|

یک کتاب، یک نویسنده: گفت‌وگوی احمد غلامی با سعید مطلبی

راوی حذف‌شدگان

خاطراتی از محمدعلی فردین، بهروز وثوقی، ناصر ملک‌مطیعی و ایرج قادری

سعید مطلبی بسیار دوست‌داشتی است. این‌گونه اظهارنظرها در روزنامه‌نگاری مرسوم نیست، اما مطلبی از این قاعده مستثناست؛ مردی که پای رفقایش ایستاد تا آنان و آنچه را که سینمای مردمی می‌نامد، زنده نگه دارد. این ایستادن پای محمدعلی فردین، ناصر ملک‌مطیعی، بهروز وثوقی و ایرج قادری و در یک کلام‌ سینمای مردمیِ پیش از انقلاب که با بیشترین حملات روبه‌رو بوده است، کار ساده‌ای نیست

راوی حذف‌شدگان
احمد غلامی نویسنده و روزنامه‌نگار

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

سعید مطلبی بسیار دوست‌داشتی است. این‌گونه اظهارنظرها در روزنامه‌نگاری مرسوم نیست، اما مطلبی از این قاعده مستثناست؛ مردی که پای رفقایش ایستاد تا آنان و آنچه را که سینمای مردمی می‌نامد، زنده نگه دارد. این ایستادن پای محمدعلی فردین، ناصر ملک‌مطیعی، بهروز وثوقی و ایرج قادری و در یک کلام‌ سینمای مردمیِ پیش از انقلاب که با بیشترین حملات روبه‌رو بوده است، کار ساده‌ای نیست. سعید مطلبی می‌گوید هرچه دارد، از این سینما و رفقایش است که خالصانه دستش را گرفته‌اند و او را در سینما بر‌کشیده‌اند. مطلبی احساس رضایت می‌کند که در تمام این سال‌ها پایداری کرده تا دِینش را به رفقایش و سینمای مردمی بپردازد و اینک که در آستانه کهنسالی است، همین او را بس است که از این بازیگران و از سینمای مردمیِ پیش از انقلاب با شایستگی نام می‌برند. این روزها که کمتر کسی در سینما پای چیزی می‌ایستد، چهره‌هایی مانند سعید مطلبی یگانه‌اند. با راوی گنجینه ارزشمند سینمای مردمی ایران به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

‌ «آقای سناریست» کتاب جذابی از خاطرات سینمایی شما در سال‌های قبل و بعد از انقلاب است. شما هم سناریو نوشته‌اید، هم کارگردانی کرده‌اید و با بازیگران مختلفی همکاری داشته‌اید. این کتاب مروری بر خاطرات و آثار شما‌ست که اثری چندوجهی و خواندنی است. ابتدا درباره روند شکل‌گیری این کتاب بگویید.

این کتاب را خودم ننوشتم، چند سال پیش نویسنده جوانی به نام آقای حمیدرضا حاجی‌حسینی با من تماس گرفتند که می‌خواهم با شما یک‌سری مصاحبه‌ انجام دهم. آن زمان خیلی گرفتار بودم و فکر نمی‌کردم او طاقت و تحمل داشته باشد. گفتم نمی‌توانم یک قرار مستمر با تو بگذارم، ممکن است امروز یک ساعت با تو صحبت کنم و دو ماه اصلا نتوانم تو را ببینم، یا ممکن است روزی با هم قرار بگذاریم اما من آمادگی حرف‌زدن در مورد آن موضوع را نداشته باشم و راجع به موضوعات دیگر حرف بزنیم. قبول کرد. فکر کردم مثل همه جوان‌هایی که کاری را قبول می‌کنند و بعد پس می‌زنند، یکی‌ دو جلسه می‌آید و منصرف می‌شود. ولی این جوان آن‌قدر پیگیر بود که من به این وجه از شخصیتش خیلی احترام می‌‌گذارم. کار این کتاب چهار، پنج سال طول کشید، چون هر سه ماه یک بار ممکن بود با هم جلسه بگذاریم. خودم فکر نمی‌کردم خاطرات من برای کسی جذاب باشد و وقتش را برای آن بگذارد، ولی در همان دو، سه ماه اول بعد از انتشار گفتند کتاب به چاپ دوم رسیده و نایاب شده است. شاید وجهی که این کتاب را مقبول کرد و به نظر خواننده جذاب رسید، این بود که من سعی کردم همه چیز را صادقانه بگویم. آدم‌هایی که راجع به خودشان حرف می‌زنند یا کتاب می‌نویسند، اغلب در این اتوبیوگرافی‌ها، طرف محور جهان می‌شود و همه‌ چیز دور او می‌چرخد. من که خودم می‌دانستم محور جهان و حتی محور سینمای فکسنی ایران هم نیستم. من آدمی بودم که در 20سالگی به سینما آمده و ذره‌ذره رشد کرده بودم، اما در مسیرم خیلی چیزها و آدم‌ها را دیده و از کمک خیلی‌ها بهره‌مند شده بودم. درواقع این کتاب یک‌جور ادای دین بود به آدم‌هایی که با آنها زندگیِ کاری داشتم. وجه دیگری از کتاب مربوط به زندگی خانوادگی‌ام است. یکی از شانس‌های بزرگم این بود که با کسی ازدواج کردم که حقیقتا فرشته بود و می‌توانم بگویم او زندگی من را نه، بلکه خودم را ساخت. دلم می‌خواست برای خانواده‌هایی که از سعادت با هم بودن برخوردار هستند، قضیه زندگی خانوادگی خودم را گفته باشم تا قدر این لحظات‌ را بدانند. اما قسمت اعظم کتاب به‌ خاطر کار و حرفه‌ام، در مورد سینما‌ست.

