سیاست و پسامدرنیسم
نگاهی به رمان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» اثر ماریو بارگاس یوسا*
در رمان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» اثر نویسنده مشهور پرویی، ماریو بارگاس یوسا، صحنه نفسگیری وجود دارد که در آن، قهرمان داستان و همرزمان انقلابیاش در میان قبیله سنتی کوئرو که ساکن کوهستان هستند، اتراق میکنند. آنها حدود دو ساعت آنجا استراحت میکنند و سپس به راه خود ادامه میدهند تا از دست نیروهای دولتی که برای دستگیرکردن آنها به خاطر ارتکاب اقدامات انقلابی و مبارزه علیه دولت فرستاده شدهاند، رهایی یابند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
رابرت بویرز-ترجمه: فرشید فرهمندنیا: در رمان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» اثر نویسنده مشهور پرویی، ماریو بارگاس یوسا، صحنه نفسگیری وجود دارد که در آن، قهرمان داستان و همرزمان انقلابیاش در میان قبیله سنتی کوئرو که ساکن کوهستان هستند، اتراق میکنند. آنها حدود دو ساعت آنجا استراحت میکنند و سپس به راه خود ادامه میدهند تا از دست نیروهای دولتی که برای دستگیرکردن آنها به خاطر ارتکاب اقدامات انقلابی و مبارزه علیه دولت فرستاده شدهاند، رهایی یابند. آنچه در این چند صفحه از توصیف شرایط زندگی قبیله کوئرو بسیار درخور توجه است، نه کیفیت ایدههای سیاسی مطرحشده در آن است و نه کمک به افشای درونیات شخصیت اصلی داستان به واسطه شرح افکار او، بلکه احساس انزجار شدیدی است که با مشاهده وضعیت آن منطقه و ساکنانش نمودار میشود. بیان این احساس انزجار نه با توجیه و دلیل همراه است و نه با احساس تقصیر: «تمامی خانهها در کوئرو باید همینطور باشند: بدون نور، بدون آب لولهکشی، بدون فاضلاب و بدون حمام. مگسها، شپشها و هزاران حشره دیگر، جزئی از لوازم و اثاثیه زندگی آن مردم بیچاره محسوب میشوند». در ادامه، ما بیشتر متوجه حال و روز مردمی میشویم که در این شرایط نکبت و کثافت تأسفبار زندگی میکنند: «اگر شبها مجبور به قضای حاجت میشدند، احتمالا حال بیدارشدن و بیرونرفتن را ندارند بلکه همانجا، کنار تختی که در آن میخوابند و سینکی که در آن آشپزی میکنند، ادرار میکنند و اگر هم نیمهشب میخواستند مدفوع کنند چه؟ آیا انرژی کافی داشتند تا بلند شوند و در تاریکی و سرما و باد و بوران بیرون بروند؟ نه، همانجا بین اجاق و بستر، کارشان را میکردند». این فقط یک صحنه گذرا و نادر در رمان یوسا نیست. او کمی بعدتر باز هم به این حالوهوا برمیگردد و میگوید که در کوئرو زنان خانهدار هم مجبور بودند در کنار احشام و حیوانات بخوابند و یک لباس یا دامن را ناچار بودند برای مدتهای مدیدی بپوشند و سالها از آخرین باری که حمام گرفته بودند، میگذرد. در جایی دیگر از داستان، اشارات فراوانی به کوههای زباله رهاشده وجود دارد که بیم آن میرود همه شهر لیما را بپوشانند. شهروندان طبقه متوسط را میبینیم که دیگر عادت کردهاند به آنچه پیرامونشان میگذرد توجهی نداشته باشند. آنها نهتنها به زبالههایی که معمولا از خانههایشان بیرون میاندازند، بلکه به همه نمادهای جرم و جنایت و بینظمی، حتی «جسدی سربریده» که بدون اینکه توجه کسی را برانگیزد، در خیابان رها شده است، بیتوجه شدهاند. برخی از منتقدان توصیف اینگونه صحنهها را ناشی از دیدگاه آخرالزمانی نویسنده میدانند؛ هشداری نسبت به فاجعهای قریبالوقوع که قرار است برای پرو اتفاق بیفتد، همانطور که قبلا برای سایر کشورهای منطقه اتفاق افتاده است. اما چیزی بیش از یک پیشبینی فاجعه سیاسی-اجتماعی قریبالوقوع در این داستان نهفته است، نوعی خائوس یا بینظمی که در سرتاسر رمان حضور دائمی دارد. مواجهه پیوسته با آلودگی، کثافت و بیچارگی نشان میدهد که صرف توسل به مقولات سیاسی برای درک همه آنچه در چنین مکانی میگذرد، نابسنده است.
