|

شهر به‌مثابه سازمان اجتماعی

وقتی از «حیات اجتماعی شهر» حرف می‌زنیم، منظورمان فقط این نیست که چند میلیون آدم در محدوده‌ای به نام شهر یا کلان‌شهر زندگی می‌کنند. محلی برای زیستن است، جایی که معنا ساخته می‌شود، فرهنگ شکل می‌گیرد، آدم‌ها با هم آشنا می‌شوند، اختلاف پیدا می‌کنند، گفت‌وگو می‌کنند، کار می‌کنند، فراغت دارند، عاشق می‌شوند، پیر می‌شوند و گاهی هم فقط گوشه‌ای می‌نشینند و شهر را تماشا می‌کنند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

محمد محمدی-جامعه‌شناس:  وقتی از «حیات اجتماعی شهر» حرف می‌زنیم، منظورمان فقط این نیست که چند میلیون آدم در محدوده‌ای به نام شهر یا کلان‌شهر زندگی می‌کنند. محلی برای زیستن است، جایی که معنا ساخته می‌شود، فرهنگ شکل می‌گیرد، آدم‌ها با هم آشنا می‌شوند، اختلاف پیدا می‌کنند، گفت‌وگو می‌کنند، کار می‌کنند، فراغت دارند، عاشق می‌شوند، پیر می‌شوند و گاهی هم فقط گوشه‌ای می‌نشینند و شهر را تماشا می‌کنند. بنابراین حیات اجتماعی شهر، حاصل کنار هم قرارگرفتن مجموعه‌ای از ابعاد انسانی، فرهنگی، اقتصادی، زیست‌محیطی، فضایی و حتی عاطفی است؛ مجموعه‌ای که مستقیما بر کیفیت زندگی روزمره ما اثر می‌گذارد.

زنده‌یاد استاد سیدمحسن حبیبی در نشست نقد و بررسی کتاب شهر از نو جمله‌ای دارد که به نظرم هنوز هم باید جلوی چشم بسیاری از مدیران و برنامه‌ریزان شهری باشد: «شهر ماکت که نیست، بابا جان» این جمله ساده، یک حرف عمیق در خود دارد؛ شهر را نمی‌شود مثل یک ماکت روی میز طراحی کرد و بعد انتظار داشت آدم‌ها دقیقا همان‌طور که در نقشه پیش‌بینی شده، در آن زندگی کنند. شهر، زندگی دارد و زندگی همیشه از نقشه جلو می‌زند. اگر بخواهیم حیات اجتماعی شهر را از این زاویه ببینیم، به نظرم سه موضوع بیش از همه اهمیت پیدا می‌کند. اول، فضای عمومی است. فضای عمومی شهر صرفا جایی برای عبورکردن نیست؛ جایی برای مکث است. آری مکث‌کردن. همین «مکث» شاید یکی از مهم‌ترین کلمات در فهم حیات اجتماعی شهر باشد. آدمی که فقط از خیابان رد می‌شود، لزوما با شهر ارتباط برقرار نمی‌کند؛ اما وقتی امکان ایستادن، نشستن، تماشاکردن، گفت‌وگوکردن و بودن در کنار دیگران را پیدا می‌کند، شهر تبدیل به یک عرصه اجتماعی می‌شود. از دل همین مکث‌های ساده، آشنایی شکل می‌گیرد، گفت‌وگو اتفاق می‌افتد و چیزی به نام سرمایه اجتماعی آرام‌آرام ساخته می‌شود. اما فضای عمومی زمانی واقعا عمومی است که همه بتوانند در آن حضور داشته باشند؛ زن و مرد، کودک و سالمند، فرد دارای معلولیت، کارمند و دست‌فروش، دانشجو و بازنشسته، طبقات مختلف اقتصادی و حتی کسانی که سبک زندگی و نگاه متفاوتی دارند. پرسش جدی اینجاست: آیا فضای عمومی در شهر تهران واقعا چنین خاصیتی دارد؟ آیا همه گروه‌ها به یک اندازه احساس امنیت، تعلق و حق حضور می‌کنند؟ یا بعضی‌ها عملا میهمان شهر هستند و بعضی دیگر صاحبخانه؟

