ترامپ در آچمز راهبردی
ایران توانست ترامپ و مهرههایش را در شطرنج سیاسی جنگ به وضعیت «آچمز» بکشاند. در این بازی، یک طرف در بنبست قرار میگیرد و انرژی جنگ تا حد زیادی تخلیه میشود.
ایران توانست ترامپ و مهرههایش را در شطرنج سیاسی جنگ به وضعیت «آچمز» بکشاند. در این بازی، یک طرف در بنبست قرار میگیرد و انرژی جنگ تا حد زیادی تخلیه میشود.
آچمز در شطرنج به حالتی گفته میشود که مهرهای برای دفاع از یک خانه یا مهره ارزشمند، ناچار است در جای خود میخکوب شود و امکان حرکت ندارد. به زبان ساده، آچمز یعنی محدودیت کامل در توان جابهجایی و گرفتارشدن در خط حمله حریف. دقیقا مشابه وضعیتی که ترامپ در تنگه هرمز گرفتار آن شد. او نه میتواند جنگ در هرمز را تشدید کند، زیرا جهان با بحران انرژی مواجه خواهد شد و نه قادر است عقبنشینی کند، چراکه حیثیت هژمونیک آمریکا در خطر قرار میگیرد. دولت او در یک خطای محاسباتی عمیق هرگز تصور نمیکرد که جغرافیای هرمزگان به بازدارندهترین سلاح برای ایران بدل شود؛ گزارهای که ایرانیها دههها برای آن طراحی و برنامهریزی کرده بودند. دقیقا این هنر گردانندگان جنگ بود که ترامپ را وارد دالانی کنند که سالها برای بستن آن آماده شده بودند. ترامپ خیلی زود متوجه مخمصه آچمزشدن و تخلیه انرژی جنگ شد؛ بنابراین تلاش کرد صفحه شطرنج را در همین وضعیت آچمز ترک کند و به یک دستاورد کاغذی رضایت دهد. توافقنامه ۶۰ روزه نقطهای بود که ترامپ کوشید با اعطای امتیازات بیبدیل، از بنبست جنگ خارج شود. امتیازات بیبدیلی که ایران در توافقنامه ۶۰ روزه به دست آورد، آنقدر تاریخی بود که حتی آمریکاییها نیز به آن اعتراف کردند. به بیان ساده ایران، هم در میدان پیروز شده بود و هم در دیپلماسی اما در طرف دیگر جنگ ایران نتوانست آچمز و کارت توافقنامه ۶۰ روزه را نقد کند. شاید یک دلیل آن حصول توافق در بازه زمانی کوتاهمدت بود و فضای سیاسی ایران فرصت اقتاعسازی افکار عمومی و هضم دستاوردهای دیپلماسی پس از موفقیتهای میدانی را پیدا نکرد.
