روایتی از زندگی مختلشده مردم در هشتمین روز از جنگی که به مردم تحمیل شده و همچنان ادامه دارد
در خانه، خیابان و بازار چه خبر است؟
کجا برویم؟ حملهها و انفجارها حساب و کتابی ندارند. نه ساعتهای مشخصی برای حمله هست و نه محلهای مشخصی. میتوانی در ماشین نشسته باشی، یا در خیابان و در حال عبور باشی، یا در مغازهای برای خرید شیر و نان، یا در خانهات، در امنترین کنجی که پیدا کردهای و در لحظهای یک انفجار تنت را به طرفی پرتاب کند و جانت را بگیرد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مبارکه مرتضوی: کجا برویم؟ حملهها و انفجارها حساب و کتابی ندارند. نه ساعتهای مشخصی برای حمله هست و نه محلهای مشخصی. میتوانی در ماشین نشسته باشی، یا در خیابان و در حال عبور باشی، یا در مغازهای برای خرید شیر و نان، یا در خانهات، در امنترین کنجی که پیدا کردهای و در لحظهای یک انفجار تنت را به طرفی پرتاب کند و جانت را بگیرد.
در خانه چه خبر است؟
جنگ صبح شنبه شروع میشود. وقتی بچهها مدرسه و بزرگها سر کار هستند. بعد از انفجارهای وحشتناک و عبور جنگندهها، همه روانه خانه میشوند. بهزودی توصیههای داخلی و خارجی شروع میشود که میگویند خانه و شهر را ترک کنید. اولین کسانی که میروند، آنهایی هستند که نگرانی مالی نداشته و پسانداز کافی برای گذراندن مدتی در سفر را دارند. کسانی که ویلایی در شمال، یا خویشاوندانی در شهرهای کوچک دارند. در شرایط حال حاضر اقتصادی ما، تعداد این افراد درصد زیادی از جامعه نیست. اما برای رفتن هم تنها پول، مکان استقرار و ماشین کافی نیست. از کسانی که پس از شش روز موشکباران در تهران ماندهاند، میپرسم چرا ماندهاند؟ «مریم» مانده است؛ چون بیماری در خانه دارد که به دستگاههای درمانی وصل است و بدون آنها نمیتواند حرکت کند و زنده بماند. «علی»، مانده است؛ چون پدربزرگ و مادربزرگ بیماری دارد که باید به نوبت به آنها سر بزند. «فاطمه» مانده است؛ چون کودکی از طیف اتیسم دارد که نمیتواند در شلوغی و با افراد جدید ارتباط بگیرد و آزار میبیند. «نگار» مانده است؛ چون از سه گربه خیابانی نگهداری میکند و بردن آنها به مکانی دیگر بسیار دشوار است. «لاله» مانده است؛ چون نمیتواند بپذیرد که خانه و زندگیاش را ترک کند. میگوید: «چرا بروم، کجا بروم؟». «حسام» مانده است؛ چون کارش در اداره برق بسیار حیاتی است و ترککردن پستش اختلال در شرایط طبیعی برق محله ایجاد میکند. «زهرا» مانده است؛ چون پرستار بیمارستان است. «مهدی» مانده است؛ چون نمیتواند شعبه کشیک بانک را رها کند.
به چند میلیون نفر شهروند مانده در شهر گفته میشود هنگام انفجار در مکانِ امن خانه پناه بگیرند. اما آیا پناهگرفتن در دیوار امنی کنار خانه کافی است؟ «سارا» زنی است که در خانه بوده و در حمله به یکی از محلههای مسکونی، از شدت موج انفجار خونریزی داخلی میکند و میمیرد. در یکی از کوچههای چهارراه آبسردار، پایگاه بسیجی مورد حمله قرار میگیرد که خالی بوده است. کنارش اما درمانگاهی بوده که به کار عادیاش ادامه میداده و از قربانیانش اطلاعی در دست نیست. یکی از همسایههای آن سوی چهارراه میگوید: «از سر اتفاق بود که خانه نبودم، اگر بودم من هم مرده بودم. چون تمام پنجرهها با چارچوبهایشان کنده شده و به آن سوی خانه پرتاب شده بود». عین همین اتفاق در انفجار میدان نیلوفر هم افتاده و جان مردی را روی تختخوابش گرفته است. در جنگ 12روزه نیز پری خانم را میشناختم که پیرزنی تنها بود و با پرتابشدن پنجره روی مبل و خوردن به سرش، کشته شده بود.
در خیابان چه خبر است؟
هرکس که در شهر مانده، حداقل برای ضروریات و سیرشدن مجبور به تردد در شهر و محله است. اینجاست که مرز خانه و خیابان به هم میریزد. برای اینکه مردم شهر بتوانند همین نیازهای اولیهشان را برطرف کنند و زنده بمانند، آدمهای زیادی محل کار خود را ترک نکرده و مدام در شهر هستند. نانواها، بقالها، میوهفروشها، امدادگرها، رانندههای شهری و بینشهری، راننده کامیونهایی که داروها و مواد غذایی ضروری را حمل میکنند، پستچیها و رفتگرها. پیکهای موتوری که اغلب هم سرمایه اندوختهای ندارند تا بتوانند کار نکنند و روزها را بگذرانند هم نبودنشان میتواند شهر را با مشکل مواجه کند. سالمندان، بیماران، بچهدارها، معلولان و ناتوانها مجبورند در این شرایط خرید اینترنتی کنند تا مایحتاجشان را به دست بیاورند.