رماننویس که مثل دیگران دغدغه این را دارد که به مسائلی مانند فقر، نابرابری و ظلم با ادبیاتی انقلابی یا رویکردی اصلاحگرانه بپردازد، علاوه بر آن حالا با این مسئله روبهرو است که سیاست اساسا موضوعیت خود را از دست داده است. اگر این درست باشد که بنا به توصیف راوی، پرو دارد در لجن و فاضلاب غرق میشود و در حال نابودی است، آیا به این معنی است که دستهبندیهای سیاسی عامل آن وضعیت شدهاند یا اینکه این مردم خودشان سزاوار آن بودهاند؟ البته چنین نتیجهگیریای در این رمان نشده است، اما بهسختی میتوان قبول کرد که نویسنده باهوشی مثل بارگاس یوسا، به چنین فرضیههایی نیندیشیده باشد. ماجراهای این رمان بین پروی اواخر دهه 1950 و پروی سالهای نزدیکتر در رفتوبرگشت است. شخصیت اصلی داستان، آلخاندور مایتا، یک مبارز تروتسکیست قدیمی ناامید و سرخورده است که به مدت بیست سال از آن عقاید و ایدئولوژی پیروی کرده اما حالا از آن مرام و مسلک بریده است. اولین تلاش او برای شکستن حلقه بسته مباحث ایدئولوژیک و جزوهنویسی بیثمرش در زندگی، دستزدن به یک اقدام انقلابی کوچک و کماهمیت است که هیچ شانسی برای موفقیت ندارد و به قیمت از دست دادن تمام دوستانش تمام میشود. راوی یوسا که شباهت بسیاری با خود نویسنده دارد، قصه فراموششده آلخاندرو مایتا و قیام بینتیجهاش را از طریق مصاحبه با کسانی که او را در دهه پنجاه میشناختند، بازسازی و روایت میکند. در انتهای رمان، مایتای شصتوپنج ساله را میبینیم که حالا در یک خانه نیمهمخروبه در نزدیکی همان زندانی که سالهای جوانیاش را در آن گذرانده بود، زندگی میکند و خواسته اصلیاش فقط سرپا نگهداشتن خود و خانوادهاش و رؤیای ناممکنش فرار به کشوری دیگر است. در طرح روایی داستان زندگی مایتا، بهوضوح زمینههایی برای یأس و ناامیدی و درماندگی و حتی دلایلی برای بروز خشم و نفرت وجود دارد و یوسا روایتش را به شکلی ماهرانه با ذکر جزئیات فراوان غنیتر کرده است. روایت سرگذشت مایتا بهتنهایی هیچ نکته تازه یا بدیعی ندارد، اما ترسیم منظره شکست و پایمالشدن آمال و آرزوهایش، بسیار تکاندهنده است.
