مرد نکونام تاریخ ایران در آینه ریاضیات
نگاهی به عظمت کار فردوسی از زاویهای دیگر
دو کنگره بینالمللی در بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی در ایران برگزار شده است. نخستین کنگره در مهرماه سال ۱۳1۳ با عنوان هزاره فردوسی - به مناسبت هزارمین سال تولد بزرگترین سخنسرای فارسی– و همزمان با رونمایی از آرامگاه او در توس برگزار شده است. در این کنگره 40 نفر از پژوهشگران از 17 کشور جهان شرکت داشتهاند و اولین گردهمایی جهانی بوده است که فضلای ایرانی و ایرانشناسان از گوشه و کنار دنیا، یافتههای خود را در مورد ویژگیهای شاهنامه فردوسی از چشماندازهای گوناگون بازخوانی کردهاند. مجموعه مقالات کنگره، به دلایلی که مرحوم عیسی صدیق در کتاب یادگار عمر شرح میدهد، به تعویق افتاده و نه سال بعد در دی ماه ۱۳۲۲ در زمان صدرات او بر وزارت فرهنگ، صحافی شده و تحت عنوان هزاره فردوسی منشر شده است. دومین کنگره نیز در سال ۱۳۶۹، به مناسبت یکهزارمین سال تدوین شاهنامه در دانشگاه تهران برگزار شده است. در این کنگره نیز علاوهبر عدهای از فردوسیشناسان و ادبای زبده داخلی، 120 نفر از استادان و شخصیتهای فرهنگی از 23 کشور جهان شرکت و سخنرانیهایی ایراد کردهاند. مجموعه مقالات این کنگره به کوشش دکتر غلامرضا ستوده در سال 1372 طبع و نشر یافته است.
محمدقاسم وحیدی اصل . استاد دانشگاه شهید بهشتی
دو کنگره بینالمللی در بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی در ایران برگزار شده است. نخستین کنگره در مهرماه سال ۱۳1۳ با عنوان هزاره فردوسی - به مناسبت هزارمین سال تولد بزرگترین سخنسرای فارسی– و همزمان با رونمایی از آرامگاه او در توس برگزار شده است. در این کنگره 40 نفر از پژوهشگران از 17 کشور جهان شرکت داشتهاند و اولین گردهمایی جهانی بوده است که فضلای ایرانی و ایرانشناسان از گوشه و کنار دنیا، یافتههای خود را در مورد ویژگیهای شاهنامه فردوسی از چشماندازهای گوناگون بازخوانی کردهاند. مجموعه مقالات کنگره، به دلایلی که مرحوم عیسی صدیق در کتاب یادگار عمر شرح میدهد، به تعویق افتاده و نه سال بعد در دی ماه ۱۳۲۲ در زمان صدرات او بر وزارت فرهنگ، صحافی شده و تحت عنوان هزاره فردوسی منشر شده است.
دومین کنگره نیز در سال ۱۳۶۹، به مناسبت یکهزارمین سال تدوین شاهنامه در دانشگاه تهران برگزار شده است. در این کنگره نیز علاوهبر عدهای از فردوسیشناسان و ادبای زبده داخلی، 120 نفر از استادان و شخصیتهای فرهنگی از 23 کشور جهان شرکت و سخنرانیهایی ایراد کردهاند. مجموعه مقالات این کنگره به کوشش دکتر غلامرضا ستوده در سال 1372 طبع و نشر یافته است.
درباره شاهنامه و خودِ فردوسی، از ابعاد گوناگون سخنان زیادی گفته شده است؛ چه در این کنگرهها و چه در مقالههایی که در مجلات و همایشهای علمی و نیز کتابهای متعددی که درباره فردوسی و شاهکار او در داخل و خارج نشر یافتهاند. حالا از نگاه یک فرد ناخبره (به معنای فاقد تخصص در شعرشناسی و فردوسیشناسی)، قصه شاهنامه و بهطورکلی، شعر و شاعری را دنبال میکنم.
