در گفتوگو با عبدالرضا گلپایگانی، مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران، مأموریت تازه بنای تاریخی وارطان تشریح شد
بازگشت یک روایت نیمهخاموش
خانه وارطان دوباره به نقشه بازآفرینی شهری برگشته است؛ اما این بار نه بهعنوان یک بنای تاریخی صرف، بلکه بهمثابه «اتاق روایت» تجربههای فراموششده شهرهای ایران. به گفته عبدالرضا گلپایگانی، مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران، این خانه قرار است به کانون گفتوگو درباره سیاستها و تجربههای واقعی بازآفرینی تبدیل شود؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
خانه وارطان دوباره به نقشه بازآفرینی شهری برگشته است؛ اما این بار نه بهعنوان یک بنای تاریخی صرف، بلکه بهمثابه «اتاق روایت» تجربههای فراموششده شهرهای ایران. به گفته عبدالرضا گلپایگانی، مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران، این خانه قرار است به کانون گفتوگو درباره سیاستها و تجربههای واقعی بازآفرینی تبدیل شود؛ جایی که شهر نه ساخته، بلکه روایت میشود. در شرایطی که بخش مهمی از تجربههای بازآفرینی در ایران، یا دیده نشده یا در سطح گزارشهای اداری باقی مانده، این خانه قرار است به نقطه اتصال تجربههای پراکنده تبدیل شود. خانهای تاریخی که حاشیههای زیادی را پشت سر گذاشته و مدتها درهایش بسته بوده، حالا با نام خانه آفرینشهای شهری بازگشته است. با مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران درباره بازگشایی دوباره این خانه گفتوگو کردهایم که در پی میآید.
پس از سالها سکوت درباره خانه وارطان، دوباره این خانه در مسیر احیا قرار گرفته است. درباره فعالیتهایی که قرار است در این خانه تاریخی انجام شود، توضیح میدهید؟
خانه آفرینشهای شهری در حوزه بازآفرینی، اساسا فضایی برای گفتوگو میان افرادی است که دغدغه شهر دارند؛ کسانی که به بازآفرینی شهری فکر میکنند و به دنبال شناخت و فعالسازی ظرفیتهای شهری هستند. همانطورکه اشاره کردید، در سالهای گذشته از این فضا و ظرفیت در حوزه بازآفرینی استفاده شد و رویدادهای درخور توجهی نیز آن شکل گرفت. بااینحال، در مقطعی این مجموعه از اهداف اولیه و رویکردهای بنیادین خود فاصله گرفت. همین فاصله باعث ایجاد حساسیتهایی شد و در نهایت نتوانست به یک جریان پایدار و منسجم در امتداد رویکرد بازآفرینی تبدیل شود. با تغییر مدیریتها و شرایطی که پیش آمد، این جریان متوقف شد و در این میان برای مجموعهها و افرادی که در آن فعال بودند و زحمت کشیدند نیز مشکلاتی به وجود آمد. اما رویکردی که امروز در وزارت راه و شهرسازی دنبال میشود، بر این مبناست که درهای وزارتخانه بهعنوان نهادی که در ارتباط مستقیم با بخشهای مختلف جامعه است، به روی مردم، اندیشمندان و صاحبان فکر باز باشد. ما باید بتوانیم روایت پروژهها و اقدامات عمرانی، ساختمانی و زیرساختی کشور را در معرض گفتوگو و داوری افکار عمومی و متخصصان قرار دهیم. در این چارچوب، ظرفیت چنین فضاهایی بسیار مهم است و میتواند نقش مؤثری ایفا کند؛ بهویژه با توجه به موقعیت مکانی خاص این ساختمان. من حتی پیش از آنکه به معاونت شهرسازی شهرداری تهران وارد شوم، همواره این نگاه را داشتم که مرکز فرهنگی تهران در همین محدوده شکل گرفته؛ محدودهای