دم غروب سومین روز جنگ است، یکی از همین پیکهای موتوری، در حال عبور از خیابان کارگر است تا بستهای را به یکی از همین گروهها برساند. در همان لحظه عبور است که موشکی در میدان انقلاب میافتد و به شکل دهشتناکی منفجر میشود. سر پیک موتوری از تنش جدا میشود. سر به سویی و تن به سویی و بستهای که کسی چشمانتظارش بود به سویی. ماشینهای عبوری دیگر هم در همان لحظه منهدم شدهاند. از یک ماشین سفیدرنگ هیچچیز باقی نمانده، از سرنشینش هم. او چه کسی میتوانست باشد با چه قصهای؟ نمیتوان فهمید، اما میتوان مطمئن بود که او یک داستان خطرآفرین نظامی نداشته و در نبرد نبوده است. مانند کسانی که در اتوبان آزادگان تهران در روز ششم جنگ در حال حرکت بودند و با انفجار پارک آبی در نزدیکی اتوبان، به سویی پرتاب شده و کشته شدند. «سمیرا» هم داستان پسرعمهاش را برایم تعریف میکند: «به کافهای سر زده بود احتمالا برای اینکه پس از روزها خانهنشینی چند دقیقهای بتواند هوا بخورد. درست همان موقع کلانتری میدان نیلوفر را منفجر میکنند». او کشته شد در حالی که دو فرزند خردسالش در خانه منتظرش بودند. میدان نیلوفر، انتهای خیابانی است که از معروفترین و قدیمیترین رستورانها و کافههای تهران در آن قرار دارند و یکی از مراکز مهم تفریحی شهر به حساب میآید.
در بازار چه خبر است؟
اسفندماه تهران به شلوغی بیش از حدش، مخصوصا در مراکز اصلی شهر و بازارهایش معروف است. یکی از این مکانها میدان تجریش است. تا چند روز پیش، با همه گرانیها، باز هم پر از آدمهایی بود که میان رنگها و صداها راه میرفتند و به زندگی چنگ میزدند. حالا اما خالی و سوت و کور است. کرکره بیشتر مغازهها پایین است و گهگداری، پیرمردها یا زنهای تنهایی را میبینی که از سر اجبار، در سرمای شب خودشان را پوشانده و بساطشان را پهن کردهاند تا شاید در این خلوتی معجزهای شود و پولی برای گذران روزهایشان دربیاورند. دستفروشها، کارگران روزانه و بیخانمانها در جنگ شهری بهسرعت فراموش و تنها میشوند. از بازار مسکوت تجریش به بازار بزرگ پانزده خرداد میروم. آنجا هم دگرگون شده و از شور و رنگ و زندگی خبری نیست. شب گذشته، کلانتری و ساختمان تاریخیِ رادیوی ایران در وسط بازار را با خاک یکسان کردهاند. از ایستگاه مترو که بیرون میآیم تمام پیادهروها پر از شیشههای خردشده است. هرچه جلوتر میروم اوضاع نمایانتر میشود. انگار غبار انفجار دیشب هنوز نخوابیده. هوا ابری و همهجا خاکآلود است. صاحبان مغازههای بازار سعی میکنند کالاهای باقیماندهشان را از زیر خاک و آوار بیرون بکشند و نجات بدهند. دیگر نه مغازۀ سالمی دارند و نه بازار شب عیدی که بتوانند سرمایۀ ازدسترفتهشان را جبران کنند. موج انفجار تمام شیشههای یک مغازه عطرفروشی را خرد کرده است. جلوی یکی از مغازههای لباس بچهگانه فروشی که نیمی داغان شده و نیمی سالم مانده، مرد میانسالی روی صندلی نشسته. در دو ماه گذشته وضعیت اقتصادی و اعتراضهای مردمی کسبوکارش را کساد کرده و حالا ترکش انفجار جنگ، آخرین ضربه را به او زده و احتمالا با کوهی از قسط و بدهی و حالا ویرانی، تنها مانده است. سر میگردانم و روی زمین و خردهشیشهها، کنار نوارهای زرد «خطر» که پامال شدهاند، بامیهها و سمبوسهها را میبینم. از تناقضِ غمانگیزِ شیرینیهای پرتشده در آوار و خردهشیشه عکس میگیرم. سرم را میآورم بالا و پیرمرد را میبینم که جلوی مغازهاش، بالای سر بامیهها ایستاده و به من لبخند میزند. هیچ چیزی از داخل مغازهاش نمانده، آبمیوهها، یخچالها، تابلوهای نقاشیشده پیراشکی، همگی نابود شدهاند. هیچچیزی برای جمعکردن ندارد، تنها ایستاده است و دست در جیب به آدمها نگاه میکند و گاه پوزخندی میزند. آنها به ما میگویند به جای امن بروید و فرار کنید اما هیچکس نمیگوید چطور این کار را انجام دهیم؟ تمام دارایی تعداد زیادی از آدمهای این شهر همین خانه کوچکشان است که با انفجارها ویران شده و همین جانِ ارزانشان است که در لحظهای از آنها گرفته میشود. غیرنظامیها، کودکان، عابران، بیماران، پیر و جوان و فقیر و دارا، همگی دارند در اثر بمب و موشکها جان میدهند. جنازه بعضیهایشان قابل تشخیص هم نیست. این تنها یک توهم است که بتوانی فقط نظامیان را در شهری با بمب و موشک بکشی، آن هم در شهری که پناهگاه ندارد. آدمهای شهرم، آشنایان و دوستانم، پیش چشمم در حال آسیبدیدن و کشتهشدن هستند و هیچجا در امان نیستند.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.