غرور من در ابدیت رنج من است
به کدامین کهکشان پناه باید برد تا شبِ سنگین بگذرد و ماه که به تماشای ما آمده است، تا زمزمههای تو در کنار من ادامه یابد. نفس در سینه حبس میکنم، چشمانم را میبندم و بوی اقیانوسیِ تو را به سینه میکشم. بوییدنت و رقص سرانگشتان اشتیاق به نرمی و سبکبالیِ پروانهای بر تن تو... یگانهی من! احمد من! هنوز نگرانیهایت بر معصومیتها و اندوه چشمانت تنهایی مرا دوچندان میکند هرچند فرارسیدن صدسالگیات دل مرا چراغان کرده...
به گزارش گروه رسانهای شرق،
آیدا سرکیسیان: به کدامین کهکشان پناه باید برد تا شبِ سنگین بگذرد و ماه که به تماشای ما آمده است، تا زمزمههای تو در کنار من ادامه یابد. نفس در سینه حبس میکنم، چشمانم را میبندم و بوی اقیانوسیِ تو را به سینه میکشم. بوییدنت و رقص سرانگشتان اشتیاق به نرمی و سبکبالیِ پروانهای بر تن تو... یگانهی من! احمد من! هنوز نگرانیهایت بر معصومیتها و اندوه چشمانت تنهایی مرا دوچندان میکند هرچند فرارسیدن صدسالگیات دل مرا چراغان کرده...
دوستی پیشنهاد کرد سال تولد صدسالگی شاعر را «قرن شاملو» بنامیم. با خود میاندیشم که اکنون زمان تو به قرن رسیده است ولی هنوز بسیار چیزهاست که دربارهی تو، آن غول زیبای رنج، نمیدانیم و من همین لحظهی یکقرنی را برای گشودن نهانخانهی دل و مکنونات آن دارم...
ما با روح شاعر چهها کردیم؟ روح بزرگی را که جهان در آن میگنجید آزردیم. با او بیترحم و بیانصاف بودیم، روح بزرگ و رفیع او را تا سطح نازل درک و شعور معمول انگاشتیم. چه سختیهای طاقتفرسا که بر او تحمیل شد! آیا سزاوار بود چنین شاعری را دوازده سال از چاپ کتابهایش محروم کنند؟ آیا به ژرفای اندیشهی او پی بردیم؟ گوش به آوای جان او سپردیم؟ چه نعماتی را به ما ارزانی داشت. چه شورها به جان ما انداخت... چون دریا بخشنده بود و گاه با امواج توفنده. بارها پیش آمد که تو گویی احمد دارد با خود رولت روسی بازی میکند و انگار لولهی هفتتیر را بر شقیقهاش گذاشته! بیمحابا به دل آتش میزد...
تحملش حیرتآور بود. درد جانش را با رندی میپوشاند، با زهرخند و لبخندی تلخ زهر نیشها را که به سوی او پرتاب میشد، قابل تحملتر میکرد. لیکن جای آن زخمها و تحقیرها و بیعدالتیها هرگز از روح بزرگ او محو نشد و فریاد درد خود را در نعرهی توفان رها کرد و تلختر و عمیقتر سرود. «من درد مشترکام مرا فریاد کن!» تحقیری که در طول قرنها بر انسان رفته، جان شاعر را از درد آکنده بود.
من / درد در رگانم/ حسرت در استخوانم/ چیزی نظیر آتش در جانم/ پیچید.
او شأن انسان را که منِ شعر اوست چنین وصف
کرده است: زیستن/ و ولایت والای انسان بر خاک را/ نماز بردن؛/ و معجزه کردن!
یگانهی من! با همهی این رنجها و امیدها هرگز از پای ننشست و با غرورش و با برازندگی باشکوهش و با طبیعت سرزنده و آن صدای گرم و گیرا هنوز دلها را میلرزاند. دورانهای تاریخی خونین و مالین سختی را از سر گذراند و با همهی شکنندگی شاعرانهاش دشواریها را با گوشسپردن به موسیقی کلاسیک و نوشتن تاب آورد، و با قابلیتهای زیباییشناختی و قابلیتهای جامعهشناختیاش به انسان خودساخته تعین بخشید. او همواره نگران قدرتطلبی و افسارگسیختگی ... ویرانگر، بهخصوص برای این منطقه که مستقیم در معرض توفان قرار دارد.
عصر رمههای عظیم گرسنگی
در وحشتبارترین سکوتها
با این همه به پرتوی از بهروزی انسان امیدوار بود
هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.