از میدان فردوسی تا انقلاب و تا خیابان فاطمی. اینجا در واقع قلب فرهنگی شهر تهران است. در این محدوده، دانشگاههای معتبر، مراکز فرهنگی و هنری، فضاهای تئاتری، پارکها و بوستانها در کنار هم قرار گرفتهاند. این منطقه فضایی است که اگر کسی دغدغه فرهنگی داشته باشد، چه در حوزه تئاتر، موسیقی، سینما و چه کتاب، بهطور طبیعی به آن ارجاع داده میشود. این هویت برخلاف تصور از بالا طراحی نشده، بلکه بهصورت طبیعی و در طول زمان توسط مردم شکل گرفته است؛ از کتابفروشیها و کافهها تا سایر فضاهای فرهنگی فعال. حتی مساجد این محدوده نیز در همین زیست فرهنگی نقش دارند؛ ازجمله مسجد سجاد اثر استاد لرزاده در همین محدوده قرار دارد. این مجموعه نشان میدهد که این بخش از شهر در همه حوزههایی که به فرهنگ، اندیشه و زیست شهری مرتبط است، فضایی فعال و زنده دارد؛ نه بهصورت دستوری، بلکه بهطور طبیعی و تاریخی. معماری ایران در دوره پهلوی اول با این فضا مواجه شد. این بنا در محدودهای قرار دارد که بهنوعی قلب فرهنگی شهر تهران است و همین موقعیت، ظرفیت آن را مضاعف میکند برای اینکه بتواند هدفی را که ما در ارتباط با مردم دنبال میکنیم، محقق کند. امروز اینجا با عنوان خانه آفرینشهای شهری تعریف شده و قرار است به کانونی تبدیل شود برای شناخت ظرفیت شهرها و برقراری ارتباط میان مردم و پروژههای شهری. در کشور پروژههای بسیار خوبی انجام شده که بخش زیادی از آنها اصلا روایت نشده است.
این فضا چه کمکی میتواند به این هدف کند؟
تلاش کردهایم خانه آفرینشهای شهری را به محلی برای روایت و گفتوگو درباره ظرفیتهای شهر تبدیل کنیم؛ جایی که بتواند میان مردم و تجربههای موفق شهری ارتباط برقرار کند. در کشور ما پروژههای بسیار خوبی در حوزه بازآفرینی انجام شده که بخش زیادی از آنها دیده نشده یا روایت دقیقی از آنها شکل نگرفته است؛ اینجا میتواند بستری باشد برای اینکه این تجربهها بهصورت منظم و مستمر ارائه شوند. مثلا بتوانیم یک ماه را به استان اصفهان اختصاص دهیم، ماهی دیگر را به زنجان، بوشهر یا بندرعباس. در همه این شهرها اقدامات درخور توجهی در حوزه بازآفرینی انجام شده است. حتی در شهرهای کوچکتر هم گاهی اتفاقاتی رخ میدهد که بسیار الهامبخش است. من خودم در شهری در خراسان رضوی با جمعیتی حدود پنج هزار نفر دیدم که چگونه یک آبانبار قدیمی را به فضایی برای بازیهای رایانهای و فعالیتهای فرهنگی تبدیل کرده بودند. این برای من واقعا شگفتانگیز بود. یا نمونهای دیگر، شهری بود که کوچههایش با مشارکت مردم، سنگفرش شده بود. مدل اجرا هم جالب بود؛ شهرداری فقط مصالح را تأمین کرده بود و خود مردم در اجرا نقش داشتند. حتی برای هر کوچه یک مدیر از میان ساکنان همان کوچه انتخاب شده بود. برخی هزینه بنا و کارگر را پرداخت میکردند و برخی خودشان کار اجرا را بر عهده میگرفتند. نتیجه این شد که بخش زیادی از شهر با همین روش بازآفرینی شد؛ بهطوری که نزدیک ۸۰ درصد کوچهها در مدت کوتاهی به همین شکل ساماندهی شدند. البته کمکهایی هم از شرکت بازآفرینی به این پروژه شده بود. اما مهمتر از خود پروژه، روایتی است که از آن شکل میگیرد. این نوع تجربهها قابلیت تکثیر دارند؛ چون هر سنگفرش در این شهر به یک خاطره جمعی تبدیل میشود. این همان چیزی است که به نظر من ارزش