پاشنه آشیل دولت، تبییننکردن دستاوردهای دیپلماسی و ناتوانی در عدم تبیین عمومی این واقعیت است که در همه جنگها، این دستاوردهای میدان هستند که به امتیازات دیپلماتیک منجر میشوند، در نتیجه افکار عمومی بهتر درک میکرد که طرف شکستخورده ناگزیر است به پیروز امتیاز دهد. در این صورت، مقاومت جریانهای رادیکال در برابر دیپلماسی یا از دیدگاه آنان توافق، بهجای مانعتراشی، به جشن پیروزی و نماد ظفر ملی تبدیل میشد، اما ناتوانی بخشهای اطلاعرسانی و اقناعسازی دولت برای هضم دستاوردهای دیپلماتیک و ورود به فاز پیروزمندانه دفع شر، منجر به موجی از مخالفتها و هماوردطلبی توسط چهرههای رادیکال سیاسی شد. در شرایط کنونی، رسانههای جریان اصلی و همسو با جناحهای رادیکال نظام، در تفسیری وارونه، توافق ۶۰ روزه را بهعنوان سازشی منفعلانه و عقبنشینی از پیروزیهای میدانی معرفی کردند. این روایت، بر پایه تأکید فتحالباب شکست همهجانبه آمریکا و رژیم صهیونیستی در میدان شکل گرفته و تلاش دارد هرگونه توافق را بهمثابه عقبنشینی تفسیر کند. از منظر راهبردی، چنین رویکردی نشاندهنده اولویتبخشی دستاوردهای میدانی بر هرگونه دستاورد دیپلماسی و سیاسی است، این رویکرد، با تقویت گفتمان جنگ تا نقطهای نامعلوم، عملا عرصه دیپلماسی را محدود کرده و امکان بهرهبرداری از فرصتهای سیاسی را به صفر میرساند. در چنین فضایی، توافقها نه بهعنوان ابزار تکمیل دستاوردهای میدانی، بلکه بهمثابه تهدیدی علیه آنها بازنمایی میشوند. نکته قابلتأمل آنجاست که همزمان با تلاشهای داخلی برای بیاثرکردن نتایج دیپلماتیک و در حالی که کشور در انتظار گشایش از تله چهار دهه تحریم بود، لابیهای صهیونیستی نیز تمام توان خود را برای بیثباتسازی و بینتیجهکردن توافق ۶۰ روزه به کار گرفتند؛ تا جایی که معاون اول ترامپ آشکارا به این اقدامات اشاره کرد و دستاوردهای میدانی و دیپلماتیک کشور از هر دو سوی داخلی و خارجی، مورد هجمه قرار گرفت. در نهایت، توافق ۶۰ روزه با وجود امتیازات قابلتوجه برای کشور و در حالی که هزینههای سنگینی از جمله خسارتهای چندصد میلیاردی و شهادت شمار زیادی از هموطنان را در پی داشت، به بنبست رسید و طرف آمریکایی به شرایط پس از مذاکرات و جنگ بازگشت و موج تازهای از حملات به زیرساختهای حیاتی و لجستیکی کشور آغاز شد. در این مقطع جریانهای داخلی حامی تداوم جنگ نیز عمدتا سکوت اختیار کردند و نظارهگر بودند و حمله به نوارهای ساحلی و مسیرهای مواصلاتی کشور با نقطهزنی پایگاههای آمریکا از سوی ایران پاسخ داده شده و نتیجهای جز تعمیق خسارتها نداشت. در چنین شرایطی بسیاری از صاحبنظران بر این باور بودند که حتی اگر توافقنامه صرفا یک تاکتیک وقتکشی محسوب میشد، طرف ایرانی نباید آن را با موج جدید جنگ تاخت میزد. اما طرف آمریکایی در شرایطی مسیر جنگ را در پیش گرفته بود که فضای حاکم بر میدان جنگ آچمز شده و انرژی جنگ تا حد زیادی تخلیه شده است. بنابراین روش تهدید کنترلنشده بر زیرساختهای حیاتی ایران و بازتولید ترس را در پیش گرفت. این روش نیز همچون قبل در شرایط آچمز جواب نداد و همانطورکه پیشبینی میشد ترامپ درحالیکه به درِ خروج اضطراری تکیه کرده بود، دست دیگرش را روی ماشه گذاشت، اما در همین وضعیت هم ترامپ با نیمنگاهی به بازشدن پنجره و شکلگیری جبههای جدید، امیدوار است.