نگارنده این سطور یک ریاضیورز است (تخصص اصلی او نظریه احتمال است با سررشتهای در علم آمار، و شوق وافری به تاریخ علم و با اندک توشهای از آن). بنابراین در درجه اول از همین زاویه به سازوکار سرودن شعر مینگرد: شاید بشود گفت یک نگاه ماشینی. درواقع تصور کنید که خامدستانه از یک بات هوش مصنوعی بخواهیم شعری در موضوعی خاص و سبکی معین بسُراید. مادّه خام او "خزانه لغات" یک زبان است. مثلاً وقتی به یک واژه دو حرفی نیاز پیدا میکند، مخزنی برای همه ترکیبهای "لغات"ی که از دو حرف ساخته میشوند، تشکیل میدهد. البته لازم است که به طریقی امتحان کند که آیا یک ترکیب انتخابی معین، بامعناست یا بیمعنا. او در وهله اول، با واژههای دوحرفی که میتوان از مجموعه حروف فارسی (چه بامعنا و چه بیمعنا) ساخت، سروکار دارد. مطابق با اصل ضرب در مبحث ترکیبیات (شاخهای از ریاضیات)، تعداد آنها برابر با حاصلضرب ۳۲ در ۳۲ یعنی 1024 است. باید به این عدد، کلمات دوحرفی را هم افزود که از نظر حروف یکسان اما از نظر اِعراب با هم تفاوت دارند. نتیجه را میتوان مقایسه کرد مثلاً با زبان انگلیسی که در آن تعداد کلمات دوحرفی ۲۶ ضرب در ۲۶، یعنی 676 است و بنابراین قابلیت بیشتر زبان فارسی در لغتسازی را میتوان از همان ابتدا ملاحظه کرد. حالا کلمات سهحرفی، چهارحرفی و غیره را به این مجموعه اضافه کنید. بهعلاوه توجه کنید که زبان فارسی، زبانی ترکیبی است؛ یعنی از ترکیب کلمات میتوان کلمات جدیدی ساخت. میتوان برآوردی از کلمات مختلف مثلاً تا ۸ حرف و بعداً ترکیبهای آنها را در نظر گرفت تا ببینیم که چند کلمه فارسی (بامعنا و بیمعنا) وجود دارد.
اما تعداد کلمات بامعنا کدام است؟ در اینجا هیچ راهی بهجز مراجعه به یکی از گنجینههای ادبیات فارسی وجود ندارد و همگان میپذیرند که چنین گنجینهای، همانا لغتنامه مرحوم علی اکبر دهخداست. البته بعد از لغتنامه دهخدا فرهنگهای فارسی دیگری نیز، مانند فرهنگ سخن تدوین شدهاند که بهروزشده نیز هستند، اما علاوه بر جامعیت لغتنامه دهخدا، این اثر از جهتی که در این نوشته به شاهنامه پرداخته شده، وجه اشتراکی نیز با آن دارد که متعاقباً به آن اشاره خواهد شد.
حال به موضوع اصلی بازگردیم و ببینیم که یک «شاعر ماشینی»، برای انتخاب هر واژه چند امکان در دسترس دارد. با توجه به بحث بالا باید ببینیم که لغتنامه دهخدا مشتمل بر چه تعداد «لغت» است. گزارش شده است که تعداد مدخلهای لغتنامه دهخدا ۳۴۳٬466 است. البته در دوره اولیه گردآوری، تعداد «فیشها» (برگهها/رکوردها) تقریباً ۳ میلیون بوده اما فیش و مدخل دو چیز متفاوتاند (هر مدخل ممکن است چند فیش، شامل شاهدها، معانی تاریخی، و منابع، داشته باشد). خالی از لطف نیست که این را نیز اضافه کنیم که به استناد برخی منابع، تعداد صفحات لغتنامه (قطع رحلی، سهستونی)، ۶۷٬۲۶۵ است. این گستره عظیم، همان مخزن بالقوه ذهنی شاعر است؛ با این تفاوت مهم که شاعر انسانی، نهتنها ظرفیت حافظه محدودی دارد، بلکه باید حال خواننده را نیز مراعات کند تا شعرش برای جماعت بیشتری قابلفهم بماند. بنابراین اگر (با بیمبالاتی)، کار شاعر را در برگزیدن واژهها از مجموعه واژگان مناسب و چینش آنها مطابق نظم برای رعایت وزن شعر بدانیم (که خودِ همین مسئله نیز، انتخابی از بین چندین را به او تحمیل میکند)، بازهم بهسادگی مشخص میشود که چرا «عدد نسبی» (یا به زبان آماری، «فراوانی نسبی») شاعران تراز اول ما عددی ناچیز است. برای محاسبه این فراوانی نسبی، نیاز به دانستن عده «شاعران تراز اول» و «جمعیت مردم فارسیزبان»، یعنی تعداد افرادی داریم که به زبان این شاعران تکلم میکردند و میکنند.
