نشست «ایران پساجنگ؛ از رنج تا زیستن» با روایتهایی از تابآوری، عاملیت، گفتوگو و بازسازی اجتماعی
نبرد برای زندگی
«ایران پساجنگ» هنوز به معنای پایان جنگ نیست؛ بلکه آغاز مواجهه با زخمهایی است که در حافظه جمعی، زندگی روزمره و مناسبات اجتماعی باقی ماندهاند. در نشست «ایران پساجنگ؛ از رنج تا زیستن»، کارشناسان و فعالان اجتماعی با روایتهایی متفاوت از جامعهای سخن گفتند که میان رنج، امید، تابآوری و کنشگری ایستاده است؛ جامعهای که برای عبور از فرسودگی، بیش از هر زمان دیگری به گفتوگو، روایت، مسئولیتپذیری و حفظ امید نیاز دارد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
«ایران پساجنگ» هنوز به معنای پایان جنگ نیست؛ بلکه آغاز مواجهه با زخمهایی است که در حافظه جمعی، زندگی روزمره و مناسبات اجتماعی باقی ماندهاند. در نشست «ایران پساجنگ؛ از رنج تا زیستن»، کارشناسان و فعالان اجتماعی با روایتهایی متفاوت از جامعهای سخن گفتند که میان رنج، امید، تابآوری و کنشگری ایستاده است؛ جامعهای که برای عبور از فرسودگی، بیش از هر زمان دیگری به گفتوگو، روایت، مسئولیتپذیری و حفظ امید نیاز دارد.
مریم کهنسال، پژوهشگر مطالعات شهری و فرهنگی، در این نشست با بیان اینکه ایرانِ پساجنگ را میتوان «روایت تابآوری در برابر تراژدیها» دانست، گفت: پذیرش این واقعیت که تراژدی همچنان بخشی از زندگی ماست، به معنای تسلیمشدن در برابر آن نیست، بلکه باید آن را پذیرفت و برای زیستن در دل آن، معنایی جست. کهنسال با تأکید بر اینکه بدون پذیرش و درونیکردن این تراژدیها امکان دستیابی به تابآوری وجود ندارد، گفت: اگر این واقعیتها را درونی نکنیم، نمیتوانیم به تابآوری برسیم و در نتیجه امکان شکلگیری یک زیست فعالانه و هدفمند را از دست خواهیم داد. در غیر این صورت، در یک سوگ جمعی و اجتماعی و نوعی بیعملی جمعی گرفتار میشویم. او افزود: باید بپذیریم زندگی همین است که هست و با همه دشواریهایش ادامه دارد. جهان نیز الزاما بر مدار عدالت نمیچرخد؛ نه در عرصه سیاست و نه حتی در زندگی شخصی همیشه عدالت برقرار نیست. پذیرفتن اینکه بسیاری از آرزوها و مطالبات ممکن است برای مدتها دور از دسترس بماند، نخستین گام حرکت است؛ البته این پذیرش به معنای تسلیمشدن نیست، بلکه آغاز حرکت است. کهنسال ادامه داد: ما باید با این نظم ناخوشایند جهانی به نوعی صلح و آشتی برسیم، اما این آشتی نباید به معنای از دست دادن امید برای تغییر باشد. به جای تسلیمشدن، باید به «تسلا» برسیم؛ تسلایی که پلی برای حرکت، کنشگری و فعالیت باشد. او با تشریح تفاوت میان «تسلیم» و «تسلا» گفت: تسلیمشدن یعنی دستها را بالا ببریم و از هر امیدی برای ایجاد تغییر دست بکشیم، اما آشتی با زندگی و پذیرش فراز و فرودهای آن این امکان را به ما میدهد که همچنان به آینده امیدوار بوده و باور داشته باشیم که شاید آینده دستاوردهای تازهای برای ما به همراه داشته باشد.