مخاطب از خواندن آنچه یوسا در این داستان بازگفته، شگفتزده میشود و متحیر میماند که آیا یوسا قصد داشته نشان دهد که هیچ امیدی به بهبود اوضاع در کشورهایی نظیر پرو وجود ندارد؟ اگر چنین است، انتظار میرفت که دستکم پیامدها و تبعات این درک و دریافت خود را با دقت بیشتری تشریح کند. اگر او قصد داشته مانند اثر قبلیاش «گفتوگو در کاتدرال» نشان دهد که کشورش پرو از چه زمانی به فنا رفت، مطمئنا میتوانست به سالهای قبل از دهه 1950 هم بازگردد و چشمانداز تاریخی وسیعتری برای روایت خود در نظر بگیرد و کشف کند چه چیزی باعث شده که هیجانات انقلابی آن دوران برای بسیاری از مردم کشورش جذابیت پیدا کند و این چه سهمی در سرنوشت امروزشان داشته است؟ با این حال، یوسا اگر هم فقط میخواست با جریان چپ آمریکای لاتین که از نظر او غالبا نمیداند چه میکند، تسویهحساب کند، میتوانست با خلق شخصیتی غیرسمپاتیکتر از مایتا و با به تصویر کشیدن شرایط زندگی در پرو به شکلی آبادتر و بهتر، کار را برای خودش آسانتر کند. با توجه به اوضاع و شرایطی که در رمان بارگاس یوسا تصویر شده است، احساس میکنیم که تناقضی در کار وجود دارد: از یک سو، مواجهه با وضعیت و شرایطی در کشور که عملا آماده انقلاب است؛ و از سوی دیگر، به تصویر کشیدن جاهطلبیهای افراد انقلابی با رویکردی بدبینانه به نحوی که هرگونه خیزش را حرکتی احمقانه و بیهوده جلوه میدهد. اما باز هم در نهایت آنچه کتاب را نجات میدهد و آن را از درافتادن به ورطه یک بیانیه یا پژوهش سیاسی-تاریخی صرف بازمیدارد، همان قدرت روایتگری و داستانپردازی نویسنده است.
برخی از منتقدان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» را کموبیش رمانی پسامدرن توصیف کردهاند؛ رمانی که موانع و گرههای روایی را فقط برای کسب لذت از گرهگشایی و ایجاد جذابیت داستانی ایجاد میکند. و برخی دیگر از منتقدان هم اشاره کردهاند که در چنین اثری، بار دیگر به ما یادآوری میشود که هنر به همان اندازه که میتواند واجد حقیقت باشد، جعلی و دلبخواهی هم هست و اصلا خود زندگی هم جعل یا ابداعی لحظه به لحظه است. به نظر آنان نویسنده این اثر بر گرایش خود به دوپهلونویسی اصرار دارد تا به قول خودش «اراده قوی و خدایگونه نویسنده برای تخریب و بازسازی واقعیت» را اثبات کند. با این اوصاف، میتوان گفت که بارگاس یوسا با کسانی که آثارش را میخوانند، همعقیده است، گویی او بدیل آمریکای لاتینی ولادیمیر ناباکوف (نویسنده رمان «زندگی واقعی سباستین نایت») است و میزان موفقیت خود را با تمایل افراطی به استفاده «تا آخرین حد» از ابزارهای روایی که انتخاب میکند، میسنجد. بدون شک، همانطور که جان آپدایک بهدرستی اشاره کرده است، «هوش آمیخته با خونسردی ماریو بارگاس یوسا او را از شور و شوق زیباییشناختی مطلق ناباکوف متمایز میکند» و نهایتا این رماننویس است که بهعنوان استاد استراتژی روایی بار دیگر خودش را در اثر حاضر به رخ میکشد. این رمان را میتوان مانند یک اثر پستمدرن خواند؛ داستانی که