شاید بهتر باشد که پیش از پرداختن به موضوع عده افرادی که به زبانی تکلم میکردند که شعر فارسی در بدو امر به آن سروده شد، مختصری از چگونگی شکلگیری این زبان، یعنی فارسی دری را از زبان ژول مول در دیباچه شاهنامه به تصحیح خود او (و ترجمه جهانگیر افکاری) در اینجا نقل کنیم (همو شرح مقنعی درباره «کتاب دانشور» که بنا بر روایات مرجع فردوسی در سرودن شاهنامه بوده است، دارد). به گفته او: «حاکمان ایالتهای شرقی ( پس از تسلط اعراب بر ایران) بیش از پیش از وابستگی به بغداد سربرمیتافتند، تاآنجاکه در دربارهای خود به فارسی حرف میزدند، ... (و این امر) انگیزهای برای پیدا شدن گونهای ادب پارسی شد. همه دربارها پر شد از شاعران پارسیگوی. پادشاهان خواه از روی غریزه کور، خواه بر اثر یک حساب سیاسی، این روح ملی را بروز دادند که با همه نیرو این جنبش را تشویق کنند».
بنابراین پرسش این است که «جمعیت» کسانی که در آن دوره به این زبان سخن میگفتند، چه عددی بوده است؟ درصورتیکه ارقام اولیهای برای «جمعیت» این افراد داشته باشیم، شاید بتوانیم برآوردی برای تعداد آنها (مثلاً تا عصر آخرین شاعر نامدار عصر کلاسیک) داشته باشیم.
برآورد عدد نخست آسانتر است؛ فهرستهایی وجود دارد که حدود صد شاعر تراز اول را نام میبرند.
اما باید گفت که به دلایل و مشکلات گوناگون، آماری موثق از "جمعیت" مورد نظر در دست نیست؛ ازجمله به این دلیل که برای دورههای پیشمدرن ایران، سرشماریهایی که بتوان به آن اعتماد کرد وجود ندارد و برآوردهایی که گاهبهگاه، انجام میشد، بسیار ناپایدارند و اغلب فقط بخشهایی از جمعیت (مثلاً نواحیای خاص) را دربرمیگیرند و نه تمام ایرانیان را. خودِ واژه «ایرانی» نیز در تاریخ، معنای قومیتی، زبانی، قضایی، سیاسی، و جغرافیایی متفاوتی داشته است. حتی اگر مبنای کار خود را «فارسیزبان» در نظر بگیریم، بازهم مشخص نیست آیا باید آن را مطابق با کدامیک از معانی زیر تعبیر کنیم: «در خانه مادری به فارسی سخن میگفتند»، «زبان دوم آنان فارسی بود»، یا به هر دلیلی «فارسی میدانستند».
بنابراین جمعیت «ایرانیان فارسیزبان» در هر دوره تاریخی ابهاماتی دارد. دادههای بازمانده برای جمعیت کشور هم بسیار نامطمئناند. برای نمونه، برآوردهایی برای جمعیت کشور ایران در قرن ۱۸–۱۹ میلادی وجود دارد؛ مثلاً در آغاز عصر قاجار برخی منابع، جمعیت را «۵–۱۰ میلیون نفر» ذکر میکنند. اما این ارقام نیز نوسان دارند: برخی گزارشها پس از قحطی یا طاعون تعداد را کاهشیافته میدانند. برای دوره بسیار کهنتر - یعنی همان دورانی که «فارسی دری» در حال شکلگیری بود -تقریباً هیچ برآورد قابل اتکایی باقی نمانده است. این نیز خالی از لطف نخواهد بود اگر بیفزاییم که قلمرو اصلی فارسی دری در زمان مورد بحث، خراسان بزرگ، ماوراءالنهر، ری، طبرستان، اصفهان، فارس، کرمان، بخشهایی از قفقاز شرقی، و بعدها هند شمالی بوده است.
