|

نقد ترجمه کتاب «در باب بكت» اثر آلن بدیو، ترجمه احمد حسيني

در باب کدام بكت؟ به روایت کدام بدیو؟

صالح نجفی

«در ميانه دهه 50 بود كه آثار بكت را كشف كردم؛ اين مواجهه‌اي بود واقعي؛ انفجاري سوبژكتيو از گونه‌ها كه اثري به‌يادماندني جاي گذاشت».
«در باب بكت» نوشته آلن بديو، برگردان احمد حسيني، انتشارات بوتيمار، 1394، ص 91
ديار ما بهشت مترجماني است كه حيات مادي و بقاي اقتصادي‌شان وابسته به كار ترجمه نيست، بهشت مترجماني است كه نيازي ندارند در قبال متن‌هايي كه توليد مي‌كنند مسئوليتي بپذيرند يا به كسي جواب بدهند، بهشت مترجماني است كه اگر هيچ‌كس كارشان را نخواند يا چيزي از ترجمه‌شان نفهمد اين سؤال برايشان پيش نمي‌آيد كه براي چه يا براي كه ترجمه مي‌كنند؛ همين كه نام مترجمي در كنار نام فيلسوفي فرانسوي و نويسنده‌اي ايرلندي روي جلد كتابي چاپ شود مقصود حاصل شده است. ديگر چيزي مهم نيست: فهم فلسفه فيلسوف فرانسوي براي انگليسي‌زبان‌ها و درك معناي نوشته‌هاي نويسنده ايرلندي براي فرانسوي‌زبان‌ها و انگليسي‌زبان‌ها هم چندان آسان نيست، چه رسد به ما خوانندگان فارسي‌زبان. در جامعه اخلاق‌گراي ما چيزي به نام اخلاق حقيقت يا اخلاق ترجمه هم وجود ندارد. ديار ما بهشت مترجمان بي‌مسئوليت است: هركس آزاد است هر چيز كه مي‌خواهد ترجمه كند (و در صورت اخذ مجوز، به چاپ رساند و نشر كند) و چون ترجمه‌كردن كتابي 200 صفحه‌اي با محتواي نظري- ادبي كار مشقت‌باري است دور از انصاف است خرده‌گرفتن به او كه با چه انگيزه يا جسارتي به خود اجازه داده است دست به چنين كاري بزند.
سال 94 كه كتاب «در باب بكت» با كيفيتي خجالت‌آور منتشر شد (خجالت‌آور هم براي مترجمي كه در 40 صفحه اول ترجمه‌اش كمتر جمله سالمي يافت مي‌شود و عين خيالش هم نيست كه با اين سطح از فهم مطلب نبايد به سراغ نوشته‌هاي بديو و بكت برود؛ و خجالت‌آور براي ناشري كه كوچك‌ترين قدمي براي ويرايش متن ترجمه برنداشته و اصول ابتدايي چاپ كتابي نظري را هم رعايت نكرده: در كتاب يك بار هم از حروف چاپي خوابيده [= ايتاليك] استفاده نشده و از آنجا كه نام يكي از نوشته‌هاي مهم بكت، كه از نظر بديو نقطه عطف حقيقي كارنامه اوست، how It is [= اين‌طور است] است مي‌توانيد تصور كنيد چه جمله‌هاي بي‌معنايي در متن خواهيد يافت)، من از روي كنجكاوي آغاز به تورقش كردم كه به جمله‌اي برخوردم كه در ابتداي اين مقاله نقل كردم. شك ندارم هر خواننده‌اي وقتي تركيب «انفجاري سوبژكتيو از گونه‌ها» را مي‌بيند از خود مي‌پرسد اين ديگر چه جور انفجاري است. همان سال مقاله كوتاهي درباره چهار ترجمه در حوزه نظري نوشتم و اصل انگليسي عبارت را آوردم تا خوانندگان مشتاق كتاب بديو درباره بكت متوجه باشند با چه «انفجار سوبژكتيوي» در عرصه ترجمه مواجه‌اند اما ظاهرا اين اشاره كافي نبود، چون هيچ جا نديدم مترجم از توليد چنين ترجمه‌اي از خوانندگان احتمالي‌اش عذر خواسته باشد يا منتقدي و خواننده‌اي به كيفيت نازل اين ترجمه عجيب اشاره‌اي كرده باشد. جمله آلن بديو (با ترجمه نينا پاور و بازنگري آلبرتو توسكانو) اين بود:

I discovered the work of Beckett in the mid- fifties. It was a real encounter, a subjective blow of sorts that left on
indelible mark.

در فرهنگ محمدرضا باطني، براي توضيح of sorts اين شاهد آمده:

He offered us an apology of sorts and we accepted it.

اگر اين جمله را به مترجم كتاب «در باب بكت» بسپاريد تا آن را با توسل به نظريه والتر بنيامين در باب ترجمه تحت‌اللفظي و تفسير ساموئل وبر از آن، به فارسي برگرداند (مترجم در يادداشت ابتداي كتاب مي‌گويد براي ترجمه نقل قول‌هاي بكت از آن نظريه و از آن تفسير سود جسته)، ممكن بود چنين جمله‌اي توليد كند: «او به ما پوزشي از گونه‌ها عرضه كرد و ما آن را پذيرفتيم». حال آنکه منظور این است که او «یه جوری از ما عذرخواهی کرد و ما پذیرفتیم.» بله، بدیو کشف کارهای بکت را در اواسط دهه پنجاه میلادی برای خود مواجهه‌ای واقعی می‌داند: از آن نوع ضربه‌های نادری که شخص در جوانی می‌خورد و اثرش از لوح وجودش هیچ‌گاه پاک نمی‌شود - چیزی که مترجم «انفجاری سوبژکتیو از گونه‌ها» می‌پندارد. به گمانم، همين‌قدر بس باشد تا به كار مترجم اعتماد «كامل» نكنيم اما اعتماد «ناقص» چه؟ بايد ببينيم. براي اين منظور، ‌ترجمه مقدمه ويراستاران كتاب را (نينا پاور و آلبرتو توسكانو) مرور خواهم كرد. قضاوت با خوانندگاني كه حوصله مطالعه اين مرور را دارند.
در سومين صفحه ترجمه مقدمه ويراستاران به اين جمله برمي‌خوريم (از نشانه‌هاي مسئوليت‌گريزي مترجمان يكي توليد جمله‌هايي است كه هرچند قدري مشكوك، درست و قابل فهم مي‌نمايند و بدين اعتبار، به خواننده القا مي‌كنند كه نيازي ندارد به متن اصلي رجوع و جمله مترجم را با اصل مقابله كند):
«بديو در بررسي آثار بكت به بينشي تقليل‌يافته از لحاظ فلسفي- منطقي و در نهايت (و به طرزي شگفت‌انگيز) با سرچشمه‌هاي عظيم ادبي و فكري مواجه مي‌شود». (ص 19)
مي‌دانم كه اكثر خواننده‌هاي احتمالي اين ترجمه (كه تيراژ چاپ اولش 500 نسخه است) اين جمله را جدي نمي‌گيرند و از آن مي‌گذرند تا به «اصل» مطلب برسند ولي وقتي اصل انگليسي را مي‌خوانيم همين يك جمله گواهي مي‌دهد با مترجمي «بي‌اخلاق» و «بي‌مسئوليت» روياروييم (و مي‌دانم كه الفاظي چون «اخلاق» و «مسئوليت» در فضاي كنوني، همچون بسياري الفاظ ديگر، تا چه حد بي‌مدلول و گاهي بي‌معنا شده‌اند). اصل انگليسي:

In his exploration of Beckett's writings, Badiou outlines a version of a pared-down, philosophically amenable, and
ultimately (and, prima facie, surprisingly) resourceful literary and intellectual project. (P.XII)

در يادداشت مترجم مي‌خوانيم، «در ترجمه، سعي شده سختي متن آن‌چنان كه هست به فارسي منتقل شود.» (يكي از شگردهاي انتقال اين «سختي» عوض‌كردن معنا و حذف كلماتي در ترجمه است كه مترجم را به زحمت انداخته‌اند) «اين روش مي‌كوشد اثري را كه متن اصلي بر مخاطبان در زبان مبدأ مي‌گذارد بازيابي كرده و آن اثر را بر مخاطب زبان مقصد داشته باشد.» (دلم مي‌خواهد بگويم «آرزو بر جوانان عار نيست» اما نه، اينكه مترجمي از روش ترجمه‌اش مي‌گويد و چنين هدفي را براي ترجمه خود معرفي مي‌كند يا بدين معني است كه از كيفيت كار خود آگاه نيست يا بدين معني است كه با ما شوخي مي‌كند). «در مورد اصطلاحات و عبارات تخصصي سعي شده تا حد ممكن معادل‌هايي متعارف به كار گرفته شود». (خواهيم ديد اما همين‌جا مترجم مثالي از اين «سعي» خود مي‌آورد.) «فرايند تقليل یا فروكاست كه روش رياضتي بكت براي ابراز عناصر اصيل بشري است، در طول ترجمه به صورت كاهش، كاهيدن، كاستن، كم‌كردن و تقليل ترجمه شده است.» (اين جمله عجيب را بايد چند بار خواند تا «سياستِ» ترجمه مترجم دستمان بيايد: او فرايند تقليل را در طول ترجمه به صورت كاهش... و تقليل ترجمه كرده است. حاصل منطقي: او فرايند تقليل را به صورت تقليل ترجمه كرده است. اين جمله از زبان يكي از شخصيت‌هاي يونسكو يا بكت جاري نشده است، اين توضيح مترجمي فارسي‌زبان است كه مي‌كوشد در زبان فارسي همان تأثيري را بر مخاطب خود بگذارد كه اصل انگليسي بر خواننده انگليسي‌زبان.)
در جمله انگليسي، واژه‌هايي به كار رفته كه به واسطه دلالت‌هاي ضمني‌شان منظومه‌اي حقوقي مي‌سازند كه البته انتقالش به فارسي به دست مترجمان توانا و كاربلد هم دشوار است. amenable‌ اصطلاحي حقوقي است به معناي «مسئول و پاسخگو و موظف». prima facie هم اصطلاحي حقوقي است كه وقتي به صورت صفت استعمال مي‌شود به معناي «محكمه‌پسند» است و در مقام قيد به معناي «در ظاهر امر» يا «در وهله اول». ويراستاران ترجمه انگليسي، بنا به ترجمه بي‌ربط مترجم فارسي، مي‌گويند، «بديو در بررسي آثار بكت به بينشي تقليل‌يافته [...] و در نهايت [...] با سرچشمه‌هاي عظيم [...] مواجه مي‌شود.» دقت كنيد، جمله اول مترجم ما فعل ندارد: «بديو به بينشي تقليل‌يافته»(؟) چه مي‌كند؟ ترجمه صحيح:
«بديو، در مطالعه نوشته‌هاي بكت، خطوط كلي نسخه‌اي از پروژه‌اي ادبي و فكري ترسيم مي‌كند، پروژه‌اي پيراسته‌شده [نه «تقليل‌يافته]، از نظر فلسفي مسئولانه [يعني قابل بررسي فلسفي يا پاسخگو به لحاظ فلسفي] و در نهايت (و، در وهله اول، به طرز شگفت‌آوري) مبتكرانه.»
چند سطر پايين‌تر، در همان صفحه:
«پس خوانش بديو بايد ناقض ادعاي دريدا باشد، آنجا كه دريدا از «عدم امكان»‌ [مترجم فارسي، پانويس مي‌دهد: impossibility] تفسير و تعبير بكت مي‌گويد. در واقع نوعي «هراس» (timidity) از تفسير بكت در بطن انديشه «پساانسان‌گرايي» نفوذ كرده است، تا جايي كه ظاهرا جلوي هرگونه اظهار نظر در مورد بكت را گرفته است.»
به حكم‌هايي كه در ترجمه فارسي صادر شده نظر كنيد: دريدا مدعي است نمي‌توان بكت را تفسير و تعبير كرد. انديشه پساانسان‌گرايي از تفسير بكت هراس دارد و اين هراس اجازه هيچ اظهارنظري در مورد بكت نمي‌دهد. اصل انگليسي:

Badiou's reading must therefore surely betray what
Derrida, above all, points to as the 'impossibility' of writing
definitively about Beckett. Indeed, so completely has this edict of 'timidity' subtended the 'post-humanist' rules of commentary about Beckett, that it is seemingly impossible to assert anything at all about Beckett.

دريدا از «عدم امكان تفسير بكت» نمي‌گويد. دريدا اشاره مي‌كند به ناممكن‌بودن نوشتن به صورت قطعي و بي‌چون و چرا درباره بكت. «و راستش اين فرمانِ «كمرو بودن» آن‌چنان روبه‌روي قواعد تفسير «مابعد اومانيستي» نوشته‌هاي بكت قرار گرفته است كه به نظر غيرممكن مي‌آيد بتوان اصلا حكمي درباره بكت صادر كرد.» و جمله بعدي مترجم: «در اين شرايط، تنها تفسير ممكن اين است كه تمام تعابير و تفاسير درون آثار بكت، به ضد خود بدل مي‌شود. در نتيجه هرگونه نقدي از آغاز دچار نوعي ضعف ذاتي است، ضعفي كه حاصل «پذيرش» نادرست اين مسئله است كه بكت منتقدان خود را در باتلاق چه‌كنم، چه‌كنم گرفتار كرده است. در نتيجه از همان آغاز، خوانش عجيب و قوي بديو، ترس و لرزي را كه در طي نيمه دوم قرن بيستم هميشه در ضمن و طنطنه خوانش‌هاي بكت بود، فرو مي‌نشاند». «ترس و لرزي كه [...] طنطنه خوانش‌هاي بكت بود»؟

All one can do is acknowledge that every possible assertion already becomes its negative within Beckett's work itself, so that any criticism begins already from a position of inherent weakness, prefigured by the wry 'admission' that Beckett has stranded his critics in the position of having nothing left to do. (p.XIII)

«كاري نمي‌‌توان كرد جز تصديق اين نكته كه هر حكم ممكنی از پيش درون خود كار بكت بدل به نفي خود مي‌شود، چندان كه هر نقدي از موضعي آغاز مي‌كند كه ضعفي دروني دارد و گواهش «اقرار» تلخ و گزنده (wry نه wrong) به اين معني كه بكت منتقدانش را مستأصل ساخته است چون ايشان را در موقعيتي گذاشته كه كاري برايشان نمانده است.»