‌ چطور وارد سینما شدید؟

یکی، دو بار گفته‌ام و فکر نمی‌کنم خیلی برای مردم جالب باشد، اما بهانه‌ای است که به موضوع اساسی‌تری اشاره کنم. قبل از انقلاب این‌طور نبود که برای همه فرصت‌‌ فراهم باشد؛ منظورم هر نوع فرصتی است. انقلاب شد که آدم‌ها توانستند فرصت به دست بیاورند. شاید به نظر بیاید که دارم تعریف می‌کنم، اما نه، اتفاقا بعدها فهمیدیم وقتی فرصت‌ها مفت و مجانی در اختیار آدم‌ها قرار داده شود، به وضعیتی منجر می‌شود که امروز در آن هستیم. قبل از انقلاب این‌طور نبود که صبح از خانه‌ات بیایی بیرون و مثلا پسرعموی پولداری داشته باشی و بتوانی کارگردانی کنی. سخت بود. یادم هست وقتی اولین فیلمم را کارگردانی کردم، مونتاژ و حتی فیلم‌برداری می‌دانستم. تفریحم این بود که به جایی بروم و حدس بزنم اینجا با یک لنز چه دیافراگمی را می‌دهد. مثالی بزنم. آقای قادری فیلمی می‌ساخت که در گاجره فیلم‌برداری داشتیم. مرحوم علی تابش هم در آن بازی می‌کرد. زمستان بود و وقتی آنجا رفتیم، هنوز پایین تپه بودیم، علی تابش از ماشین که پیاده شد، گفت ایرج در توان من نیست از اینجا بالا بیایم. اگر بیایم این سرما من را می‌کشد. نیامد. قادری گفت سعید فیلم‌نامه را طوری عوض کن که تابش را از این صحنه حذف کنیم. من رفتم بالا. در صحنه یک تراولینگ گذاشته بودند و ریل چیده بودند و پسر جوانی هم تراولینگ را هل می‌داد. شروع که شد، فریاد این پسر بلند شد. وقتی به سراغش رفتیم، دیدیم دستکش نداشت و پوست دستش از سرما به میله تراولینگ چسبیده بود. کسی هم آن بالا نبود و فقط سه، چهار نفر در حد کفایت بالا رفته بودیم. قرار شد من تراولینگ را هل بدهم. آن پسر جوان همان‌جا هل‌‌دادن تراولینگ را به من یاد داد، دیدم چه کار حساسی است: قدم‌برداشتن، تسلط به بدن و دست‌ها. خلاصه تا آنها آماده شوند، تراولینگ را یاد گرفتم. سال‌ها بعد قادری فیلمی می‌ساخت و نمی‌دانم دچار کسالت بود یا چه که من به‌ جایش کارگردانی کردم. پلانی حدود چهار دقیقه داشتیم و سه‌دقیقه‌و 40 ثانیه که از پلان گذشت، فیلم‌بردار گفت تراولینگ تکان خورده و خب، گفتیم از نو. من سال‌ها معلمی کرده‌ام و خصلت معلمی این‌طور است که آدم پشت سرش هم چشم دارد. آن روز دیدم پسری که تراولینگ را هل می‌دهد، مخصوصا دستش را طوری گرفته که وقتی می‌‌خواهد، بتواند تراولینگ را تکان بدهد. به مدیر تولید گفتم با این پسر مشکلی دارید؟ به اندازه کفایت به او ناهار داده‌اید؟ گفت بله، ما دو وعده به آنها غذا می‌دهیم. خلاصه معلوم شد با قادری مسئله‌ای دارد. صدایش کردم و گفتم من مسئله‌ات را حل می‌کنم، ولی اگر دفعه دیگر تراولینگ را این‌جور هل بدهی و پلان را نصفه بگذاری و بخواهی صدمه بزنی، به فیلم‌بردارهای سینما خواهم گفت و تو دیگر هیچ‌جا کار پیدا نمی‌کنی! مقصودم این است که ممکن است فکر کنید کسی که کار ساده‌ای مثل تراولینگ هل‌دادن را انجام می‌دهد، بی‌خودی‌ترین آدم گروه است، ولی این‌طور نیست و او هم آدم مؤثری است. باید همه جوانب یک فیلم را بدانید تا وارد کار شوید. بعد از انقلاب این‌طور نبود و فرصت‌ها را ارزان می‌دادند. کافی بود یک نفر پسرعمویش را بیاورد و سرمایه‌ای داشته باشد. به ‌همین ‌دلیل شاهد بودیم که سینما ویران شد. جاهای دیگر را خبر ندارم، اما از آنچه می‌گویند، معلوم است که همین‌طور است. آقای رئیس‌جمهور می‌گوید ما این مشکلات را داریم؛ ما تو را انتخاب نکرده‌ایم که این مشکلات را بگویی، این مشکلات را راننده تاکسی هم می‌داند. انتخاب شده‌ای که مشکلات را حل کنی. این اتفاق زمانی افتاد که فکر ‌کردیم خوب است به همه فرصت بدهیم. اما نمی‌شود به همه فرصت داد، فرصت را باید گرفت و برای گرفتن فرصت باید تلاش کرد. وقتی فکر کردیم باید دنبال تعهد باشیم نه تخصص، آن روز مملکت نابود شد. تخصص زحمت دارد. باید ۲۵ سال زحمت بکشید تا کارد را به دست شما بدهند که بتوانید قلب کسی را بشکافید، ولی تظاهر به تعهد زحمت ندارد. من در محله‌ای مذهبی بزرگ شده‌ام و در محافل مذهبی بودم. گاهی آدمی را می‌دیدم که روی پیشانی‌اش سیاهی است که می‌گفتند نشان از تهجد زیاد است. اما الان در بازار مغازه‌دارها یکی در میان این‌طور هستند. من عکس مراجع را دیده‌ام یا خیلی‌شان را از نزدیک دیده‌ام که پیشانی‌شان صاف است. حالا من چطور باور کنم تویی که در بازار بلور می‌فروشی، میزان نمازت از آدمی که به‌عنوان مرجع تقلید شناخته شده، بیشتر است. همه اینها به خاطر این است که ما معیاری را گذاشتیم که اثباتش کاری نداشت. یک تسبیح دستت می‌گرفتی، ریشت را هم نمی‌زدی، یقه لباست هم چرک بود، پاشنه کفشت را هم می‌خواباندی، با طمأنینه حرف می‌زدی، «والضالین» را هم که غلیظ ادا می‌کردی و می‌شدی متعهد! ما خیلی از کارهای حساس مملکت را دست کسانی دادیم که می‌توانستند اثبات کنند متعهد هستند و گور بابای تخصص.

‌ نکته جالب این است که خیلی از کارگردان‌ها و سناریست‌های متعهدی که وارد سینما شدند، بعد از یاد‌گرفتن کار، آن بخش تعهد را رها کردند.

بله، چیزی وجود دارد به اسم فرصت‌طلبی که به نظرم ارزان‌ترین کار است. ما ملت خیلی عجیبی هستیم و دو وجه ما به نسبت بقیه اقوام برجسته است: یکی مقابله ‌ما در برابر دشمن است. در اطراف ما پر از تمدن‌های ریشه‌دار مثل بابل و آشور بودند که دیگر نیستند. اینها خصلتا آدم‌هایی بودند که مثل یک درخت در مقابل توفان مقاومت می‌کردند و به‌ همین ‌دلیل ریشه‌کن شدند. ما مثل گندم‌زار بودیم؛ در زمان توفان روی همدیگر می‌خوابیدیم و توفان که رد می‌شد، سر بلند می‌کردیم، به ‌همین ‌دلیل باقی ماندیم. حالا بگذریم از اینکه مزرعه‌ای که در زمان توفان می‌خوابد، موقع برخاستن تنک‌تر و بی‌بارتر می‌شود، ولی به هر حال باقی می‌ماند. خصلت دیگر ما این است که استاد فاسدکردن آدم‌ها هستیم. عده‌ای بودند که شاید در همان اوایل آدم‌های بدی نبودند، آدم‌های بدون حسن‌نیتی هم نبودند، ولی آن‌قدر از این خصلت دوم در قبال آنها استفاده کردند که زمانی به مرتبه‌ای رسیدند که خودشان را کمتر از خدا نمی‌دانستند و راجع به سرنوشت سینمایی که با بدبختی به وجود آمده بود تصمیم گرفتند. ما جزء معدود کشورهایی بودیم که سینما داشتیم، سالی صد فیلم داشتیم. کشورهای زیادی نبودند که این سینما را داشتند. به هر حال با هر شرایطی که بود این سینما پابرجا بود. حالا آن را به جایی رسانده‌اند که مثل بقیه چیزهای این مملکت است. خصلت چاپلوسی و فاسدکردن آدم‌های خوب و رساندن آدم‌های معمولی به مقام خدایگانی و باوراندنش به آن آدم‌ها، نتیجه‌اش اوضاع کنونی است.

‌ آقای مطلبی شما داستان هم نوشته‌اید. گویا به‌واسطه داستان وارد سینما شدید؟

زمانی داستانی نوشتم که تقریبا سرتاسرش دیالوگ بود و حرکت خیلی کم داشت. مرحوم ناصر خدایار این را خوانده بود و به‌شدت من را تشویق کرد که داستان‌نویسی را ادامه دهم. در داستان‌نویسی موجباتی فراهم شد که فیلم‌نامه‌ای برای ایرج قادری بنویسم. یکی از دوستان من روزی به من گفت آقای قادری می‌خواهد شما را ببیند. آن زمان ما در دانشگاه با سینمای فارسی زیاد همسویی نداشتیم و به‌نوعی تحقیرش می‌کردیم. گفتم قادری کیست؟ گفت کارگردان و بازیگر است. خلاصه من را به دفترش بردند، با اینکه خیلی هم میل نداشتم و وقتی هم رفتم بیشتر بی‌میل شدم، چون دیدم یک شلوارک پوشیده و پیراهنی که دکمه‌هایش باز است. زیاد خوشم نیامد. پیشنهاد کرد فیلم‌نامه‌ای برایش بنویسم. با دوستم بیژن بودم، گفتم من الان می‌خواهم بروم فیلم «پرده پاره» هیچکاک را ببینم و حاضر نیستم این فرصت را که با دوستم هستم از دست بدهم و رد کردم. موقع پایین‌آمدن از پله‌ها، قادری صدا کرد و گفت فلانی حالا برای من فیلم‌نامه نمی‌نویسی اشکالی ندارد، ولی وقتی از دوستی‌ات با این آقا صحبت کردی، حسودی‌ام شد، حداقل می‌شود با هم دوست باشیم؟ قبول کردم. همین شد که عاقبت ما به جایی رسید که الان هستیم.

