در انتهایش روستایی بود که میشد چای آتشی و تنقلات دیگر خورد.
از بزرگراه پیچیدیم به جاده مورد نظر، شلوغ بود. مردم کنار جاده اطراق کرده بودند. ایستبازرسی راه را بسته بود. گفتیم: ما فلان روستا میخواهیم برویم. گفتند راه بسته است. گفتیم فرض کنید ساکن روستا هستیم. گفت کوهها را یک ساعت پیش زدهاند و نمیتوانیم اجازه بدهیم.
دور زدیم و فکر کردیم مسیر مشابهی در جاده چالوس شاید بتواند مقصدمان باشد. با این پیشفرض که جاده چالوس شلوغ است.
اتوبان را که میرفتیم نزدیک گرمدره دوباره دیدیم که راه بسته است. این بار سادهتر پذیرفتیم و هدایت شدیم به جادهای فرعی. از قضا در مسیرمان پمببنزین بود و هیچ صفی نبود. بنزین زدیم و پرسوجو کردیم، آنجا شنیدیم که فاجعهای رخ داده است؛ پل بزرگ B1 که قرار بود شهر کرج را به جاده چالوس وصل کند و از روی رود کرج میگذرد، زدهاند. بارها سازه فلزی پل را که هنوز افتتاح نشده بود، دیده بودیم. ترامپ تهدید کرده بود که دو پل زیبا در نظر داریم. دوستم در گروه نوشت ما هواپیماها را دیدیم که پل را زدند. تمام وجودم یخ زد برای تمام خانوادههایی که آنجا را برای سیزدهبهدر انتخاب کرده بودند. راه دیگری نبود و باید برمیگشتیم تهران. چند ساعت بعد خواندم بیش از صد نفر کشته و زخمی شدهاند. اتوبان را در گرمدره از زیرگذر دور زدیم و برگشتیم سمت تهران. ساعتی بعد اعلام شد گرمدره را زدهاند. از غرب به مرکز رفتیم و از کارگر پیچیدیم پایین. ساختمان ژاندارمری که بعدها به ناجا تعلق گرفته بود، تقریبا نابود شده بود. به پسرم گفتم من سالهای کودکی در ساختمان روبهرو که آن هم نابود شده بود اما درش به جا مانده بود مطب چشمپزشکی میرفتم. پایینتر به سمت اردیبهشت رفتیم و خیابان آذربایجان؛ میخواستیم بدانیم از انستیتو پاستور چه مانده است.
جایی که سالهای کودکی برای زدن واکسن آنجا میرفتیم و هنگام برگشتن از قنادی پاستور برایمان بستنی میخریدند. وسط راه بیخیال شدیم. چه چیزی را قرار بود ببینیم یا نبینیم، به هر حال آنجا دیگر از کار افتاده بود، چه یک مقدار خراب شده بود و چه کامل. مثل صنایع فولاد اصفهان که دوستم در شهرضا چند روز است برایش گریه میکند؛ برای نابودشدنش، برای بیکاری حداقل چهار هزار نفر کارگر آن. ما گریه میکنیم و در دل عصبانی هستیم از هزاران نفری که رسیدن به این روزها را برایمان رقم زدند. فهرست مکانهایی را که آسیب دیدهاند در ذهنم مروز میکنم؛ از پلهای کوچک و بزرگ تا 134 اثر تاریخی که در کل کشور نابود شدهاند، از شرکتهای تولید دارو تا 600 مدرسه ویرانشده. گاهی فکر میکنم آیا قبل از این نابودیها میدانستم چه داراییهایی داریم؟