From the outset Badiou's unusually strong reading thus
upsets the (admittedly understandable) trepidation that has always accompanied the more careful readings of Beckett during the latter half of the 20th century.

«بدين قرار، ‌قرائت بس نيرومند بديو از همان ابتدا دلشوره‌اي را برهم مي‌زند كه همواره در نيمه دوم قرن بيستم با قرائت‌هاي محتاط‌تر كارهاي بكت همراه بوده است. (دلشوره‌اي كه بايد اذعان كرد بجا و قابل درك است.)»
در پاراگراف بعد، وضع خراب‌تر مي‌شود: «بديو برخلاف ديگر منتقدان، خودش را با لفاظي سرگرم نمي‌كند، مسئله‌اي كه در بكت تنها حالاتي از «فلج‌شدگي» (paralysing)، الزام زبان و سكوت، ابهام شناساگر، پايان مدرنيته و غيره مي‌يابد» (صص 19-20) با اعتماد به اين ترجمه، منتقدان بكت خود را با «لفاظي» سرگرم مي‌كنند اما بديو نه - «مسئله‌اي كه [كدام مسئله؟] در بكت تنها حالاتي از فلج‌شدگي و غيره مي‌يابد». اين جمله هيچ معنايي ندارد:

Badiou will thus engage in none of the rhetoric, so often manifested in the scholarship, that finds in Beckett so many
hypostases of the 'paralysing' imperative of language and
silence, the opacity of the signifier, the end of modernity, etc. (P.XIII)

لغزش‌ها ابتدايي است. مترجم نمي‌فهمد كه فاعل فعل finds در اين جمله the rhetoric است و براي همين «مسئله‌اي كه» را از خودش درآورده،‌ و حواسش نيست كه paralysing در اينجا صفت imperative است و «حالاتي از فلج‌شدگي» بي‌معني است. و حاضر نيست قدري تأمل كند و كلمه hypostasis را به «حالات» برنگرداند.
hypostasis اصطلاحي است كه هم در پزشكي به كار مي‌رود (به معناي رسوب مايع يا خون در نواحي سفلاي اندام‌هاي بدن) هم در فلسفه. «هوپوستاسيس» واژه‌اي يوناني به معناي «جوهر» يا «واقعيت بنيادي» (در مقابل اعراض يا صفات) است و در فلسفه نوافلاطوني به هر يك از اقانيم ثلاثه اطلاق مي‌شود. ترجمه صحيح:
«بدين ترتيب بديو درگير هيچ‌يك از آن مباحث سخنورانه‌اي نخواهد شد كه در بسياري از مباحثات فاضلانه در باب بكت مي‌بينيم و در نوشته‌هاي بكت به دنبال رسوبات فرمان «فلج‌كننده» زبان و سكوت، غموض دال‌ها، پايان مدرنيته و نظاير اين‌ها مي‌گردند.»
چند سطر بعد به اين جمله عجيب (كه قاعدتا نتيجه ويرايش‌نشدن متن است) برمي‌خوريم: «البته به خاطر همين عدم توجه و (؟) مطالعه پژوهش‌هاي حوزه بكت‌شناسي، انتقادهاي بسياري بر بديو وارد است». ويراستاران انگليسي مي‌گويند، «از بديو انتقاد كرده‌اند [نه اينكه انتقادهاي زيادي بر او وارد است] كه درگير هيچ يك از اين دو جريان بكت‌پژوهي نشده است.» و جمله بعدي نشان مي‌دهد مترجم ما خيلي از اصطلاح‌هاي ديگر عادي‌شده را هم نمي‌شناسد: «مطمئنا جاي خالي اين گفتمان ميان بديو و ديگر مفسران محسوس است اما اين امر آنجا كه به خوانشي مهم از بكت بازمي‌گردد، بيش از آنكه نشانگر ضعف بديو باشد ماهيت توقعات ما را نشان مي‌دهد». مترجم «گفتمان» را در ترجمه «ديالوگ‌» آورده، و «محسوس» را به جاي revealing به معناي «روشنگر» يا «حاوي اطلاعات مهم». نثر فارسي مترجم هم (كه قرار است همان تأثيري را بر خواننده داشته باشد كه متن انگلیسي بر خواننده انگليسي) جالب توجه است: «همچنين ما راهي طولاني با جمله معروف دريدا داريم كه...». «راهي طولاني داشتن با»؟ و كمي بعد:
«اما بديو، در وهله اول، اين‌گونه مي‌گويد كه ما نمي‌توانيم از بكت «پرهيز» كنيم، گرچه او بيشتر به اين كار تمايل دارد [چه كسي به چه كاري تمايل دارد؟] - فرديت و بار فكري آثار بكت به حدي است كه پاسخ و تشريح فلسفي روشني مي‌طلبد (البته بدون اينكه كيفيت «ادبي» آثار او تحت‌الشعاع قرار بگيرد...).» (ص 20)

In the first place, Badiou seems to say, we cannot 'avoid' Beckett, however much he seems to preempt us - the
singularity and intellectual weight of his work is such as to demand an explicitly philosophical response and
articulation (without, of course, over-determining its 'literary'
qualities,…)

مترجم singularity را به «فرديت» و over-determining را به «تحت‌الشعاع قرار دادن» ترجمه كرده است و از ترجمه preempt‌ هم صرف نظر كرده:
«در وهله اول به نظر مي‌رسد بديو مي‌گويد نمي‌توان از بكت «پرهيز» كرد، هر قدر هم كه به نظر مي‌رسد او بر ما پيش‌دستي مي‌كند - تكين بودن و سنگيني فكري كار بكت چنان است كه صورت‌بندي و پاسخي صريحا فلسفي مي‌طلبد (كه البته نبايد كيفيت‌هاي «ادبي» كار او را بيش‌تعيين كند؛ ...) ‍[over-determining به معناي موجبيت چندعلتي است.]
و در همان صفحه، باز اشتباه‌هاي مضحك:
«در واقع برخلاف انديشه‌اي كه معمولا از نام آثار در ذهن ما نقش مي‌بندد، آثار بكت، نيرو و ضرورت خود را از نحوه فروكاست‌شان از احساسات و شهودات ما مي‌يابد.»

Indeed, as with all thinking worthy of the name, Beckett's writing draws its force and urgency precisely from the way that it subtracts itself from our impressions and intuitions;

واقعا نمي‌دانم مترجم با خود چه فكر مي‌كند وقتي اين جمله‌ها را مي‌نويسد. «برخلاف» از كجا آمده است؟ «نام آثار»؟ ويراستاران مي‌نويسند، «راستش نوشتار بكت، همچون هر تفكري كه درخور اين نام [«يعني تفكر»] باشد، نيرو و فوريت خود را مرهون فرايندي است كه طي آن خود را منهاي برداشت‌ها و شهودهاي ما مي‌كند [يعني خود را از برداشت‌هاي حسي و به اصطلاح شهودي ما مي‌پيرايد]».
در صفحه بعد ترجمه فارسي مي‌خوانيم، «يكي از منابع اساسي در اين زمينه، «اين‌گونه است»، رمان كمتر شناخته‌شده بكت است كه در دهه 60 ميلادي منتشر شد و به زعم بديو، به بدترين شكل فهميده شده است. همچنين مسئله مهم در‌اين‌باره، اختلالي در ترتيب تاريخي رويدادها (متناظر با بحراني واقعي در انديشه بكت) پيش و پس از انتشار اثر مذكور است.» (ص 21)
«همچنين مسئله مهم در‌اين‌باره»؟ «اختلالي در ترتيب تاريخي رويدادها»؟

… The importance of the much-overlooked and, as Badiou puts it, 'worst understood' 1960s prose text How it is, and the identification of a chronological break (corresponding to a real crisis in Beckett's thought) before and after this text.

ويراستاران مي‌گويند «اينطور است» يكي از مهم‌ترين منابعي است كه كمك مي‌كند با بكتی مواجه شويم كه تفاوت بارزي دارد با مفروضات مشترك بكت‌شناسان و فيلسوفاني كه كارهاي بكت را مي‌خوانند. اين منابع را كجا بايد جست؟ ترجمه صحيح عبارت‌هاي فوق:
«... اهميت متن منثوري كه بكت در دهه 1960 نوشت، متني كه بسياري ناديده‌اش گرفته‌اند و به قول بديو «بد فهميده‌شده‌ترين» متن بكت، و شناسايي گسستي‌ زماني قبل و بعد از اين متن (مقارن با بحراني واقعي در تفكر بكت).»
چنانكه مي‌دانيم بكت از 1947 تا 1949 روي «تريلوژي» كار مي‌كند. در فاصله 1950 تا 1952 «متن‌هايي براي هيچ» را مي‌نويسد. طي سه سال بعدي، هيچ نمي‌نويسد اما به لطف «گودو» شهرتي بين‌المللي كسب مي‌كند. در فاصله 1956 تا 1959 هم‌وغم خود را مصروف تئاتر مي‌كند، از «دست آخر» تا «اخگرها». و سرانجام در ابتداي دهه 60 به رمان برمي‌گردد. «اينطور است» را مي‌نويسد. آلوارز مي‌گويد، «گويي بكت، پس از هشت سال دوري از فرم رمان، هنوز بر اين عقيده است كه رمان، به رغم همه تلاش‌هاي او، «به اندازه كافي ترور نشده است، به اندازه كافي خودكشي نشده است؛ از‌اين‌رو بكت «اينطور است» را نوشت تا كار را تمام كند.» («بكت»، نوشته آلفرد آلوارز، ترجمه مراد فرهادپور). گسستي (و نه اختلالي) كه ويراستاران بدان اشاره مي‌كنند چنين سابقه‌اي دارد. بديو روي اين گسست انگشت مي‌گذارد.
در صفحه 21، بي‌سليقگي در معادل‌ها هم به چشم مي‌خورد. مترجم the so-called 'trilogy' را «سه‌گانه معروف» ترجمه مي‌كند. تريلوژي يا سه‌گانه را داخل علامت نقل قول نمي‌گذارد.
اين خطا شايد چندان جدي نباشد ولي روشن است كه so-called مترادف با famous نيست و وقتي نويسندگان مي‌گويند so-called منظورشان «به‌ اصطلاح «تريلوژي»» است، يعني سه رماني كه به‌عنوان «تريلوژي» شهرت يافته‌اند نه تريلوژي «معروف». جمله كامل مترجم فارسي: «در‌حالي‌كه سه‌گانه معروف [...] به خاطر بررسي تحولات زبان، سوبژكتيويته و «آپوريا»، توجهات بسيار زيادي را به خود جلب كرده و ...» و جمله انگليسي:

While the so-called 'Trilogy' [...] has received copious and exacting attention for its exploration of the vicissitudes of
language, subjectivity and 'aporetics',…

چنانكه مي‌بينيد، مترجم exacting را از قلم انداخته و vicissitudes (به معناي فراز‌و‌فرود يا افت‌و‌خيز) را به «تحولات» برگردانده... ايرادي ندارد ولي گاهي اين از قلم انداختن‌ها عواقب بدتري دارد: «بديو خود را براي پذيرفتن چنين تصويري از بكت كه نشانگر «توافق (نهايتا ناسازگار) ميان پوچ‌گرايي و الزام زبان، ميان اگزيستانسياليسم حياتي و متافيزيك واژه، ميان سارتر و بلانشو» است، نكوهش مي‌كند.» (ص 21)

And Badiou chastises himself for having originally
accepted this vision of Beckett as manifesting 'the (ultimately
inconsistent) alliance between [...] Sartre and Blanchot'.

