سهگانه ترامپ و معمای انسجام راهبردی در جنگ ایران
در میانه یکی از پیچیدهترین بحرانهای ژئوپلیتیکی دهههای اخیر، آنچه در نگاه نخست بهعنوان «دوگزینهای کلاسیک جنگ یا مذاکره» از سوی دونالد ترامپ در برابر جمهوری اسلامی ایران تصویر میشود، در واقع ساختاری سهلایه و پیچیدهتر دارد؛ ساختاری که میتوان آن را «سهگانه فشار، عبور و فرسایش» نامید.
نیروانا مهرآیین، پژوهشگر ارشد حقوق بینالملل: در میانه یکی از پیچیدهترین بحرانهای ژئوپلیتیکی دهههای اخیر، آنچه در نگاه نخست بهعنوان «دوگزینهای کلاسیک جنگ یا مذاکره» از سوی دونالد ترامپ در برابر جمهوری اسلامی ایران تصویر میشود، در واقع ساختاری سهلایه و پیچیدهتر دارد؛ ساختاری که میتوان آن را «سهگانه فشار، عبور و فرسایش» نامید. در این چارچوب، ایران نهتنها با دو گزینه توافق یا تداوم جنگ مواجه نیست، بلکه با سه مسیر متفاوت روبهرو است: توافق مستقیم با آمریکا، گشودن عملی تنگه هرمز بهعنوان مکانیسم کاهش تنش بدون مذاکره و در نهایت سناریوی سوم یعنی تداوم بنبست و تشدید تقابل نظامی. فهم این سهگانه بدون توجه به منطق قدرت در روابط بینالملل و همچنین شکاف راهبردی میان آمریکا و اسرائیل ممکن نیست. مهلت ۴۸ساعتهای که از سوی ترامپ مطرح شد، در ظاهر یک ضربالاجل دیپلماتیک بود، اما در واقع حامل یک پیام چندسطحی ژئوپلیتیکی است. در منطق سیاست قدرت، ضربالاجلها اغلب نه برای رسیدن به توافق فوری بلکه برای بازتعریف میدان بازی به کار میروند. در اینجا نیز ترامپ تلاش کرده است معادله بحران را از یک دوگانه ساده به یک سهگانه استراتژیک تبدیل کند؛ به این معنا که ایران میتواند بدون بازگشت به میز مذاکره، از طریق مدیریت یکی از حساسترین گلوگاههای اقتصاد جهانی یعنی تنگه هرمز، مسیر تنشزدایی موقت را فعال کند. صدور مجوزهای بیشتر برای عبور کشتیها از این تنگه در روزهای اخیر دقیقا در همین چارچوب قابل تفسیر است: نوعی سیگنال ژئواکونومیک به بازارهای جهانی که نشان دهد ایران میتواند بدون پذیرش شروط سیاسی واشنگتن، هزینههای جنگ را برای همه بازیگران کاهش دهد. اما همین گزینه ظاهرا کمهزینه، در بلندمدت ممکن است یکی از پرهزینهترین سناریوها برای ایران باشد. گشودن تنگه هرمز بهعنوان ابزار کاهش تنش، اگرچه میتواند به آتشبس یا حتی پایان نسبی درگیری منجر شود، اما در سطح راهبردی خطر تثبیت یک الگوی فشار ساختاری را به همراه دارد؛ الگویی که در آن ایران بدون دریافت امتیاز سیاسی یا امنیتی، صرفا با استفاده از اهرمهای ژئوپلیتیکی خود به مدیریت بحران میپردازد. چنین الگویی در نظریههای روابط بینالملل به «مهار غیررسمی» شباهت دارد؛ وضعیتی که در آن یک قدرت منطقهای عملا در چارچوب محدودیتهای طراحیشده توسط قدرتهای بزرگ عمل میکند، بدون آنکه توافق رسمی یا تضمین پایدار امنیتی وجود داشته باشد. در این میان، فهم رفتار آمریکا بدون توجه به شکاف راهبردی میان واشنگتن و تلآویو ناقص خواهد بود. تحلیل فرید زکریا