|

منوچهر در شاهنامه

مهدی افشار-پژوهشگر

ششمین چهره مورد بررسی در شاهنامه منوچهر است. زمان بازگشت ايرج آشتي‌جوي از نزد دو برادر فرارسيده بود و فريدون فرمان داد شهر را آيين بندند به‌گونه‌اي كه زيبنده آن فرزند نرم‌خوي ايراني باشد و پس از ديرزماني انتظار سرانجام از دوردست مسير بازگشت ایرج، هيوني از ميان غبار سر برآورد كه تابوتي را بر پشت اسبي ديگر داشت و فريدون ناباورانه به تابوت نگريست.

هيوني برون آمد از تيره گرد/ نشسته بر او سوکواري به درد/ خروشي برآورد دل سوکوار/ يكي زر تابوتش اندر كنار/ به تابوت زر اندرون پرنيان/ ستاره سر ايرج اندر ميان
فريدون با مشاهده سر محبوب‌ترين فرزند خويش زاري‌ها كرد و به شيون فرياد زد: «تو براي آشتي رفته بودي، اين چه رسم نامردمي است كه آوای آشتي‌جویي را اين‌چنين به دشنه پاسخ گويند».
فريدون زاري‌ها كرد، چهره بخراشيد، موي بكند و مويه كرد و كمر را به زنار خونين ببست و دو فرزند ناسپاس خويش را نفرين و آرزو کرد دل هردو بيدادگر بسوزد؛ آن چنان‌كه جز تيره‌روزي هيچ نبينند.
فريدون پس از روزها سوگمندي در شبستان ایرج نگريست و شادمانه دانست كه ماه‌آفريد خوبچهر از ايرج فرزندي در بطن دارد.
يكي خوب چهره پرستنده ديد/ كجا نام او بود ماه‌آفريد/ پريچهر را بچه بد در نهان/ از آن شاد شد شهريار جهان
و به فرمان فريدون، ماه‌آفريد را به بهترين پرستاران سپردند تا زمان فروگذاردن بار فرارسيد. از ماه‌آفريد دختري زيبا به دنيا آمد و فريدون اميد داشت كه از آن دخت، پسري به دنيا آيد كه يادگار ايرج بماند و ديري نپاييد كه دخت ايرج باليده و پرورده شد. فريدون او را به جواني پشنگ‌نام از خاندان كياني به همسری سپرد و دخت ايرج پسري به دنيا آورد كه زيبنده تاج‌و‌تخت بود. فريدون با مشاهده نواده خويش پس از ديرينه‌سالي سرانجام لبخندي بر لب آورد و يزدان پاك را ستايش‌ها كرد و با خود گفت كه از پدري و مادري پاك، شاخه‌اي برآمد كه شايسته بر سرنهادن تاج كياني است و فريدون او را منوچهر ناميد و چنانش پرورش داد كه شايسته شهرياران بود و همه هنرها كه شاهان را به كار آيد، به او آموخت و فريدون همه گنج‌ها را در اختيار او گذاشت و سپاه نيز با او همدل و همراه گشت و سپهداري چون قارن كاوگان و پهلواناني چون شيروي و آوگان با منوچهر پيمان بستند كه تا انتقام خون نياي او، ايرج را از آن نامردمان بازنستانند، آرام نخواهند نشست.
از ديگر سوی، سلم و تور را آگهي دادند كه بر اورنگ شهرياري ايران، جواني تكيه زده به شكوه ايرج در بزرگواري و به پهلواني قارن در جنگاوري و آن دو نابخرد، دانستند كه روزگار نشيب فرارسيده. بيم‌زده با يكديگر به كنكاش نشستند كه در اين پيران‌سالگي با آن جوان برومند كين‌خواه پدر چگونه رفتار كنند و بر آن شدند تا دل فريدون را نسبت به خود نرم کنند و از ميان خود مرد چرب‌زبان و سخنوري را برگزيدند تا از پشيماني آنان نزد فريدون سخن بگويد و از او بخواهد كه منوچهر را به نزد آنان فرستد تا چون بندگان او را خدمت كنند که شايد بتوانند به آب ديده درخت مهر را به‌جاي زهرگیاه كينه، آبياري كنند.