مترجم قيد originally را از قلم انداخته، به گفته ويراستاران، بديو خود را سرزنش مي‌كند كه «در ابتدا» اين نگاه به بكت را پذيرفته بوده. نگاهي كه بكت را جلوه‌گاه اتحاد سارتر و بلانشو مي‌داند. باز مي‌گوييد، مي‌توان از اين لغزش گذشت. جمله بعد را بخوانيد:
«در‌اين‌باره نبايد از نظر دور داشت كه بديو آرزو مي‌كند از ترحم محكوم به شكست شانه خالي كند؛ يعني ترحمي كه حاصل رسيدن به بن‌بستي زباني است.» (صص 21-22) بديو آرزو مي‌كند از ترحم شانه خالي كند؟ معمولا آدم‌ها از قبول بار مسئوليت شانه خالي مي‌كنند نه از چيزي چون ترحم. مترجم در ادامه مي‌نويسد، «همچنین بديو مي‌خواهد از هرگونه نشانه‌اي از اجبار‌ بر «حقيقت» زبان‌شناختي تناهي انسان يا اپيزودي در تبارشناسي پوچ‌گرايي رهايي يابد.»
… Badiou wishes to evacuate the defeatist pathos accorded to the impasse, together with any intimation that we are here faced with the linguistic 'truth' of human finitude or with an episode in the genealogy of nihilism;
مترجم «شانه خالي كردن» را در ازاي evacuate آورده و لابد به «خالي‌كردن» نظر داشته و يادش رفته كه «شانه خالي‌كردن» ربطي به «خالي» يا «تخليه كردن» ندارد. «ترحم محكوم به شكست» خنده‌دارترين معادل قابل تصور براي defeatist pathos است. ويراستاران مي‌گويند، «بديو مي‌خواهد كيفيت اندوه‌بار يأس‌آلودي را كه به اين بن‌بست داده‌اند از بين ببرد و به همراه آن هر اشارتي را به اين معني كه در اينجا با «حقيقتِ» زبانيِ تناهي بشري يا با فصلي در تبارشناسي نيهيليسم روياروييم». بديو مي‌خواهد اين «پاتوس يأس‌آلود» را «تخليه» كند. pathos علت pity است نه خودِ pity. اما جمله آخر به راستي فاجعه است: «و به جاي آن در تلاش است كه به مسئله پايان‌پذيري انسان به عنوان پرسشي كه از طرف بكت، در سطح خود نوشته نياز به تحليل دارد، بنگرد.» (ص 22) از اين عبارت واقعا چه مي‌توان فهميد؟

rather, he intends to approach it as a problem that demands resolution from Beckett at the level of the writing itself.

بله، بديو مي‌خواهد بن‌بستي را كه در كار بكت حضور دارد از كيفيت اندوهبار و يأس‌آلود خالي كند و در عوض به اين بن‌بست به چشم مسئله‌اي نگاه كند كه بكت بايد آن را در تراز خودِ نوشتار حل كند (در متن انگليسي، واژه resolution با حروف خوابيده چاپ شده تا بر «حل» مسئله تأكيد شود).
اوضاع در پاراگراف دوم صفحه 22 همچنان خراب است و از بعضي جهات خراب‌تر. مترجم مي‌نويسد، «بديو با بهره‌گيري از استدلالي عليه فرد، [ad hominem، كه در پاورقي ad honimem چاپ شده] كه هر ايده دريدايي خوبي را رسوا مي‌سازد، مدعي است تكرارهاي بي‌پايان در ‌آثار نخست بكت كه از آن با عنوان نوساني ميان اصل «من انديشنده» (cogito) و «سياه خاكستري» ياد مي‌كند، هم در زندگي شخصي و هم در زندگي حرفه‌اي بكت به عنوان يك نويسنده باعث بروز بحران شد.»
«رسوا ساختن هر ايده دريدايي خوب»؟ شيرين‌كاري مترجم اين بار در ترجمه فعل scandalize جلوه مي‌كند. بله، scandal يعني «رسوايي» اما فعل scandalize‌ مترادف با offend است:

In the kind of ad hominem argument that would
scandalize any good Derridean, Badiou argues that the incessant
repetitions in Beckett's early works, what he refers to as an oscillation between the cogito and the 'grey black', led to a crisis for Beckett - both personally and as a writer.

و حواستان باشد، صحبت از cogito است نه از ego، صحبت از «فكر مي‌كنم» است نه «من انديشنده»: «بديو با توسل به آن قسم برهان شخص‌محوري كه احساسات هر پيرو وفادار دريدايي را جريحه‌دار مي‌كند [از آن حيث كه دريدايي‌ها متن را اصل مي‌دانند و برهان‌هايي را كه بر احوال و حالات شخص مؤلف يا كلاً زندگي شخصي او استوار باشند خوش نمي‌دارند. براي همين است كه برهان شخص‌محور مايه بيزاري ايشان مي‌شود]، مي‌گويد تكرارهاي بي‌وقفه در كارهاي اوليه بكت، يا به تعبير بديو نوساني كه در اين نوشته‌ها بين كوگيتو [«فكر مي‌كنم» دكارتي] و «سياه خاكستري» وجود دارد، به بحراني براي بكت انجاميد - هم در زندگي شخصي او هم در حرفه نويسندگي‌اش.»
در پايان صفحه 22 به اين جمله ساده اما كاملا غلط مي‌رسيم: «بنابراين، بديو استدلال مي‌كند كه ميان دو مسئله كليدي نوعي گسست مشاهده مي‌شود: ميان الگوي تقديرگرايي [...] و همچنين نوسان ميان اصل «من انديشنده»، نفس‌گرا و «سياه خاكستري» سه‌گانه مشهور بكت».

Badiou thus argues that there is a break with two key early positions:

بديو از وجود گسستي با دو موضع محوري كارهاي اوليه بكت سخن مي‌گويد. يعني بكت با رمان «اينطور است» در دهه 1960 از دو موضع قبلي خودش جدا مي‌شود:

The schemata of predestination that emerge in Watt and
Murphy and the oscillation between solipsist cogito and the 'grey black' of the 'Trilogy'.

بديو از گسست «ميان» دو مسئله كليدي نمي‌گويد از گسست «از» دو موضع كليدي بکت در دهه‌هاي قبل از 1960 مي‌گويد: يكي شاكله‌هاي قضا و قدر [يا جبر در مقابل اختيار] كه در رمان‌هاي «وات» و «مورفي» پديدار مي‌شوند و نوسان ميان كوگيتوي خودتنهاانگار و «سياه خاكستري»، ‌نوساني كه در «تريلوژي» مي‌بينيم. (schemata جمع است. «الگو» از اين لحاظ هم ايراد دارد.) در صفحه 23 مي‌خوانيم: «رمان اين‌گونه است بر پايه مقولات مختلف بنا نهاده شده است: مقوله «آنچه پيش مي‌آيد» و مهم‌تر از همه، مقوله ديگري - از نوع برخورد با حضور ديگري كه ماهيت نفس‌گرايانه اصل «من انديشنده» را فرو مي‌پاشد.» اين جمله در كل قابل قبول است ولي به لطف حذف سه واژه‌اي ساخته شده كه تأثير اصل انگليسي را كاملا متفاوت با تأثير ترجمه فارسي مي‌سازد:

In haw it is the prose is grounded in different categories: the category of 'what-comes-to-pass' and, above all, the
category of alterity - of the encounter and the figure of the Other,
fissuring and displacing the solipsistic internment of the cogito.

مترجم دو فعل fissure و displace را «فرو مي‌پاشد» ترجمه كرده و internment را «ماهيت». شايد internment را interment خوانده كه البته به معناي «تدفين» است و باز ربطي به ماهيت ندارد. internment اصطلاحي سياسي است: زنداني‌كردن بدون تفهيم اتهام؛ زنداني‌كردن به‌خصوص در دوران جنگ يا به خاطر مسائل سياسي. solipsism هم كه مترجم «نفس‌گرايي» ترجمه مي‌كند و معادل چندان بدي هم نيست به نگرشي فلسفي اطلاق مي‌شود كه مي‌گويد فقط خود وجود دارد و/ يا قابل شناخت است و شايد «خودتنهاانگاري» يا «تنهاخودي» معادل دقيق‌تر و بهتري برايش باشد. ويراستاران مي‌نويسند، «در اينطور است، نثر بر مقوله‌هايي متفاوت استوار است: [دقت كنيد، نمي‌گويند بر مقولاتي مختلف، مي‌گويند بر مقولاتي متفاوت با مقولات اساسي كارهاي قبلي بكت. مقولات قبلي عبارت بودند از شاكله‌هاي قضا و قدر و نوسان ميان كوگيتو و سياه خاكستري. مقوله‌هاي جديد عبارت‌اند از] مقوله «آنچه روي مي‌دهد» [يا تحت‌اللفظي آنچه مي‌گذرد، to pass در انگليسي به معناي «اتفاق‌افتادن» و «واقع‌شدن» هم به كار مي‌رود] و بالاتر از همه، مقوله غيريت - مقوله مواجهه و تمثال ديگري مطلق، همان‌كه در ديوارهاي زندان خودتنهاانگاري كوگيتو شكاف مي‌‌اندازد و آنها را جابه‌جا مي‌كند.»
مترجم در صفحه 23، human condition را «شروط انساني» ترجمه مي‌كند و به سياهه فضايلش در ترجمه بي‌اعتنايي يا ناآشنايي به سنت ترجمه متن‌هاي اگزيستانسياليستي را مي‌افزايد. مترجم در «مقدمه مترجم» به خواننده وعده مي‌دهد كه «توضيحاتي در مورد برخي از عبارات و اصطلاحات مهم در هر بخش به صورت پاورقي» خواهد آورد «تا درك زبان بديو قدري آسان‌تر شود.» به اين جمله در صفحه 24 نظر كنيد: «اين منحني نمايي به بي‌نهايت از اين واقعيت مشتق مي‌شود كه دوي عشق و دوي مواجهه ناب، نوعي گذرگاه است؛ اما گذرگاهي منتهي به چه؟»
اگر اين جمله عجيب پاورقي نخواهد، ‌مترجم قرار است كجا پاورقي بدهد؟ طرفه اينكه ترجمه در اينجا ايراد خاصي ندارد جز اينكه تركيب منحنيِ نمايي در متن انگليسي داخل گيومه آمده ولي بعيد است از انگشت‌شمار خواننده‌هاي اين ترجمه كسي با اين تركيب آشنا باشد. «نمايي» در اينجا صفت است و در ترجمه exponential آمده كه اصطلاحي رياضي است. در رياضيات «تابعِ نمايي» معمولا به صورت نوشته مي‌شود كه e در آن عدد اويلر است، با مقدار تقريبي 7182/2. در پايان همين پاراگراف مي‌خوانيم، «شايد حالا بشود از موضع بهتري به ديدگاه بديو در مورد وجود «اميد» و پتانسيل مثبت آثار بكت نگريست. البته نه به اين منظور كه نقش بكت را دوباره در جريان طويل بلند انسان‌گرايي حك كنيم بلكه برعكس، به اين خاطر كه يگانگي مواجهه پيش‌بيني‌نشده را درك كنيم.» «جريان طويل بلند» در ترجمه long wave آمده. (long wave‌ اصطلاحي راديويي است: «موج بلند»). جمله انگليسي:

… not, as a reading that would wish to re-inscribe him into the long wave of humanism, in the commonality of human properties, but, on the contrary, in the absolute singularity of an unforeseen encounter.

مترجم نه‌تنها commonality of human properties را ترجمه نكرده بلكه singularity را كه در اصل با حروف خميده چاپ شده به «يگانگي» ترجمه كرده (قبلا آن را به «فرديت» برگردانده بود). اين يك معني بيشتر ندارد: مترجم نمي‌داند singularity اصطلاحي فني است و به احتمال زياد يك خط فارسي درباره بديو نخوانده است.
در صفحه 24 فرصتي پيش مي‌آيد تا ببينيم مترجم چگونه به كمك والتر بنيامين- ساموئل وبر جمله‌هايي از بكت را ترجمه مي‌كند، جمله‌هايي از «اينطور است»:
«كه امثال ما را، اين تصور كه به هر صورتي بعدها از ما يادي شود، از تُن ماهي بيشتر چاق‌مان مي‌كند؛ حال چه به صورت آهي سرد از دهان كسي كه سكوت تنها كار مثبت اوست و چه در صحبت‌هاي كسان ديگر».
به هر منبعي درباره بكت كه رجوع كنيد متوجه مي‌شويد كه بكت در «اينطور است» پاراگراف‌ها را حفظ كرده اما از هرگونه علامت‌گذاري و استفاده از علائم سجاوندي صرف‌نظر كرده است. الگوي بنياميني- وبري ظاهرا اين‌قدر هم به مترجم راه ننموده است كه از دو ويرگول و يك نقطه ويرگول در اين سه چهار سطر صرف نظر كند:

'that for the likes of us and no matter how we are recounted there is more nourishment in a cry nay sigh from one whose only good is silence or in speech extorted from one at last delivered from its use than sardines can ever offer'.

در ابتدا گفتم كه ديار ما بهشت مترجمان بي‌مسئوليت است و خوب مي‌دانيم كه هرگاه فضاي سياسي- اجتماعي بسته مي‌شود فضاي كارهاي نظري به اصطلاح «باز» مي‌شود، به قسمي كه هر كسي «آزاد» مي‌شود به سراغ هر متفكري برود و هر متني را هرطور كه مي‌خواهد در هر زمان كه ميلش مي‌كشد ترجمه كند، آري، «اينطور است»: مترجم ما بي‌هيچ ‌نگرانی سطرهايي از بكت را نابود مي‌كند. چرا نكند؟ براي ترجمه سطرهاي نقل‌شده بايد از كار بكت‌پژوهان مدد گرفت. من از كتاب «ساموئل بكت: منظرهاي اومانيستي» نوشته فردريك اِن. اسميت كمك گرفتم:
«دراماي اين نبرد ميان الهام و اصلاح [revision كه به «نسخه تجديدنظرشده» هم مي‌گويند] به معناي واقعي در تك‌تك صفحه‌هاي «اينطور است» يافت مي‌شود. هر كلمه يا عبارت به تكرار جايش را مي‌دهد به كلمه يا عبارتي بديل بدون حذف كلمه يا عبارت اول:

"I'll describe it it will be described"

خب، همين يك نمونه فرمول نثر «اينطور است» را عيان مي‌كند. بكت مي‌نويسد، «وصفش خواهم كرد وصف خواهد شد». در واقع، ظاهرا يك مطلب را دو جور بيان مي‌كند. انگار كه بيان دوم به قصد اصلاح بيان اول و نشستن به جاي آن آمده است. انگار اولي نتيجه الهام است و دومي نتيجه تلاش براي اصلاح آنچه از روي الهام نوشته شده. مثال‌هاي ديگر:

"Midnight no two in the morning":

«نیمه شب نه دوِ بامداد»

"I am right I was right":

«حق دارم حق داشتم»

"happy no unhappy":

«شاد نه ناشاد»

و مثال آخر، تركيب معركه‌اي كه در نقل قول فوق آمده:

"a cry nay a sigh"

«داد نه آه».
گفتم معركه، چون بكت به فرمول نثرش در اين رمان خصلتي موسيقيايي هم افزوده: «اِي كراي نِي ساي». تكرار «آي» در «كراي» و «ساي» (قافيه دروني اين عبارت) تداعي‌گر aye‌ است: aye‌ صورت قديم «بله» و «آري» است. ayes به معناي آراي موافق است. اسميت مي‌نويسد، «اين جايگزين‌كردن‌ها و گنجاندن واكنش‌هاي دروني به كلمات كه دمي پيش‌ در ذهن روي داده‌اند تا حد زيادي سبك بسيار ويژه رمان «اينطور است» را توضيح مي‌دهد»:

happiness one hesitates to use those awful syllables.