حال برای رسیدن به مقصود، میتوان به برخی روشهای ریاضی نیز متوسل شد. یکی از آنها به روش «پیشافکنی پسرو» (backward projection) موسوم است مبتنی بر «جمعیتشناسی ریاضی» به این صورت که مبنا را جمعیت فعلی مورد نظر - که تا حد زیادی با قواعد علمی سرشماری به دست آمده– قرار دهیم و با «پس رفتن» تا زمان مورد نظر، برآوردی برای عدد مطلوب خود به دست آوریم. اما تا همینجای کار نیز چنین به نظر میرسد که در این نوشته، حاشیه بر متن غلبه کرده و تا حد زیادی از اصل مطلب دور شدهایم. پس بگذارید بپرسیم که به دنبال چه هستیم؟ درواقع میخواهیم فراوانی نسبی شاعران تراز اول یعنی
(تعداد شاعران تراز اول) ÷ (کل فارسیزبانان از ابتدا تاکنون)
را محاسبه کنیم. پس بهناگزیر ریاضت کشیدن در عالم ریاضیات را (هر چقدر دقیق، کمعیبونقص، و شیرین!) ترک میکنیم و به تقریبهایی ذهنی متوسل میشویم. به این ترتیب که
- تعداد کل شاعران تراز اول را (طبق برخی فهرستها) 1۰۰ نفر میگیریم،
- مجموع جمعیت تاریخی فارسیزبانان - فقط از قرن ۳ تا به امروز - را کاملاً حدسی و با تقریبی کاملاً نقصانی، 1۰۰ میلیون نفر درنظر میگیریم.
دراینصورت
فراوانی نسبی ≈ ۱ شاعر تراز اول در هر 1 میلیون نفر
میدانیم که در نظریه فراوانی احتمال، احتمال یک "پیشامد" (تحت شرایطی) با فراونی نسبی آن پیشامد، یکی گرفته میشود. به عبارت دیگر احتمال اینکه فردی «برحسب تصادف» شاعر باشد، یک بر روی یک میلیون است؛ عددی به قول ریاضیدانها در زمره «بینهایتکوچکها»، به قدر احتمال یافتن هر «گوهر» دیگر در طبیعت. اینجا سخنی از یک ریاضیدان سرشناس به نام پال هالموس به یاد نویسنده این سطور خطور میکند. پال هالموس کتابی دارد با عنوان «میخواهم ریاضیدان باشم» که در آن خاطرات خود را -عملاً برای یاد دادن همه آداب ریاضیدان بودن به معنای اخص کلمه به مشتاقان این علم- به نگارش درآورده است. او برای آنکه بدیع بودن برخی مسائل ریاضی را که شوق و انگیزه به ریاضیدانان برای کارِ ناب و فاخر میدهند ( از جنس مسائلی که مدال فیلدز را نصیب شادروان پروفسور مریم میرزاخانی کرد)، میپرسد: «سرچشمه سؤالهای خوب، مسائل پژوهش، از کجاست؟ آنها احتمالاً از همان غار پنهانی میآیند که نویسندگان، طرحهای داستانیشان را و آهنگسازان نغمههایشان را در آن مییابند- و هیچکس نمیداند که آنجا کجاست یا حتی پس از آنکه یکیدوبار از بخت خوش و به طور تصادفی به آنجا ورود کرده، نمیتواند به یاد بیاورد که آنجا کجا بوده است».