‌ اشاره کردید که آن زمان با سینمایی که به «فیلمفارسی» معروف بود همسویی و سازگاری نداشتید، در صورتی که آن سینما به‌نوعی عامه مردم را در سینما نگه می‌داشت و موجب رونق سینما می‌شد. درباره این جریان و همچنین جریانی که می‌خواست جریان روشنفکری و سینمای مدرن ایران باشد بگویید. فضای آن دوره سینمای ایران را چطور ترسیم می‌کنید؟

کار سختی است اگر بخواهم به این سؤال به‌روشنی جواب بدهم، یا علل استقبال و علاقه مردم به آن سینما را بشکافم و بگویم چه چیزهایی در آن سینما بود که در سینمای بعدی نبود. اما شاید بتوانم این‌طور بگویم که در آن فیلم‌ها یک صداقت بود. آدم‌ها چیزی را که باور داشتند می‌ساختند. داستانی را دست می‌گرفتند که از ته وجودشان می‌پذیرفتند. همین قضیه در روابط جاری در سینما هم تأثیرگذار بود. موازینی که وجود داشت خودبه‌خود ایجاد شده بود، ولی موازین محترمی بود. الان وقتی با تهیه‌کننده‌ها صحبت می‌کنم، رنج می‌کشم که می‌بینم بلافاصله پشت همکارشان بد می‌گویند یا نقد می‌کنند. ما چنین چیزهایی نداشتیم. صداقتی در آن کار بود و فضایی هم بود که مردم طالبش بودند. مثلا فیلم‌هایی که در مورد جوانمردی، در تنقیح دروغگویی و تأیید راستگویی و صداقت بود، مردم می‌پذیرفتند و باور داشتند. فیلمی را که در مورد رفاقت بود باور داشتند، الان باور ندارند. چند سال پیش آقایی به من گفت «کوچه‌مردها» را بازنویسی کن بسازیم. گفتم امروز هیچ‌کس «کوچه‌مردها» را باور نمی‌کند. اگر فیلمی در مورد رفاقت بسازم که رفیق دوم اگر فرصت پیدا کند سر رفیق اولی را زیر آب می‌کند، باور می‌کنند. اما باور نمی‌کنند کسی به‌خاطر رفیقش از هستی خودش بگذرد. اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. گوینده تلویزیون یا همکارت دروغ می‌گوید. دروغ یک امر جاری است، بنابراین قبحش از بین رفته. اگر بخواهید فیلمی بسازید که بگویید دروغ‌گفتن چیز بدی است، می‌گویند برو بابا دلت خوش است، مثل اینکه در این روزگار زندگی نمی‌کنی!

‌ چه سناریوهایی برای ایرج قادری نوشته‌اید و در کدام فیلم‌ها با هم همکاری کرده‌اید؟ شما در آن دوره با ایرج قادری، فردین، بهروز وثوقی و ناصر ملک‌مطیعی کار کردید، می‌خواهم درباره آنها صحبت کنید.

اوایل انقلاب حتی آدم‌هایی که از آن سینما بودند، مصاحبه می‌کردند و می‌گفتند آن سینما ضد دانش و ضد سواد بود. سینمایی بود که اگر آدم باسوادی وجود داشت، بین خودشان راه نمی‌دادند برای اینکه بی‌سوادی خودشان به چشم می‌خورد. اما این‌طوری نبود. من وارد سینما که شدم هیچ ویژگی خاصی نداشتم، اما دانشجو بودم. همین باعث می‌شد آدم‌هایی که در سینما بودند جور دیگری با من کنار می‌آمدند، دوستم داشتند و حمایتم می‌کردند. اولین فیلمی که من ساختم نه به این دلیل که من شایسته فیلم‌سازی بودم، بلکه به این دلیل بود که یک کمپانی می‌خواست با فردین فیلم بسازد و فردین هم طفره می‌رفت. پیشنهاد کارگردانی را به من دادند چون می‌دانستند فردین حرف من را زمین نمی‌اندازد. فردین من را دوست داشت، به دلیل اینکه دانشجو بودم، این یک امتیاز بود. بگذریم از اینکه امروز روز هرکسی یک دکترا در جیبش است. چند وقت پیش آقایی پیش من آمد، با من که صحبت می‌کرد می‌گفت آقای دکتر. گفتم من دکتر نیستم، دکتر همان صد نفری هستند که شما با آنها در تماس هستید و کار می‌کنید، من یک اسم دارم و اسمم را صدا کنید! اما آن زمان تحصیلات دانشگاهی داشتن کار آسانی نبود، بنابراین همین‌قدر که من دانشگاه رفته بودم، من را پذیرا شدند و حمایتم کردند. به همین دلیل من همیشه نسبت به آن جماعت احساس دِین می‌کنم. بعد از انقلاب گروهی زمام سینما را به دست گرفتند. آدم‌هایی بودند که بعدا اسمشان را اصلاح‌طلب گذاشتند. تا وقتی در مسند بودند روش‌شان چیز دیگری بود و بعد که پست و مقام را از آنها گرفتند، همراه و غصه‌دار مردم شده‌اند. فکر نکنید گروهی به من می‌گویند از اصلاح‌طلب‌ها بد بگویم. من هر دو گروه را رد می‌کنم. به نظرم هم اصلاح‌طلب و هم محافظه‌کار، دو بالِ جریانی بودند که ما را به اینجا رساندند. هر دو در همان حد مقصرند و به این مملکت بدهکارند. آقایان اصلاح‌طلب در آن زمان یکباره گفتند سینمای گذشته کلا باید نابود شود. سمبل آن سینما هم فردین، ناصر و بهروز بودند. اوایل با من هم زیاد کار نداشتند. دوستان من پیش آنها می‌رفتند و بالاخره یک‌جوری از اینها تعریف می‌کردند، ولی من اهل این کارها نبودم. گفتند سعید مطلبی موتور محرکه این جریان است و من را هم ممنوع‌الکار کردند. اما از اولش با ریا بود. هرگز دو کلام ننوشتند که آقای فردین ممنوع‌الکار است. فقط وقتی شما تقاضا می‌کردید می‌گفتند فردین را بازی ندهید. تنها کسی که کتبا ممنوع‌الکار شد من بودم؛ آن‌هم به این دلیل که فیلمی نوشتم برای هاشم سبوکی که آدم خیلی سمجی است. گفت تو فیلم‌نامه را بنویس، حتی اگر رد کردند من پول تو را می‌دهم. گفتم اگر رد کردند، نمی‌خواهم پول بدهی ولی در عوض یک نامه بگیر که من ممنوع‌الکار هستم. او این نامه را گرفت. مدیرکل وقت آقای مسعودشاهی بود که شنیدم آدم بدی نبود، ولی یک جریانی وجود داشت. او نوشته بود نویسنده شما در حال حاضر اجازه کار ندارد. همه چیزشان با ریا است. طرف مصاحبه می‌کند و می‌گوید آقای فردین به من گفت خیلی متشکرم من را ممنوع‌الکار کردی و چه خدمتی کردی! خب دروغ می‌گویی، ریا می‌کنی. من فردین را تا روز آخر عمرش می‌دیدم، داشت دق می‌کرد. یک چیزی وجود دارد که باورش برای آدم‌هایی که در این کار نیستند خیلی سخت است. وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند و ما را با شکنجه کشتند. من واقعا به این جماعت سینما دِین داشتم که من را پذیرا شده و حمایتم کرده بودند. فکر کردم شاید زنده ماندم تا بتوانم بدهی‌ام را با آنها صاف کنم. شروع به نوشتن خاطره کردم. خاطرات جذابی هستند، اما اولین خاطره‌ام را چاپ نکردند چون اسم فردین در آن بود، اسم را عوض کردم. خاطره‌ای از ناصر نوشتم که حساسیت کمتری به او داشتند. تقریبا بیش از  30 خاطره نوشتم، فقط به دلیل اینکه این آدم‌ها را بشناسانم و بفهمند چقدر آدم بودند. نگاه نکنید که امروز به‌راحتی از فردین صحبت می‌کنند و حتی چسبیدن به آن آدم‌ها مایه افتخار است. آن دوره حتی جرئت نمی‌کردند اسمشان را بیاورند. نه  ۹۹ درصد، بلکه صد درصد این فضا را من ایجاد کردم. 30 سال عمرم را گذاشتم و فقط فکر کردم خدا را خوش نمی‌آید به این آدم‌های شریف این‌طور جفا شود. امروز خوشحالم که بدهی‌ام را به اینها پرداخته‌ام. الان راجع به سینمای گذشته با اعتبار خاصی صحبت می‌کنند، راجع به آدم‌های سینمای گذشته هم همراه با تحسین صحبت می‌کنند و این من را راضی می‌کند.