این پژوهشگر با بیان اینکه نخستین گام پذیرش شکستها، خسرانها، اشتباهها، تصمیمهای نادرست و ناکامیهاست، گفت: فرقی نمیکند عامل این اتفاقها خود ما باشیم یا آنها را در نتیجه ساختارهای موجود تجربه کرده باشیم؛ مهم این است که نگذاریم پذیرش تراژدی، آخرین نیروهای باقیمانده ما را نیز از بین ببرد بلکه باید همین پذیرش به ما کمک کند تا دوباره حرکت کنیم.
کهنسال با اشاره به مفهوم «عاملیت» افزود: نقطهای که میتوانیم در آن نقشآفرینی کنیم، همان ترجیحدادن «تسلا» به «تسلیم» است. درک تفاوت این دو مفهوم، چه در بحرانهای فردی و چه در تراژدیهای جمعی، به ما کمک میکند برای خود نقشی تعریف کنیم و به جای گرفتارشدن در توهم یا غرقشدن در نفرت از وضعیت افراد یا گروههای موجود، از خود بپرسیم که نقش ما چیست و چه کاری از دستمان برمیآید. عنصر ضروری «تسلا»، امید است؛ امیدی که به ما امکان میدهد خسرانها و شکستها را پشت سر بگذاریم و با همان نیروی اندکی که برایمان باقی مانده، مسیر زندگی و کنشگری را ادامه دهیم.
کهنسال با تأکید بر اهمیت حفظ امید در دل بحرانها گفت: حتی اگر زمان اندک و توان ما محدود باشد، باید بارها و بارها از نو آغاز کنیم. شاید دوباره شکست بخوریم اما به تعبیر برتولت برشت، «شاید این بار بهتر شکست بخوریم». من تصور نمیکنم در آینده نزدیک دیگر شکستی در کار نباشد، اما معتقدم به تدریج بهتر و آگاهانهتر شکست خواهیم خورد و در افق میانمدت و بلندمدت، آینده را روشن میبینم. او افزود: همین عنصر امید، فارغ از همه مباحث فلسفی، اجازه نمیدهد زیر بار تراژدیهایی که شبانهروز با آنها درگیر هستیم، چه در اندیشه و چه در عمل، زمین بخوریم. نخستین ضرورت در مواجهه با ایرانِ پساجنگ، حفظ آرامش است؛ تجربهای که دستکم برای من در ماههای اخیر بسیار دشوار بوده و حتی احساس کردهام این تحولات تغییرات عمیقی در شخصیت و شیوه زیستن انسان ایجاد میکند. با این حال، تنها راه این است که ابتدا آرام بمانیم؛ آرام بمانیم تا بتوانیم فکر کنیم، رنج را تحمل کنیم، تصمیم بگیریم و در نهایت دست به عمل بزنیم. لازم است رنجهای فردی و جمعی خود را ثبت کنیم تا تاریخ آنها را از یاد نبرد. ثبت این تجربهها هم به ما کمک میکند از آنها درس بگیریم و هم میتواند چراغ راه دیگران برای ادامه مسیر باشد.
این پژوهشگر با اشاره به اهمیت روایتگری گفت: در همین نقطه است که روایت اهمیت پیدا میکند؛ اینکه رنجهای فردی و جمعی خود را چگونه، از چه زاویهای و با روایت چه کسانی بازگو کنیم تا صدای گروههایی باشد که کمتر فرصت شنیدهشدن دارند. ما باید مسئولیت بپذیریم تا بتوانیم به زیستن ادامه دهیم. همچنین لازم است در این دوران تراژیک، مقصدی و امیدی برای خود بیافرینیم تا بتوانیم تاب بیاوریم. اگر این امید را آنگونه که آلبر کامو از آن سخن میگوید، خلق نکنیم، زندگی در چنین شرایطی از معنا و منطق تهی خواهد شد و تنها عاملیت خود ماست که میتواند راه رهایی از این وضعیت را فراهم کند.