باید شاعران را نیز به این فهرست او افزود و پرسید که این استعداد خارقالعاده که شاعر را قادر به انتخاب نابترین کلمات و چیدن آنها در قالب رشتههایی گوشنواز و پرمعنا میکند، از کجا میآید؟
البته شاید بتوان گفت که این «انتخاب واژه»، تنها جزء کوچک کار شاعر است و بخش مهمتر، همان چاشنیِ آکنده از احساس، عاطفه، معنا، مضمون، تجربه زیسته و نوعی شهود درونی است که شعر را میسازد. اما حتی این نیز کافی نیست. شاعر باید انگِ شخصیِ خود را بر شعر بزند و شعر را از آنِ خود کند؛ یعنی همان مادّهای که سعدی را از حافظ، حافظ را از فردوسی، و... متمایز میکند. به عبارت دیگر شعر، تنها کنار هم نشستن واژگان نیست؛ نوعی تمایز در نگاه است. شاعر جهان را همچون دیگران میبیند، اما از زاویهای که فقط خودش میبیند، آن را روایت میکند. این زاویه همان «انگ شخصی» است. چاشنیای است که در نهایت امر، شعر شاعر را میسازد و مطابق مطلوب او درمیآورد. شاعر باید درد و معنا را به آوا تبدیل کند. هر شاعر- از فردوسی گرفته تا نیما و شاملو- نوعی «درد» یا «مسئله مرکزی» دارد که شعر برایشان راهی برای فهمیدن یا تاب آوردن آن است. این درد، نیروی محرکه بیان شاعرانه است.
هستند انسانهای بسیاری که حسی قوی دارند؛ اما تعداد اندکی میتوانند حس خود را به «ساختار» تبدیل کنند. شاعر آن کسی است که «نظمِ درونی زبان» را میشنود، درست مانند موسیقیدانی که وزن و ریتم را در سکوت پیدا میکند و نهایتاً، از میان میلیونها ترکیب ممکن، آن رشته یگانه را برمیگیرد، همان رشتهای که اگرچه برآمده از کلماتِ موجود است، اما پیش از او هرگز کسی آن را نگفته بوده است. پس در نهایت شاید بتوان گفت که (برخلاف نظر هالموس): قوه سرودن شعر، ودیعهای که خداوند به شاعر موهبت کرده و او با کوشش خود آن را به ثمر نشانیده، و آن نه صرفِ دانستنِ لغات است، نه صرفاً محصولِ توانِ تکنیکی؛ بلکه ترکیبی است از نگاه، حساسیت، ریاضت، شهود، و ضرورتِ بیان. همین ترکیب نادر، همان است که «فراوانی نسبی» یا احتمال «شاعر شدن» (شاعر فارسیزبان) را در حد «یک در یک میلیون» نگاه میدارد.
شاعران، چون قطراتِ شبنماند که بر برگِ صبح میلغزند؛ زود میخشکند مگر آنکه در دلِ تاریخ اثری بگذارند. فردوسی، با پایداریِ خویش، اثری برجای نهاد که نهتنها شنیده شد، بلکه نسلها آن را چون چراغی در تاریکی به دست گرفتند.
این ودیعه شاعری، درواقع ترکیبی است از استعداد و مهارت:
- استعداد مثل قدرت شهود، زاویه نگاه، طبع لطیف، حساسیت درونی
- مهارت مثل دانستن وزن، قافیه، روایت، واژگان، سنت ادبی
شاعر واقعی جایی است که این دو قوه برهم منطبق میشوند.
ودیعه شاعری، از منظری دیگر، برآمده از مجموعهای از تواناییها و امکانهاست که به زبانی ساده میتوان آنها را در چارچوب مؤلفههای زیر خلاصه کرد:
- برخی پژوهشها نشان میدهند که حساسیت زبانی و خلاقیت در مغز افراد یکسان نیست.
- در عین حال، محیط، سنت ادبی، فرهنگ خانوادگی و تجربههای زیسته نیز نقشی تعیینکننده در شکلگیری این تواناییها ایفا میکنند.