‌ در واقع شما مسئولیت خودتان را با روایت خاطرات و زنده‌نگه‌داشتن یاد این آدم‌ها و ایجاد فضایی برای حیات دوباره این آدم‌ها انجام داده‌اید.

بدهی‌ام را پرداخت کردم، هرچند دیر شد. خدا نکند شما ناظر چنین شرایطی درباره کسی باشید که دوستش دارید. خاطره‌ای بگویم. غروبی بود که در خانه فردین بودیم. فردین گفت برویم در حیاط بنشینیم. دو تا صندلی کنار هم بود و نشستیم. چند کتاب از فروغ و حافظ روی میز بود. فردین گفت سعید شعری بخوان. گفتم تاریک است و چشمم نمی‌‌بیند. گفت همین‌طوری یک شعری بخوان. من شعری از نصرت رحمانی خواندم. داستان یک لوطی بود که عنترش مرده و او انگار همه زندگی‌اش را از دست داده باشد، در کوچه‌ها ویلان می‌گشت و ناله می‌کرد که «عنترم مرد، وای، ای مردم/ رفت سرمایه‌ام دگر از دست». شعر که تمام شد دیدم فردین چیزی نمی‌گوید. برگشتم دیدم یک قطره‌ اشک از چشمش ریخته. صورتش را که برگرداند دیدم تمام صورتش غرق اشک است. گفت سعید همه ما مثل این لوطی هستیم، عنترمان مُرد. این آدم‌ها چنین روزگاری را گذراندند. با ناجوانمردی، ریا و بی‌معرفتی با اینها رفتار شد. من دوستی در دادستانی انقلاب داشتم به نام حاج حسن اسداللهی که قاضی خوبی بود. یک روز به من زنگ زد و گفت ‌‌‌سری به ما بزن. رفتم، گفت پرونده‌ای داریم راجع به کسی که در وزارت ارشاد بود و من او را می‌شناختم. گفت پرونده درباره ارتشاء است، چون تو با او آشنا هستی می‌خواهیم نظرت را بپرسیم که از اینها چه می‌دانی. گفتم این آدم زندگی من را نابود کرده، من را خانه‌نشین کرده، کاری کرده که در مملکت خودم مثل یک عمله خارجی و بدون اجازه کار، قاچاقی کار کنم، اما درباره ارتشاء و اینکه رشوه گرفته باشد چیزی نشنیده‌ام. دو دادیار آنجا بودند، اول که رفتم حالت خوبی نداشتند اما موقع خداحافظی صمیمانه با من دست دادند. حاج حسن اسداللهی بعدا گفت نمی‌دانی چقدر خوشحالم کردی، چون وقتی گفته بودم می‌خواهم از تو درباره این آدم‌ها سؤال کنم، گفته بودند معلوم است سعید مطلبی چه می‌گوید. اما ما خصلتا طوری بار آمده بودیم که حتی در آن شرایط هم نمی‌توانستیم ناجوانمردی کنیم، نمی‌توانستم چیزی را بگویم که واقعیت ندارد. من 9، 10 تا فیلم دارم، در هیچ فیلمی نیست که صحنه نماز یا مسجد نداشته باشم. اینها تصادفی نیست. ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست. عموی من استاد خیلی از زعمای قم بود. یک‌ بار که به خانه‌اش رفتم، دیدم آقای صدیقی که امام‌جمعه بود، کنارش نشسته. آن زمان امام‌جمعه نبود و رئیس دادگاه تجدیدنظر بود. آقایی که آن زمان دادستان کل کشور بود و الان رئیس حوزه‌های علمیه قم است هم آنجا بود. عمویم به من می‌گفت پسرعمو. گفت پسرعمو حالت چطور است؟ گفتم خوب است آقا. گفت اوضاع چطور است؟ گفتم خوب است. فقط کافی بود بگویم به من می‌‌گویند نامسلمان. دادستان کل کشور و آن آقا، بهترین آدم‌هایی بودند که می‌توانستند تأیید کنند من مسلمانم، ولی عارم می‌آمد که برای اثبات مسلمانی‌ام شاهد بیاورم. این چیزها در قاموس ما نوعی شکست بود و من دلم نمی‌خواست که به این چیزها آویزان شوم. یادم است زمانی آقایی نزد آقای انوار رفته و گفته بود فلانی آدم بدی نیست، چرا اجازه نمی‌دهید کار کند؟ گفته بود او هم مثل بقیه کبابی و بقالی باز کند و حالا چه اصراری دارد در سینما کار کند. به من که گفت خیلی آزرده شدم. نه اینکه کبابی کار بدی باشد، من چون کباب دوست دارم و اگر می‌خواستم شغلی انتخاب کنم کبابی را انتخاب می‌کردم. اما دلم می‌خواست کاری کنم که زیرش بنویسم سعید مطلبی. دختر من آن زمان به کلاس نقاشی طاها بهبهانی می‌رفت. در آشپزخانه نشسته بودم که دیدم وسایل نقاشی‌اش روی کابینت آشپزخانه بود. آنها را برداشتم و شروع به بازی با رنگ‌ها کردم. در این حد از نقاشی بی‌اطلاع بودم که نمی‌دانستم رنگ آبی را با زرد قاطی کنی سبز می‌شود. به مدت یک سال و نیم، روزی 18 ساعت در همان آشپزخانه نقاشی کردم. در همان آشپرخانه غذا می‌خوردم و همان‌جا هم می‌خوابیدم. بعد از یک سال و نیم می‌خواستم تابلوهایم را ببرم در قاب‌سازی خیابان سهروردی قاب کنم. روزی که خواستم آنها را تحویل بگیرم، دو خانم می‌خواستند برای نوعروس هدیه بخرند و سه تا از تابلوهای من را انتخاب کردند. آن زمان فهمیدم به مقصودم رسیده‌ام. قصدم این بود که نقاشی کنم و زیرش بنویسم سعید مطلبی و تابلوهایم را در میدان ونک بفروشم. آقای انوار دیگر نمی‌توانست جلویم را بگیرد. وقتی دیدم تابلوهای من خریدار دارد، احساس کردم روی تشک کشتی هستم که طرفم را زمین زده‌ام. ما این‌جوری بار آمده بودیم. نسلی بودیم که نفس مبارزه را خیلی دوست داشتیم. شخصیت حشمت فردوس در سریال «ستایش» دقیقا خود من است. همه دوستانم می‌گویند خصلت‌های تو را دارد. جمله‌ای می‌گوید، 10 نفر با هم می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم! من زمین خورده‌ام، سختی کشیده‌ام، بی‌پولی کشیده‌ام و گاهی دچار یأس شده‌ام، ولی دوباره بلند شدم. شاید این برمی‌گردد به آموزه‌هایی که از خانواده داشتیم. من می‌توانستم وکیل شوم. پیش آقای آزمایش برای کارآموزی رفتم، ولی پدرم وکالت را دوست نداشت. البته شاید امروز حرفم عجیب به نظر بیاید، ولی ما نسلی نبودیم که بتوانیم به پدرمان «نَه» بگوییم، حتی نمی‌توانستیم «چرا» بگوییم. با حرفی که او می‌زد، کار تمام شده بود. به این خاطر مسیر زندگی‌ام عوض شد و وارد سینما شدم. ولی همان پدر خیلی چیزها به من یاد داده بود. یاد داده بود به‌جز دست خودش دست هیچ بنی‌بشری را نبوسم. یاد داده بود به‌جز خدا پیش کسی تعظیم نکنم و هیچ حرفی را محض خوشامد کسی نگویم. همسرم در بلژیک دیپلمات بود و من هم 15 روز در بلژیک بودم و 15 روز در تهران. قبل از یکی از سفرهایم به بلژیک، پدرم گفت می‌خواهم به زنجان برویم برای من ماشین بگیر. گفتم چشم. یک ماشین بزرگ برایش گرفتم که سه، چهار ساعت تا زنجان راحت باشد. گفتم آقا ماشین حاضر است. ماشین‌های کوچک مثل پیکان می‌‌توانستند وارد کوچه‌مان شوند، ولی ماشینی که من گرفته بودم بزرگ بود و رد نمی‌شد. پدرم گفت برای من خیلی سخت است تا سر کوچه بروم. گفتم خودتان گفتید. گفت ولی فکر نمی‌کردم ماشین بزرگ بگیری، می‌توانی من را کول کنی؟ من در اوج شهرت بودم و به آن محل که می‌رفتم همه بچه‌محل‌های سابق به بهانه‌ای می‌آمدند با من سلام‌وعلیک کنند یا عکس بگیرند. همه محل من را می‌شناختند. یک لحظه مجسم کردم که من در کوچه پدرم را کول کرده‌ام و همه من را نگاه می‌کنند. پدرم پرسید عارت می‌آید؟ گفتم نه آقا، کولتان می‌گیرم. باور کنید از خانه تا به ماشین برسم، از خجالت عرق می‌ریختم از اینکه آدم‌ها من را نگاه می‌کردند، گاهی هم می‌پرسیدند آقا مطلبی کمک نمی‌خواهی و این بیشتر من را آزار می‌داد. پدرم در ماشین که نشست خم شدم که دستش را ببوسم، گفت می‌دانی چرا این کار را کردم؟ گفتم نمی‌توانستید راه بروید. گفت نه می‌توانستم، اما دیروز که آقای رحمانی به عیادت من آمده بود بی‌ادبی کردی و جلوی پایش بلند نشدی. آقای رحمانی 25 سال هم‌محلی ما بود و معاملات ملکی داشت. گفت شما بچه بودید که آقای رحمانی هم‌محلی ما بود و حالا طوری شده که عارت می‌آید جلوی پایش بلند شوی، خواستم غرور وامانده‌ات بریزد! جالب است این را بگویم که فردای آن روز به بلژیک رفتم و پس‌فردایش که برای خرید از خانه بیرون رفتم، مادر همسرم گفت باید به تهران برگردی، پدرت حالش خوب نیست. فهمیدم کار تمام شده. یک روز مانده به مرگش، یادش نرفت که باید حق پدری را ادا کند و چیزی به من گفت که سال‌ها با من ماند و خیلی در زندگی من تأثیر گذاشت، مثل بقیه چیزهای دیگر. یکی از آن چیزها این بود که زانو نزنم، اگر هم زمین خوردم روی زمین نمانم و بلند شوم.