به گفته او نباید فراموش کنیم که ما نخستین مردمان تاریخ و تنها شهروندان جهان نیستیم که چنین تراژدیهایی را تجربه میکنیم. مطالعه و فهم شیوههای نظری و عملی مواجهه با تراژدیها و طرح آنها در سطح جامعه، میتواند به درک بهتر این وضعیت کمک کند و مانع فرورفتن انسانها در ورطه عمیق افسردگی، بیعملی، احساس عجز و ناتوانی در برابر نیروهای ویرانگر و تراژدیهای زمانه شود. با توجه به حوزه فعالیتم، معتقدم در کنار همه راهکارهای عملی، باید بیش از گذشته به روایت، فهم نظری و گفتوگو درباره تجربههای جمعی توجه کنیم؛ زیرا این روایتها میتوانند زمینهساز تابآوری، کنشگری و حرکت رو به جلو باشند.
کهنسال با تأکید بر اینکه کنش فعالانه بدون اندیشهورزی شکل نمیگیرد، گفت: در کنار عمل، نظرورزی و تأمل فلسفی نیز اهمیت دارد؛ زیرا نگاه فلسفی دریچههای تازهای برای فهم مسائل پیشروی ما میگشاید و بر پایه آن میتوان شیوههای عملی زیستن را طراحی کرد.
در ادامه این نشست محمد محمدی، پژوهشگر مطالعات شهری، با اشاره به تجربه تاریخی ایران پس از مشروطه گفت: جامعه ایران با وجود همه گسستها، متوقف نشده است. پرسش اساسی این است که آیا میتوان از دل این گسستها امکان زایش دوباره و بازسازی نظم اجتماعی را پیدا کرد یا نه؟ برخی معتقدند جامعه در حال فروپاشی است، اما برخی دیگر بر این باورند که همین شکستها و بحرانها میتواند زمینهساز شکلگیری ایدههای نو باشد.
محمدی در ادامه با اشاره به مفهوم «مدارا» در اندیشه جان لاک گفت: هرچند لاک این مفهوم را در زمینه منازعات مذهبی اروپا مطرح میکند، اما روح اندیشه او فراتر از آن است و میتوان آن را به وضعیت امروز جامعه ایران نیز تعمیم داد. امروز بیش از هر زمان دیگری به مدارا نیاز داریم؛ جامعهای که در آن گروههای مختلف حاضر باشند صدای یکدیگر را بشنوند و به رسمیت بشناسند. او افزود: جامعه زمانی شکل میگیرد که همه گروهها در آن دیده شوند. ما باید صداهایی را که سالها از عرصه عمومی کنار گذاشته شدهاند، وارد گفتوگو کنیم. حتی در بسیاری از طرحهای توسعه شهری نیز جای فرودستان و تهیدستان خالی است و همین نادیده گرفتهشدن، در مقاطع مختلف تاریخی به بروز بحرانهای اجتماعی انجامیده است.
او ادامه داد: اگر رنج تنها در سطح فردی باقی بماند و به افسردگی و انزوا بینجامد، امکان ادامه مسیر از بین میرود. از همین رو، باید آن را به تجربهای مشترک تبدیل کرد که زمینهساز عمل جمعی باشد. او افزود: در شرایط پساجنگ یا بحران، خودِ زیستن به یک کنش اخلاقی و اجتماعی تبدیل میشود. گاهی تصور میشود کنشهای روزمره تأثیر چندانی ندارند، اما همین استمرار زندگی و حفظ پیوندهای اجتماعی میتواند نقطه آغاز بازسازی جامعه باشد.
محمدی روایت را یکی از مهمترین ابزارهای عبور از بحران دانست و گفت: متأسفانه در این حوزه کمکاری کردهایم. هر انسانی باید بتواند روایت اصیل خود را از رنج، امید و تجربه زیستهاش بیان کند، نه اینکه صرفا روایتهای از پیش ساختهشده را تکرار کند.
علی اعطا، معمار و پژوهشگر شهری نیز در نشست «ایران پساجنگ؛ از رنج تا زیستن» با اشاره به دشواری تحلیل شرایط کنونی گفت: برای اینکه بتوانیم درباره این جنگ سخن بگوییم یا حتی ادعا کنیم وارد دوره «پساجنگ» شدهایم، به فاصلهگرفتن از خود واقعه نیاز داریم. حتی در اینکه اکنون واقعا در دوره پساجنگ قرار داریم نیز تردید وجود دارد. فاصله زمانی به ما امکان میدهد روایت دقیقتر و تحلیل عمیقتری از آنچه بر ما گذشته ارائه کنیم.