درباره ناسازگاری دستورکارهای آمریکا و اسرائیل دقیقا به همین نقطه اشاره میکند. سیاست ایالات متحده در این جنگ دچار نوعی نوسان هدفی است؛ از تشویق به تغییر رژیم، تا مذاکره با عناصر درون نظام، تا محدودسازی توان نظامی ایران و سپس بازگشت دوباره به ادبیات «تسلیم بدون قید و شرط». چنین نوسانی نشاندهنده نبود یک راهبرد منسجم درون ساختار تصمیمگیری واشنگتن است. در مقابل، اسرائیل از دید بسیاری از تحلیلگران با هدفی بسیار صریحتر حرکت میکند: تضعیف بنیادین ساختار قدرت در ایران و در صورت امکان سوقدادن کشور به سمت فروپاشی یا جنگ داخلی. از منظر نظریههای ثبات منطقهای، این تفاوت اهداف بسیار تعیینکننده است. آمریکا بهعنوان قدرتی که به ثبات بازار انرژی و جریان آزاد تجارت جهانی وابسته است، نمیتواند بهراحتی سناریوی فروپاشی یک کشور بزرگ و متکثر مانند ایران را بپذیرد. تجربههای عراق، لیبی و سوریه نشان دادهاند فروپاشی دولتهای منطقهای نهتنها به ثبات نمیانجامد، بلکه به چرخهای از جنگهای فرسایشی، ظهور بازیگران غیردولتی و اختلال در بازارهای جهانی منجر میشود. در مورد ایران، این خطر حتی بزرگتر است؛ کشوری با تنوع قومی، جمعیت گسترده و شبکهای پیچیده از نیروهای مسلح که فروپاشی نظم سیاسی در آن میتواند به بحرانی چندلایه در قلب خاورمیانه تبدیل شود. در چنین بستری، سهگانه ترامپ را میتوان تلاشی برای مدیریت همزمان چند متغیر دانست: اعمال فشار حداکثری بر تهران، جلوگیری از فروپاشی کامل نظم منطقهای و حفظ اهرمهای اقتصادی غرب. گزینه توافق برای واشنگتن بهترین سناریو از منظر کنترل بحران است؛ گزینه گشودن تنگه هرمز یک مکانیسم موقت برای جلوگیری از جهش قیمت انرژی و آرامکردن بازارهاست؛ و گزینه سوم یعنی تشدید جنگ، ابزاری برای حفظ فشار در صورت شکست دو مسیر دیگر. بااینحال، آنچه این معادله را پیچیدهتر میکند، تضاد منافع میان بازیگران اصلی جنگ است. اگر اسرائیل واقعا به دنبال سناریوی فروپاشی ساختاری ایران باشد، هرگونه مسیر کاهش تنش -چه توافق و چه مدیریت بحران از طریق هرمز- میتواند با مقاومت تلآویو مواجه شود. از این منظر، جنگ جاری نهتنها تقابل ایران با یک ائتلاف خارجی، بلکه صحنهای از رقابت درونائتلافی نیز هست؛ رقابتی میان منطق ثباتگرایانه آمریکا و منطق بیثباتساز اسرائیل. در نهایت، معمای اصلی پیشروی ایران نه صرفا انتخاب میان جنگ و صلح، بلکه نحوه مواجهه با این سهگانه راهبردی است. هر یک از مسیرها پیامدهای متفاوتی برای توازن قدرت منطقهای، موقعیت ژئوپلیتیکی ایران و آینده نظم خاورمیانه خواهد داشت. در چنین شرایطی، مسئله کلیدی نهفقط تصمیم کوتاهمدت درباره بحران جاری، بلکه چگونگی جلوگیری از تثبیت الگویی است که در آن ایران همواره در وضعیت «مدیریت بحران بدون حل بحران» باقی بماند؛ وضعیتی که شاید در کوتاهمدت از تشدید جنگ جلوگیری کند، اما در بلندمدت میتواند به فرسایش تدریجی قدرت ملی و محدودشدن افقهای راهبردی کشور بینجامد.