‌ ویژگی‌هایی که اشاره کردید در تمام فیلمفارسی‌ها وجود دارد: جوانمردی، خضوع، فروتنی و شکستن غرور. چرا فردین حتی بیشتر از بهروز وثوقی محبوب بود؟ در آن دوره بهروز هم خیلی محبوب بود، اما جنس محبوبیت فردین خیلی متفاوت بود. حتی ایرج قادری هم چهره محبوبی بود، ولی محبوبیت‌شان از یک جنس نبود.

فردین در تمام دنیا، در سینمای بالیوود و هالیوود، گران‌قیمت‌ترین هنرپیشه تاریخ سینما از روز پیدایش سینما تا امروز بوده است. تعجب نکنید. الان می‌شنوید که تام کروز 20 میلیون دلار می‌گیرد، ولی این پول 20 درصد بودجه فیلم است. فردین 300 هزار تومان دستمزد می‌گرفت، در حالی که هزینه کل فیلم 500 هزار تومان می‌شد، یعنی 60 درصد بودجه فیلم را می‌گرفت. خیلی عجیب است. اینکه «کوچه‌مردها» را به من دادند بسازم، مدیون فردین هستم. چون آنها می‌خواستند با فردین فیلم بسازند‌ نه با من و می‌دانستند فردین به‌خاطر من در فیلم بازی می‌کند. اما ایرج قادری رفیقی بود که مدام احساس می‌کردم اگر یک رُل خوب بازی کند می‌تواند بین تماشاچی‌ها جا باز کند. مردم از ایرج قادری خوششان نمی‌آمد. باور نمی‌کنید عکس ایرج قادری را در فیلم می‌‌گذاشتند، ولی در ویترین نمی‌گذاشتند و می‌گفتند مردم عکسش را ببینند به سینما نمی‌آیند. وقتی «کوچه‌مردها» را ساختم، مردم با فردین به سینما آمدند ولی با ایرج قادری از سینما بیرون رفتند. فردین باهوش بود و این را می‌فهمید. یک ‌بار هم به طعنه گفت اگر این کار را برای میلیون‌ها میلیون کرده بودی نمی‌بخشیدمت، ولی چون به‌خاطر رفاقت کردی بخشیدمت. برای افتتاح فیلم به سالن چهارباغ اصفهان رفتیم که می‌گفتند بزرگ‌ترین سالن سینمایی ایران است و هزار و خرده‌ای صندلی داشت. یکی‌یکی ما را بالای صحنه صدا کردند: خانم پوری بنایی را صدا کردند چند نفر کف زدند، برای آقای امین امینی چند نفر کف زدند، برای ایرج قادری و کارگردان جوان سعید مطلبی دو نفر و نصفی کف زدند. وقتی مجری اعلام کرد «اکنون مرد همیشه جاودان...»، مردم مهلت ندادند و پنج دقیقه ایستاده کف زدند تا فردین از ته سالن بالای سن رفت. فردین 10 بار تعظیم کرد و مردم همچنان کف می‌زدند. شب که به هتل رفتیم، فردین گفت سعید برویم کنار زاینده‌رود قدم بزنیم. گفت راستی امروز دیدی مردم با من چه ‌کار کردند؟ فکر کردم در حد فردین نیست که بخواهد این اتفاق را به رخ من بکشد، آزرده شدم و گفتم بله دیدم. گفت می‌دانی چرا این‌طور کردند؟ گفتم بله چون تو فردینی. گفت نه، من امروز وقتی بالای صحنه رفتم، نور پروژکتورها در چشم من بود و نمی‌دیدم آدم‌هایی که در سالن هستند زن هستند یا مرد، پیر هستند یا جوان، اما از ته دل تک‌تک‌شان را دوست داشتم، به این دلیل مردم من را دوست دارند. این را به آن رفیقت بگو! منظورش قادری بود. واقعا قادری ضد مردم بود و بعدها اصلاح شد. بعدها وقتی حرف فردین را به او گفتم، گفت من تمرین دوست‌داشتن مردم را می‌کنم. وقتی دیگر مردم را دوست داشت همه چیز چرخید. الان شما می‌گویید ایرج قادری ستاره بود، ولی ایرج قادری بازیگری بود که اگر عکسش در ویترین بود مردم برای دیدن فیلم نمی‌رفتند. شاید این قضیه را به فردین خدابیامرز بدهکار است. وقتی شما کاری می‌کنید که مخاطب دارید، اگر عاشق مخاطبت نباشی کارت را نمی‌پذیرد. فرقی نمی‌کند چه‌کاره باشید، آهنگ‌ساز و خواننده و آرتیست فرق نمی‌کند. باید کسی را که برای کار تو پول می‌دهد، در صف می‌ایستد یا وقتش را می‌گذارد، دوست داشته باشی. الان تلویزیون را که باز می‌کنید همه می‌گویند ما به خاطر مردم آمده‌ایم و بعد به‌خاطر مردم هم چپاول می‌کنند و می‌روند. من همیشه گفته‌ام به‌خاطر اینکه مردم بپسندند کار می‌کنم. شاید نکته اصلی این باشد که فردین عاشقانه مردم را دوست داشت و مردم هم عاشقانه دوستش داشتند.