اصلی بازآفرینی است. این تجربهها باید گفته و منتشر شوند؛ چون بازآفرینی فقط پروژه عمرانی نیست؛ یک رویکرد و یک نوع نگاه به شهر است؛ نگاه به اینکه ما هر بنای فرسودهای را لزوما نباید تخریب کنیم. باید ببینیم چه خاطرهای، چه ظرفیت فیزیکی و چه میزان از نیروی انسانی و سرمایه در آن وجود دارد که میتواند دوباره فعال شود. این فهم زمانی شکل میگیرد که تجربههای موفق دیده و ترویج شوند. اگر این روایتها درست منتقل شوند، آنوقت نگاه تازه به شهر و احیای ظرفیتهای شهری به یک جریان واقعی تبدیل میشود. نکتهای که اشاره کردید دقیقا در امتداد رویکردی است که امروز دنبال میکنیم. تلاش ما این است که خانه آفرینشهای شهری به محلی برای روایت تجربههای شهری و گفتوگو درباره ظرفیتهای مغفولمانده شهرها تبدیل شود؛ جایی که بتواند میان مردم، مدیران شهری و تجربههای موفق پیوند برقرار کند. اما نکته مهمتر از خود این اقدامات، روایتی است که از آنها شکل میگیرد. این تجربهها قابلیت تکرار و تکثیر دارند، چون هر جزء آن میتواند به یک خاطره جمعی و یک سرمایه اجتماعی تبدیل شود؛ مانند همان سنگفرشهایی که در ذهن و حافظه مردم آن شهر ماندگار شده است. بازآفرینی صرفا یک پروژه عمرانی نیست، بلکه یک رویکرد و نوعی نگاه به شهر است. نگاهی که در آن، تخریب و نوسازی تنها گزینه پیشرو نیست. باید دید چه ظرفیتهایی در کالبد موجود، در خاطره جمعی و در سرمایه انسانی نهفته است که میتواند دوباره فعال شود. این نوع نگاه زمانی شکل میگیرد که تجربههای موفق دیده، روایت و ترویج شوند. در چنین شرایطی، بازآفرینی از سطح پروژههای پراکنده فراتر میرود و به یک جریان فکری و عملی در مدیریت شهری تبدیل میشود. اما مسئله اینجاست که نمونههای خوب کمتر مجال ارائه پیدا میکنند. فضاهایی برای دیدهشدن و روایتشدن آنها وجود ندارد. در نتیجه، اگر این نمونههای باکیفیت از نظر کیفیت فضایی، پایداری و اثری که بر محیط میگذارند معرفی نشوند، آنچه در دسترس قرار میگیرد، بیشتر نمونههای ضعیف است و همین نمونههای ضعیف تکرار و تکثیر میشوند. در این میان، کسانی که نگاه بلندمدتتری دارند، فقط حس اندوه دارند از اینکه چرا تجربههای خوب دیده نمیشوند و به جریان تبدیل نمیشوند. بازآفرینی به معنای توقف در گذشته نیست. اگر جایی ظرفیت بهبود وجود دارد، باید از همه ابزارها برای ارتقای آن استفاده کرد. درواقع بازآفرینی یعنی شناخت ظرفیتهای ذاتی پدیدهها و شکوفاکردن آنها. این موضوع در بسیاری از فضاهای شهری ما وجود دارد. برای مثال، در سبزوار اتفاقی در حوزه مدیریت محلی افتاده که واقعا بینظیر است؛ مشارکت مردم در مدیریت محله. این موضوع برای بسیاری از شهرها یک آرزو تلقی میشود و تصور میکنند دستنیافتنی است، اما وقتی وارد محلههایی میشوید که این مدل در آنها اجرا شده، میبینید کاملا شدنی است. اگر این تجربهها روایت شده و بهدرستی ارائه شوند، همان فضایی شکل میگیرد که برای بهبود کیفیت زندگی شهری به آن نیاز داریم. این تجربهها میتوانند به اقدامات اجرائی مؤثر تبدیل شوند. امیدوارم این رویکرد و چشماندازی که برای خانه آفرینشهای شهری تعریف شده است، محقق شود. اینجا شاید اولین خانه از این نوع در کشور پهناور ایران است و ظرفیتهای بسیار زیادی برای توسعه چنین فضاهایی وجود دارد.