[«سعادتْ آدم شك مي‌كند آن هجاهاي مخوف را به كار برد»]


tormenter or victim these words too strong

[«شکنجه‌گر یا قربانی این کلمه‌ها زیادی غلیظ بودند»]
بخت‌مان را بيازماييم. بكت نوشته است:
«براي امثال ما و مهم نيست ما را چگونه معرفي كنند يك داد نه آه كسي كه صلاحش فقط در سكوت است يا در كلامي كه با زور از دهان كسي درآمده كه سرانجام از كاربرد آن [كلام] خلاص‌شده مغذي‌تر از هر خوراك سارديني.»
در صفحه 25 باز با نمونه‌اي از فرايند «فروكاست» متن اصلي در ترجمه فارسي مواجه مي‌شويم، «فروكاست» به معناي مدنظر مترجم فارسي: پاك‌كردن صورت مسئله دشوار.
«اينكه خواننده اين مقالات چگونه به اين نظرات واكنش نشان دهد در گرو پاسخي است كه به ادعاهاي مربوط به وجود و ماهيت روشي منطقا بازساختني و عملي مي‌دهد.»
وقتي به متن انگليسي رجوع مي‌كنيم به شگفت مي‌آييم از ترفند هوشمندانه مترجم فارسي براي «بازسازي» متني كه ترجمه مي‌كند در زبان مادري‌اش:

Whether the reader of these pages will recoil in horror at such an unwavering Beckett or assent with enthusiasm to their
formal systematicity will depend to a
considerable degree on the manner in which he or she responds to the claims made herein about the existence and
nature of a rationally re-constructible and
rigorously actualized method.

ترجمه صحيح:
«اينكه خواننده اين صفحه‌ها با وحشت و نفرت، به بكتي چنين تزلزل‌ناپذير نگاه كند يا ذوق‌زده با نظام‌مندي صوري آنها موافقت نمايد تا حد زيادي بسته به اين است كه چگونه به ادعاهايي واكنش نشان دهد كه در اينجا درباره وجود و ماهيت روشي مطرح مي‌شود كه قابل بازسازي عقلاني است و با دقت و اتقان فعليت يافته.»
و اين جمله در صفحه بعد، «ميل سيري‌ناپذير بديو به صوري‌سازی به اين خاطر است كه سختي نوشتن را به مثابه انضباطي فكري معرفي كند. اين مسئله كم‌وبيش برخلاف ديدگاه عام ارزش‌‌گذاري بي‌پايه و اساس مطالب مبهم و نوشتن از احساسات گذراست. جديت بن‌بست‌هاي بكتي (به‌ويژه در متن‌هايي براي هيچ)، شاهدي بر اين سختي نوشتن است. در نتيجه، مقايسه بكت با كانت و هوسرل و همچنين بررسي نكات دكارتي نگاه بكت بايد در سطح لغات باشد.» (صص 26-27)
نمي‌دانم چرا بايد نوشته‌هاي بديو را درباره نوشته‌هاي بكت با چنين ترجمه‌اي خواند و نمي‌دانم چگونه مترجمي رويش مي‌شود چنين جمله‌هايي را به چاپ و نشر برساند:

Rather than, more or less explicitly, according to writhing the dubious privileges of expressive imprecision and fleeting
affect, Badiouʼs uncompromising penchant for formalization is designed to affirm the rigour of writing as a discipline of thought, a rigour that the seriousness of Beckettʼs impasses (especially the one sealed by Texts for Nothing) bears
witness to. The comparisons with Kant and Husserl, as well as the more sustained consideration of Beckettʼs
Cartesianism, should therefore be taken at their word.

بله، مي‌توان به فرهنگ لغت رجوع كرد و اولين معادل‌ها را كه به نظرمان مناسب آمد برگزيد اما بدون در نظر گرفتن سياق متن مي‌توان بدين ترتيب معنا را كاملا مخدوش كرد. rigour در متني كه بحث از معناي فلسفي كار بكت است و اشاره به هوسرل مي‌شود ربطي به «سختي» ندارد، آن هم جايي كه با تركيب rigour of writing مواجهيم. بحث از «سختيِ نوشتن» نيست، بحث از دقت و «اتقان» متن است. (يادمان باشد عنوان رساله بسيار مهم هوسرل «فلسفه به مثابه علم متقن» بود.) «اتقان» را، اگر اشتباه نكنم، اولين بار ابوالحسن نجفي در ازاي rigour به كار برد - سال‌ها پيش كه مقاله عالي بارت را درباره كافكا ترجمه كرد. ترجمه Cartesianism به «نكات دكارتي» هم واقعا جالب توجه است. ويراستاران مي‌نويسند:
«گرايش سازش‌ناپذير بديو به صوري‌سازي، به جاي اعطاي كم يا بيش صريحِ امتيازهاي مشكوكِ بي‌دقتيِ بيانگر احوال [نويسنده] و عواطف زودگذر به نوشتن [يعني به جاي آنكه بي‌دقتي را امتياز ويژه نوشتن بداند؛ «صوري‌سازي» كه در اصل تعلق به زبان رياضي دارد نقطه مقابل بي‌دقتي است]، قصد دارد بر دقت و اتقانِ نوشتن به منزله انضباطي فكري پاي بفشارد، دقت و اتقاني كه جديت بن‌بست‌هاي بكت (به‌ويژه جديتي كه در «متن‌هايي براي هيچ» مسلم مي‌شود) به آن گواهي مي‌دهد. بنابراين مقايسه‌هايي را كه بين بكت و كانت و هوسرل مي‌كنند و همچنين اشاره‌هاي مكررتري را كه به دكارت‌گراييِ بكت كرده‌اند بايد قبول كرد. [دقت كنيد، مترجمي كه مي‌خواهد بديو و بكت را ترجمه كند تركيب to take sb at their word را «بايد در سطح لغات باشد» ترجمه مي‌كند.]
و باز غوغاي مترجم در ترجمه واژه‌هاي كم‌وبيش فني. در صفحه 26، مترجم واژه declension (اصطلاحي در دستور زبان به معناي صرف يا تعريف) را «انحطاط» ترجمه مي‌كند و tender cadance of disaster را «روي‌دادن تدريجي فاجعه»، و مي‌دانيم كه «كادانس» در اصل اصطلاحي در موسيقي است به معناي «فرود» آواز يا «خاتمه» قطعه و در ادبيات معنايي نزديك به «ايقاع» دارد. در صفحه بعد، circularity of the cogito را «دوره‌اي بودن من انديشنده» ترجمه كرده (به جاي «دوري‌بودن كوگيتو») و در همان صفحه مي‌نويسد، «روش تقليل‌دهنده بكت - يا به تعبير واژگان پيش به سوي بدترين، «تقليل دادن» - ...». پيش‌تر به شاهكار مترجم در بخش «يادداشت مترجم» (ص 14) درباره «تقليل دادن» و علاقه وافر مترجم به اين اصطلاح اشاره كردم. اما اين جمله جداً نوبر است. در كتاب مي‌خوانيم:

'Beckettʼs method of subtractive paring-down - or
"leastening" in the vocabulary of Worstward Ho - is akin to Husserl's épochè 'turned upside down'.

اگر مترجم ما به معادل‌هاي خودش وفادار مي‌بود، مي‌بايست بنويسد، «روش تقليلِ تقليل‌دهنده - يا در واژگان ورست‌وارد هو، «فروكاهش» - به گونه‌اي برعكس مفهوم اپوخه هوسرل است.» اما چنانكه مي‌بينيد او به كار خودش هم وفادار نيست. در فاصله 8 صفحه يادش رفته و البته در ژستي گروتسك مي‌نويسد «روش تقليل‌دهنده يا «تقليل دادن» - و لابد فرق اين دو اين است كه يكي صفت است و ديگري مصدري كه داخل گيومه آمده. ‌و تازه مترجم وعده بنياميني- وبري‌اش را هم از ياد مي‌برد. در «يادداشت مترجم» گفته بود worsening را، «كه به نوعي كليدواژه بكت در حوزه فروكاهش/ تقليل است»،‌ «بدتركردن» ترجمه كرده. بر اين اساس، بايد leastening را «كمترين‌كردن» ترجمه كند. ويراستاران مي‌گويند، به نظر بديو «روش پيراستن تفريقي بكت - يا بنا به قاموس ورست‌وارد هو، «كمترينيدن»- شبيه اپوخه «سروته‌شده» هوسرل است». در صفحه 29، مترجم مي‌نويسد، «بنابراين روش مالارمه، نوعي دسيسه ناپايداري رخداد را مي‌چيند؛ نوعي بررسي ساختاري آثار مقدر اما ناپيدا از چيزي كه نمي‌توان آن را هست ناميد.» «بررسي‌ ساختاري» حاصل فرايند فروكاهش مترجم ما در ترجمه است:

a syntactically driven investigation into the potentially
determinate but inapperent effects of something that can
never exactly said to be (p.xx)

اين طرزي نوين در ترجمه است. فرض را بر اين گذاشتن كه هيچ‌كس جمله‌اي را كه مي‌نويسيم با اصل انگليسي مقابله نمي‌كند و آنگاه هرچه دلتنگ‌مان مي‌خواهد گفتن. بله، كار دشواري است ترجمه‌اي روان به دست دادن از جمله پيچيده و تركيب‌هاي تودرتوي آن، اما syntactically driven را «ساختاري» ترجمه‌كردن؟ صحبت از پژوهش در باب اثرها يا جلوه‌هاي بالقوه متعين اما ناپيداي چيزي است كه هرگز نمي‌توان دقيقا گفت وجود دارد، پژوهشي به هدايت نحو يا انگيزه‌اي نحوي. مترجم در يادداشت ابتداي كتاب از «دشواري و طاقت‌فرسايي رمزگشايي و ترجمه مقالات بديو» گفته است و علتش را چنين بيان مي‌كند: «اين فيلسوف و اديب چيره‌دست، هم‌زمان كه مي‌نويسد امواج متنوعي از تلميحات را در ذهن و زبان خود حمل مي‌كند كه رساندن اين بارهاي ثقيل و وزين به مقصد زبان ديگر، اگر غيرممكن نباشد دست‌كم بسيار دشوار است». (صص 12-13) آري، مترجم ما حقاً غيرممكن را ممكن كرده است. به اين جمله از صفحه 28 ترجمه نظر كنيد: «براي بديو آثار رمبو با وجود ظرفيت ابداعي فوق‌العاده و نشاط بي‌نظيرشان، در نهايت قادر نيست شرايطي را كه ويژگي قطعيت‌ناپذير رخداد بر آنها تحميل مي‌كند پذيرا باشند؛ يعني اين واقعيت كه رخداد هرگز نمي‌تواند گذرا باشد يا با موقعيتي كه در آن تأثير مي‌گذارد به صورت هم‌زمان روي دهد». كشفي جديد: رخداد هرگز نمي‌تواند «گذرا» باشد يا «همزمان با موقعيتي كه در آن تأثير مي‌گذارد روي دهد». مترجم در همين صفحه رمبو و مالارمه را در پاورقي معرفي مي‌كند تا از خجالت خواننده‌اش درآيد اما به خواننده بي‌نوا نمي‌گويد كه «گذرا» در اينجا معادل transitive است:

…the fact the latter [=event] can never be transitive to, or coincide with, the situation that it affects.

بله، transitive در اصطلاحات گرامري به «فعل متعدي» مي‌گويند كه به هر دليل معادل فارسي‌اش «فعل گذرا» است. مترجم نمي‌فهمد كه بايد اين جمله را ترجمه كند:

The event can never be transitive to the situation that it affects.

و مسلما نمي‌داند كه transitive ضمنا اصطلاحي رياضي است. در رياضيات از «رابطه ترايا» (معادل فرهنگستان) مي‌گويند: رابطه‌اي بين سه عضو a و b و c از مجموعه A. هرگاه بتوان از وجود رابطه دوتايي بين a و b و رابطه دوتايي بين b و c نتيجه گرفت كه همان رابطه بين a و c برقرار است مي‌گوييم اين رابطه ترايا يا تعدي‌پذير است. بديو مي‌گويد، «رخداد هرگز نمي‌تواند با وضعيتي كه رخداد بر آن اثر مي‌گذارد رابطه تعدي يا ترايا داشته باشد و هرگز نمي‌تواند بر آن وضعيت منطبق شود».
«در باب بكت» (بوتيمار، 1394) كار مترجمي است كه به هنگام انتشار كتابش 27 ساله بوده، يكي از خجالت‌آورترين و اسفبارترين اتفاق‌هاي نشر آثار نظري در سال‌هاي اخير.