‌ از بهروز وثوقی بگویید که خوشبختانه امروز در قید حیات است.

خدا حفظش کند. بهروز وثوقی آدمی است که خیلی در حقش جفا شد. شاید تنها کسی که در موردش هیچ خاطره‌ای ننوشتم بهروز است، علتش هم این است که با بهروز کار نکردم. البته یک بار قرار بود برای مرحوم حجازی فیلمی بسازیم که چون من 15 روز بلژیک و 15 روز ایران بودم نتوانستم بسازم. در مورد بهروز این‌گونه نبود که فرصتی دستش آمده باشد، بهروز فرصت‌ها را برای خودش ساخت. بهروز از بازی رُل چندم در یک فیلم کارش را شروع کرد، ولی واقعا به کارش عشق داشت. یادم است زمانی که جوان بودیم، پاتوق همه ‌ما دفتر عباس شباویز در آریانافیلم بود. یک روز به من گفت سعید ببین چیزی را که می‌خواهم می‌توانی بنویسی. گفت می‌خواهم یک رُل جاهل بنویسی که یک‌وری حرف می‌زند و موقع دعوا می‌زند و فرار می‌کند و ترس هم دارد. گفتم اینکه دیگر جاهل و قهرمان نیست. گفت چرا هست، خوب است! من شاید گرفتار بودم، یا آن‌قدر هوش زیادی نداشتم که این برایم باورپذیر باشد. فکر می‌کنم که شاید این را به مسعود کیمیایی هم گفته باشد، چون با هم نزدیک بودند و مسعود برعکس من که نفهمیدم، فهمیده باشد که تصویری مثل «قیصر» را ساخت. می‌خواهم بگویم بهروز راجع به کارش فکر می‌کرد. فیلم‌های بهروز را که نگاه می‌کنید اگر با پایین‌ترین کارگردان هم که کار کرده باشد، سطح کار آن فیلم با بقیه فیلم‌های کارگردان متفاوت است. این تأثیر بهروز بود. خاطره‌ای که من از بهروز دارم اتفاقا به کار شما مربوط می‌شود. یک حرفی به من زد که تا آن روز نفهمیده بودم و حرفش در مورد قدرت مطبوعات بود. از بلژیک که آمدم پدرم گفت وثوقی زنگ زده و با اصرار گفته تا رسیدی زنگ بزن. تماس گرفتم و چاتانوگا قرار گذاشتیم. بهروز تعریف کرد که با گوگوش از شمال برمی‌گشتند که با یک خبرنگار حرفش شده و یک سیلی به او زده بود. گویا فرهاد مسعودی رفته پیش اعلیحضرت و گفته قربان اجازه بدهید من از کارم استعفا بدهم، اگر من نتوانم پای خبرنگارم بایستم به درد نمی‌خورم! شاه هم دستور داده کسی در این کار دخالت نکند و مسعودی هر کاری می‌خواهد بکند. مسعودی هم قمه نکشیده بود، بلکه جلسه‌ای با اهالی مطبوعات تشکیل داده بود و قرار گذاشته بودند اسم بهروز وثوقی را تحت هیچ شرایطی نیاورند، یعنی حتی در آگهی ختم هم اسمش را نیاورند. بهروز گفت به این نتیجه رسیدند که معذرت‌خواهی بنویسم و از من خواست که یک معذرت‌خواهی برایش بنویسم. گفت یک متنی باشد که من را نشکند، ولی برای مطبوعات هم جذاب باشد. اما اگر قرار باشد من را بشکند، این کار را کنار می‌گذارم. گفتم چرا بازیگری را کنار بگذاری؟ گفت سعید ما روی پرده زنده نیستیم، ما در این کاغذها زنده‌ایم. تا وقتی اسم‌ ما در صفحه روزنامه و مجله بیاید زنده‌ایم، وگرنه من روی پرده مفت نمی‌ارزم. اگر مطبوعات من را حذف کنند، حذف‌شده‌ام! می‌خواهم بگویم واقعا قدرت مطبوعات زیاد است. البته یک زمانی مجله «فیلم امروز» با من مصاحبه داشت. من عباس یاری را خیلی دوست دارم و همان اول که برای مصاحبه رفتم، به او گفتم به‌خاطر تو آمده‌ام وگرنه اصلا دوست ندارم با مجله شما مصاحبه کنم. گفت اتفاقا تو خودت آبونمان مجله هستی. گفتم بله وقتی قرار بود «فیلم امروز» را راه بیندازید، چون تازه شروع کرده بودید، برای کمک به شما آبونه شدم و این وظیفه من بود برای اینکه شما برقرار شوید. شما برای من مجله‌ها را می‌فرستادید و تمام مجله‌ها را همان‌طور که چسب داشت نشانش دادم و گفتم من حتی مجله شما را باز نکرده‌ام، به دلیل اینکه با روش شما مخالفم. ما حذف شدیم. خودم احساس کردم که حرف بهروز واقعیت دارد. بعید نمی‌دانم حتی اگر آن زمان می‌مردم ممکن بود خبرش منتشر نشود، چون اسم من ممنوع بود. دستور داده بودند که اسم فردین و ناصر و بهروز و... چاپ نشود. به این کار تن دادند، فکر کردند بادی است که می‌آید و می‌رود و گذراست. ولی گذرا نبود. همین قضیه ادامه پیدا کرد و تسری یافت و بعد از آن موارد دیگری را به شما گفتند بنویس یا ننویس. این وضعیت یک‌دفعه به شرایطی که امروز هستیم نرسید. دزد یک‌مرتبه و یک‌شبه دزد نمی‌شود، اول خرده‌دزد است بعد آرام آرام دزد قالتاق می‌شود. مطبوعات ما هم که امروز شرایط خوبی ندارند، به‌خاطر تن‌دادن به دستورات جزئی بود که بعد کلی شد. خواستم بگویم حرف بهروز را بعینه دیدم و باورم شد.