مگر چقدر روایتهای متفاوت داریم؟
در شهرهای مختلف میتوان نمونههای متعددی پیدا کرد. به طور مثال در اصفهان برخی حمامهای تاریخی به رستوران تبدیل شده بودند. اما نمونهای مثل حمام قاضی، در نزدیکی مسجد جامع اصفهان، رویکرد متفاوتی دارد؛ آنجا حمام تاریخی دوباره بهعنوان حمام تاریخی احیا شده. ما حتی یکی از میهمانانی را که از کشور کره به ایران سفر کرده بودند، به این حمام بردیم و این بازدید برای او به تجربهای بسیار تأثیرگذار تبدیل شد؛ به طوری که خودش بعدها تعریف میکرد این حمام ایرانی برایش یک کشف فرهنگی بوده است. این در حالی است که حتی نسل امروز جامعه ما هم گاهی از وجود چنین فضاهایی بیاطلاع است. ما معمولا تصور میکنیم که باید این بناها حتما به کاربریهای جدید مثل رستوران یا فضاهای تجاری تبدیل شوند، درحالیکه در بسیاری موارد میتوان خودِ هویت تاریخی آنها را حفظ و احیا کرد.
در تهران هم یکی از حمامهای قدیمی در سنگلج احیا شد.
بله، بازآفرینی در نهایت یعنی همین؛ دیدن، روایتکردن و زنده نگهداشتن تجربههای موفق. در ادبیات دینی همان امر به معروف است؛ یعنی کاری که خوب انجام شده و باید بازگو شود؛ چون بازگوکردن آن باعث گسترش همان خوبی میشود.
امیدوارم این فضا بتواند چنین نقشی را ایفا کند، چون روایت تجربهها فقط در قالب نوشتن گزارش یا انتشار در رسانهها نیست؛ وقتی یک فضا احیا میشود و مردم آن را از نزدیک میبینند، اثر آن بسیار عمیقتر و ماندگارتر است. در کشور ما در حوزه بازآفرینی تجربههای بسیار زیادی وجود دارد که اگر درست دیده و روایت شوند، میتوانند مسیر آینده شهرها را تغییر دهند.
درواقع بحث فقط بازگوکردن تجربههاست و این فضا هم دقیقا ظرف همین کار است. تلاش ما این است که بتوانیم ظرفیتهای ایران بزرگ را در همین فضا تا حدی نمایش بدهیم و در افق بلندمدت، این تجربه را به نقاط مختلف کشور گسترش دهیم.
نویسندگانی داشتیم که در حوزه حاشیهنشینی کار کردهاند و تجربههای میدانی بسیار جدی دارند؛ کسی که خود بهعنوان پژوهشگر، در یکی از محلات حاشیهنشین تهران زندگی کرده و چندین بار در آن بافت حضور داشته است. وقتی چنین فردی روایت میکند که چگونه وارد این فضا شده و چگونه توانسته اعتماد ساکنان را جلب کند، نوع ادراک و ارتباطی که با متن شکل میگیرد، کاملا متفاوت از خواندن صرف واژههاست. این تجربه زیسته، تصویر واقعیتری از مسئله به مخاطب منتقل میکند.