فريدون را آگهي دادند كه از سوي سلم و تور، فرستاده‌اي آمده است و فريدون بارگاه خويش بياراست و منوچهر را با همه شكوه و درخشندگي‌اش در كنار خويش بنشاند و فرستاده، پيام آن دو خوني را كه از كرده خويش پشيمان و پوزش‌خواه بودند، بگزارد. فريدون چون سخنان او را بشنيد، گفت: «آن دو بي‌شرم ناپاك هرگز روي منوچهر را نخواهند ديد مگر آنكه در فرماندهي سپاه بر شما بي‌شرمان بتازد؛ سپاهي كه در آن سام نريمان، قارن رزم‌زن و شيروي شيراوژن شمشير مي‌زنند».
فرستاده سلم و تور آنچه در درگاه فريدون از شكوه منوچهر و قدرت و شوكت او به مشاهده ديده بود و به معاينه دريافته بود، نزد آنان بازگفت و آن دو جفاپيشه بيم‌زده نشستند تا رأيي ديگر زنند و انديشه‌اي ديگر كنند. سرانجام تور به سلم گفت كه نبايد اين بچه شير، تيزدندان و دلير شود، بايد كه در نبرد پيش‌دستي كنيم و دشمن نوخاسته را چنان سركوب كنيم كه هرگز توان برخاستنش نباشد.‌ بدين‌گونه سلم و تور سپاهي از چين و روم كه آن را كرانه نبود، به‌سوي ايران روانه كردند.
چون خبر سپاه‌كشيدن سلم و تور به فريدون رسيد، پادشاه پير، منوچهر و قارن را فراخواند و از آنان خواست در بسيج سپاه بشتابند و خود سراپرده به صحرا برد و 300 هزار سپاهي تحت فرماندهي منوچهر، سام و قارن آماده مقابله با مهاجمان شدند و قارن در پيشاپيش سپاه بايستاد به ترغيب سپاهيان كه هركه در اين رزمگاه كشته شود، بهشتي بود و پاك از گناه اين جهان را ترك خواهد کرد.
كسي كو شود كشته زين رزمگاه/ بهشتي بود شسته پاک از گناه/ بكوشيد كين جنگ اهريمن است/ همان درد و کين است و خون‌خستن است
منوچهر سپاه را آن‌چنان بياراست كه راه نفوذ را بر دشمن ببست و خود در قلب سپاه جاي گرفت و به ناگاه دو سپاه چون دو سيلاب كه سدي سديد را شكسته باشند، از جاي خود جنبيدند و بر يكديگر تاختند و صحرا چون درياي خون شد كه گويي در جاي جاي اين صحرا لاله كاشته بودند و اگرچه چيرگي با منوچهر بود اما سپاه سلم و تور نيز پاي پس نكشيده، ايستاده بودند و چون شب، دست سياه خود را بر آسمان غروبين كشيد، دو سپاه از يكديگر كناره گرفتند تا روزي ديگر رویاروي شوند و سپاه تور بر آن شد كه نيمه‌شبان هجوم آورد و شبيخون كند و منوچهر را از انديشه دشمن آگاه كردند و شاه جوان، قارن را با 30 هزار گرد خنجرگزار در كمينگاهي گمارد و آن‌گاه كه در سياهي شب، تور با صد هزار سپاهي به اردوگاه ايرانيان روي آورد، سپاه ایران را آماده نبرد ديد، از يك سوي قارن و از ديگر سوي منوچهر، سپاه تور را در ميان گرفتند. تور كوشيد تا گريزگاهي بيابد ولي منوچهر با زخم نيزه‌اي او را از اسب فروكشيد و سرش را از تن جدا كرد.