اعطا ادامه داد: البته این به معنای ناممکنبودن تحلیل امروز نیست؛ بسیاری از تحلیلها تاکنون ارائه شده و بخشی از آنها نیز با مشاهدات ما همخوانی دارد، اما همچنان معتقدم برای فهم دقیقتر اینکه چه بر ما گذشته و در چه وضعیتی قرار داشتهایم، به گذر زمان نیاز داریم.
او با اشاره به تجربه زیسته خود در دوران جنگ ایران و عراق گفت: آنچه این روزها بیش از هر چیز ذهنم را درگیر کرده، تجربه زندگی در اهواز در دوران جنگ هشتساله است. من هفت سال از آن دوران را در اهواز زندگی کردم. هرچند در آن زمان کودک بودم، اما تصاویر و خاطرات آن سالها همچنان با وضوح در ذهنم باقی مانده است و امروز تلاش میکنم میان آن تجربه و شرایط فعلی پیوندی برقرار کنم.
اعطا افزود: از آنجا که به ادبیات داستانی علاقه دارم، در این روزها دوباره به سراغ برخی رمانهای مرتبط با جنگ رفتم. به نظرم دو رمان، تصویری واقعگرایانه از دو مقطع متفاوت جنگ ارائه میکنند و میتوان از منظر شهر و تجربه زیست شهری نیز آنها را خواند. او توضیح داد: نخستین اثر رمان «زمستان ۶۲» نوشته اسماعیل فصیح است که روایت آن در زمستان سال ۱۳۶۲ و در شهر اهواز میگذرد. این رمان را در جریان جنگ اخیر خواندم و برایم جالب بود که بخش عمده حوادث آن در همان محلهای رخ میدهد که خودم سالها در آن زندگی کرده بودم. همین موضوع، روایت کتاب را برای من بسیار ملموس و قابل لمس کرد. به گفته او در «زمستان ۶۲»، جنگ دیگر یک حادثه نیست، بلکه به وضعیتی عادی و ماندگار تبدیل شده است؛ حضوری دائمی که مانند سایه بر زندگی مردم افتاده و به بخشی از عادت روزمره آنها بدل شده است.
او افزود: این دو رمان که هر دو روایتی واقعگرایانه از جنگ ارائه میکنند، در حکم دو سند مردمنگارانه از حیات اجتماعی هستند. یکی مرحلهای را روایت میکند که جنگ هنوز یک حادثه است و دیگری زمانی را به تصویر میکشد که آن حادثه به یک وضعیت پایدار تبدیل شده است. همین تفاوت، امکان تحلیل نسبت جنگ با شهر و زندگی اجتماعی را فراهم میکند.
اعطا با اشاره به رمان «زمین سوخته» که روایت سه ماه نخست جنگ است، گفت: در این مقطع، هرچند نظم شهری فرو میریزد، اما حیات اجتماعی همچنان در شهر جریان دارد. شهر هنوز صحنه اصلی تجربه جنگ است و مردم در فضاهای عمومی با یکدیگر ارتباط دارند، خبر میگیرند، از وضعیت باخبر میشوند، برای فرار از خطر تصمیم میگیرند و محله به واحد اصلی بقا و همبستگی اجتماعی تبدیل میشود.
او ادامه داد: تصور اولیه من این بود که جنگ، حیات اجتماعی را از فضاهای عمومی به فضاهای خصوصی منتقل میکند، اما هرچه بیشتر درباره آن فکر کردم، دیدم این گزاره به شکل مطلق قابل دفاع نیست و میتوان نمونههای نقض فراوانی، بهویژه در جنگ اخیر، برای آن پیدا کرد. با این حال در تجربه سالهای آغازین جنگ ایران و عراق، دستکم در آن مقطع، فضای عمومی همچنان فعال بود، هرچند کارکرد آن تغییر کرده بود.
