دروغهایی که باور میکنیم
دروغگویی فقط یک رفتار اخلاقی ناپسند نیست، بلکه پدیده عجیبی است که دانشمندان علوم اعصاب و روانشناسان را به خود مشغول کرده است. گاهی دروغگویی فراتر از فریب ساده دیگران است، گاهی خودمان هم روایت جعلی و دروغ ساخه خودمان را به عنوان حقیقت محض میپذیریم.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
دروغگویی فقط یک رفتار اخلاقی ناپسند نیست، بلکه پدیده عجیبی است که دانشمندان علوم اعصاب و روانشناسان را به خود مشغول کرده است. گاهی دروغگویی فراتر از فریب ساده دیگران است، گاهی خودمان هم روایت جعلی و دروغ ساخه خودمان را به عنوان حقیقت محض میپذیریم. این فرایند که در روانشناسی با عنوان «خودفریبی» شناخته میشود، مکانیسم پیچیدهای است که مغز برای حفظ تعادل روانی و کاهش تنشهای درونی به کار میگیرد. سایت یک پزشک مطلبی در این زمینه داشته که به بخشهایی از آن اشاره میشود. طبق این مقاله، یکی از اصلیترین دلایل روانی برای باورکردن دروغهایمان، پدیده «ناهماهنگی شناختی» است. وقتی ما رفتاری انجام میدهیم که با باورهای قلبی یا تصویر ذهنیمان از خودمان در تضاد است، دچار استرس و تنش روانی شدیدی میشویم. مغز برای رهایی از این فشار، روایت را طوری مطابق ضرورت و خواست درونی شخص تغییر میدهد که به یک حقیقت تبدیل میشود. این فرایند باعث میشود فرد دیگر از دروغ احساس گناه نکند. در دنیای عصبشناسی، پدیدهای به نام «افسانهبافی» وجود دارد که با دروغگویی عمدی تفاوت دارد. در این حالت، مغز به دلیل نقصهای کوچک در حافظه یا آسیبهای جزئی در قشر پیشپیشانی، شکافهای اطلاعاتی را با داستانهای ساختگی پر میکند. جالب اینجاست که فرد قلبا معتقد است این خاطرات واقعی هستند. به مرور زمان، مرز بین واقعیت بیرونی و روایت درونی در مدارهای عصبی از بین میرود. مغز ما تمایل دارد گزارههایی را که بیشتر میشنود، باور کند؛ حتی اگر آن گزاره را خودمان ساخته باشیم. این موضوع در روانشناسی با عنوان اثر «حقیقت واهی» شناخته میشود. وقتی یک دروغ را برای افراد مختلف و در زمانهای متفاوت تکرار میکنیم، پردازش آن برای مغز آسانتر میشود. سهولت در پردازش، از نظر مغز به معنای درستبودن مطلب است. هر بار که جزئیات جدیدی به دروغ اضافه میکنیم، این جزئیات در شبکه عصبی ما ریشه میدوانند و در نهایت حافظه اصلی را بازنویسی میکنند. دروغهای ما زمانی به حقیقت شخصی تبدیل میشوند که توسط محیط اطراف تأیید میشود. اگر گروهی از دوستان یا اعضای خانواده روایت جعلی ما را بپذیرند و بر اساس آن با ما تعامل کنند، یک سیستم بازخورد مثبت ایجاد میشود. در این حالت، جامعه به عنوان یک آینه عمل میکند که تصویر دروغین ما را به خودمان بازمیگرداند. این تأیید جمعی باعث میشود شک و تردیدهای درونی ما سرکوب شده و دروغ به بخشی از هویت اجتماعی ما تبدیل شود. در واقع ما برای حفظ تعلق به گروه، مجبور به باورکردن روایتهای خودمان میشویم.
برخی از زیستشناسان تکاملی معتقدند توانایی باورکردن دروغهای خود، یک مزیت برای بقا بوده است. اگر شما خودتان باور داشته باشید که شجاع، باهوش یا محق هستید، نشانههای فیزیکی اضطراب (مانند لرزش صدا یا تعریق کف دست) در شما ظاهر نمیشود. در نتیجه، فریبدادن دیگران برای جلب منابع یا موقعیتهای اجتماعی بسیار راحتتر میشود. خودفریبی در واقع یک استراتژی برای پنهانکردن فریبکاری از چشم دیگران است. احساسات قوی مانند ترس، شرم یا اشتیاق شدید، مانند چسبی عمل میکنند که دروغ را به ساختار مغز میچسبانند. وقتی حقیقتی با احساسات وجودی ما در تضاد باشد (مثلا پذیرفتن اینکه شکست خوردهایم)، مغز دروغی را میسازد که با احساسات فعلی ما سازگارتر باشد. این عدم تعارض با واقعیت احساسی باعث میشود ما بهجای منطق، به حس خود اعتماد کنیم. در واقع مغز ترجیح میدهد دنیایی بسازد که در آن ما احساس امنیت و برتری کنیم، حتی اگر این دنیا بر پایههای سست یک دروغ بنا شده باشد. تشخیص خودفریبی برای خود فرد بسیار دشوار است، زیرا ابزار تشخیص (یعنی مغز) خودش عامل ایجاد دروغ است. باورکردن دروغهای خودمان نه یک نقص ساده، بلکه مکانیسم دفاعی پیچیدهای است که ریشه در تکامل، بیولوژی اعصاب و نیازهای روانی ما دارد. مغز انسان طراحی شده تا ما را زنده نگه دارد و در گروههای اجتماعی حفظ کند. گاهی اوقات برای رسیدن به این هدف، ساختن یک حقیقت جعلی و باورکردن آن، تنها راه چاره است. شناخت این فرایند به ما کمک میکند تا با شفقت بیشتری به خطاهای انسانی نگاه کنیم و بدانیم که مرز بین واقعیت و خیال در ذهن ما، بسیار باریکتر از آن چیزی است که تصور میکنیم.