شاعر، آنگونه که تی. اس. الیوت (۱۸۸۸ –۱۹۶۵، شاعر، نمایشنامهنویس، منتقد ادبی و ویراستار آمریکایی-بریتانیایی) میگفت، انفجارِ بیمهارِ احساس نیست؛ گذرگاهِ رنج و آگاهی است، جایی که عاطفه از خامی میگذرد و به صورتی ماندگار تن میدهد. همگان احساس دارند، اما تنها اندکی میتوانند آن را از آشوبِ درون به نظمی بدل کنند که قرنها دوام آورد. شعر، رها کردنِ احساس نیست؛ عبور از آن است. آنگاه که پل والری (۱۸۷۱ - ۱۹۴۵، شاعر، نویسنده، و فیلسوف فرانسوی) از شاعر سخن میگوید، الهام را نور میداند و مهارت را بادبان؛ نوری که اگر به کارِ زبان نیاید، در تاریکی خاموش میشود. شاعر تنها واژهها را کنار هم نمیچیند، بلکه لحظهها را به موسیقیِ اندیشه درمیآورد؛ کارگاهی خاموش که در آن، سکوت نیز وزن دارد.
اما آنچه شعر را از مهارتِ صِرف جدا میکند، همان است که مارتین هایدگر (۱۸۸۹ –۱۹۷۶) یکی از معروفترین فیلسوفان قرن بیستم) آن را «گشوده شدنِ حقیقت» مینامید. شاعر کسی نیست که چیزی بگوید؛ کسی است که زمانه از گلوی او سخن میگوید. شعر، نه زینتِ زبان، که راهی است برای آشکار شدنِ آنچه ناگفتنی است. شاعر ناگزیر میسراید، زیرا جز این راهی برای بودن ندارد. شاعر، زخمی است که جهان بر خود میزند، و زبان را نه برای زیبایی، که برای رهایی به کار میگیرد. از همین روست که شاملو شاعر بودن را نه فن، که زیستن میدانست؛ حملِ دردِ انسان بر شانههای زبان.
و در این میان، فردوسی با قامتی بلند ایستاده است؛ نه برای اینکه واژه میدانست، بلکه از آن رو که حقیقتِ زمانهاش بیقرار او بود. او شاعر نشد تا شاعری کند؛ شاعر شد زیرا سکوت، خیانت بود. فردوسی شاعر شد زیرا جز آن راهی برای گفتن حقیقت زمانهاش نداشت. او در سرزمینِ واژگان و ریتمِ زبان، سی سالِ تمام بر خشتِ خامِ سخن کوبید و از آن بنایی سترگ ساخت و چون چراغی در شبِ ادب درخشید. فردوسی تنها روایتِ کهنِ را به ما نرساند، بلکه با روحِ خود آن را بازآفرید؛ چنانکه هر واژه پژواکِ ضربانِ قلبِ او شد. شاهنامه، بیش از یک کتاب است؛ سرگذشتی است از رنج و شور، از امید و ناامیدی، از آنچه انسان بدان عشق میورزد و از آنچه از آن میآموزد. این اثر، مانند یک دریای ژرف و بیکرانِ معنا، در هر موجش رازهای پنهان دارد و چنین است که شاهنامه، نه فقط دفترِ افسانهها، که سندی است از عمیقترین توانِ زبانِ فارسی و نادرترین نبوغِ انسانی.
حال زمان آن است که به آنچه مقصودم از نوشتن این سطور بوده، بپردازم؛ یعنی نگاهی به کار عظیم فردوسی از بعدی متفاوت و امروزی. اجازه دهید کار فردوسی در سرودن شاهنامه را به چشم یک «پروژه» یا «طرح» ببینیم، اصطلاحی که در دهههای اخیر از آن زیاد میشنویم. در فرهنگ انگلیسی وبستر، برای لفظ پروژه (در زبان انگلیسی) تعریفی قریب به این مضمون داده شده است: «یک تعهد کاری برنامهریزیشده که انجام آن مستلزم مسئولیت و هدفی مشخص است». کار فردوسی از نگاه امروزی، به یک پروژه یا طرح تحقیقاتی شباهت تام دارد که امروزه در همه جای جهان منظماً و به تعداد بسیار در دانشگاهها و سازمانهای مختلف اجرا میشود. مراحل انجام کارِ سرودن شاهنامه نیز، در کلیت خود، از الگویی پیروی میکند که با آنچه امروز در پروژهها مشاهده میشود، قابل مقایسه است. بدین معنا که در آغاز، «فرد» یا «نهاد»ی برای پیشبرد کاری معین، در پی یافتن یک یا چند فرد یا مؤسسه ذیصلاح برمیآید و ازاینرو، یا نیت و خواست خود را بهگونهای اعلان عمومی میکند، یا خود فعالانه در جستوجوی طرفِ مناسب اقدام میورزد.