حتی در حوزه انتشار کتاب و تجربههای شهری، اگر خود نویسندگان درباره آثارشان صحبت کنند یا امکان نقد و گفتوگو فراهم شود، ارتباطی که دانشجویان و مخاطبان با این تجربهها برقرار میکنند، بسیار عمیقتر خواهد بود. ما در شرکت بازآفرینی، یک مرکز اسناد نیز راهاندازی کردهایم. در ۲۰ سال گذشته، پروژههای متعددی در محلات هدف بازآفرینی از سوی مهندسان مشاور اجرا شده که نتایج آنها در قالب گزارشها و کتابچهها باقی مانده است؛ اما بخش زیادی از این اسناد عملا در انبارها مانده و کمتر استفاده شدهاند.
اگر این گزارشها، همراه با سایر تجربیات مشابه در کشور، در دسترس دانشجویان و پژوهشگران قرار گیرد، میتواند به تقویت بنیان دانشی حوزه بازآفرینی کمک کند. این موضوع همچنین پیوند میان تجربههای امروز و گذشته را تقویت کرده و در سطح نظری نیز به توسعه مفاهیم بازآفرینی کمک خواهد کرد.
میتوان امید داشت که درهای این خانه به روی همه مردم تهران باز شود؟
درحالحاضر این فضا بسته نشده و همچنان به روی مردم باز است، اما طبیعی است که هر فضایی متناسب با نحوه مدیریت و نوع استفاده، کیفیت متفاوتی پیدا میکند. آنچه ما در خانه آفرینشهای شهری دنبال میکنیم، این است که این فضا بتواند دوباره به یک محیط زنده، گفتوگومحور و اثرگذار تبدیل شود؛ فضایی که صرفا محل برگزاری نشست نباشد، بلکه خودِ فضا بر نوع رفتار، گفتوگو و تعامل اثر بگذارد.
آنچه ما دنبال آن هستیم و جزء اهداف اصلیمان هم محسوب میشود، این است که مفهوم بازآفرینی، محور اصلی رویدادهایی باشد که در این فضا شکل میگیرد. اینجا قرار نیست یک فضای عمومی برای گپوگفتهای معمولی یا نشستهای غیرتخصصی باشد. اینجا باید جایی باشد برای کسانی که به موضوع بازآفرینی علاقهمندند.
یعنی فضایی شبیه خانه اندیشمندان در حوزه بازآفرینی.
بله، درست مانند همین خانه که با حضور مستمر و برنامهریزی روزانه زنده و فعال بود. تنها با رنگآمیزی یا مرمت معمارانه یک بنا، فضا فعال نمیشود؛ این حضور مستمر، برنامه و رویداد است که آن را زنده نگه میدارد و چراغش را روشن نگه میدارد.
درمورد خانههای تاریخی که در اختیار شرکت بازآفرینی است، نیز همین نگاه وجود دارد؛ یک بخش از آن مربوط به تصویر آینده این خانههاست و بخش دیگر، موضوعات اجتماعی و شهری مثل حاشیهنشینی و سکونتگاههای غیررسمی.
حتی در تعریف این مفاهیم هم نیاز به گفتوگو داریم. وقتی از حاشیهنشینی یا سکونتگاه غیررسمی صحبت میکنیم، باید ادبیات مشترک و دقیقتری شکل بگیرد. سکونتگاه غیررسمی یعنی چه؟ چه اتفاقی در این فضاها افتاده و چه سیاستهایی در حال اجراست؟ برای مثال، درحالحاضر لایحهای درباره خانهدار کردن ساکنان سکونتگاههای غیررسمی به مجلس ارائه شده که از نظر من میتواند یک تحول مهم در این حوزه باشد. اما این موضوع نیازمند گفتوگو، بررسی مزایا و معایب و رسیدن به یک فهم مشترک است.