«در ميانه دهه 50 بود كه آثار بكت را كشف كردم؛ اين مواجهه‌اي بود واقعي؛ انفجاري سوبژكتيو از گونه‌ها كه اثري به‌يادماندني جاي گذاشت».
«در باب بكت» نوشته آلن بديو، برگردان احمد حسيني، انتشارات بوتيمار، 1394، ص 91
ديار ما بهشت مترجماني است كه حيات مادي و بقاي اقتصادي‌شان وابسته به كار ترجمه نيست، بهشت مترجماني است كه نيازي ندارند در قبال متن‌هايي كه توليد مي‌كنند مسئوليتي بپذيرند يا به كسي جواب بدهند، بهشت مترجماني است كه اگر هيچ‌كس كارشان را نخواند يا چيزي از ترجمه‌شان نفهمد اين سؤال برايشان پيش نمي‌آيد كه براي چه يا براي كه ترجمه مي‌كنند؛ همين كه نام مترجمي در كنار نام فيلسوفي فرانسوي و نويسنده‌اي ايرلندي روي جلد كتابي چاپ شود مقصود حاصل شده است. ديگر چيزي مهم نيست: فهم فلسفه فيلسوف فرانسوي براي انگليسي‌زبان‌ها و درك معناي نوشته‌هاي نويسنده ايرلندي براي فرانسوي‌زبان‌ها و انگليسي‌زبان‌ها هم چندان آسان نيست، چه رسد به ما خوانندگان فارسي‌زبان. در جامعه اخلاق‌گراي ما چيزي به نام اخلاق حقيقت يا اخلاق ترجمه هم وجود ندارد. ديار ما بهشت مترجمان بي‌مسئوليت است: هركس آزاد است هر چيز كه مي‌خواهد ترجمه كند (و در صورت اخذ مجوز، به چاپ رساند و نشر كند) و چون ترجمه‌كردن كتابي 200 صفحه‌اي با محتواي نظري- ادبي كار مشقت‌باري است دور از انصاف است خرده‌گرفتن به او كه با چه انگيزه يا جسارتي به خود اجازه داده است دست به چنين كاري بزند.
سال 94 كه كتاب «در باب بكت» با كيفيتي خجالت‌آور منتشر شد (خجالت‌آور هم براي مترجمي كه در 40 صفحه اول ترجمه‌اش كمتر جمله سالمي يافت مي‌شود و عين خيالش هم نيست كه با اين سطح از فهم مطلب نبايد به سراغ نوشته‌هاي بديو و بكت برود؛ و خجالت‌آور براي ناشري كه كوچك‌ترين قدمي براي ويرايش متن ترجمه برنداشته و اصول ابتدايي چاپ كتابي نظري را هم رعايت نكرده: در كتاب يك بار هم از حروف چاپي خوابيده [= ايتاليك] استفاده نشده و از آنجا كه نام يكي از نوشته‌هاي مهم بكت، كه از نظر بديو نقطه عطف حقيقي كارنامه اوست، how It is [= اين‌طور است] است مي‌توانيد تصور كنيد چه جمله‌هاي بي‌معنايي در متن خواهيد يافت)، من از روي كنجكاوي آغاز به تورقش كردم كه به جمله‌اي برخوردم كه در ابتداي اين مقاله نقل كردم. شك ندارم هر خواننده‌اي وقتي تركيب «انفجاري سوبژكتيو از گونه‌ها» را مي‌بيند از خود مي‌پرسد اين ديگر چه جور انفجاري است. همان سال مقاله كوتاهي درباره چهار ترجمه در حوزه نظري نوشتم و اصل انگليسي عبارت را آوردم تا خوانندگان مشتاق كتاب بديو درباره بكت متوجه باشند با چه «انفجار سوبژكتيوي» در عرصه ترجمه مواجه‌اند اما ظاهرا اين اشاره كافي نبود، چون هيچ جا نديدم مترجم از توليد چنين ترجمه‌اي از خوانندگان احتمالي‌اش عذر خواسته باشد يا منتقدي و خواننده‌اي به كيفيت نازل اين ترجمه عجيب اشاره‌اي كرده باشد. جمله آلن بديو (با ترجمه نينا پاور و بازنگري آلبرتو توسكانو) اين بود:

I discovered the work of Beckett in the mid- fifties. It was a real encounter, a subjective blow of sorts that left on
indelible mark.

در فرهنگ محمدرضا باطني، براي توضيح of sorts اين شاهد آمده:

He offered us an apology of sorts and we accepted it.

اگر اين جمله را به مترجم كتاب «در باب بكت» بسپاريد تا آن را با توسل به نظريه والتر بنيامين در باب ترجمه تحت‌اللفظي و تفسير ساموئل وبر از آن، به فارسي برگرداند (مترجم در يادداشت ابتداي كتاب مي‌گويد براي ترجمه نقل قول‌هاي بكت از آن نظريه و از آن تفسير سود جسته)، ممكن بود چنين جمله‌اي توليد كند: «او به ما پوزشي از گونه‌ها عرضه كرد و ما آن را پذيرفتيم». حال آنکه منظور این است که او «یه جوری از ما عذرخواهی کرد و ما پذیرفتیم.» بله، بدیو کشف کارهای بکت را در اواسط دهه پنجاه میلادی برای خود مواجهه‌ای واقعی می‌داند: از آن نوع ضربه‌های نادری که شخص در جوانی می‌خورد و اثرش از لوح وجودش هیچ‌گاه پاک نمی‌شود - چیزی که مترجم «انفجاری سوبژکتیو از گونه‌ها» می‌پندارد. به گمانم، همين‌قدر بس باشد تا به كار مترجم اعتماد «كامل» نكنيم اما اعتماد «ناقص» چه؟ بايد ببينيم. براي اين منظور، ‌ترجمه مقدمه ويراستاران كتاب را (نينا پاور و آلبرتو توسكانو) مرور خواهم كرد. قضاوت با خوانندگاني كه حوصله مطالعه اين مرور را دارند.
در سومين صفحه ترجمه مقدمه ويراستاران به اين جمله برمي‌خوريم (از نشانه‌هاي مسئوليت‌گريزي مترجمان يكي توليد جمله‌هايي است كه هرچند قدري مشكوك، درست و قابل فهم مي‌نمايند و بدين اعتبار، به خواننده القا مي‌كنند كه نيازي ندارد به متن اصلي رجوع و جمله مترجم را با اصل مقابله كند):
«بديو در بررسي آثار بكت به بينشي تقليل‌يافته از لحاظ فلسفي- منطقي و در نهايت (و به طرزي شگفت‌انگيز) با سرچشمه‌هاي عظيم ادبي و فكري مواجه مي‌شود». (ص 19)
مي‌دانم كه اكثر خواننده‌هاي احتمالي اين ترجمه (كه تيراژ چاپ اولش 500 نسخه است) اين جمله را جدي نمي‌گيرند و از آن مي‌گذرند تا به «اصل» مطلب برسند ولي وقتي اصل انگليسي را مي‌خوانيم همين يك جمله گواهي مي‌دهد با مترجمي «بي‌اخلاق» و «بي‌مسئوليت» روياروييم (و مي‌دانم كه الفاظي چون «اخلاق» و «مسئوليت» در فضاي كنوني، همچون بسياري الفاظ ديگر، تا چه حد بي‌مدلول و گاهي بي‌معنا شده‌اند). اصل انگليسي:

In his exploration of Beckett's writings, Badiou outlines a version of a pared-down, philosophically amenable, and
ultimately (and, prima facie, surprisingly) resourceful literary and intellectual project. (P.XII)

در يادداشت مترجم مي‌خوانيم، «در ترجمه، سعي شده سختي متن آن‌چنان كه هست به فارسي منتقل شود.» (يكي از شگردهاي انتقال اين «سختي» عوض‌كردن معنا و حذف كلماتي در ترجمه است كه مترجم را به زحمت انداخته‌اند) «اين روش مي‌كوشد اثري را كه متن اصلي بر مخاطبان در زبان مبدأ مي‌گذارد بازيابي كرده و آن اثر را بر مخاطب زبان مقصد داشته باشد.» (دلم مي‌خواهد بگويم «آرزو بر جوانان عار نيست» اما نه، اينكه مترجمي از روش ترجمه‌اش مي‌گويد و چنين هدفي را براي ترجمه خود معرفي مي‌كند يا بدين معني است كه از كيفيت كار خود آگاه نيست يا بدين معني است كه با ما شوخي مي‌كند). «در مورد اصطلاحات و عبارات تخصصي سعي شده تا حد ممكن معادل‌هايي متعارف به كار گرفته شود». (خواهيم ديد اما همين‌جا مترجم مثالي از اين «سعي» خود مي‌آورد.) «فرايند تقليل یا فروكاست كه روش رياضتي بكت براي ابراز عناصر اصيل بشري است، در طول ترجمه به صورت كاهش، كاهيدن، كاستن، كم‌كردن و تقليل ترجمه شده است.» (اين جمله عجيب را بايد چند بار خواند تا «سياستِ» ترجمه مترجم دستمان بيايد: او فرايند تقليل را در طول ترجمه به صورت كاهش... و تقليل ترجمه كرده است. حاصل منطقي: او فرايند تقليل را به صورت تقليل ترجمه كرده است. اين جمله از زبان يكي از شخصيت‌هاي يونسكو يا بكت جاري نشده است، اين توضيح مترجمي فارسي‌زبان است كه مي‌كوشد در زبان فارسي همان تأثيري را بر مخاطب خود بگذارد كه اصل انگليسي بر خواننده انگليسي‌زبان.)
در جمله انگليسي، واژه‌هايي به كار رفته كه به واسطه دلالت‌هاي ضمني‌شان منظومه‌اي حقوقي مي‌سازند كه البته انتقالش به فارسي به دست مترجمان توانا و كاربلد هم دشوار است. amenable‌ اصطلاحي حقوقي است به معناي «مسئول و پاسخگو و موظف». prima facie هم اصطلاحي حقوقي است كه وقتي به صورت صفت استعمال مي‌شود به معناي «محكمه‌پسند» است و در مقام قيد به معناي «در ظاهر امر» يا «در وهله اول». ويراستاران ترجمه انگليسي، بنا به ترجمه بي‌ربط مترجم فارسي، مي‌گويند، «بديو در بررسي آثار بكت به بينشي تقليل‌يافته [...] و در نهايت [...] با سرچشمه‌هاي عظيم [...] مواجه مي‌شود.» دقت كنيد، جمله اول مترجم ما فعل ندارد: «بديو به بينشي تقليل‌يافته»(؟) چه مي‌كند؟ ترجمه صحيح:
«بديو، در مطالعه نوشته‌هاي بكت، خطوط كلي نسخه‌اي از پروژه‌اي ادبي و فكري ترسيم مي‌كند، پروژه‌اي پيراسته‌شده [نه «تقليل‌يافته]، از نظر فلسفي مسئولانه [يعني قابل بررسي فلسفي يا پاسخگو به لحاظ فلسفي] و در نهايت (و، در وهله اول، به طرز شگفت‌آوري) مبتكرانه.»
چند سطر پايين‌تر، در همان صفحه:
«پس خوانش بديو بايد ناقض ادعاي دريدا باشد، آنجا كه دريدا از «عدم امكان»‌ [مترجم فارسي، پانويس مي‌دهد: impossibility] تفسير و تعبير بكت مي‌گويد. در واقع نوعي «هراس» (timidity) از تفسير بكت در بطن انديشه «پساانسان‌گرايي» نفوذ كرده است، تا جايي كه ظاهرا جلوي هرگونه اظهار نظر در مورد بكت را گرفته است.»
به حكم‌هايي كه در ترجمه فارسي صادر شده نظر كنيد: دريدا مدعي است نمي‌توان بكت را تفسير و تعبير كرد. انديشه پساانسان‌گرايي از تفسير بكت هراس دارد و اين هراس اجازه هيچ اظهارنظري در مورد بكت نمي‌دهد. اصل انگليسي:

Badiou's reading must therefore surely betray what
Derrida, above all, points to as the 'impossibility' of writing
definitively about Beckett. Indeed, so completely has this edict of 'timidity' subtended the 'post-humanist' rules of commentary about Beckett, that it is seemingly impossible to assert anything at all about Beckett.

دريدا از «عدم امكان تفسير بكت» نمي‌گويد. دريدا اشاره مي‌كند به ناممكن‌بودن نوشتن به صورت قطعي و بي‌چون و چرا درباره بكت. «و راستش اين فرمانِ «كمرو بودن» آن‌چنان روبه‌روي قواعد تفسير «مابعد اومانيستي» نوشته‌هاي بكت قرار گرفته است كه به نظر غيرممكن مي‌آيد بتوان اصلا حكمي درباره بكت صادر كرد.» و جمله بعدي مترجم: «در اين شرايط، تنها تفسير ممكن اين است كه تمام تعابير و تفاسير درون آثار بكت، به ضد خود بدل مي‌شود. در نتيجه هرگونه نقدي از آغاز دچار نوعي ضعف ذاتي است، ضعفي كه حاصل «پذيرش» نادرست اين مسئله است كه بكت منتقدان خود را در باتلاق چه‌كنم، چه‌كنم گرفتار كرده است. در نتيجه از همان آغاز، خوانش عجيب و قوي بديو، ترس و لرزي را كه در طي نيمه دوم قرن بيستم هميشه در ضمن و طنطنه خوانش‌هاي بكت بود، فرو مي‌نشاند». «ترس و لرزي كه [...] طنطنه خوانش‌هاي بكت بود»؟

All one can do is acknowledge that every possible assertion already becomes its negative within Beckett's work itself, so that any criticism begins already from a position of inherent weakness, prefigured by the wry 'admission' that Beckett has stranded his critics in the position of having nothing left to do. (p.XIII)

«كاري نمي‌‌توان كرد جز تصديق اين نكته كه هر حكم ممكنی از پيش درون خود كار بكت بدل به نفي خود مي‌شود، چندان كه هر نقدي از موضعي آغاز مي‌كند كه ضعفي دروني دارد و گواهش «اقرار» تلخ و گزنده (wry نه wrong) به اين معني كه بكت منتقدانش را مستأصل ساخته است چون ايشان را در موقعيتي گذاشته كه كاري برايشان نمانده است.»