چنین کاری در گفته ژول مول بین دربار سلطان محمود و فردوسی صورت گرفته است. ژول مول میگوید: «درواقع طبیعی است که محمود، که محتاج کسی بوده تا طرح موردعلاقهاش را در ساختن یک منظومه بزرگ ملی برای ایران عملی بکند، و شاعر، که از دیرباز سرگرم کاری منطبق با منظور او بوده است و نیز میتوانسته است امیدوار باشد در دربار وسایل و پاداشهایی به دست آورد که بیشتر درخور کار او باشد هریک درجستجوی دیگری برآمده باشد».
مطابق با روش متداول امروزی، «هدف»، «مدت زمان انجام پروژه»، «تعهدات طرفین» و...، به صورت کتبی، در قراردادی فیمابین، ذکر میشود؛ درحالیکه طبق برخی روایتهای متأخر، سلطان محمود با قول و قراری شفاهی، متعهد میشود که در اِزای هر بیت شعر 1000 سکه زر به فردوسی بدهد (گرچه این روایت در منابع کهن و معتبر تاریخی تأیید نشده و بیشتر رنگ افسانه دارد). ضمناً فردوسی، در ابیات مختلف، هدف را (با نقل به مضمون) «احیای هویت ایرانی از راه زبان فارسی» اعلام کرده است. نیز ازآنجاکه فردوسی، «مأخذ»ی (همان «نامه دانشور») در دست داشته، بنابراین مدت زمان طولانیای را در ذهن داشته که عملاً بر سی سال بالغ شده است.
نیازی به گفتن نیست که گرچه فردوسی شاید انتظار «صله» و «پاداش»ی را از محمود (و بنابر روایات دیگر از برخی فرمانروایان دیگر) داشته، اما حتی از گرفتن بهاصطلاح «پیشپرداخت» پیشنهادی سلطان محمود خودداری کرده و بااینکه دستکم بخشهایی از این دوره سی (یا سیوپنج) ساله را به عسرت سپری کرده، با این حال در راه رسیدن به هدف عالی خود، یعنی سرودن شاهنامه، هیچ فتوری در کار او روی نداده است.
درباره شاهنامه، سخن بسیاربسیار گفته شده است (گرچه به قول حافظ: کز هر زبان که میشنوم، نامکرّر است). بهگفته شادروان استاد دکتر ذبیح اله صفا: «شاهنامه استاد طوس اثری است که میتوان بیمبالغه آن را سرآمد همه آثار فارسی دانست و این قولی است که جملگی برآنند». (در مجموعه مقالات کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی با عنوان «نمیرم از این پس که من زندهام»).
پس سخن را، همچنانکه در مقدمه اشاره شد، به خود فردوسی، و در درجه اول به یک ویژگی خاص او محدود میکنیم: خوشعهدی، ثبات قدم، مداومت، و ... در راه برآوردن هدفی که خود را برای متحقق کردن آن متعهد کرده بود. فردوسی بیش از۳۰ سال چراغ زندگیاش را صرف هدف خود کرد. «پایداری» او، همان چیزی است که حتی بسیاری از بااستعدادترین افراد فاقد آناند. عده بسیاری کاری را آغاز میکنند، اما اگر کار بیش از اندازه زمانبر باشد، اندکی از آنها به کار ادامه میدهند؛ یا به عبارت دیگر اهل مداومت نیستند. این پایداری، بخشی از سِرِّ شاعر شدن است- و بخش بزرگی از سرّ شاعر نماندنِ بسیاری دیگر.