سلم كه از كشته‌شدن تور بي‌خبر بود و نمي‌دانست انگشتري تور در دست قارن است، آماده دريافت نشانه‌اي از سوي تور بود تا به سپاه منوچهر حمله آورد و قارن مي‌دانست كه اگر سلم از كشته‌شدن تور آگاه شود، در دژي جاي مي‌گيرد كه به هيچ روي امكان گشودن آن نيست، پس قارن سپاه را به شيروي سپرد و خود با گروه اندكي از سپاهيانش به طرف دژ رفته و كوتوال دژ را گفت كه از سوي تور آمده و مُهر انگشتري تور را به او نشان داد و از او خواست با سپاه منوچهر به مدارا رفتار كند و كوتوال با ديدن مهر انگشتری تور، سخن قارن را پذيرفت و در دژ را گشود و قارن و همراهانش وارد دژ شدند. دگر روز قارن بر فراز دژ، درفشي را برافراشت و شيروي دانست كه زمان حمله به دژ فرا رسيده و سپاه منوچهر دژ را فتح كرد و همه نيروهاي رومي را از پاي درآورد و دژ بي‌هيچ مقاومتي تسليم ايرانيان شد. منوچهر آن‌گاه متوجه سپاه روميان شد، سلم به ناگزير به اميد پناه‌گرفتن از گزند ايرانيان قصد بازگشت به دژ را كرد و منوچهر در تعقيب سلم با زخم شمشير، ديگر خوني نياي خويش را از پاي درآورد و بدين گونه سپاه سلم نيز چون بي‌سر شد، پراكنده گشته، سلاح فروگذاردند و به پوزش نزد منوچهر آمدند.
يكي تيغ زر زد بر گردنش/ به دو نيمه شد خسرواني تنش/ بماندند لشكر شگفت اندر اوي/ از آن زور و زان بازوي جنگجوي
فريدون گرچه از سلم و تور براي كشتن ایرج سخت آزرده بود و جز گرفتن انتقام خون ايرج، آرزويي نداشت، با اين حال پدر بود و چون سر فرزندانش در پيش‌روي او قرار گرفت، زار بگريست و به ناگاه آن برگ كیاني پایيزوار پژمرد و از شاخه فروافتاد.
كرانه گزيد از بر تاج و گاه/ نهاده بر خود سر هر سه شاه/ فريدون شد و نام ازو ماند باز/ برآمد بر اين روزگار دراز

ششمین چهره مورد بررسی در شاهنامه منوچهر است. زمان بازگشت ايرج آشتي‌جوي از نزد دو برادر فرارسيده بود و فريدون فرمان داد شهر را آيين بندند به‌گونه‌اي كه زيبنده آن فرزند نرم‌خوي ايراني باشد و پس از ديرزماني انتظار سرانجام از دوردست مسير بازگشت ایرج، هيوني از ميان غبار سر برآورد كه تابوتي را بر پشت اسبي ديگر داشت و فريدون ناباورانه به تابوت نگريست.

هيوني برون آمد از تيره گرد/ نشسته بر او سوکواري به درد/ خروشي برآورد دل سوکوار/ يكي زر تابوتش اندر كنار/ به تابوت زر اندرون پرنيان/ ستاره سر ايرج اندر ميان
فريدون با مشاهده سر محبوب‌ترين فرزند خويش زاري‌ها كرد و به شيون فرياد زد: «تو براي آشتي رفته بودي، اين چه رسم نامردمي است كه آوای آشتي‌جویي را اين‌چنين به دشنه پاسخ گويند».
فريدون زاري‌ها كرد، چهره بخراشيد، موي بكند و مويه كرد و كمر را به زنار خونين ببست و دو فرزند ناسپاس خويش را نفرين و آرزو کرد دل هردو بيدادگر بسوزد؛ آن چنان‌كه جز تيره‌روزي هيچ نبينند.
فريدون پس از روزها سوگمندي در شبستان ایرج نگريست و شادمانه دانست كه ماه‌آفريد خوبچهر از ايرج فرزندي در بطن دارد.