From the outset Badiou's unusually strong reading thus
upsets the (admittedly understandable) trepidation that has always accompanied the more careful readings of Beckett during the latter half of the 20th century.

«بدين قرار، ‌قرائت بس نيرومند بديو از همان ابتدا دلشوره‌اي را برهم مي‌زند كه همواره در نيمه دوم قرن بيستم با قرائت‌هاي محتاط‌تر كارهاي بكت همراه بوده است. (دلشوره‌اي كه بايد اذعان كرد بجا و قابل درك است.)»
در پاراگراف بعد، وضع خراب‌تر مي‌شود: «بديو برخلاف ديگر منتقدان، خودش را با لفاظي سرگرم نمي‌كند، مسئله‌اي كه در بكت تنها حالاتي از «فلج‌شدگي» (paralysing)، الزام زبان و سكوت، ابهام شناساگر، پايان مدرنيته و غيره مي‌يابد» (صص 19-20) با اعتماد به اين ترجمه، منتقدان بكت خود را با «لفاظي» سرگرم مي‌كنند اما بديو نه - «مسئله‌اي كه [كدام مسئله؟] در بكت تنها حالاتي از فلج‌شدگي و غيره مي‌يابد». اين جمله هيچ معنايي ندارد:

Badiou will thus engage in none of the rhetoric, so often manifested in the scholarship, that finds in Beckett so many
hypostases of the 'paralysing' imperative of language and
silence, the opacity of the signifier, the end of modernity, etc. (P.XIII)

لغزش‌ها ابتدايي است. مترجم نمي‌فهمد كه فاعل فعل finds در اين جمله the rhetoric است و براي همين «مسئله‌اي كه» را از خودش درآورده،‌ و حواسش نيست كه paralysing در اينجا صفت imperative است و «حالاتي از فلج‌شدگي» بي‌معني است. و حاضر نيست قدري تأمل كند و كلمه hypostasis را به «حالات» برنگرداند.
hypostasis اصطلاحي است كه هم در پزشكي به كار مي‌رود (به معناي رسوب مايع يا خون در نواحي سفلاي اندام‌هاي بدن) هم در فلسفه. «هوپوستاسيس» واژه‌اي يوناني به معناي «جوهر» يا «واقعيت بنيادي» (در مقابل اعراض يا صفات) است و در فلسفه نوافلاطوني به هر يك از اقانيم ثلاثه اطلاق مي‌شود. ترجمه صحيح:
«بدين ترتيب بديو درگير هيچ‌يك از آن مباحث سخنورانه‌اي نخواهد شد كه در بسياري از مباحثات فاضلانه در باب بكت مي‌بينيم و در نوشته‌هاي بكت به دنبال رسوبات فرمان «فلج‌كننده» زبان و سكوت، غموض دال‌ها، پايان مدرنيته و نظاير اين‌ها مي‌گردند.»
چند سطر بعد به اين جمله عجيب (كه قاعدتا نتيجه ويرايش‌نشدن متن است) برمي‌خوريم: «البته به خاطر همين عدم توجه و (؟) مطالعه پژوهش‌هاي حوزه بكت‌شناسي، انتقادهاي بسياري بر بديو وارد است». ويراستاران انگليسي مي‌گويند، «از بديو انتقاد كرده‌اند [نه اينكه انتقادهاي زيادي بر او وارد است] كه درگير هيچ يك از اين دو جريان بكت‌پژوهي نشده است.» و جمله بعدي نشان مي‌دهد مترجم ما خيلي از اصطلاح‌هاي ديگر عادي‌شده را هم نمي‌شناسد: «مطمئنا جاي خالي اين گفتمان ميان بديو و ديگر مفسران محسوس است اما اين امر آنجا كه به خوانشي مهم از بكت بازمي‌گردد، بيش از آنكه نشانگر ضعف بديو باشد ماهيت توقعات ما را نشان مي‌دهد». مترجم «گفتمان» را در ترجمه «ديالوگ‌» آورده، و «محسوس» را به جاي revealing به معناي «روشنگر» يا «حاوي اطلاعات مهم». نثر فارسي مترجم هم (كه قرار است همان تأثيري را بر خواننده داشته باشد كه متن انگلیسي بر خواننده انگليسي) جالب توجه است: «همچنين ما راهي طولاني با جمله معروف دريدا داريم كه...». «راهي طولاني داشتن با»؟ و كمي بعد:
«اما بديو، در وهله اول، اين‌گونه مي‌گويد كه ما نمي‌توانيم از بكت «پرهيز» كنيم، گرچه او بيشتر به اين كار تمايل دارد [چه كسي به چه كاري تمايل دارد؟] - فرديت و بار فكري آثار بكت به حدي است كه پاسخ و تشريح فلسفي روشني مي‌طلبد (البته بدون اينكه كيفيت «ادبي» آثار او تحت‌الشعاع قرار بگيرد...).» (ص 20)

In the first place, Badiou seems to say, we cannot 'avoid' Beckett, however much he seems to preempt us - the
singularity and intellectual weight of his work is such as to demand an explicitly philosophical response and
articulation (without, of course, over-determining its 'literary'
qualities,…)

مترجم singularity را به «فرديت» و over-determining را به «تحت‌الشعاع قرار دادن» ترجمه كرده است و از ترجمه preempt‌ هم صرف نظر كرده:
«در وهله اول به نظر مي‌رسد بديو مي‌گويد نمي‌توان از بكت «پرهيز» كرد، هر قدر هم كه به نظر مي‌رسد او بر ما پيش‌دستي مي‌كند - تكين بودن و سنگيني فكري كار بكت چنان است كه صورت‌بندي و پاسخي صريحا فلسفي مي‌طلبد (كه البته نبايد كيفيت‌هاي «ادبي» كار او را بيش‌تعيين كند؛ ...) ‍[over-determining به معناي موجبيت چندعلتي است.]
و در همان صفحه، باز اشتباه‌هاي مضحك:
«در واقع برخلاف انديشه‌اي كه معمولا از نام آثار در ذهن ما نقش مي‌بندد، آثار بكت، نيرو و ضرورت خود را از نحوه فروكاست‌شان از احساسات و شهودات ما مي‌يابد.»

Indeed, as with all thinking worthy of the name, Beckett's writing draws its force and urgency precisely from the way that it subtracts itself from our impressions and intuitions;

واقعا نمي‌دانم مترجم با خود چه فكر مي‌كند وقتي اين جمله‌ها را مي‌نويسد. «برخلاف» از كجا آمده است؟ «نام آثار»؟ ويراستاران مي‌نويسند، «راستش نوشتار بكت، همچون هر تفكري كه درخور اين نام [«يعني تفكر»] باشد، نيرو و فوريت خود را مرهون فرايندي است كه طي آن خود را منهاي برداشت‌ها و شهودهاي ما مي‌كند [يعني خود را از برداشت‌هاي حسي و به اصطلاح شهودي ما مي‌پيرايد]».
در صفحه بعد ترجمه فارسي مي‌خوانيم، «يكي از منابع اساسي در اين زمينه، «اين‌گونه است»، رمان كمتر شناخته‌شده بكت است كه در دهه 60 ميلادي منتشر شد و به زعم بديو، به بدترين شكل فهميده شده است. همچنين مسئله مهم در‌اين‌باره، اختلالي در ترتيب تاريخي رويدادها (متناظر با بحراني واقعي در انديشه بكت) پيش و پس از انتشار اثر مذكور است.» (ص 21)
«همچنين مسئله مهم در‌اين‌باره»؟ «اختلالي در ترتيب تاريخي رويدادها»؟

… The importance of the much-overlooked and, as Badiou puts it, 'worst understood' 1960s prose text How it is, and the identification of a chronological break (corresponding to a real crisis in Beckett's thought) before and after this text.

ويراستاران مي‌گويند «اينطور است» يكي از مهم‌ترين منابعي است كه كمك مي‌كند با بكتی مواجه شويم كه تفاوت بارزي دارد با مفروضات مشترك بكت‌شناسان و فيلسوفاني كه كارهاي بكت را مي‌خوانند. اين منابع را كجا بايد جست؟ ترجمه صحيح عبارت‌هاي فوق:
«... اهميت متن منثوري كه بكت در دهه 1960 نوشت، متني كه بسياري ناديده‌اش گرفته‌اند و به قول بديو «بد فهميده‌شده‌ترين» متن بكت، و شناسايي گسستي‌ زماني قبل و بعد از اين متن (مقارن با بحراني واقعي در تفكر بكت).»
چنانكه مي‌دانيم بكت از 1947 تا 1949 روي «تريلوژي» كار مي‌كند. در فاصله 1950 تا 1952 «متن‌هايي براي هيچ» را مي‌نويسد. طي سه سال بعدي، هيچ نمي‌نويسد اما به لطف «گودو» شهرتي بين‌المللي كسب مي‌كند. در فاصله 1956 تا 1959 هم‌وغم خود را مصروف تئاتر مي‌كند، از «دست آخر» تا «اخگرها». و سرانجام در ابتداي دهه 60 به رمان برمي‌گردد. «اينطور است» را مي‌نويسد. آلوارز مي‌گويد، «گويي بكت، پس از هشت سال دوري از فرم رمان، هنوز بر اين عقيده است كه رمان، به رغم همه تلاش‌هاي او، «به اندازه كافي ترور نشده است، به اندازه كافي خودكشي نشده است؛ از‌اين‌رو بكت «اينطور است» را نوشت تا كار را تمام كند.» («بكت»، نوشته آلفرد آلوارز، ترجمه مراد فرهادپور). گسستي (و نه اختلالي) كه ويراستاران بدان اشاره مي‌كنند چنين سابقه‌اي دارد. بديو روي اين گسست انگشت مي‌گذارد.
در صفحه 21، بي‌سليقگي در معادل‌ها هم به چشم مي‌خورد. مترجم the so-called 'trilogy' را «سه‌گانه معروف» ترجمه مي‌كند. تريلوژي يا سه‌گانه را داخل علامت نقل قول نمي‌گذارد.
اين خطا شايد چندان جدي نباشد ولي روشن است كه so-called مترادف با famous نيست و وقتي نويسندگان مي‌گويند so-called منظورشان «به‌ اصطلاح «تريلوژي»» است، يعني سه رماني كه به‌عنوان «تريلوژي» شهرت يافته‌اند نه تريلوژي «معروف». جمله كامل مترجم فارسي: «در‌حالي‌كه سه‌گانه معروف [...] به خاطر بررسي تحولات زبان، سوبژكتيويته و «آپوريا»، توجهات بسيار زيادي را به خود جلب كرده و ...» و جمله انگليسي:

While the so-called 'Trilogy' [...] has received copious and exacting attention for its exploration of the vicissitudes of
language, subjectivity and 'aporetics',…

چنانكه مي‌بينيد، مترجم exacting را از قلم انداخته و vicissitudes (به معناي فراز‌و‌فرود يا افت‌و‌خيز) را به «تحولات» برگردانده... ايرادي ندارد ولي گاهي اين از قلم انداختن‌ها عواقب بدتري دارد: «بديو خود را براي پذيرفتن چنين تصويري از بكت كه نشانگر «توافق (نهايتا ناسازگار) ميان پوچ‌گرايي و الزام زبان، ميان اگزيستانسياليسم حياتي و متافيزيك واژه، ميان سارتر و بلانشو» است، نكوهش مي‌كند.» (ص 21)

And Badiou chastises himself for having originally
accepted this vision of Beckett as manifesting 'the (ultimately
inconsistent) alliance between [...] Sartre and Blanchot'.

مترجم قيد originally را از قلم انداخته، به گفته ويراستاران، بديو خود را سرزنش مي‌كند كه «در ابتدا» اين نگاه به بكت را پذيرفته بوده. نگاهي كه بكت را جلوه‌گاه اتحاد سارتر و بلانشو مي‌داند. باز مي‌گوييد، مي‌توان از اين لغزش گذشت. جمله بعد را بخوانيد:
«در‌اين‌باره نبايد از نظر دور داشت كه بديو آرزو مي‌كند از ترحم محكوم به شكست شانه خالي كند؛ يعني ترحمي كه حاصل رسيدن به بن‌بستي زباني است.» (صص 21-22) بديو آرزو مي‌كند از ترحم شانه خالي كند؟ معمولا آدم‌ها از قبول بار مسئوليت شانه خالي مي‌كنند نه از چيزي چون ترحم. مترجم در ادامه مي‌نويسد، «همچنین بديو مي‌خواهد از هرگونه نشانه‌اي از اجبار‌ بر «حقيقت» زبان‌شناختي تناهي انسان يا اپيزودي در تبارشناسي پوچ‌گرايي رهايي يابد.»
… Badiou wishes to evacuate the defeatist pathos accorded to the impasse, together with any intimation that we are here faced with the linguistic 'truth' of human finitude or with an episode in the genealogy of nihilism;
مترجم «شانه خالي كردن» را در ازاي evacuate آورده و لابد به «خالي‌كردن» نظر داشته و يادش رفته كه «شانه خالي‌كردن» ربطي به «خالي» يا «تخليه كردن» ندارد. «ترحم محكوم به شكست» خنده‌دارترين معادل قابل تصور براي defeatist pathos است. ويراستاران مي‌گويند، «بديو مي‌خواهد كيفيت اندوه‌بار يأس‌آلودي را كه به اين بن‌بست داده‌اند از بين ببرد و به همراه آن هر اشارتي را به اين معني كه در اينجا با «حقيقتِ» زبانيِ تناهي بشري يا با فصلي در تبارشناسي نيهيليسم روياروييم». بديو مي‌خواهد اين «پاتوس يأس‌آلود» را «تخليه» كند. pathos علت pity است نه خودِ pity. اما جمله آخر به راستي فاجعه است: «و به جاي آن در تلاش است كه به مسئله پايان‌پذيري انسان به عنوان پرسشي كه از طرف بكت، در سطح خود نوشته نياز به تحليل دارد، بنگرد.» (ص 22) از اين عبارت واقعا چه مي‌توان فهميد؟

rather, he intends to approach it as a problem that demands resolution from Beckett at the level of the writing itself.