اما فروکاستن شخصیت حکیم ابوالقاسم فردوسی به یک ویژگی منفرد، مانند مداومت یا پایداری، رویکردی «تقلیلگرایانه» است که قادر به تبیین جامع جایگاه تاریخی و فرهنگی او نیست. هرچند استمرار در کار سترگ سرایش شاهنامه یکی از مؤلفههای برجسته شخصیت فردوسی به شمار میآید، اما این ویژگی بهتنهایی نمیتواند ابعاد گوناگون کنش فرهنگی و تاریخی او را توضیح دهد. افراد بسیاری را میتوان یافت که سالیان متمادی از عمر خود را صرف تحقق هدفی مشخص کردهاند، اما تمایز فردوسی در ماهیت و منزلت هدفی است که دنبال میکرد؛ هدفی که معطوف به حفظ زبان فارسی و صیانت از میراث اساطیری و تاریخی ایران در دورانی بود که زبان عربی در عرصههای علمی، دینی، و اداری جهان اسلام بهسرعت در حال گسترش و غلبه بود.
از این منظر، افزون بر مداومت، باید ویژگیهایی چون نقش حیاتبخش در تداوم زبان و فرهنگ فارسی، ایثار و ازخودگذشتگی فردی، و تحمل دشواریهای اقتصادی و اجتماعی را در شمار مؤلفههای اصلی شخصیت فردوسی به حساب آورد. مجموعه این صفات نشان میدهد که فردوسی نه صرفاً یک شاعر، بلکه کنشگری فرهنگی با رسالتی تاریخی بوده است. بر این اساس، روشن میشود که شخصیت فردوسی را نمیتوان با یک واژه یا حتی چند صفت محدود توصیف کرد. درحقیقت، گویی برای بیان جامع این ویژگیها، ناگزیر از ابداع واژهای تازهایم؛ واژهای که همه این خصایل ـ و چهبسا برخی دیگر را که مجال پرداختن به آنها نبوده است ـ در خود جمع کند. از نظر نگارنده، تعبیر «فردوسیخصال» میتواند تا حدی این معنا را برآورده سازد؛ تعبیری که نهتنها بر شخص فردوسی، بلکه بر همه آنان که راه او را پوییده و کموبیش واجد این صفات بودهاند، نیز اطلاقپذیر است. به عبارت دیگر، این اصطلاح، در معنایی فراتر از اطلاق صِرف به شخص فردوسی، قابلیت آن را دارد که به الگویی فرهنگی دلالت کند؛ الگویی که در آن، کنش آگاهانه و بلندمدت در جهت پاسداشت زبان، هویت، و حافظه تاریخی یک ملت محوریت دارد.
یکی از مصادیق برجسته، و به قول ریاضیدانها، مثالی عالی از این الگو در دورههای اخیر، شادروان استاد علیاکبر دهخداست که پیشتر و به اقتضای بحث، ذکری از او شد. دهخدا با وجود فعالیتهای متنوع علمی، ادبی و سیاسی، بیش از هر چیز با تألیف «لغتنامه دهخدا» شناخته میشود؛ اثری جامع و کمنظیر که تدوین آن بیش از چهار دهه از عمر مؤلف صرف آن شده است. «لغتنامه» همچنین بخش گستردهای از واژگان ادبی فارسی را همراه با شواهد شعری و متنی آنها ثبت کرده و در عین حال، در حفظ و مستندسازی واژگان اصیل فارسی نقشی بنیادین ایفا کرده است. همچنین تمام کلمههای اصیل فارسی در آن موجود است. این اثر، افزون بر ارائه شرح و معنای واژگان زبان فارسی، شامل توضیحات تاریخی، کاربردی، و معنایی شمار قابلتوجهی از وامواژههای عربی واردشده به فارسی نیز هست.
با عنایت به این توضیحات، میتوان میانِ کارکرد فرهنگی شاهنامه فردوسی و لغتنامه دهخدا نوعی همارزی تاریخی مشاهده کرد. همانگونه که شاهنامه در صیانت از حافظه اساطیری و تاریخی ایران نقشی تعیینکننده داشت، لغتنامه دهخدا نیز سهمی اساسی در حفظ، تثبیت، و انتقال زبان فارسی به نسلهای بعدی ایفا کرده است. بدین ترتیب، اطلاق مفهوم «فردوسیخصال» به دهخدا، نه یک داوری ذوقی، بلکه تحلیلی مبتنی بر مشابهت در نقش و کارکرد فرهنگی این دو شخصیت (البته با مقیاسها و کیفیتهای بسیار متفاوت) در تاریخ ایران است.
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.