دوم، مسکن است. سال‌ها درباره مسکن بیشتر از زاویه مترمربع، تعداد واحد، سازه، تراکم و قیمت صحبت کرده‌ایم؛ اما مسکن فقط همین چیزها هستند؟ به گمانم سازه وقتی به «مسکن یا خانه» تبدیل می‌شود که اطرافش هم امکان زندگی‌کردن وجود داشته باشد. مدرسه، درمانگاه، فضای سبز، حمل‌ونقل عمومی، پیاده‌راه، فروشگاه، فضای بازی کودک، دسترسی به خدمات و حتی امکان معاشرت با همسایه‌ها، همه بخشی از زیرساخت اجتماعی مسکن‌اند. خانه‌ای که ارزان ساخته شود ولی از شهر دور باشد، خانه‌ای که آسانسور و پارکینگ داشته باشد اما فضای عمومی نداشته باشد، یا محله‌ای که هزاران واحد مسکونی در آن ساخته شده ولی مدرسه، درمانگاه و حمل‌ونقل مناسب ندارد، در واقع فقط واحد مسکونی تولید کرده‌ایم، نه الزاما زندگی. سیاست مسکن باید از «ساختن خانه» عبور کند و به سمت ساختن امکان زیستن برود. اینجا عدالت دسترسی هم اهمیت پیدا می‌کند؛ اینکه چه کسی چقدر برای رسیدن به مدرسه، شغل، درمان، طبیعت و خدمات شهری وقت و هزینه می‌دهد. سوم، مشارکت است. مشارکت فقط این نیست که مردم را به یک جلسه دعوت کنیم و از آنها بخواهیم نظر بدهند. مشارکت، در معنای جدی‌ترش، یعنی توزیع قدرت؛ و طبیعتا هرجا پای توزیع قدرت وسط باشد، مقاومت و مسئله هم وجود دارد. با این حال منطق مشارکت بر یک اصل ساده استوار است: تصمیمی که بر زندگی جمعی اثر می‌گذارد‌ باید تا حد امکان با حضور کسانی شکل بگیرد که قرار است با پیامدهای آن زندگی کنند. برای این کار، به سه ظرفیت هم‌زمان نیاز داریم: ظرفیت نهادی، ظرفیت حقوقی و ظرفیت انسانی. اگر نهاد باشد اما حق مشارکت تعریف نشده باشد، اتفاقی نمی‌افتد؛ اگر قانون باشد اما نهاد و سازوکار اجرائی نباشد، باز هم مشارکت روی کاغذ می‌ماند؛ و اگر هر دو وجود داشته باشند ولی شهروندان امکان، مهارت یا اعتماد لازم برای مشارکت نداشته باشند، باز چرخه ناقص است.

شاید یکی از مشکلات ما همین‌جاست که هنوز در بسیاری از طرح‌های شهری، «شهروند پیش‌فرض» یک مرد میانسال، سالم و توانمند است؛ کسی که می‌تواند راه برود، از پله بالا برود، شبانه در خیابان تردد کند و از پس پیچیدگی‌های شهر بربیاید. اما شهر واقعی پر از آدم‌هایی است که این تصویر را به هم می‌زنند: سالمند، کودک، فرد دارای معلولیت، زن باردار، مادر همراه کودک، نوجوان، مهاجر و حتی کسی که توان اقتصادی محدودی دارد. سؤال این است که این آدم‌ها در نقشه شهر کجا قرار گرفته‌اند؟ در نهایت، حیات اجتماعی شهر با تعداد پروژه‌ها سنجیده نمی‌شود؛ با این سنجیده می‌شود که آدم‌ها چقدر امکان زندگی‌کردن دارند. شهر خوب شهری نیست که فقط خوب دیده شود؛ شهری است که خوب بتوان در آن زندگی کرد. شاید وقت آن رسیده باشد که به جای اینکه فقط بپرسیم «چه چیزی ساخته‌ایم؟»، یک سؤال ساده‌تر اما عمیق‌تر بپرسیم: «برای چه کسی، چه نوع زندگی‌ای ساخته‌ایم؟». همین سؤال می‌تواند نقطه شروع بازگشت شهر به معنای واقعی کلمه باشد: شهر به‌مثابه حیات اجتماعی.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.