بله، بديو مي‌خواهد بن‌بستي را كه در كار بكت حضور دارد از كيفيت اندوهبار و يأس‌آلود خالي كند و در عوض به اين بن‌بست به چشم مسئله‌اي نگاه كند كه بكت بايد آن را در تراز خودِ نوشتار حل كند (در متن انگليسي، واژه resolution با حروف خوابيده چاپ شده تا بر «حل» مسئله تأكيد شود).
اوضاع در پاراگراف دوم صفحه 22 همچنان خراب است و از بعضي جهات خراب‌تر. مترجم مي‌نويسد، «بديو با بهره‌گيري از استدلالي عليه فرد، [ad hominem، كه در پاورقي ad honimem چاپ شده] كه هر ايده دريدايي خوبي را رسوا مي‌سازد، مدعي است تكرارهاي بي‌پايان در ‌آثار نخست بكت كه از آن با عنوان نوساني ميان اصل «من انديشنده» (cogito) و «سياه خاكستري» ياد مي‌كند، هم در زندگي شخصي و هم در زندگي حرفه‌اي بكت به عنوان يك نويسنده باعث بروز بحران شد.»
«رسوا ساختن هر ايده دريدايي خوب»؟ شيرين‌كاري مترجم اين بار در ترجمه فعل scandalize جلوه مي‌كند. بله، scandal يعني «رسوايي» اما فعل scandalize‌ مترادف با offend است:

In the kind of ad hominem argument that would
scandalize any good Derridean, Badiou argues that the incessant
repetitions in Beckett's early works, what he refers to as an oscillation between the cogito and the 'grey black', led to a crisis for Beckett - both personally and as a writer.

و حواستان باشد، صحبت از cogito است نه از ego، صحبت از «فكر مي‌كنم» است نه «من انديشنده»: «بديو با توسل به آن قسم برهان شخص‌محوري كه احساسات هر پيرو وفادار دريدايي را جريحه‌دار مي‌كند [از آن حيث كه دريدايي‌ها متن را اصل مي‌دانند و برهان‌هايي را كه بر احوال و حالات شخص مؤلف يا كلاً زندگي شخصي او استوار باشند خوش نمي‌دارند. براي همين است كه برهان شخص‌محور مايه بيزاري ايشان مي‌شود]، مي‌گويد تكرارهاي بي‌وقفه در كارهاي اوليه بكت، يا به تعبير بديو نوساني كه در اين نوشته‌ها بين كوگيتو [«فكر مي‌كنم» دكارتي] و «سياه خاكستري» وجود دارد، به بحراني براي بكت انجاميد - هم در زندگي شخصي او هم در حرفه نويسندگي‌اش.»
در پايان صفحه 22 به اين جمله ساده اما كاملا غلط مي‌رسيم: «بنابراين، بديو استدلال مي‌كند كه ميان دو مسئله كليدي نوعي گسست مشاهده مي‌شود: ميان الگوي تقديرگرايي [...] و همچنين نوسان ميان اصل «من انديشنده»، نفس‌گرا و «سياه خاكستري» سه‌گانه مشهور بكت».

Badiou thus argues that there is a break with two key early positions:

بديو از وجود گسستي با دو موضع محوري كارهاي اوليه بكت سخن مي‌گويد. يعني بكت با رمان «اينطور است» در دهه 1960 از دو موضع قبلي خودش جدا مي‌شود:

The schemata of predestination that emerge in Watt and
Murphy and the oscillation between solipsist cogito and the 'grey black' of the 'Trilogy'.

بديو از گسست «ميان» دو مسئله كليدي نمي‌گويد از گسست «از» دو موضع كليدي بکت در دهه‌هاي قبل از 1960 مي‌گويد: يكي شاكله‌هاي قضا و قدر [يا جبر در مقابل اختيار] كه در رمان‌هاي «وات» و «مورفي» پديدار مي‌شوند و نوسان ميان كوگيتوي خودتنهاانگار و «سياه خاكستري»، ‌نوساني كه در «تريلوژي» مي‌بينيم. (schemata جمع است. «الگو» از اين لحاظ هم ايراد دارد.) در صفحه 23 مي‌خوانيم: «رمان اين‌گونه است بر پايه مقولات مختلف بنا نهاده شده است: مقوله «آنچه پيش مي‌آيد» و مهم‌تر از همه، مقوله ديگري - از نوع برخورد با حضور ديگري كه ماهيت نفس‌گرايانه اصل «من انديشنده» را فرو مي‌پاشد.» اين جمله در كل قابل قبول است ولي به لطف حذف سه واژه‌اي ساخته شده كه تأثير اصل انگليسي را كاملا متفاوت با تأثير ترجمه فارسي مي‌سازد:

In haw it is the prose is grounded in different categories: the category of 'what-comes-to-pass' and, above all, the
category of alterity - of the encounter and the figure of the Other,
fissuring and displacing the solipsistic internment of the cogito.

مترجم دو فعل fissure و displace را «فرو مي‌پاشد» ترجمه كرده و internment را «ماهيت». شايد internment را interment خوانده كه البته به معناي «تدفين» است و باز ربطي به ماهيت ندارد. internment اصطلاحي سياسي است: زنداني‌كردن بدون تفهيم اتهام؛ زنداني‌كردن به‌خصوص در دوران جنگ يا به خاطر مسائل سياسي. solipsism هم كه مترجم «نفس‌گرايي» ترجمه مي‌كند و معادل چندان بدي هم نيست به نگرشي فلسفي اطلاق مي‌شود كه مي‌گويد فقط خود وجود دارد و/ يا قابل شناخت است و شايد «خودتنهاانگاري» يا «تنهاخودي» معادل دقيق‌تر و بهتري برايش باشد. ويراستاران مي‌نويسند، «در اينطور است، نثر بر مقوله‌هايي متفاوت استوار است: [دقت كنيد، نمي‌گويند بر مقولاتي مختلف، مي‌گويند بر مقولاتي متفاوت با مقولات اساسي كارهاي قبلي بكت. مقولات قبلي عبارت بودند از شاكله‌هاي قضا و قدر و نوسان ميان كوگيتو و سياه خاكستري. مقوله‌هاي جديد عبارت‌اند از] مقوله «آنچه روي مي‌دهد» [يا تحت‌اللفظي آنچه مي‌گذرد، to pass در انگليسي به معناي «اتفاق‌افتادن» و «واقع‌شدن» هم به كار مي‌رود] و بالاتر از همه، مقوله غيريت - مقوله مواجهه و تمثال ديگري مطلق، همان‌كه در ديوارهاي زندان خودتنهاانگاري كوگيتو شكاف مي‌‌اندازد و آنها را جابه‌جا مي‌كند.»
مترجم در صفحه 23، human condition را «شروط انساني» ترجمه مي‌كند و به سياهه فضايلش در ترجمه بي‌اعتنايي يا ناآشنايي به سنت ترجمه متن‌هاي اگزيستانسياليستي را مي‌افزايد. مترجم در «مقدمه مترجم» به خواننده وعده مي‌دهد كه «توضيحاتي در مورد برخي از عبارات و اصطلاحات مهم در هر بخش به صورت پاورقي» خواهد آورد «تا درك زبان بديو قدري آسان‌تر شود.» به اين جمله در صفحه 24 نظر كنيد: «اين منحني نمايي به بي‌نهايت از اين واقعيت مشتق مي‌شود كه دوي عشق و دوي مواجهه ناب، نوعي گذرگاه است؛ اما گذرگاهي منتهي به چه؟»
اگر اين جمله عجيب پاورقي نخواهد، ‌مترجم قرار است كجا پاورقي بدهد؟ طرفه اينكه ترجمه در اينجا ايراد خاصي ندارد جز اينكه تركيب منحنيِ نمايي در متن انگليسي داخل گيومه آمده ولي بعيد است از انگشت‌شمار خواننده‌هاي اين ترجمه كسي با اين تركيب آشنا باشد. «نمايي» در اينجا صفت است و در ترجمه exponential آمده كه اصطلاحي رياضي است. در رياضيات «تابعِ نمايي» معمولا به صورت نوشته مي‌شود كه e در آن عدد اويلر است، با مقدار تقريبي 7182/2. در پايان همين پاراگراف مي‌خوانيم، «شايد حالا بشود از موضع بهتري به ديدگاه بديو در مورد وجود «اميد» و پتانسيل مثبت آثار بكت نگريست. البته نه به اين منظور كه نقش بكت را دوباره در جريان طويل بلند انسان‌گرايي حك كنيم بلكه برعكس، به اين خاطر كه يگانگي مواجهه پيش‌بيني‌نشده را درك كنيم.» «جريان طويل بلند» در ترجمه long wave آمده. (long wave‌ اصطلاحي راديويي است: «موج بلند»). جمله انگليسي:

… not, as a reading that would wish to re-inscribe him into the long wave of humanism, in the commonality of human properties, but, on the contrary, in the absolute singularity of an unforeseen encounter.

مترجم نه‌تنها commonality of human properties را ترجمه نكرده بلكه singularity را كه در اصل با حروف خميده چاپ شده به «يگانگي» ترجمه كرده (قبلا آن را به «فرديت» برگردانده بود). اين يك معني بيشتر ندارد: مترجم نمي‌داند singularity اصطلاحي فني است و به احتمال زياد يك خط فارسي درباره بديو نخوانده است.
در صفحه 24 فرصتي پيش مي‌آيد تا ببينيم مترجم چگونه به كمك والتر بنيامين- ساموئل وبر جمله‌هايي از بكت را ترجمه مي‌كند، جمله‌هايي از «اينطور است»:
«كه امثال ما را، اين تصور كه به هر صورتي بعدها از ما يادي شود، از تُن ماهي بيشتر چاق‌مان مي‌كند؛ حال چه به صورت آهي سرد از دهان كسي كه سكوت تنها كار مثبت اوست و چه در صحبت‌هاي كسان ديگر».
به هر منبعي درباره بكت كه رجوع كنيد متوجه مي‌شويد كه بكت در «اينطور است» پاراگراف‌ها را حفظ كرده اما از هرگونه علامت‌گذاري و استفاده از علائم سجاوندي صرف‌نظر كرده است. الگوي بنياميني- وبري ظاهرا اين‌قدر هم به مترجم راه ننموده است كه از دو ويرگول و يك نقطه ويرگول در اين سه چهار سطر صرف نظر كند:

'that for the likes of us and no matter how we are recounted there is more nourishment in a cry nay sigh from one whose only good is silence or in speech extorted from one at last delivered from its use than sardines can ever offer'.

در ابتدا گفتم كه ديار ما بهشت مترجمان بي‌مسئوليت است و خوب مي‌دانيم كه هرگاه فضاي سياسي- اجتماعي بسته مي‌شود فضاي كارهاي نظري به اصطلاح «باز» مي‌شود، به قسمي كه هر كسي «آزاد» مي‌شود به سراغ هر متفكري برود و هر متني را هرطور كه مي‌خواهد در هر زمان كه ميلش مي‌كشد ترجمه كند، آري، «اينطور است»: مترجم ما بي‌هيچ ‌نگرانی سطرهايي از بكت را نابود مي‌كند. چرا نكند؟ براي ترجمه سطرهاي نقل‌شده بايد از كار بكت‌پژوهان مدد گرفت. من از كتاب «ساموئل بكت: منظرهاي اومانيستي» نوشته فردريك اِن. اسميت كمك گرفتم:
«دراماي اين نبرد ميان الهام و اصلاح [revision كه به «نسخه تجديدنظرشده» هم مي‌گويند] به معناي واقعي در تك‌تك صفحه‌هاي «اينطور است» يافت مي‌شود. هر كلمه يا عبارت به تكرار جايش را مي‌دهد به كلمه يا عبارتي بديل بدون حذف كلمه يا عبارت اول:

"I'll describe it it will be described"

خب، همين يك نمونه فرمول نثر «اينطور است» را عيان مي‌كند. بكت مي‌نويسد، «وصفش خواهم كرد وصف خواهد شد». در واقع، ظاهرا يك مطلب را دو جور بيان مي‌كند. انگار كه بيان دوم به قصد اصلاح بيان اول و نشستن به جاي آن آمده است. انگار اولي نتيجه الهام است و دومي نتيجه تلاش براي اصلاح آنچه از روي الهام نوشته شده. مثال‌هاي ديگر:

"Midnight no two in the morning":

«نیمه شب نه دوِ بامداد»

"I am right I was right":

«حق دارم حق داشتم»

"happy no unhappy":

«شاد نه ناشاد»

و مثال آخر، تركيب معركه‌اي كه در نقل قول فوق آمده:

"a cry nay a sigh"

«داد نه آه».
گفتم معركه، چون بكت به فرمول نثرش در اين رمان خصلتي موسيقيايي هم افزوده: «اِي كراي نِي ساي». تكرار «آي» در «كراي» و «ساي» (قافيه دروني اين عبارت) تداعي‌گر aye‌ است: aye‌ صورت قديم «بله» و «آري» است. ayes به معناي آراي موافق است. اسميت مي‌نويسد، «اين جايگزين‌كردن‌ها و گنجاندن واكنش‌هاي دروني به كلمات كه دمي پيش‌ در ذهن روي داده‌اند تا حد زيادي سبك بسيار ويژه رمان «اينطور است» را توضيح مي‌دهد»:

happiness one hesitates to use those awful syllables.

