بنزین دلیل قطع آموزش
درباره سیستان و بلوچستان بسیار نوشته و گفته شده است، اما معدود وقتها بوده که از منظر مردمشناسی به شرایط مردم و زیست آنها اشاره شود. نوشتههای دکتر اصغر ایزدیجیران، از تجربه حضورش در میان روستاییان میتواند دریچههای جدیدی را بگشاید.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
درباره سیستان و بلوچستان بسیار نوشته و گفته شده است، اما معدود وقتها بوده که از منظر مردمشناسی به شرایط مردم و زیست آنها اشاره شود. نوشتههای دکتر اصغر ایزدیجیران، از تجربه حضورش در میان روستاییان میتواند دریچههای جدیدی را بگشاید. او در یادداشتهای روزمره خود به تفاوتهای زندگی و البته سختیهایش در روستا اشاره میکند؛ از تندبودن غذا که به مزاج هرکسی سازگار نیست تا آبکشیدن از چاه که با سوختگی دینام تبدیل به معضلی روزمره میشد. اما او این بار به ماجرای ترک تحصیل دانشآموزان پرداخته است. همان معضلی که بسیاری به آن اشاره میکنند و هنوز برایش راهحلهایی عملی پیدا نشده است. معدود تلاشهایی مانند مدرسه سیدبار یا چند روستای دیگر مانند رمین و تشی و... که با کمک اهالی فعال در کتابخانهها بهبودی حاصل شده که محصول تلاشهای فردی افراد است؛ کسانی که با جان و دل زحمت میکشند و تحقیرهای مسئولان را جدی نمیگیرند.
مرور دیدههای دکتر ایزدی جیران شاید بتواند دریچهای دیگر بگشاید. او به نکتهای اشاره میکند که بسیار شنیدهایم و راهی برایش پیدا نشده است: مدارس دور هستند و بنزین گران! او نوشته است: «باید چند بار بپرسیم تا بتوانیم جواب بگیریم. «چی چوک وانی؟» اگر شانس بیاوریم یک نفر زبان میگشاید. «این اصلا نخونده» .«چرا؟» علتها و دلایل متنوعاند.
«شناسنامه نداشت»، «علاقه نداشت»، آنهایی از پسرها و دخترهایی هم که درس خواندهاند اغلب در پایههای سوم یا چهارم مدرسه را ترک کردهاند. اینهمه بچه یعنی فقط دو، سه کلاس درس خواندهاند؟
تعداد بسیار اندکی مقطع ابتدایی را ادامه میدهند. اما شوک بزرگتر من در این دیدارها این است که بچههای پایه پنج یا ششم، فارسی بلد نیستند. «چرا؟» «معلمها خوب نیستند».
در شمار اندکی از بچهها علاقه همچنان باقی مانده بود اما آنها هم درس را در پایه ششم وانهاده بودند. «چرا؟»، «دوره».
مدرسه این روستا مقطع راهنمایی ندارد. بچهها باید با پای پیاده چندین کیلومتر راه بروند تا برسند به «سر جاده»، به روستایی که سر جاده واقع شده است. سال گذشته یکی از دخترها توی همین مسیر بیهوش شده بود. و بعد بهواسطه، خیری برای بچهها سرویس گرفته بود. راننده دو بار بچههای متوسطه اول و دو بار هم متوسطه دوم را میآورد و میبرد. آخرش خسته شد. دیگر نمیخواست بچهها را ببرد و بیاورد.
از حدود 200 خانوار این روستا، انگشتشماری از بچهها بودند که به پایه نهم و مرحله انتخاب رشته رسیده بودند. اما جز رشته «انسانی» هیچ گزینه دیگری برای بچهها وجود ندارد. معلمهای رشتههای تجربی و ریاضی در این مناطق وجود ندارند یا به اینجا فرستاده نمیشوند. از سر جاده به نزدیکترین شهر هم حدود 70 کیلومتر راه است و بنزین 20 لیتری آزاد خدا تومن، دو میلیون و 400 هزار تومان. ما از همین راه به چابهار میرویم. تا پوللان، تاکسی دربست، رفت و برگشت شش میلیون میگیرد. تحصیل در مقطع ابتدایی و راهنمایی که در بسیاری از نقاط دیگر ایران امری بدیهی است، در اینجا استثنا به حساب میآید. و اصلا درکی از رشتههای تجربی و ریاضی و هنر در ذهنها وجود ندارد. شاید یکی از مسائل اصلی بلوچستان در توسعه باشد که از جاده اصلی دور است. امکانات در مناطق مرکزی کشور متمرکز است و در مسیرهایی که جاده آسفالت کشیده شده است. دورماندن رفتهرفته به ناتوانبودن ترجمه میشود. به بچههای روستا زیاد گفته میشود که «شما چیزی نمیشوید». در جنوب دسترسیهای آموزشی از اساس وجود ندارند یا قطع شدهاند و این وضعیت یکی از اشکال مهم محرومیت در بلوچستان است که سرنوشت کودکان را زیرورو میکند. مرد جوانی که با تلاش بسیار به مدرسهای خوب در چابهار راه یافته بود، سر زمین کشاورزی به من گفته بود «آنجا بود که فهمیدم هیچچیزی اینجا به ما یاد ندادن. اگر سیستم آموزشی کوچکی هم در روستایی مستقر باشه، به خاطر دورافتادهبودن، کی حال داره نظارت کنه. نظارتی برای ارائه باکیفیت درس وجود نداره و همهچیز ول شده».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.