بهسرعت و با شتاب از یک مقطع زمانی به مقطع دیگر حرکت میکند و گذشته و حال را چنان ماهرانه درهم میآمیزد که آنها را در یک بافت واحد و تقریبا یکدست قرار میدهد. آنچه اتفاق افتاده، آنچه ممکن است اتفاق افتاده باشد و آنچه احتمالا اتفاق خواهد افتاد، همگی جایگاهی همتراز پیدا میکنند و تمایل نویسنده-راوی برای دستیابی به حقیقت، صراحتا با اعلام نیاز به مبنایی زیباییشناختی و خیالی، درهم آمیخته میشود. اگرچه موضوع کتاب ظاهرا شرح سرگذشت مایتا و قیام ناموفقی است که او در آن شرکت داشته، اما توجه ما اغلب آنقدر به جایگاه داستانی مایتا و تلاشهای ادبی نویسنده-راوی معطوف میشود که گاه فکر میکنیم مسئله اصلی همین کشف انگیزههای خلاقانه نویسنده است. البته گاهی پارهای سؤالات بیاهمیت یا نامربوط در مورد دقت و صحت وقایع تاریخی ذکرشده در رمان مطرح میشود که پاسخ به آنها فقط ممکن است خواننده را گیجتر کند. اگر در این رمان بینش و بصیرتی در کار باشد، قطعا نشئتگرفته از بینش یوسا در مقام یک رماننویس چیرهدست است، نه وقایعنگار و تحلیلگر سیاسی-تاریخی صرف. دیدگاهها و موضعگیریهای بارگاس یوسا، مثلا آنطور که در آخرین مقالات دوران روزنامهنگاریاش در «نیویورکتایمز» بیان شده است، ممکن است از جهات مختلف برای ما جالب باشد، اما نمیتواند ارتباط چندانی با بینش و هنر رماننویسیاش داشته باشد؛ بینشی که کارش طرح پرسش و جستوجوگری است نه تبلیغ یا اطلاعرسانی یک موضع. براساساین «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» بهمثابه رمانی سیاسی، هرگونه قرائت ابزاری و از پیش تعیینشده را نفی میکند و پس میزند. او در مصاحبهای میگوید: «تعجبی ندارد که واقعیت با شایعههایی که بر سر زبان میافتد اینقدر مغایرت دارد. در این روزگار، اطلاعات دیگر موثق نیست و در روزنامهها، رادیو، تلویزیون و گفتوگوهای معمولی همه چیز به خیالبافی محض تبدیل میشود. این روزها برای ما مردم «اخبار» یعنی تفسیر واقعیت براساس بیم و امیدهایمان یا صرفا بیان چیزی که بیدردسر است. این تلاشی است برای جبران جهل و نادانیمان از آنچه دارد اتفاق میافتد؛ اتفاقاتی که در اعماق قلبمان میدانیم چارهناپذیر و حتمی است. ما پروییها دروغ میگوییم، جعل میکنیم، رؤیا میبافیم و به توهم پناه میبریم چون فهم اینکه واقعا چه چیز در حال اتفاق است، برایمان غیرممکن است. از این منظر زندگی پروییها -یعنی نوعی زندگی که در آن تعداد کمی واقعا مطالعه میکنند- به خاطر وجود چنین شرایط عجیبوغریبی، شبیه ادبیات شده است».
راوی رمان، نویسندهای است که آشکارا ما را به یاد چهره خود بارگاس یوسا در عرصه عمومی میاندازد. او مانند دیگر روشنفکران همعصرش، به سرنوشت کشورش علاقهمند است و در مورد تاریخ آن دغدغههای فراوان دارد. او همچنین به طیف گستردهای از اندیشهها و آرمانها علاقهمند است. اگرچه اطلاعات نسبتا کمی در مورد او به خواننده داده میشود، اما میتوانیم بپذیریم که آدم سبکمغزی نیست. اگرچه میتوان با وامگرفتن اصطلاحی از رابرت