[«سعادتْ آدم شك مي‌كند آن هجاهاي مخوف را به كار برد»]


tormenter or victim these words too strong

[«شکنجه‌گر یا قربانی این کلمه‌ها زیادی غلیظ بودند»]
بخت‌مان را بيازماييم. بكت نوشته است:
«براي امثال ما و مهم نيست ما را چگونه معرفي كنند يك داد نه آه كسي كه صلاحش فقط در سكوت است يا در كلامي كه با زور از دهان كسي درآمده كه سرانجام از كاربرد آن [كلام] خلاص‌شده مغذي‌تر از هر خوراك سارديني.»
در صفحه 25 باز با نمونه‌اي از فرايند «فروكاست» متن اصلي در ترجمه فارسي مواجه مي‌شويم، «فروكاست» به معناي مدنظر مترجم فارسي: پاك‌كردن صورت مسئله دشوار.
«اينكه خواننده اين مقالات چگونه به اين نظرات واكنش نشان دهد در گرو پاسخي است كه به ادعاهاي مربوط به وجود و ماهيت روشي منطقا بازساختني و عملي مي‌دهد.»
وقتي به متن انگليسي رجوع مي‌كنيم به شگفت مي‌آييم از ترفند هوشمندانه مترجم فارسي براي «بازسازي» متني كه ترجمه مي‌كند در زبان مادري‌اش:

Whether the reader of these pages will recoil in horror at such an unwavering Beckett or assent with enthusiasm to their
formal systematicity will depend to a
considerable degree on the manner in which he or she responds to the claims made herein about the existence and
nature of a rationally re-constructible and
rigorously actualized method.

ترجمه صحيح:
«اينكه خواننده اين صفحه‌ها با وحشت و نفرت، به بكتي چنين تزلزل‌ناپذير نگاه كند يا ذوق‌زده با نظام‌مندي صوري آنها موافقت نمايد تا حد زيادي بسته به اين است كه چگونه به ادعاهايي واكنش نشان دهد كه در اينجا درباره وجود و ماهيت روشي مطرح مي‌شود كه قابل بازسازي عقلاني است و با دقت و اتقان فعليت يافته.»
و اين جمله در صفحه بعد، «ميل سيري‌ناپذير بديو به صوري‌سازی به اين خاطر است كه سختي نوشتن را به مثابه انضباطي فكري معرفي كند. اين مسئله كم‌وبيش برخلاف ديدگاه عام ارزش‌‌گذاري بي‌پايه و اساس مطالب مبهم و نوشتن از احساسات گذراست. جديت بن‌بست‌هاي بكتي (به‌ويژه در متن‌هايي براي هيچ)، شاهدي بر اين سختي نوشتن است. در نتيجه، مقايسه بكت با كانت و هوسرل و همچنين بررسي نكات دكارتي نگاه بكت بايد در سطح لغات باشد.» (صص 26-27)
نمي‌دانم چرا بايد نوشته‌هاي بديو را درباره نوشته‌هاي بكت با چنين ترجمه‌اي خواند و نمي‌دانم چگونه مترجمي رويش مي‌شود چنين جمله‌هايي را به چاپ و نشر برساند:

Rather than, more or less explicitly, according to writhing the dubious privileges of expressive imprecision and fleeting
affect, Badiouʼs uncompromising penchant for formalization is designed to affirm the rigour of writing as a discipline of thought, a rigour that the seriousness of Beckettʼs impasses (especially the one sealed by Texts for Nothing) bears
witness to. The comparisons with Kant and Husserl, as well as the more sustained consideration of Beckettʼs
Cartesianism, should therefore be taken at their word.

بله، مي‌توان به فرهنگ لغت رجوع كرد و اولين معادل‌ها را كه به نظرمان مناسب آمد برگزيد اما بدون در نظر گرفتن سياق متن مي‌توان بدين ترتيب معنا را كاملا مخدوش كرد. rigour در متني كه بحث از معناي فلسفي كار بكت است و اشاره به هوسرل مي‌شود ربطي به «سختي» ندارد، آن هم جايي كه با تركيب rigour of writing مواجهيم. بحث از «سختيِ نوشتن» نيست، بحث از دقت و «اتقان» متن است. (يادمان باشد عنوان رساله بسيار مهم هوسرل «فلسفه به مثابه علم متقن» بود.) «اتقان» را، اگر اشتباه نكنم، اولين بار ابوالحسن نجفي در ازاي rigour به كار برد - سال‌ها پيش كه مقاله عالي بارت را درباره كافكا ترجمه كرد. ترجمه Cartesianism به «نكات دكارتي» هم واقعا جالب توجه است. ويراستاران مي‌نويسند:
«گرايش سازش‌ناپذير بديو به صوري‌سازي، به جاي اعطاي كم يا بيش صريحِ امتيازهاي مشكوكِ بي‌دقتيِ بيانگر احوال [نويسنده] و عواطف زودگذر به نوشتن [يعني به جاي آنكه بي‌دقتي را امتياز ويژه نوشتن بداند؛ «صوري‌سازي» كه در اصل تعلق به زبان رياضي دارد نقطه مقابل بي‌دقتي است]، قصد دارد بر دقت و اتقانِ نوشتن به منزله انضباطي فكري پاي بفشارد، دقت و اتقاني كه جديت بن‌بست‌هاي بكت (به‌ويژه جديتي كه در «متن‌هايي براي هيچ» مسلم مي‌شود) به آن گواهي مي‌دهد. بنابراين مقايسه‌هايي را كه بين بكت و كانت و هوسرل مي‌كنند و همچنين اشاره‌هاي مكررتري را كه به دكارت‌گراييِ بكت كرده‌اند بايد قبول كرد. [دقت كنيد، مترجمي كه مي‌خواهد بديو و بكت را ترجمه كند تركيب to take sb at their word را «بايد در سطح لغات باشد» ترجمه مي‌كند.]
و باز غوغاي مترجم در ترجمه واژه‌هاي كم‌وبيش فني. در صفحه 26، مترجم واژه declension (اصطلاحي در دستور زبان به معناي صرف يا تعريف) را «انحطاط» ترجمه مي‌كند و tender cadance of disaster را «روي‌دادن تدريجي فاجعه»، و مي‌دانيم كه «كادانس» در اصل اصطلاحي در موسيقي است به معناي «فرود» آواز يا «خاتمه» قطعه و در ادبيات معنايي نزديك به «ايقاع» دارد. در صفحه بعد، circularity of the cogito را «دوره‌اي بودن من انديشنده» ترجمه كرده (به جاي «دوري‌بودن كوگيتو») و در همان صفحه مي‌نويسد، «روش تقليل‌دهنده بكت - يا به تعبير واژگان پيش به سوي بدترين، «تقليل دادن» - ...». پيش‌تر به شاهكار مترجم در بخش «يادداشت مترجم» (ص 14) درباره «تقليل دادن» و علاقه وافر مترجم به اين اصطلاح اشاره كردم. اما اين جمله جداً نوبر است. در كتاب مي‌خوانيم:

'Beckettʼs method of subtractive paring-down - or
"leastening" in the vocabulary of Worstward Ho - is akin to Husserl's épochè 'turned upside down'.

اگر مترجم ما به معادل‌هاي خودش وفادار مي‌بود، مي‌بايست بنويسد، «روش تقليلِ تقليل‌دهنده - يا در واژگان ورست‌وارد هو، «فروكاهش» - به گونه‌اي برعكس مفهوم اپوخه هوسرل است.» اما چنانكه مي‌بينيد او به كار خودش هم وفادار نيست. در فاصله 8 صفحه يادش رفته و البته در ژستي گروتسك مي‌نويسد «روش تقليل‌دهنده يا «تقليل دادن» - و لابد فرق اين دو اين است كه يكي صفت است و ديگري مصدري كه داخل گيومه آمده. ‌و تازه مترجم وعده بنياميني- وبري‌اش را هم از ياد مي‌برد. در «يادداشت مترجم» گفته بود worsening را، «كه به نوعي كليدواژه بكت در حوزه فروكاهش/ تقليل است»،‌ «بدتركردن» ترجمه كرده. بر اين اساس، بايد leastening را «كمترين‌كردن» ترجمه كند. ويراستاران مي‌گويند، به نظر بديو «روش پيراستن تفريقي بكت - يا بنا به قاموس ورست‌وارد هو، «كمترينيدن»- شبيه اپوخه «سروته‌شده» هوسرل است». در صفحه 29، مترجم مي‌نويسد، «بنابراين روش مالارمه، نوعي دسيسه ناپايداري رخداد را مي‌چيند؛ نوعي بررسي ساختاري آثار مقدر اما ناپيدا از چيزي كه نمي‌توان آن را هست ناميد.» «بررسي‌ ساختاري» حاصل فرايند فروكاهش مترجم ما در ترجمه است:

a syntactically driven investigation into the potentially
determinate but inapperent effects of something that can
never exactly said to be (p.xx)

اين طرزي نوين در ترجمه است. فرض را بر اين گذاشتن كه هيچ‌كس جمله‌اي را كه مي‌نويسيم با اصل انگليسي مقابله نمي‌كند و آنگاه هرچه دلتنگ‌مان مي‌خواهد گفتن. بله، كار دشواري است ترجمه‌اي روان به دست دادن از جمله پيچيده و تركيب‌هاي تودرتوي آن، اما syntactically driven را «ساختاري» ترجمه‌كردن؟ صحبت از پژوهش در باب اثرها يا جلوه‌هاي بالقوه متعين اما ناپيداي چيزي است كه هرگز نمي‌توان دقيقا گفت وجود دارد، پژوهشي به هدايت نحو يا انگيزه‌اي نحوي. مترجم در يادداشت ابتداي كتاب از «دشواري و طاقت‌فرسايي رمزگشايي و ترجمه مقالات بديو» گفته است و علتش را چنين بيان مي‌كند: «اين فيلسوف و اديب چيره‌دست، هم‌زمان كه مي‌نويسد امواج متنوعي از تلميحات را در ذهن و زبان خود حمل مي‌كند كه رساندن اين بارهاي ثقيل و وزين به مقصد زبان ديگر، اگر غيرممكن نباشد دست‌كم بسيار دشوار است». (صص 12-13) آري، مترجم ما حقاً غيرممكن را ممكن كرده است. به اين جمله از صفحه 28 ترجمه نظر كنيد: «براي بديو آثار رمبو با وجود ظرفيت ابداعي فوق‌العاده و نشاط بي‌نظيرشان، در نهايت قادر نيست شرايطي را كه ويژگي قطعيت‌ناپذير رخداد بر آنها تحميل مي‌كند پذيرا باشند؛ يعني اين واقعيت كه رخداد هرگز نمي‌تواند گذرا باشد يا با موقعيتي كه در آن تأثير مي‌گذارد به صورت هم‌زمان روي دهد». كشفي جديد: رخداد هرگز نمي‌تواند «گذرا» باشد يا «همزمان با موقعيتي كه در آن تأثير مي‌گذارد روي دهد». مترجم در همين صفحه رمبو و مالارمه را در پاورقي معرفي مي‌كند تا از خجالت خواننده‌اش درآيد اما به خواننده بي‌نوا نمي‌گويد كه «گذرا» در اينجا معادل transitive است:

…the fact the latter [=event] can never be transitive to, or coincide with, the situation that it affects.

بله، transitive در اصطلاحات گرامري به «فعل متعدي» مي‌گويند كه به هر دليل معادل فارسي‌اش «فعل گذرا» است. مترجم نمي‌فهمد كه بايد اين جمله را ترجمه كند:

The event can never be transitive to the situation that it affects.

و مسلما نمي‌داند كه transitive ضمنا اصطلاحي رياضي است. در رياضيات از «رابطه ترايا» (معادل فرهنگستان) مي‌گويند: رابطه‌اي بين سه عضو a و b و c از مجموعه A. هرگاه بتوان از وجود رابطه دوتايي بين a و b و رابطه دوتايي بين b و c نتيجه گرفت كه همان رابطه بين a و c برقرار است مي‌گوييم اين رابطه ترايا يا تعدي‌پذير است. بديو مي‌گويد، «رخداد هرگز نمي‌تواند با وضعيتي كه رخداد بر آن اثر مي‌گذارد رابطه تعدي يا ترايا داشته باشد و هرگز نمي‌تواند بر آن وضعيت منطبق شود».
«در باب بكت» (بوتيمار، 1394) كار مترجمي است كه به هنگام انتشار كتابش 27 ساله بوده، يكي از خجالت‌آورترين و اسفبارترين اتفاق‌هاي نشر آثار نظري در سال‌هاي اخير.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.