|

سفری متفاوت به زاهدان؛ صبوری و انتظار

از پنجره قطار، چشم‌انداز صحرا و باد و ابری از گرد سفید را در دوردست‌ها می‌بینیم. قرار بود ساعت ۱۱ سوار قطار تهران به زاهدان بشویم. پس از دو ساعت انتظار، پیامک آمد که قطار زاهدان تأخیر سه‌ساعته دارد. تهران، شهری تلخ‌آلود در خاطرات من، چندان جذابیت ندارد که پا به بیرون از ایستگاه بگذاریم.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

اصغر ایزدی‌جیران-مردم‌شناس:  از پنجره قطار، چشم‌انداز صحرا و باد و ابری از گرد سفید را در دوردست‌ها می‌بینیم.  قرار بود ساعت ۱۱ سوار قطار تهران به زاهدان بشویم. پس از دو ساعت انتظار، پیامک آمد که قطار زاهدان تأخیر سه‌ساعته دارد. تهران، شهری تلخ‌آلود در خاطرات من، چندان جذابیت ندارد که پا به بیرون از ایستگاه بگذاریم. موقع سوارشدن، مأمور بازرسی بلیت‌ها جواب سؤال «کی به زاهدان می‌رسیم» را با اطمینان داد: «سه ساعت تأخیر از اون طرف رو که حتما داریم، تازه اگر مشکل خاصی پیش نیاد». منظورش از مشکل خاص را متوجه نشدم. حتی تعجب هم کردم. برای من قطار پیش‌بینی‌پذیرترین وسیله حمل‌ونقل بود. صاحب بوم‌گردی یکی از روستاهای ناحیه سرحد در شهر زاهدان منتظر ماست. میهماندار با ناراحتی عوامل مؤثر بر این پیش‌بینی‌ناپذیری را درحالی‌که بالای سر ما ایستاده، توضیح داد. از چشم‌انداز کوه‌ها و دره‌ها و جنگل‌های آذربایجان منتقل شدیم به زمین‌های مسطح، به صحراهای باد و شن. ساعات پیش محو زمین‌هایی بودیم که بی‌پستی و بی‌بلندی تا افق‌های غیرقابل مشاهده گسترده بودند، با خارزارها، بستان‌کاری‌ها و مزارع گونه‌گون. تک‌و‌توک بنایی و خانه‌ای گنبدی و گلی در نقطه‌ای ظاهر می‌شد. صبح که پا شدیم، لایه‌ای گرد روی صندلی‌های کنار پنجره نشسته بود. میهماندار سر رسید: «پنجره‌ها رو ببندید، از کرمان تا زاهدان خاک داره». لوکوموتیوران و همکارانش در ایستگاه کرمان می‌روند و جای خود را به نفرات جدید می‌دهند. هشت ساعت دیگر تا زاهدان راه باقی مانده است، البته «اگر مشکلی پیش نیاید».  این تأخیرها و انتظارها کاملا عادی تلقی می‌شود، جزئی پذیرفته‌شده از بافت زندگی‌. پس از نخلستان‌هایی که شوق بچه‌ها را برانگیخت، بیابان‌های شن و شنزارها شروع شدند. جز جاده‌ای به موازات خط قطار، هیچ در چشم‌انداز نیست. دو مردی که صورتشان را پوشانده‌اند، در میان بادهای تند، بیل به دست کنار ریل‌ها ایستاده‌اند. وای! بادها شن‌ها و خاکریزه‌ها و سنگ‌‌های کوچک و بزرگ را آن‌قدر داخل ریل‌ها افشانده‌اند که کم مانده خطوط آهنی را دفن کنند. زیر پایمان چرخ‌ها می‌غرند‌. پس همین است که حرکت قطار را کند یا گاه ناممکن می‌کند. قطارِ ناتوان در برابر زور طبیعت، ما را متوجه ریتم کندتر زندگی می‌کند. احتمالا در فرهنگ‌هایی که به دیدارشان می‌رویم باید روان آدمیان را کمتر قابل تحریک بیابیم، کمتر آشفته و کمتر عصبی. در مقابل، فرهنگ برنامه‌ریزان و مجریان توسعه و سازمان‌های غیردولتی (NGO) را می‌بینیم که ناخودآگاه به دنبال تحمیل ریتم تند خود بر ریتم کند مردمان محلی هستند. گرما هوار می‌کشد. پسر خردسالم سهند با صورتی داغ از انتهای سالن برگشت. هور گرما فضای بین واگن‌ها را تبدیل به تنور کرده است. ما چهار نفر به صحنه‌های بیرون زل زده‌ایم؛ به پرسپکتیویسم مسطحی که از دانه‌های ریز ماسه ساخته شده است، به سراب‌هایی در بدن صحرا. و قطار روی دست‌انداز شن‌ها، مدام سرعت کم می‌کند و لاک‌پشت‌وار آرام‌آرام پیش می‌رود. کارگران ایستگاه‌ها که در پناه لُنگ‌های بلوچی صورتشان را از خورشید و باد پوشانده‌اند با لبخندی ملیح برای مسافران قطار دست بلند می‌کنند. پس از دو روز بالاخره روستایی در جنوب زاهدان پیدا کردیم و ساکن شدیم.