موزیل گفت که او یک شخصیت «امکانگرا»ی دغدغهمند است (به معنای کسی که نمیتواند قبول کند که امور میتوانستند طور دیگری باشند). کلمات او وزنی دارند که بر جعلیبودن و ساختگیبودن او بهعنوان یک شخصیت صرف داستانی خط بطلان میکشد. او در طول داستان ممکن است دوپهلو صحبت کند یا ما را فریب دهد، مثلا هویت کسی را توصیف کند و در نهایت فاش کند که گمراه شدهایم، اما باز ما همچنان احساس میکنیم که این بازیهای او هم هدفی دارند، حتی اگر همیشه نتوانیم با اطمینان بگوییم که آن هدف چیست. راوی آنقدر در پی غرقکردن خود و روایتش در شرح سرگذشت مایتا و بهویژه حرکت انقلابی نافرجامش است که نمیتوانیم باور نکنیم او به حقیقتی که در پی روایت آن است باور ندارد. داستان آنقدر همدلانه و سمپاتیک روایت میشود که بههیچوجه قابل درک نیست که او بخواهد همچون یک صدای انتزاعی و مجرد، واژههایی پوک و تهی را بر زبان براند؛ گویی همه واژهها و اشیا وزن دارند و چیزی به نام ضرورت وجود دارد که حتی خلاقانهترین قوه تخیل نیز در برابر آن مسئول است. اگرچه گاهی از حاشیهرویهایی که میکند یا از اشتیاقش برای تخریب اعتبار گفتههای خودش خسته و آشفته میشویم، اما با وجود این باز مطمئن هستیم که آنچه میگوید حقیقت دارد و میل به دانستن آنها صادقانه و از سر درد است. بدیهی است که عدم وجود روایتی خطی، این حق را به خواننده میدهد که تا حدی خود را در تکمیل پازل داستان سهیم بداند و احساس کند دارد از میان احتمالات مختلف و گاه متضاد، دست به انتخاب میزند تا شخصیتهایی خلق کند که هویتشان مبهم باقی مانده است. اما بین اینکه امکانها را بدون نتیجه خاصی فقط طرح کنیم یا اصرار داشته باشیم که همیشه انگیزهها و پیامدهایی وجود دارند هرچند کنار هم چیدنشان دشوار باشد، تفاوت وجود دارد. اینکه بارگاس یوسا برای خلق چنین راویای، تلقی سنتی از شخصیت را کنار گذاشته، هم قابل قبول به نظر میرسد و هم گمراهکننده. شخصیت در این رمان همواره دغدغه اصلی است. مثلا وقتی به خود راوی فکر میکنیم، نهتنها به دوگانگیها و تضادهای درونیاش میاندیشیم، به شخصیت او نیز نظر داریم. ما سعی میکنیم مشخص کنیم چه چیزهایی برایش مهم است و در نهایت نتیجه میگیریم که به اندازه کافی آنقدر دربارهاش میدانیم تا برخی احتمالات را رد کرده و بر برخی دیگر تأکید کنیم. البته، غرقشدن او در سرگذشت مایتا، بیش از هر چیز دیگر درباره خودش به ما اطلاعات میدهد، تقریبا به همان شکل که حواشی مربوط به وسواسهای مایتا هویت او را تعریف میکند. این نتیجهگیری عجولانه که مایتا هیچ هویت یا شخصیتی ندارد، صرفا به این دلیل که باورهایش با رفتارش همخوانی ندارد، به معنای نادیدهگرفتن حجم عظیمی از اطلاعاتی است که در خلال پرداختن به جزئیات داستانی فاش شده است. بارگاس یوسا با وادارکردن ما به پذیرش این مسئله که این افراد را به خوبی میشناسیم و میتوانیم با در نظر گرفتن انگیزهها، شرایط و نتایج کارها قضاوتشان کنیم، برداشت سنتی از شخصیتپردازی را هم معتبر نگه میدارد.