از موضوع گفتوگوی ما دور است اما درباره این لایحه که میگویید تحول مهم در حوزه سکونتگاههای غیررسمی است، توضیح میدهید؟
از منظر مفهومی، سکونتگاه غیررسمی معمولا بر پایه تصرف زمین شکل گرفته؛ یعنی مالکیت رسمی وجود ندارد و زمین خارج از روالهای قانونی تصرف شده است. اما سؤال مهم این است که آیا میتوان حق سکونت را به رسمیت شناخت و برای آن سازوکار قانونی و منطقی تعریف کرد؟ این موضوع، هم یک بحث نظری است و هم یک ضرورت اجرائی.
این نگاه خطرناک نیست؟
وقتی از تصرف قانونی و سکونت غیررسمی صحبت میشود، همه آن را بهعنوان یک تهدید بزرگ تلقی میکنند، اما وقتی سرمایهداران و گروههای برخوردار، داراییهای شهری را در مقیاس بزرگ در اختیار میگیرند، کمتر درباره آن احساس خطر شکل میگیرد.
این نشان میدهد مسئله اصلی، خودِ تصرف نیست؛ مسئله این است که ما شهر را برای چه کسانی طراحی کردهایم. اگر برنامهریزی شهری فقط برای طبقات برخوردار باشد، طبیعی است که بخشهایی از جامعه در حاشیه قرار میگیرند و نتیجه آن شکلگیری همین سکونتگاههاست.
درواقع اگر ما به «شهر برای همه» فکر نکنیم، یا بخشی از مردم امکان زیست مناسب نخواهند داشت یا به سمت فضاهای غیررسمی سوق داده میشوند. اینجاست که مسئله به کارتنخوابی یا زیستهای ناپایدار شهری منتهی میشود.
بنابراین بحث اصلی این است که نظام برنامهریزی شهری باید همه گروههای اجتماعی، بهویژه کمدرآمدها و بیدرآمدها را در نظر بگیرد. در غیراینصورت، مسئله حاشیهنشینی نهتنها حل نمیشود، بلکه عمیقتر هم خواهد شد.
به تعبیر ادبیات جهانی، این وضعیت به «هوملس» شدن میرسد؛ یعنی فرد اساسا جایی برای زیست ندارد. در چنین شرایطی، مدیر شهری یا متولی حکمروایی باید برای همه اقشار جامعه با هر سطحی از طبقه اجتماعی و فرهنگی، فکر کند. زمینهای دولتی و اراضی عمومی زمانی میتوانند نقش توسعهای داشته باشند که امکان مالکیت و تثبیت سکونت فراهم شود؛ در غیراینصورت، نتیجه این میشود که افراد ناچار به ساختوسازهای غیررسمی و کمدوام میشوند؛ سازههایی که با یک زلزله یا بحران از بین میروند و در نهایت بار مضاعفی بر دوش مدیریت شهری میگذارند. در همین زمینه، نمونههایی مثل اسلامآباد همواره محل بحث بوده است.
همین محله اسلامآباد ساکنانش معتقد بودند خانههای بیسندشان به قیمت روز منطقه خریداری شود یا راضی نبودند به منطقهای پایینتر کوچ کنند.
مسئله اینجاست که وقتی از بیرون به این فضاها نگاه میکنیم، قضاوتها معمولا از بالا به پایین است؛ درحالیکه وقتی وارد زیست واقعی این مناطق میشویم، تصویر کاملا متفاوت میشود.
حتی در برخی موارد، این مناطق بخشی از بسترهای قدیمیتر شهر بودهاند؛ مثلا در محدودههایی مانند ادامه روستای ونک که بعدها در دل توسعه شهری قرار گرفتهاند. در این مناطق، بخشی از ساکنان دارای سند یا سابقه سکونت طولانیمدت هستند و نمیتوان همه را در یک تعریف ساده از «تصرف» خلاصه کرد.