‌ آن ماجرا چطور شد، بهروز وثوقی در نهایت عذرخواهی کرد؟

بله، نامه‌ای نوشتم که بهروز را نمی‌شکست یعنی صراحتا گفته نشده بود که من عذرخواهی می‌کنم. لفاظی‌های نویسندگی بود که کار من بود. آنها هم قبول کردند، چون بهروز هم واقعا به بیشتر از آن تن نمی‌داد.

‌ در مورد فیلم «پلنگ در شب» هم خاطره جالبی از ناصر ملک‌مطیعی و ماجرای کلاه دارید. آن ماجرا خاطرتان هست؟

بله، این جزء خاطرات جالبی بود که نوشته بودم، البته نه به دلیل رفتار خودم بلکه به دلیل رفتار ناصر، برای اینکه نشان می‌دهد این آدم‌ها در چه مرحله‌ای از انسانیت بودند. فیلم «پلنگ در شب» را می‌ساختم و 40 دقیقه فیلم گرفته بودم. یک روز در یک مرکز بیلیارد با ناصر فیلم‌برداری می‌کردم. داستان را از فیلم «شِین» برداشته بودم که ماجرای هفت‌تیرکشی بود که هفت‌تیرهایش را آویخته بود و هر کاری می‌کردند هفت‌تیرها را دیگر نمی‌بست، تا اینکه یک روز مجبور می‌شود دوباره صندوق را باز کند. من به‌جای هفت‌تیر برای ناصر کلاه گذاشته بودم. آدمی بود که بعد از آزادشدن از زندان کلاهش را در صندوق گذاشته و در آن را بسته بود. او را به جایی رسانده بودند که دوباره کلاه را به سرش می‌گذاشت و آدم قبلی می‌شد. در 40 دقیقه‌ای که فیلم گرفته بودم در هیچ‌کدام از صحنه‌ها کلاه نداشت‌ تا رسیدیم به جایی که باید کلاه می‌گذاشت. وقتی به ناصر گفتم، پرسید چرا باید کلاه بگذارم؟ گفتم از جایی به بعد باید کلاه بگذاری. گفت سعید جان من با جمشید شیبانی چنین قراری نداشتم. گفتم شما با جمشید شیبانی نباید قرار بگذاری، من باید به شما بگویم چه بپوشید و چه کار کنید. گفت نه من با کلاه 150 هزار تومان می‌گیرم، بدون کلاه صد هزار تومان، و من صد هزار تومان گرفته‌ام. گفتم عیبی ندارد صحنه را بگیریم، من هوای شما را دارم که بقیه پولت را بگیری. گفت نه حالا اجازه بده بروم. گفتم ناصر از اینجا بروی من دیگر با تو کار را ادامه نمی‌دهم. خیلی به ناصر نزدیک بودم و به همین خاطر باور نکرد و رفت. فیلم‌برداری را تعطیل کردیم. به قادری گفتم می‌خواهم این فیلم را با تو ادامه بدهم. اساسا کسی این کار را در عالم سینما انجام نمی‌دهد، ولی قادری آن‌قدر به من دِین داشت که نمی‌توانست نَه بگوید. همان دکوری را که در استودیو تخت‌جمشید ساخته بودیم و ناصر بازی کرده بود، شبانه ساختند و صبح که ناصر برای دیدن جمشید شیبانی آمد، دید ایرج قادری رُل او را بازی می‌کند و رفت. فیلم را با ایرج قادری ادامه دادیم و تمام شد. روزی که می‌خواستیم فیلم را ببینیم، ناصر گفت امکان دارد من هم ببینم. گفتم بله. من هم می‌خواستم ببیند که بفهمد چه چیزی را از دست داده. جوان بودم دیگر. ناصر فیلم را دید و وقتی بلند شدیم دیدم چشمش را پاک می‌کند. گفت سعید اگر روزی به من بگویند بزرگ‌ترین حسرت زندگی‌ات چیست، می‌گویم اینکه در فیلم «پلنگ در شب» بازی نکردم. من از این حرف آن‌قدر خودش آمد که به آسمان‌ها رفتم و فردا همین حرف را با افتخار برای فردین تعریف کردم. دیدم فردین می‌خندد. گفتم باور نکردی؟ شاهد هم دارم. گفت نَه سعید جان، باور کردم، اما ناصر وقتی فیلم خودش را نمایش می‌دهند می‌خوابد و نمی‌بیند، فکر می‌کنی از اول تا آخر فیلم تو را دیده! گفتم پس چرا این حرف را زده؟ گفت برای اینکه دل تو را به دست بیاورد تا همان یک ذره رنجشی که از او داشتی از بین برود. این از آقایی ناصر است که اصلا فیلم را ندیده و در تمام مدت خواب بوده، اما این حرف را می‌زند. من با چنین آدم‌هایی زندگی کرده‌ام. چطور وقتی می‌توانم پای این افراد بایستم این کار را نکنم. این آدم‌ها شایسته احترام و اعتبار خیلی زیادی هستند. من اگر با بهروز کار کرده بودم حقش بود که از او خاطره می‌نوشتم، چون بهروز واقعا جزء آدم‌های استثنائی این سینما است. بهروز مقام خیلی بالایی در سینما و ساخته‌‌شدن فیلم‌های خوب دارد.‌ ولی من خاطره‌ای از او نداشتم و با هم کار نکردیم، بنابراین نمی‌توانستم چیزی در موردش بنویسم. می‌خواهم بگویم در قبال این آدم‌ها چیزی خرج نکردم، من بدهی‌ام را به این آدم‌ها داده‌ام چون شایسته‌اش بودند.

‌ می‌خواهم نظر شما را در «گوزن‌ها» بدانم. بهروز وثوقی در «گوزن‌ها» یک جاهلِ به آخر خط رسیده است. وقتی گفتید عباس شباویز از شما خواست که داستان جاهلی را بنویسید که ترس هم دارد و بعد به «قیصر» اشاره کردید، من بیشتر «گوزن‌ها» در ذهنم تداعی شد. نظرتان درباره این فیلم چیست؟ آیا با کیمیایی هم کار کرده‌اید؟

بله، مابازای آن داستان «گوزن‌ها» است. من با کیمیایی کار نکردم، اما رفاقت کردم. الان هم بیمار است. چند شب پیش می‌خواست به خانه من بیاید و پرسید خانه‌ات پله دارد؟ خیلی ناراحت شدم. مسعود یک‌جا بند نمی‌شد. آریانا فیلم در کوچه‌ای موازی با خیابان بهار بود و ما جوان‌ها مدام آنجا بودیم: من، مسعود، علیرضا زرین‌دست، اسفندیار منفردزاده، امیر نادری و باربد طاهری صبح به آریانا فیلم می‌رفتیم، درست مثل آدم‌هایی که صبح سر کار می‌روند و کارت می‌زنند. پشت آنجا در خیابان بهار یک حمام بود که نمره بزرگ با دو دوش داشت که راحت پنج، شش نفر می‌توانستند آنجا بنشینند. ما آنجا می‌نشستیم و درباره سینما حرف می‌زدیم. مسعود جزء آدم‌هایی بود که یک‌جا بند نمی‌شد. پر از انرژی بود. حالا وقتی می‌خواهد به خانه من بیاید و می‌پرسد خانه‌ات پله دارد، با اینکه حال خودم هم بهتر از او نیست، واقعا آزرده می‌شوم. اما در مورد بهروز و «گوزن‌ها» باید بگویم که آنجا بهروز فوق‌‌العاده بود. اگر بخواهم از فیلم‌های مسعود یکی را انتخاب کنم به نظرم «گوزن‌ها» بهتر از بقیه است و برای من در مرتبه اول قرار دارد. بعد از آن من فیلم «پشت و خنجر» را نوشتم که ایرج قادری رُل یک معتاد را در آن بازی می‌کرد. مطمئن هستم ایرج قادری بازی بهروز را در «گوزن‌ها» دیده و آن‌طور بازی کرده. اما بهروز وثوقی آن رُل را به‌صورت بکر و برای اولین بار در سینما بازی کرد و فوق‌العاده بازی کرد.