آیا این به آن معناست که رویکردهای روایی بارگاس یوسا صرفا ترفندهایی تزئینی هستند تا متعارفبودن ساختمان داستانش را پنهان کنند؟ کسانی که چنین نظری دارند، احساس میکنند که در ذهن بارگاس یوسا حقیقت سادهای وجود دارد که رمان هم در پی بیان همان است اما در زیرلایههای پیچیدهای از صناعتهای داستانی و روایتپردازی پنهان کرده است، اینکه در زیر تمام آن مانورهای نمایشی و پیچیده نویسنده، یک روایت ساده نهفته است. مثلا روایت آرمانخواهی انقلابی سادهلوحانه یک عده و ناامیدی اجتنابناپذیری که متعاقب آن از راه میرسد. اما واضح است که هیچ حقیقت سادهای از این دست، یا هیچ برنامه روایی از پیش تعیینشدهای در این رمان وجود ندارد و این باعث میشود که بیهودگی تلاش برای اینگونه فرمولهکردنها و نتیجهگیریها را بپذیریم. با خوانشی دقیقتر از جزئیات شخصیتهای داستان و توجه به رابطه گریزان و سیال آنها با سیاست، به این پرسش رهنمون میشویم که آیا این شگردهای روایی، ارتباط معناداری با هدف یا پیام نهفته در داستان دارند؟ در مورد رمانهای آمریکای لاتین، فرض بر این است که این هدف یا پیام معمولا ترسیم و بیان یک تعارض یا جدال سیاسی است. اتفاقا رمان بارگاس یوسا هم با حادثهای سیاسی سروکار دارد که در واقع در سال ۱۹۶۲ در پرو رخ داد، اگرچه او صحنه وقایع را در سال ۱۹۵۸ و قبل از تثبیت انقلاب کاسترو در کوبا قرار میدهد تا امکان قیام مایتا را ملموستر کند. در رمان یوسا هیچ تلاشی برای توجیه قیام با ارائه روایتی مفصل از سیاستهای پرو در دهه ۱۹۵۰ صورت نگرفته است. همچنین بارگاس یوسا هرگز به موضوع شکست دموکراسی در پرو در اواخر دهه ۱۹۶۰ یا به قدرت رسیدن نظامیان در آن دوره نمیپردازد. فضای حاکم بر پرو در وقایع پیشروی این رمان به ما این احساس را میدهد که گویی انواع مبارزات و فعالیتهای انقلابی رخ داده است. اما طرح جزئیات این مسائل، از نوعی که بارگاس یوسا در مقالات روزنامهای یا سخنرانیهای عمومیاش به بحث میگذاشت، در این رمان جایی ندارند. هنگام خواندن رمان، «ما میدانیم» که سیاست در پرو با مسائلی مانند بیماری، سوءتغذیه، تروریسم، فساد، دیکتاتوری نظامی و تعارض بین جناحهای مختلف و حضور تفنگداران دریایی ایالات متحده گره خورده است. اما رمان اصلا به بحث در مورد این مسائل راه نمیدهد. آنها بهعنوان بخشی از واقعیتهای کموبیش انکارناپذیر زندگی در پرو، پیشفرض قرار داده میشوند. در مواجهه با چنین واقعیتهایی، انگیزههای انقلابی مایتا فقط میتوانند متوهمانه (یعنی فاقد امید به موفقیت یا توجیه عقلانی) یا اجتنابناپذیر (بیان ضروری میل به تغییر ریشهای که حتی با وجود عدم انتظار دستیابی به موفقیت باز هم نمیتوان از آن چشم پوشید) به نظر برسند. ولی هدف بارگاس یوسا همین است که انگیزههای مایتا را هم متوهمانه و هم اجتنابناپذیر نشان دهد: تا زمانی که انگیزههایش آرمانگرایانه به نظر میرسند و او بدون هیچ خودبزرگبینی دست به عمل میزند، برای ما مجسمکننده ارادهای اجتنابناپذیر و معطوف به تغییر جلوه میکند، اما زمانی که ناتوانی ایدههایش در برابر عظمت و قدرت نیروهایی که علیه او صفآرایی کردهاند آشکار میشود، مأیوسکننده و متوهمانه به نظر میرسند. بارگاس یوسا، هیچ راهی برای خواننده گشوده نمیگذارد که بپرسد آیا مایتا میتوانست به روشی متفاوت عمل کند و مبارزهاش برای تغییر جامعه را به روشی دیگر پیش ببرد، مثلا با پذیرش شکلی از دموکراسی پارلمانی و تلاش پیگیر برای رسیدن به آن. ما بهعنوان خواننده فقط در موقعیتی هستیم که انگیزههای شخصیت و پیامدهای ملموس آنچه را انجام میدهد، مشاهده کنیم.