در چابهار نیز با وضعیتی مواجهیم که گفته میشود بخش درخورتوجهی از جمعیت در سکونتگاههای غیررسمی زندگی میکنند؛ گاهی حتی تا حدود ۵۰ درصد. در نگاه اول ممکن است این تصور ایجاد شود که این افراد صرفا متصرف زمین هستند، اما واقعیت پیچیدهتر است و باید آن را در زمینه تاریخی، اقتصادی و اجتماعی دید.
یکی از عوامل مهم در شکلگیری این وضعیت، تغییرات اقلیمی و بحرانهای محیطی است. در شرق کشور، خشکسالی طولانیمدت و تغییر در جریانهای آبی در مدت ۳۰ تا ۴۰ سال گذشته، باعث شده بسیاری از روستاها خالی از سکنه شوند. قطع جریانهای حیاتی آب در سیستانوبلوچستان، عملا مسیر زندگی را در بسیاری از نقاط تغییر داده است. وقتی چنین آیندهای پیشروی مردم قرار میگیرد، طبیعی است که مهاجرت کنند و برای بقا و آینده فرزندانشان به شهرها پناه بیاورند. این انتخاب، نه از سر اختیار کامل، بلکه از سر ضرورت است. در چنین شرایطی، اگر نظام برنامهریزی شهری آیندهنگر نباشد و برای این تحولات تدبیر نکند، نتیجه آن شکلگیری گستردهتر سکونتگاههای غیررسمی و فشار مضاعف بر شهرها خواهد بود. من از زاویه خود وزارت راه و شهرسازی نگاه میکنم. وظیفه این وزارتخانه این است که درباره «حق سکونت» که در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده، فکر و سیاستگذاری کند. اگر این وظیفه انجام نشود، مسئله به صورت خودکار به سمت مسیرهای غیررسمی میرود و برای خودش راهحل پیدا میکند. مسئله اصلی این است که اگر طبقات فرودست به رسمیت شناخته نشوند، عملا بخش مهمی از واقعیت شهری نادیده گرفته شده است.
واقعیت این است که بسیاری از این نگاهها ریشه در یک رویکرد انسانی به توسعه دارند؛ همان نگاهی که در تاریخ، دستاوردهایی مثل بیمه بیکاری، تأمین اجتماعی، قانون هشت ساعت کار و تعطیلی هفتگی را شکل داده است.
درواقع بسیاری از این حقوق اجتماعی حاصل مبارزه و مطالبهگری جریانهایی بوده که به انسان، کار و محیط زندگی نگاه انسانی داشتهاند.
حتی در سطح جهانی هم اگر به تجربهها نگاه کنیم، بسیاری از تحولات مهم اجتماعی نتیجه همین نگاههای عدالتمحور بوده است. در مقابل، رویکردهایی هم وجود دارد که همه چیز را در چارچوب منطق صرفا اقتصادی و انباشت سرمایه میبیند و در این مسیر، گاهی منابع و داراییهای کشورها را هدف قرار میدهد. اینجا بحث بر سر یک نگاه کلیتر به توسعه است.
درمورد حاشیهنشینی هم واقعیت این است که ما گاهی از بیرون و بدون شناخت دقیق درباره این فضاها صحبت میکنیم. اما وقتی وارد جزئیات میشویم، میبینیم که مسئله پیچیدهتر از برچسبهایی مثل «تصرف» یا «غیرقانونی» است.
همین گفتوگوها میتواند در همین خانه انجام شود؛ جایی که طرحها و نگاههای آیندهنگر به بحث گذاشته شوند، هدف ما این است که این فضاها بهتدریج از حالت بسته و اداری خارج شوند و با حضور مردم، طراحان و ذینفعان شهری، به یک زمینه گفتوگوی واقعی تبدیل شوند. اجرای این روند البته نیازمند زمان و مرحلهبندی است، اما جهتگیری روشن است: بازکردن درها به روی شهر و مردم.