جبهه تازه علیه ایران چیست؟
اسرائیل در تلاش برای ایجاد جبههای جدید
برخی صاحبنظران معتقدند سکوت اسرائیل و تا حدی در حاشیه قرارگرفتن آن به دلیل تعمیق اختلاف با واشنگتن است. جدا از اینکه ماهیت راهبردی رژیم صهیونیستی در همه سوگیریهای کلان با واشینگتن در تحکیم نسبی است، سادهانگارانه است که بپذیریم رژیم تحرکاتش علیه کشورمان را تعلیق کرده باشد. به نظر میرسد اسرائیل با تمرکز بر فعالسازی گروهکهای تجزیهطلب در مرزهای شمال و شمال غرب از جمله مسلحسازی و ایجاد استحکامات به دنبال بازکردن جبههای جدید علیه کشورمان است. چه بسا حملات اخیر به نوار ساحلی ایران و هدف قراردادن مسیرهای مواصلاتی جنوب صرفا یک حواسپرتی تاکتیکی برای تغییر میدان از تنگه آچمزشده هرمز به جبهه شمال و بالابردن انرژی جنگ در نواحی شمالی و تهدیدهای امنیتی جدید است. اگرچه ایران نشان داده اشراف کامل بر مرزهای خود دارد اما بالانگهداشتن هوشیاری یک ضرورت انکارناپذیر است. از سوی دیگر این احتمال وجود دارد که ترامپ از پذیرش هزینههای سنگین ورود به جبههای تازه و ریسک بالای شکست، بهویژه در جغرافیایی که تحت اشراف کامل روسیه قرار دارد و تهدیدی جدی برای آمریکا محسوب میشود، خودداری کند. چهبسا نتانیاهو در دیدار اخیرش تمام تلاش خود را برای ترغیب ترامپ به این مسیر به کار بسته باشد، اما این بار شاید ترامپ تصمیم بگیرد با طناب او به چاه یک شکست دیگر فرونرود.
جبهه اقتصادی خزندهتر و خطرناکتر
فشارهای فزاینده اقتصادی، زمینهساز جبههای جدید
گزارشهای امنیتی نشان میدهد سرویسهای اطلاعاتی خارجی طی دهههای گذشته با بهرهگیری از عوامل نفوذی و رسانهای، پروژههایی هدفمند برای دوقطبیسازی جامعه و تبدیل نارضایتیهای پراکنده به آشوب هدایتشده طراحی و اجرا کردهاند، از همین رو دشمن متجاوز تورم خردکننده طبقه فرودست را بهعنوان جبههای تازه میبیند. در حالی که ترامپ به گشایش جبههای جدید علیه ایران امیدوار است، نشانهها حاکی از آن است که این جبهه میتواند از دل محدودیتهای اقتصادی و فشارهای معیشتی شکل بگیرد. اقتصاد ایران بیش از 15 ماه است که در وضعیت جنگی و عدم قطعیت قرار دارد. انسداد شریانهای زنجیره تأمین ملی، کسبوکارهای نیمهتعطیل و اتکای موقت به ذخایر موجود، شرایطی را رقم زده که بهزودی فشارهای اقتصادی روندی فزاینده خواهد یافت. تورم خزنده و رکود شدید، طبقه متوسط را در سختترین شرایط سالهای اخیر قرار داده و مصرف به پایینترین سطح رسیده است. این وضعیت، اقتصاد ایران را به پاشنه آشیل جنگ بدل کرده است.
تمرکز بر شکافهای اجتماعی
در این میان، جریانهای رادیکال داخلی نیز با بیتوجهی به آسیبهای دوقطبیسازی و تبعات اقدامات سلبی اخیر از جمله پلمب کسبوکارها و برخی اقدامات بیثبات کننده وحدت و انسجام اجتماعی با اصرار بر تداوم جنگ تا نقطهای نامعلوم، زمینهساز سوقدادن فضای کشور به منازعات سیاسی داخلی شدهاند. این روند، بستر لازم برای عوامل نفوذی و تبدیل نارضایتیهای معیشتی به تحرکات براندازانه و بیثباتکننده را فراهم میکند و تشدید احساس ناامنی معیشتی، همراه با پمپاژ ضعف و ناامیدی از سوی رسانههای خارجی، شکلگیری جبههای جدید از ناامنی را مهیا میسازد. قطعا با اندکی تأمل، محاسبه و آیندهنگری درمییابیم که تطویل و فرسایش جنگ به دامنزدن انتظارات تورمی، محدودیتهای شدید اقتصادی، انسداد شریانهای تأمین بخشهای تولیدی و مشکلات معیشتی منجر خواهد شد. انسداد مبادی ورودی کشور و وجود قوانین دست و پاگیر در شرایط اضطرار، گردش کالا و تولید در کشور را کند کرده است. وجود ناترازی در بخشهای انرژی و افزایش هزینههای برق و گاز مصرفی شبکه خانگی و تورم شدید مواد غذایی و بحران اشتغال در بنگاههای بخش خدمات و تولید، هریک مؤلفههایی هستند که در کوتاهمدت قابل مدیریت هستند اما در صورت تطویل وضعیت جنگی هریک از این بحرانها در ترکیب با بحرانهای دیگر ابرچالشهای ترکیبی اقتصادی و اجتماعی را ایجاد خواهند کرد که مدیریت آن در کوتاهمدت تقریبا غیرممکن است و ضرورت دارد قبل از ایجاد بحران نسبت به مدیریت آن و تعیین تکلیف وضعیت تدوام جنگ تصمیمگیری شود.