اعطا در ادامه با اشاره به رمان «زمستان ۶۲» گفت: در سال چهارم جنگ، وضعیت کاملا متفاوت است. جنگ دیگر از مرحله حادثه عبور کرده و به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل شده است؛ حضوری دائمی که در پسزمینه همه تجربههای زیسته قرار دارد. زندگی ادامه پیدا میکند، اما همه چیز در بستری شکل میگیرد که جنگ همواره در آن حضور دارد.
او افزود: در این مرحله، کیفیت زندگی شهری تغییر میکند و بخش مهمی از حیات اجتماعی به فضاهای خصوصی منتقل میشود. وقتی این رمان را میخوانیم، در توصیف فضاهای شهری بیشتر با خیابانهای تاریک، فضاهای خلوت و شهری مواجه میشویم که دیگر شور و تحرک گذشته را ندارد. همین تفاوت بهخوبی نشان میدهد چگونه یک حادثه به تدریج به یک وضعیت پایدار و بخشی از تجربه روزمره شهروندان تبدیل میشود. اعطا در ادامه با تشریح تفاوت فضای شهری در دو مقطع جنگ گفت: در «زمستان ۶۲» دیگر با آن فضای شهری پرتحرک روبهرو نیستیم. شهر کارکرد خود را تغییر داده و بیش از آنکه محل تعاملات اجتماعی باشد، به فضایی برای عبور و مرور در خیابانهای تاریک، ناامن و خلوت تبدیل شده است؛ جایی که انسانها اغلب بهتنهایی در آن حضور دارند. او افزود: مقایسه این دو رمان نشان میدهد در آغاز جنگ رنج ماهیتی عمومی دارد و تجربهای مشترک میان شهروندان است، اما هرچه جنگ به یک وضعیت پایدار تبدیل میشود، رنج نیز بیش از پیش خصوصی میشود. در این مرحله، تجربه رنج در حلقههای کوچکتر و درون خانوادهها یا جمعهای محدود شکل میگیرد و از آن تجربه مشترک و جمعی فاصله میگیرد.
اعطا ادامه داد: به بیان دیگر، در یک مقطع رنج یک امر شهری و اجتماعی است، اما در مقطع بعد، این رنج به درون خانهها میخزد و شکل خصوصیتری پیدا میکند. این تغییر یکی از مهمترین تفاوتهای شهرِ حادثه و شهر وضعیت است. او با اشاره به تجربه جنگ اخیر گفت: این تفاوت حتی در ادراک ما از زمان نیز قابل مشاهده است. پیش از جنگ، شاید با مرور چند نوبت اخبار در طول روز احساس میکردیم از تحولات آگاه هستیم، اما در شرایط جنگی، گاهی فقط چند دقیقه غفلت از اخبار کافی است تا شرایط بهطور کامل تغییر کند. بنابراین تجربه جنگ فقط ادراک ما از فضا را تغییر نمیدهد، بلکه برداشت ما از زمان را نیز دگرگون میکند.
اعطا یادآور شد: اگر بخواهیم یک چارچوب تحلیلی اولیه برای فهم تجربه جنگ ارائه کنیم، میتوان از دو مفهوم «شهرِ حادثه» و «شهرِ وضعیت» استفاده کرد. البته این دو مفهوم، مرز کاملا مشخص و قطعی با یکدیگر ندارند و ممکن است در برخی ویژگیها با هم همپوشانی داشته باشند، اما میتوانند مبنایی برای تحلیل تجربه زیستن در شهر در شرایط جنگ باشند.