در خاتمه داستان، اگر صرفا بر اساس نتیجه و پیامدگرایانه نگاه کنیم، مایتا بدون شک یک انقلابی شکستخورده است و آرمان انقلابی او بهوضوح ناامیدکننده است: قیامی که رهبری میکند بهسرعت سرکوب میشود، یاران اصلی او تیرباران و کشته میشوند و مایتا سالهای زیادی را در زندان میگذراند. و بدتر اینکه این اولین قیام مارکسیستی در پرو و قیامهای کوچک یا بزرگ پس از آن، چیزی جز چرخهای بیشتر از سرکوب و خشونت به ارمغان نمیآورند. پروی بعدی، اگر تغییری کرده باشد، وضعیتی بدتر از پروی دوران جوانی مایتا دارد. به عبارت دیگر، شواهد نهتنها نشان میدهد که مایتا نتوانسته پیامدهای اقدامات خود را پیشبینی کند، بلکه حاکی از آن است که انگیزهها و اندیشههای او هم که در انزوا و بدون همفکری با اعضای جامعه و دیگر نخبگان حاصل شده، اصلا نمیتوانند بهعنوان انگیزهها و برنامههای خوب و راهگشا برای جامعه قضاوت شوند. این به آن معنا نیست که تنها انگیزههای خوب، آنهایی هستند که کموبیش بهطور اجتنابناپذیر به دستیابی به اهداف میانجامند، اما به نظر میرسد بارگاس یوسا اشاره دارد به اینکه وقتش رسیده تا آرمانگرایی و آرمانشهرگرایی هم به نوبه خود در معرض قضاوت قرار گیرند، همانطور که رویکردهای عادیتر و عملگرایانهتر همواره در معرض آن قرار داشتهاند. مایتا در اوایل رمان، بهعنوان یک انقلابی راستین و معنویتگرا ظاهر میشود، یک مبارز پاکدل و ریاضتکش، عاشق فقرا و رنجدیدگان که برای خود رسالتی قائل است و قادر است در برابر هر بیعدالتی عکسالعملی تند نشان دهد. تمام آنچه که بعدتر در گفتوگوهای مختلف راوی-نویسنده درباره او میخوانیم و میشنویم، نمیتواند آن تصویر اولیه و قدرتمند از این مرد را از ذهن ما بزداید. برای مثال، شنیدن هیچیک از ماجراجوییهای همجنسگرایانهاش نمیتواند خدشهای به تصویر آن آرمانگرای تا حدی نابالغ وارد کند و در برداشت نهایی ما از مایتا هم باز تفاوت چندانی نمیکند که توصیفهای قبلی از او بعدا رد میشوند. همچنین شور و اشتیاق تا حدی نگرانکنندهاش نسبت به انقلاب بهعنوان «عملی طولانی و محتاج صبر و شکیبایی» او را متوهم جلوه نمیدهد. اگر مایتا در چهلسالگی هنوز کمی ساده به نظر میرسد، اما هرگز برای ما یک احمق یا مردی فاقد قدرت تشخیص قلمداد نمیشود. اگرچه با جلورفتن رمان، از پرتره آن روشنفکر انقلابی که اول حساب میکردیم بیشتر فاصله میگیرد، اما از جنبههای بسیاری همان فردی باقی میماند که قبلا تصور میکردیم، تحسینش میکردیم و شاید در پایان رمان نیز همچنان تحسینش کنیم. همین سادهدلی مایتا هم در جای خود جنبه نقادانه و اعتراضی پیدا میکند. همین سادهدلی است که به او اجازه میدهد در همان یک سال حضورش در دانشگاه نتیجه بگیرد که «استادان عشق به تدریس را در جایی از مسیر از دست دادهاند»؛ که به او اجازه میدهد در شصتوپنجسالگی با همان شدت و شور سابق در مورد خاطرات کیوسک غذافروشی که زمانی با کمک دوستی در میان پلشتی غیرقابل وصف زندان لوریگانچو راه