از گریه خندیدن
گیتی صفرزاده
اینکه آدمیزاد مجموعهای از دنیاهای متفاوت و گوناگون و گاه حتی به ظاهر متضاد است، را من زمانی درست و حسابی فهمیدم که با عمران صلاحی آشنا شدم. یعنی اول نگاهی به آن صورت آرام و خجالتی انداختم و بعد با خودم فکر کردم: آن مطالب بانمک و شیرین را همین آدم مینویسد؟ بار دوم وقتی در حال تعریفکردن یک لطیفه جدید برای همکاران غافلگیرش کردم، با خودم فکر کردم: آن شعرهای لطیف و عاشقانه را همین آدم مینویسد؟ عمران صلاحی باعث شد من به فصول مختلف درون یک آدم ایمان بیاورم، همانطور که فروغ باعث شده بود او ایمان بیاورد به آغاز فصل سرد، درست وقتی نوجوان بود و تمام مسیر را رکاب زده بود تا خودش را به تشییع جنازه او برساند و زارزار گریه کند. چندگانههای زندگی او فقط مربوط به قلمش نبود که میتوانست از طنز به شعر عاشقانه بچرخد، در شیوه کار و زندگیاش هم بود. همنشین معروفترین چهرههای روشنفکری زمان خودش بود و درعینحال ساده و معمولی، مثل یک کارمند ساده اداره زندگی میکرد. صبح زود از خواب بیدار میشد، کتری را روی اجاق میگذاشت تا چای برای خانواده درست کند و در فاصله جوشآمدن آب مینوشت و خلق میکرد. میز کوچکی در مؤسسه گلآقا داشت که در روزهای مشخصی میآمد و بیسروصدا پشت آن مینشست، به زحمت میشد حضورش را احساس کرد و حتی صدایش را موقع حرفزدن شنید، برعکس مطالبش که صدای قهقهه آدم را بلند میکرد. گفتم قهقهه، حیفم آمد نگویم این قهقهه را بابت به کاربردن کلمات خط قرمزی از خواننده اثرش در نمیآورد، هنرمندیاش در این بود که میتوانست نکات ریز و شوخیهای ظریفی از بین اتفاقات روزمره معمولی بیرون بکشد که اشک خنده شما را درآورد. با همان نگاه ریزبینش، سالها پیش یک رمان طنز نوشت، ریزبینیاش آنقدر تیزبینی داشت که کتابش سالها مجوز چاپ نگرفت، وقتی هم گرفت همان یک بار بود و بس! از حرفها و اصطلاحات روزمره طنز شیرینش را میآفرید، درست مثل شعرهای طنزی که برای بچهها میگفت و اسمش را گذاشته بود زبانبستهها و به سنت ادبیات قدیم از زبان حیوانات بود. ادبیات قدیم را خوب میشناخت و مدام از لابهلای آثار گذشتگان، نمونههای طنز پیدا و طناز معرفی میکرد. یار غار پرویز شاپور بود و همت او بود که باعث شد با چاپ کتاب اولین تپشهای عاشقانه قلبم، به دنیای عشق فروغ و پرویز راه پیدا کنیم. اینها را گفتم که بگویم ۱۴ سال پیش، درهمین روزها، وقتی تازه از سفر به چین برگشته بود، یعنی زمانی که آدمها معمولا بعد از بازگشت از یک سفر خوب سرحال و قبراق و پرانرژی هستند، خیلی یکهویی قلبش تصمیم گرفت دیگر نزند و رفت. لابد حیف بود که یک تضاد دیگر را در زندگیاش به ما نشان ندهد. جایش خالی که اگر بود چه لبخندها که از طنز روزگار به لبمان و چه اشکها که از غم دوران به دلمان، نمینشاند.
اینکه آدمیزاد مجموعهای از دنیاهای متفاوت و گوناگون و گاه حتی به ظاهر متضاد است، را من زمانی درست و حسابی فهمیدم که با عمران صلاحی آشنا شدم. یعنی اول نگاهی به آن صورت آرام و خجالتی انداختم و بعد با خودم فکر کردم: آن مطالب بانمک و شیرین را همین آدم مینویسد؟ بار دوم وقتی در حال تعریفکردن یک لطیفه جدید برای همکاران غافلگیرش کردم، با خودم فکر کردم: آن شعرهای لطیف و عاشقانه را همین آدم مینویسد؟ عمران صلاحی باعث شد من به فصول مختلف درون یک آدم ایمان بیاورم، همانطور که فروغ باعث شده بود او ایمان بیاورد به آغاز فصل سرد، درست وقتی نوجوان بود و تمام مسیر را رکاب زده بود تا خودش را به تشییع جنازه او برساند و زارزار گریه کند. چندگانههای زندگی او فقط مربوط به قلمش نبود که میتوانست از طنز به شعر عاشقانه بچرخد، در شیوه کار و زندگیاش هم بود. همنشین معروفترین چهرههای روشنفکری زمان خودش بود و درعینحال ساده و معمولی، مثل یک کارمند ساده اداره زندگی میکرد. صبح زود از خواب بیدار میشد، کتری را روی اجاق میگذاشت تا چای برای خانواده درست کند و در فاصله جوشآمدن آب مینوشت و خلق میکرد. میز کوچکی در مؤسسه گلآقا داشت که در روزهای مشخصی میآمد و بیسروصدا پشت آن مینشست، به زحمت میشد حضورش را احساس کرد و حتی صدایش را موقع حرفزدن شنید، برعکس مطالبش که صدای قهقهه آدم را بلند میکرد. گفتم قهقهه، حیفم آمد نگویم این قهقهه را بابت به کاربردن کلمات خط قرمزی از خواننده اثرش در نمیآورد، هنرمندیاش در این بود که میتوانست نکات ریز و شوخیهای ظریفی از بین اتفاقات روزمره معمولی بیرون بکشد که اشک خنده شما را درآورد. با همان نگاه ریزبینش، سالها پیش یک رمان طنز نوشت، ریزبینیاش آنقدر تیزبینی داشت که کتابش سالها مجوز چاپ نگرفت، وقتی هم گرفت همان یک بار بود و بس! از حرفها و اصطلاحات روزمره طنز شیرینش را میآفرید، درست مثل شعرهای طنزی که برای بچهها میگفت و اسمش را گذاشته بود زبانبستهها و به سنت ادبیات قدیم از زبان حیوانات بود. ادبیات قدیم را خوب میشناخت و مدام از لابهلای آثار گذشتگان، نمونههای طنز پیدا و طناز معرفی میکرد. یار غار پرویز شاپور بود و همت او بود که باعث شد با چاپ کتاب اولین تپشهای عاشقانه قلبم، به دنیای عشق فروغ و پرویز راه پیدا کنیم. اینها را گفتم که بگویم ۱۴ سال پیش، درهمین روزها، وقتی تازه از سفر به چین برگشته بود، یعنی زمانی که آدمها معمولا بعد از بازگشت از یک سفر خوب سرحال و قبراق و پرانرژی هستند، خیلی یکهویی قلبش تصمیم گرفت دیگر نزند و رفت. لابد حیف بود که یک تضاد دیگر را در زندگیاش به ما نشان ندهد. جایش خالی که اگر بود چه لبخندها که از طنز روزگار به لبمان و چه اشکها که از غم دوران به دلمان، نمینشاند.