پاچه‌‌های شلوار بلوچی را بالای زانویم محکم کردم و پریدم. این آب جمع‌‌شده در منبع ذخیره، برای کسی که چند روز نتوانسته بود حمام برود، حکم خنکای بهشت را دارد. زیر آفتابی که بر قله کوه تفتان نور می‌‌فشاند، در آبی آبی‌‌رنگ شیرجه زده بودم. من و پسر نوجوان محلی غرق در خوشی غرق‌شدن در آبی سرد بودیم و باغبان داشت مسیر آب را برای سیراب‌کردن درختان انار باز می‌‌کرد. از سختی و گرمای روزهای پیشین، این آسودگی و سردی زاده شده بود. این بخش خاک ایران دو چهره دارد. چهره‌‌ای که تو را می‌‌رماند تا به حدی که شاید در کل عمرت هم نتوانی یک بار هم پای در آن بگذاری. چهره‌‌ای دیگر هم دارد که فقط وقتی رو می‌‌نماید که جرئتی به خرج داده باشی و از چهره اول گذر کرده باشی. به باغبان گفتم «اینجا دو چهره دارد»؛ از آسمان که نگاه کنی برهوت و خشکی می‌‌بینی و از پایین که نگاه کنی، همین دره‌‌ها، آبشارها و آب خروشان. مردمانش را از بیرون که بنگری برایت غریبه‌‌اند، گویی که به کشور دیگری تعلق دارند؛ دوست که بشوی، یار شیرین‌‌اند و ایران‌دوست. من هم تا قبل از آذرماه سال گذشته که برای اولین ‌‌بار به بلوچستان نزدیک شدم، تحت تسخیر تصاویر کلیشه‌‌ای رسانه‌‌ای بودم؛ فقر، ناامنی، «فرهنگ پایین» و... . حرکت دوگانه دافعه و جاذبه در قلب پویای این سرزمین خاص در جریان است. ظفر و پیروزی شخصی از بیرون چون من و تجلی و تشکیل رضایت مردم بومی، بستگی زیادی به ارزش فرهنگی بنیادین و زیرین بلوچ‌‌ها دارد: صبر و صبوری. یادگرفتن این خلق‌‌وخو، ضرورت اجتماعی‌شدن یا فرهنگ‌‌پذیری لازم برای هر پژوهشگر مردم‌‌شناس است. مردمی که با آنها در این مدت اندک در جنوب و شمال بلوچستان دوست شدم، به نرمی و آرامی تبسم می‌‌کنند؛ علامتی قابل رؤیت که فرایندی تدریجی از سختی‌کشیدن و تحمل بالا را برجسته می‌‌کند، نه رخداد ناگهانی حاکی از کامیابی‌‌های رؤیایی.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.