انداخته بود، صحبت کند و با ذوق بگوید: «ما یک انقلاب واقعی به پا کردیم. همه آنجا به ما احترام میگذاشتند. ما برای درستکردن قهوه، درستکردن آبمیوه، برای همه چیز، آب را اول میجوشاندیم. چاقوها، چنگالها و قاشقها، لیوانها و بشقابها را قبل و بعد از استفاده میشستیم. بهداشت، مهمتر از همه. یک انقلاب، حتما که همینطور بود... ما حتی یکجور بانک راه انداختیم، چون کلی از زندانیها پولهایشان را برای نگهداری به ما میسپردند». اما شاید هم «سادهدلی» کلمهای مناسبی برای توصیف کیفیت ذاتی شخصیتی که پشت این حرفهاست، نباشد. در جایی که توصیفهای بارگاس یوسا از انبوه کوههای زبالهای که مناظر شهری پرو را در خود بلعیدهاند، حکایت از نگرانی عمیق او نسبت به کشور و مردمش دارد، پس مطمئنا نمیتوان به این راحتی از غرور انقلابی مایتا گذشت. شاید این غرور کلید درک دیدگاه سیاسی رمان باشد و به جنبههایی اشاره دارد که رمان بیشترین واکنش جدی را نسبت به آنها نشان میدهد.
در بخش پایانی رمان، مایتا که دیگر پیر و منزوی شده، نهتنها اشاره میکند که دیگر درگیر سیاست نیست، بلکه میگوید «سیاست بود که مرا رها کرد». آیا او میخواهد بگوید که خودش برای سیاسیکاری زیادی معصوم بوده یا اینکه اساسا سیاست نمیتواند پاسخگوی مسائل واقعی زندگی ما باشد؟ دشوار است با اطمینان بگوییم که نتیجهگیری بارگاس یوسا در این مورد دقیقا چه بوده است، اما به نظر میرسد میخواهد بگوید کسانی که نمیتوانند نسبت به مایتا انصاف به خرج دهند، هرگز نخواهند دانست چگونه درباره سیاست یا آینده بیندیشند. اگر در این باره تردیدی وجود دارد، فرازی از بخش پایانی داستان میتواند به ما کمک کند تا نگرشی مناسبتر نسبت به مایتا داشته باشیم: «بعدها، هنگامی که در سالهای 1963، 1964، 1965 و 1966 درگیریهای چریکی در کوهها و جنگلها رخ داد -همگی با الهامگرفتن از انقلاب کوبا- هیچ روزنامهای به یاد نمیآورد که پیشگام آن تلاشها برای برانگیختن مردم به مبارزه مسلحانه برای برقراری سوسیالیسم در پرو، همان واقعه کوچک بود که در استان حاوخا رخ داده بود و سالها حضور شبحوار آن حس میشد. امروز هیچکس به یاد نمیآورد چه کسی در آن نقش داشت». در اینجا، فراتر از ترفندهای روایی پسامدرن بارگاس یوسا، نوعی وحدت دیدگاه و همدلی میان راوی-نویسنده با شخصیت اصلی داستان شکل میگیرد. با وجود پافشاری مکرر رماننویس بر این قاعده که «همه داستانها دروغ هستند» و ما هرگز نمیتوانیم چیزی را با قطعیت بدانیم، اما باز نمیتواند تأیید نکند که چیزی در مایتا وجود دارد که همچنان جذاب و گیراست. با وجود تمامی تردیدها، ادای احترام به اصالتی که در اشتیاق و کشش مایتا به سوی عدالت اجتماعی وجود دارد، محور رمان بارگاس یوسا و جوهره معنایی است که آن را قوام میبخشد.
* رمان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» با ترجمه حسن مرتضوی در نشر دیگر منتشر شده است.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.