او توضیح داد: در «شهر حادثه» همه چیز حول رخدادهای ناگهانی سامان مییابد و همین اتفاقهای غیرمنتظره تجربه زیسته شهروندان را شکل میدهد، اما در «شهر وضعیت»، جنگ دیگر رخدادی استثنائی نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده و در پسزمینه همه تجربههای انسانی حضور دارد؛ آنچه روزی حادثه بود، اکنون به عادتی روزمره بدل شده است. بر همین اساس، سه مؤلفه برای فهم تجربه زیستن در شرایط جنگ اهمیت دارد؛ نخست نسبت میان شهر و جنگ و تمایز میان «شهرِ حادثه» و «شهرِ وضعیت»، دوم میزان اجتماعی یا خصوصیشدن رنج و سوم دگرگونی در ادراک زمان و فشردگی تجربه زمانی در شرایط جنگی. این سه مؤلفه میتوانند چارچوبی اولیه برای تحلیل تجربه شهروندان در مواجهه با جنگ و پیامدهای آن فراهم کنند.
اعطا در ادامه با بیان اینکه الگوی «شهرِ حادثه» و «شهرِ وضعیت» را میتوان به دیگر بحرانهای اجتماعی نیز تعمیم داد، گفت: تجربه همهگیری کرونا نیز تا حدی چنین الگویی را نشان میداد. در روزهای نخست، با پدیدهای کاملا ناآشنا روبهرو بودیم و نمیدانستیم چگونه باید با آن مواجه شویم. حتی در رفتارهای روزمره نیز نوعی سردرگمی وجود داشت؛ برای مثال بسیاری از ما پس از خرید، مواد غذایی را با شیوههای مختلف ضدعفونی میکردیم، اما به مرور زمان و با افزایش آگاهی، این رفتارها تغییر کرد و بحران به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شد.
او افزود: تصور اولیه من این بود که در جنگ اخیر نیز با چنین وضعیتی مواجه شدهایم، اما در گفتوگو با یکی از دوستان، این فرضیه تا حدی به چالش کشیده شد. برخلاف انتظار، در جریان جنگ اخیر، فضاهای اجتماعی و شهری کاملا از کار نیفتادند. کافهها، کتابفروشیها، مراکز فرهنگی و بسیاری از فعالیتهای روزمره، هرچند با محدودیتهایی، همچنان ادامه داشت و حیات اجتماعی بهطور کامل متوقف نشد.
اعطا ادامه داد: حتی اگر برخی افراد، از جمله خود من، ترجیح دادند بیشتر در خانه بمانند، واقعیت این است که بخش قابل توجهی از جامعه با همان ریتم پیشین، البته با تغییراتی، به زندگی خود ادامه داد. همین مسئله برای من به یک پرسش جدی تبدیل شده است که چه اتفاقی در جامعه رخ میدهد که جنگ با وجود همه تهدیدهایش، بهتدریج به امری آشنا تبدیل میشود و زندگی اجتماعی همچنان جریان پیدا میکند.
او با طرح این پرسش که آیا تجربههای مکرر بحران در دهههای اخیر باعث عادیشدن مواجهه با جنگ برای جامعه ایران شده است، گفت جامعه ایران در چهار یا پنج دهه گذشته بارها با جنگ، بحران و ناامنی روبهرو بوده است. شاید لازم باشد از خود بپرسیم آیا این تجربههای مکرر باعث شده جنگ نیز به بخشی از زندگی روزمره ما تبدیل شود یا اینکه شکل مواجهه جامعه با آن تغییر کرده است.
اعطا افزود: اگر بخواهیم بر اساس الگوهای گذشته تحلیل کنیم، انتظار میرفت در تمام روزهای جنگ، زندگی روزمره تقریبا متوقف شود؛ زیرا هیچکس نمیدانست فردا چه اتفاقی خواهد افتاد. اما آنچه در عمل دیدیم، ادامهیافتن حیات اجتماعی در کنار احساس ناامنی بود. همین تفاوت، به نظر من، مسئلهای است که باید درباره آن بیشتر اندیشید و بررسی کرد.
او تأکید کرد: این پرسش هنوز برای من بیپاسخ مانده و ارزش آن را دارد که در آینده درباره آن بیشتر گفتوگو و پژوهش شود؛ اینکه جامعه ایرانی چگونه در دل بحران، زندگی روزمره خود را ادامه میدهد و این تجربه چه تأثیری بر آینده اجتماعی ما خواهد داشت.