يكي خوب چهره پرستنده ديد/ كجا نام او بود ماه‌آفريد/ پريچهر را بچه بد در نهان/ از آن شاد شد شهريار جهان
و به فرمان فريدون، ماه‌آفريد را به بهترين پرستاران سپردند تا زمان فروگذاردن بار فرارسيد. از ماه‌آفريد دختري زيبا به دنيا آمد و فريدون اميد داشت كه از آن دخت، پسري به دنيا آيد كه يادگار ايرج بماند و ديري نپاييد كه دخت ايرج باليده و پرورده شد. فريدون او را به جواني پشنگ‌نام از خاندان كياني به همسری سپرد و دخت ايرج پسري به دنيا آورد كه زيبنده تاج‌و‌تخت بود. فريدون با مشاهده نواده خويش پس از ديرينه‌سالي سرانجام لبخندي بر لب آورد و يزدان پاك را ستايش‌ها كرد و با خود گفت كه از پدري و مادري پاك، شاخه‌اي برآمد كه شايسته بر سرنهادن تاج كياني است و فريدون او را منوچهر ناميد و چنانش پرورش داد كه شايسته شهرياران بود و همه هنرها كه شاهان را به كار آيد، به او آموخت و فريدون همه گنج‌ها را در اختيار او گذاشت و سپاه نيز با او همدل و همراه گشت و سپهداري چون قارن كاوگان و پهلواناني چون شيروي و آوگان با منوچهر پيمان بستند كه تا انتقام خون نياي او، ايرج را از آن نامردمان بازنستانند، آرام نخواهند نشست.
از ديگر سوی، سلم و تور را آگهي دادند كه بر اورنگ شهرياري ايران، جواني تكيه زده به شكوه ايرج در بزرگواري و به پهلواني قارن در جنگاوري و آن دو نابخرد، دانستند كه روزگار نشيب فرارسيده. بيم‌زده با يكديگر به كنكاش نشستند كه در اين پيران‌سالگي با آن جوان برومند كين‌خواه پدر چگونه رفتار كنند و بر آن شدند تا دل فريدون را نسبت به خود نرم کنند و از ميان خود مرد چرب‌زبان و سخنوري را برگزيدند تا از پشيماني آنان نزد فريدون سخن بگويد و از او بخواهد كه منوچهر را به نزد آنان فرستد تا چون بندگان او را خدمت كنند که شايد بتوانند به آب ديده درخت مهر را به‌جاي زهرگیاه كينه، آبياري كنند.
فريدون را آگهي دادند كه از سوي سلم و تور، فرستاده‌اي آمده است و فريدون بارگاه خويش بياراست و منوچهر را با همه شكوه و درخشندگي‌اش در كنار خويش بنشاند و فرستاده، پيام آن دو خوني را كه از كرده خويش پشيمان و پوزش‌خواه بودند، بگزارد. فريدون چون سخنان او را بشنيد، گفت: «آن دو بي‌شرم ناپاك هرگز روي منوچهر را نخواهند ديد مگر آنكه در فرماندهي سپاه بر شما بي‌شرمان بتازد؛ سپاهي كه در آن سام نريمان، قارن رزم‌زن و شيروي شيراوژن شمشير مي‌زنند».
فرستاده سلم و تور آنچه در درگاه فريدون از شكوه منوچهر و قدرت و شوكت او به مشاهده ديده بود و به معاينه دريافته بود، نزد آنان بازگفت و آن دو جفاپيشه بيم‌زده نشستند تا رأيي ديگر زنند و انديشه‌اي ديگر كنند. سرانجام تور به سلم گفت كه نبايد اين بچه شير، تيزدندان و دلير شود، بايد كه در نبرد پيش‌دستي كنيم و دشمن نوخاسته را چنان سركوب كنيم كه هرگز توان برخاستنش نباشد.‌ بدين‌گونه سلم و تور سپاهي از چين و روم كه آن را كرانه نبود، به‌سوي ايران روانه كردند.
چون خبر سپاه‌كشيدن سلم و تور به فريدون رسيد، پادشاه پير، منوچهر و قارن را فراخواند و از آنان خواست در بسيج سپاه بشتابند و خود سراپرده به صحرا برد و 300 هزار سپاهي تحت فرماندهي منوچهر، سام و قارن آماده مقابله با مهاجمان شدند و قارن در پيشاپيش سپاه بايستاد به ترغيب سپاهيان كه هركه در اين رزمگاه كشته شود، بهشتي بود و پاك از گناه اين جهان را ترك خواهد کرد.