ضرورت تجدید قوا و پوستاندازی
در شرایطی که کشور توانست ایالات متحده و شخص ترامپ را در معادله تقابل تمامعیار به وضعیت «آچمز» سوق دهد، در مصاف دیپلماسی نیز باید با تبیین واقعیتهای میدانی و تشریح دستاوردها، نخبگان با هر نوع سلیقه سیاسی باید قاطبه مردم را برای فاز نهایی این دفاع مقدس توجیه کنند.
فصل آخر فصل برداشت
ایران در یک پرش سهگام توانست معادلات قدرت در خلیج فارس را دگرگون کند؛ اقدامی که نهتنها اعتبار تاریخی و هژمونیک آمریکا در خلیج همیشه فارس و منطقه را به چالش کشید، بلکه به متحدان منطقهای واشینگتن نیز نشان داد حضور آمریکا دیگر ضامن امنیت نیست. این تحول، در واکنش به سکوت جامعه جهانی در برابر ترور سران سیاسی و تجاوز به مرزها و زیرساختهای یک کشور، چالشی جدی برای اقتصاد جهانی انرژی ایجاد کرد؛ ضربهای که پسلرزههای آن تا پمپهای بنزین و جیب شهروندان آمریکایی رسید و ناکارآمدی تصمیمات کاخ سفید را آشکار ساخت.
اکنون پرسش اصلی این است، ایران چگونه میتواند این دستاورد راهبردی را به یک فرصت تاریخی بدل کند؟
پاسخ روشن است؛ با تحلیل دقیق واقعیات، ملاحظات امنیت ملی، محدودیتهای اقتصادی و مؤلفههای راهبردی، دولت باید کمهزینهترین مسیر برای تعیین تکلیف جنگ را انتخاب کند.
این انتخاب یک نقطه عطف سیاسی است که میتواند فصل تازهای از تاریخ کشور را رقم بزند.
تمرکز بر حقوق حقه ملت ایران، بازسازی خسارتهای جنگ و حمایت از آسیبدیدگان، زمینهساز ورود به دورهای از ثبات و رشد اقتصادی خواهد بود. در سایه رفع تحریمهای ظالمانه، ایران قادر است بر ریل امنیت و رفاه ملی قرار گیرد و حرکت بر مدار توسعه و بالندگی را از سر بگیرد.
اتصال به اقتصاد جهانی و بهرهگیری از مزیتهای بینظیر ژئواکونومیکی این سرزمین زرخیز، بستر شکوفایی تازهای را فراهم خواهد کرد، شکوفاییای که بر پایه امنیت، بازدارندگی و مشارکت همه سلایق سیاسی بنا میشود. این لحظه، لحظهای سرنوشتساز است؛ فرصتی برای بازگرداندن کشور به مدار توسعه و بالندگی و آغاز دورهای تازه از شکوفایی ملی. ایران امروز در آستانه ورود به مرحلهای قرار دارد که میتواند آیندهای روشنتر از همیشه را رقم بزند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.