ساناز قربانی، فعال حوزه زنان هم در این نشست با نقل بخشی از کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» گفت: نویسنده این اثر روایت میکند پیش از حضور در جبههها تصور میکرد جنگ جایی برای زنان نیست و زندگی زنانه در دل جنگ امکانپذیر نیست، اما زمانی که با زنان حاضر در جنگ روبهرو میشود، درمییابد حتی وقتی از مرگ سخن میگویند، باز هم زیبایی را به یاد میآورند؛ زیرا زیبایی، بخش نابودنشدنی وجود آنان است.
به گفته او جنگ برای همه جامعه آسیبزا بود، اما بر اساس تجربههایی که از زنان شنیدهام، به نظر میرسد زنان آسیب بیشتری را متحمل شدند. البته این سخنان مبتنی بر روایتهای میدانی است و نه آمار رسمی و به همین دلیل معتقدم این حوزه بیش از هر زمان دیگری نیازمند پژوهشهای دقیق و مستند است. قربانی با تمرکز بر پیامدهای اقتصادی جنگ برای زنان گفت: من با واژه «تعدیل نیرو» موافق نیستم، چون این اصطلاح واقعیت تلخ از دست دادن شغل را زیباتر از آنچه هست نشان میدهد. آنچه رخ داده اخراج از کار است و در تجربههایی که من دیدهام، زنان بهویژه در بخش خصوصی بیش از دیگران شغل خود را از دست دادهاند.
او افزود: حتی زنانی که توانستند در محل کار خود باقی بمانند نیز اغلب به این دلیل بود که کارفرما میتوانست بدون افزایش دستمزد یا با هزینه کمتر از نیروی کار آنان استفاده کند. این وضعیت فشار مضاعفی بر زنان وارد و شرایط معیشتی آنها را پیچیدهتر کرده است.
قربانی گفت: در کنار این موضوع، مدیریت فشار اقتصادی نیز بیش از گذشته بر دوش زنان قرار گرفته است. در بسیاری از خانوادهها، مرد مسئول تأمین درآمد تلقی میشود، اما انتظار میرود زن با همان درآمد محدود، زندگی را مدیریت و راهی برای سازگاری با تورم و گرانی پیدا کند.
او برای توضیح این وضعیت به یک تجربه روزمره اشاره کرد و گفت: چندی پیش در مترو گفتوگوی دو زن را شنیدم که یکی از آنها میگفت به دلیل گرانی، برنج ایرانی را با برنج هندی مخلوط کرده و همین موضوع باعث اختلاف با همسرش شده بود. شاید این اتفاق در نگاه اول مسئله کوچکی به نظر برسد، اما در واقع بخشی از رنج روزمره زنان است؛ زنی که ناچار است با امکانات محدود، اقتصاد خانواده را مدیریت کند و در عین حال با نارضایتی و فشارهای ناشی از این شرایط نیز روبهرو شود.
قربانی تأکید کرد: این جزئیات شاید در مقایسه با تحولات کلان اقتصادی کماهمیت به نظر برسند، اما دقیقا در متن زندگی روزمره خانوادهها رخ میدهند و بخش مهمی از تجربه زنان در دوران بحران را شکل میدهند. او یکی دیگر از پیامدهای جنگ را گسترش اقتصاد غیررسمی میان زنان دانست و گفت: بسیاری از زنانی که پیش از این خانهدار بودند یا شغل ثابتی نداشتند، اکنون تلاش میکنند از طریق کسبوکارهای خانگی، مشاغل پارهوقت یا فعالیتهای غیررسمی درآمدی برای خود ایجاد کنند تا بتوانند بخشی از فشار اقتصادی ناشی از تورم و شرایط پساجنگ را جبران کنند.
قربانی اگرچه پیامدهای اقتصادی جنگ همه جامعه را تحت تأثیر قرار داده است، اما به باور من زنان بیش از دیگران بار این فشارها را تحمل کردهاند و این موضوع نیازمند پژوهش و توجه بیشتری است.