كسي كو شود كشته زين رزمگاه/ بهشتي بود شسته پاک از گناه/ بكوشيد كين جنگ اهريمن است/ همان درد و کين است و خون‌خستن است
منوچهر سپاه را آن‌چنان بياراست كه راه نفوذ را بر دشمن ببست و خود در قلب سپاه جاي گرفت و به ناگاه دو سپاه چون دو سيلاب كه سدي سديد را شكسته باشند، از جاي خود جنبيدند و بر يكديگر تاختند و صحرا چون درياي خون شد كه گويي در جاي جاي اين صحرا لاله كاشته بودند و اگرچه چيرگي با منوچهر بود اما سپاه سلم و تور نيز پاي پس نكشيده، ايستاده بودند و چون شب، دست سياه خود را بر آسمان غروبين كشيد، دو سپاه از يكديگر كناره گرفتند تا روزي ديگر رویاروي شوند و سپاه تور بر آن شد كه نيمه‌شبان هجوم آورد و شبيخون كند و منوچهر را از انديشه دشمن آگاه كردند و شاه جوان، قارن را با 30 هزار گرد خنجرگزار در كمينگاهي گمارد و آن‌گاه كه در سياهي شب، تور با صد هزار سپاهي به اردوگاه ايرانيان روي آورد، سپاه ایران را آماده نبرد ديد، از يك سوي قارن و از ديگر سوي منوچهر، سپاه تور را در ميان گرفتند. تور كوشيد تا گريزگاهي بيابد ولي منوچهر با زخم نيزه‌اي او را از اسب فروكشيد و سرش را از تن جدا كرد.
سلم كه از كشته‌شدن تور بي‌خبر بود و نمي‌دانست انگشتري تور در دست قارن است، آماده دريافت نشانه‌اي از سوي تور بود تا به سپاه منوچهر حمله آورد و قارن مي‌دانست كه اگر سلم از كشته‌شدن تور آگاه شود، در دژي جاي مي‌گيرد كه به هيچ روي امكان گشودن آن نيست، پس قارن سپاه را به شيروي سپرد و خود با گروه اندكي از سپاهيانش به طرف دژ رفته و كوتوال دژ را گفت كه از سوي تور آمده و مُهر انگشتري تور را به او نشان داد و از او خواست با سپاه منوچهر به مدارا رفتار كند و كوتوال با ديدن مهر انگشتری تور، سخن قارن را پذيرفت و در دژ را گشود و قارن و همراهانش وارد دژ شدند. دگر روز قارن بر فراز دژ، درفشي را برافراشت و شيروي دانست كه زمان حمله به دژ فرا رسيده و سپاه منوچهر دژ را فتح كرد و همه نيروهاي رومي را از پاي درآورد و دژ بي‌هيچ مقاومتي تسليم ايرانيان شد. منوچهر آن‌گاه متوجه سپاه روميان شد، سلم به ناگزير به اميد پناه‌گرفتن از گزند ايرانيان قصد بازگشت به دژ را كرد و منوچهر در تعقيب سلم با زخم شمشير، ديگر خوني نياي خويش را از پاي درآورد و بدين گونه سپاه سلم نيز چون بي‌سر شد، پراكنده گشته، سلاح فروگذاردند و به پوزش نزد منوچهر آمدند.
يكي تيغ زر زد بر گردنش/ به دو نيمه شد خسرواني تنش/ بماندند لشكر شگفت اندر اوي/ از آن زور و زان بازوي جنگجوي
فريدون گرچه از سلم و تور براي كشتن ایرج سخت آزرده بود و جز گرفتن انتقام خون ايرج، آرزويي نداشت، با اين حال پدر بود و چون سر فرزندانش در پيش‌روي او قرار گرفت، زار بگريست و به ناگاه آن برگ كیاني پایيزوار پژمرد و از شاخه فروافتاد.
كرانه گزيد از بر تاج و گاه/ نهاده بر خود سر هر سه شاه/ فريدون شد و نام ازو ماند باز/ برآمد بر اين روزگار دراز

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.