‌ در فیلم «شاهرگِ» داوودنژاد، همایون نقش یک جاهل را بازی می‌کند و پیش از این که با هم صحبت می‌کردیم، شما معتقد بودید که خیلی فیلم موفقی نبود. بحث ما این بود که در سینمای ایران از فردین، بهروز وثوقی، ایرج قادری و ناصر ملک‌مطیعی نوعی شناخت شکل گرفته بود و آنها در همین بافت و شخصیت پذیرفته شده بودند و اگر می‌خواستند تغییر رُل بدهند، پذیرفته نمی‌شدند.

این وجه بحث ما اتفاقا خیلی اهمیت دارد و به سینما مربوط می‌شود. اینکه در سینمای مردمی و عامه، تماشاگر در ذهنش قالبی برای هنرپیشه‌ها درست کرده و اجازه نمی‌دهد از آن قالب بیروم بیاید. من برای نارانداز فیلم‌نامه‌ای می‌نوشتم که فردین در آن بازی می‌کرد. فیلم‌نامه که تمام شد، پرسید فردین کجای فیلم می‌خندد؟ گفتم یعنی چه، چرا بخندد؟ گفت آقای مطلبی خنده فردین 300 هزار تومان می‌ارزد، مردم عاشق خنده‌اش هستند و دلشان باز می‌شود. همان‌جا از راننده‌اش پرسید تو در مورد فردین چه می‌گفتی؟ او ‌گفت سینما که رفته بودم پر از غم و غصه بودم، اما وقتی فردین می‌خندید دلم باز شد. خلاصه من یک صحنه در فیلم‌نامه گذاشتم که فردین بخندد. می‌خواهم بگویم فردین یک قالبی را با یک مشخصاتی به تماشاگر ارائه کرده بود و تماشاگر هم آن قالب را پسندیده بود. دیگر نمی‌توانی دبه دربیاوری، تماشاگر می‌گوید تو جنسی به من داده‌ای و من پسندیده‌ام، الان هم دنبال این جنس آمده‌ام. فردین چهره یک کارگر جوان جوانمرد خوش‌چهره و خوش‌خنده و درستکار را به مردم ارائه داده بود و مردم هم دوستش داشتند. طبقه روشنفکر و آنان که با فردین مخالف بودند می‌گفتند فردین اگر کار دیگری بکند مردم نمی‌پسندند. در‌واقع جواب فردین باید این می‌بود که بله نمی‌پسندند، من هم همان کاری را می‌کنم که مردم می‌خواهند، ولی فردین این کار را نکرد. یک بار سر فیلم «سلطان قلب‌ها»، ایرج بدقلقی کرده بود و جایش نخواند، فردین هم عارف را گذاشت بخواند. شب قبلش با فردین بودم، گفتم خیلی پریشانی. گفت فردا ساعت 12 می‌توانم بگویم پریشانی‌ام ادامه دارد یا نفس راحت می‌کشم. اولین بار بود که فردین برای فیلمش نگران بود، چون ایرج برای فیلم نخوانده بود، در حالی که همیشه هشت صبح صف سینماها برای فیلمش تشکیل می‌شد. او این کار را جور دیگری تجربه کرد و گفت فردین را از قالب آدمی که تماشاگر با او عهد مودت بسته درمی‌آورم که به منتقدان بگویم فردین در هر نقشی باشد همان فردین است. این به نظر من اشتباهش بود که فیلم «جهنم به اضافه من» را خودش کارگردانی و سرمایه‌گذاری کرد و ساخت و مردم نپسندیدند، چون دیگر آن جنسی که قبلا پسندیده و پیش‌خرید کرده بودند نبود. درواقع مردم فیلم را بر‌اساس بازیگرانش پیش‌خرید می‌کنند. پول نمی‌دهند، اما در ذهنشان پیش‌خرید می‌کنند. تا اسم تام کروز را می‌آورید مجموعه فیلم‌های «مأموریت غیرممکن» به ذهن می‌رسد. من که عاشق آن فیلم‌ها هستم از روز اول می‌دانم که برای دیدن فیلم خواهم رفت، پس در ذهنم آن فیلم را پیش‌خرید کرده‌ام. اما اگر بروم و یک فیلم عاشقانه خیلی خوب به من بدهید نمی‌پسندم. قرار من با تام کروز دیدن صحنه‌های اکشن بوده. تماشاگر با هنرپیشه‌ها قرار دارد. بازیگری که کمدی بازی می‌کند، وقتی ببینی جدی بازی می‌کند باورکردنش سخت است. نمی‌گویم غیرممکن است ولی حداقلش این است که اولی‌ها موفق نخواهد بود. در فیلم «شاهرگ» قرار بود ناصر ملک‌مطیعی بازی کند. حتی انگار سر فیلم‌برداری هم می‌رود، اما با داوودنژاد بحثش می‌شود و خلاصه نمی‌توانند با هم کار کنند. ناصر کناره می‌‌گیرد و داوودنژاد دنبال بازیگر می‌گردد. فردین و ایرج هم نمی‌توانند بازی کنند، تا اینکه همایون بازی می‌کند. «شاهرگ» فیلم خوبی است و داوودنژاد هم خوب ساخته، ولی اگر ناصر آن فیلم را بازی می‌کرد خیلی متفاوت بود. نگاه نکنید که فیلم را می‌پسندید و یک موفقیت نسبی هم دارد، اما مطمئنا اگر ناصر بازی می‌کرد خیلی متفاوت می‌شد. این اواخر فیلمی از جیمز باند دیدم که صحنه‌های اکشن‌ عجیب‌وغریب دارد، ولی اولین صحنه‌ای که شروع می‌شود یک هواپیماست که حرکت می‌کند و جیمز باند روی تپه‌ای شیرجه می‌رود و روی هواپیما می‌افتد و واردش می‌شود. این صحنه به این خاطر گذاشته شده که از اول قرار و مدارش را با من بگذارد که اکشن‌هایی هست که نمی‌شود باور کرد ولی تو مجبوری باور کنی. وقتی این را باور کردی که می‌شود از تپه‌ای روی هواپیمای در حال پرواز شیرجه رفت و بعد واردش شد و با آن آدم زدوخورد داشت، بقیه‌ اکشن‌های عجیب‌وغریب را هم باور می‌کنی. درواقع با این مقدمه با تو قرار و مدارش را گذاشته است.

‌ «گروهبان» هم فیلم خوبی است و ناصر ملک‌مطیعی را انتخاب کرده بودید. این فیلم چطور ساخته شد؟ گویا در جنوب فیلم‌برداری شد؟

بله در جزیره میناب. «گروهبان» در شرایطی ساخته شد که بین من و فردین کمی کدورت بود. هم‌زمان که فردین فیلم «جهنم به اضافه من» را می‌ساخت، من هم «گروهبان» را ساختم. به تهیه‌کننده اصرار داشتم که آن را هم‌زمان با فیلم فردین نمایش بدهد. یک‌جور کار جوان‌سرانه بود. اتفاقا با فیلم فردین هم نمایش داده شد. «گروهبان» فیلم خیلی موفقی بود، اما فیلم فردین موفق نبود که من را خوشحال کرد. ولی امروز بابت آن خوشحالی خجالت می‌کشم.

‌ بعد از انقلاب چطور وارد کار شدید؟

من وارد کار نشدم، خودم را به کار تحمیل کردم. در آن دوره یک گروهی به سینما آمدند، عده‌ای بر کرسی ریاست تکیه کردند و آن ‌طرف آدم‌هایی بودند که سال‌ها رؤیای بازی‌کردن در فیلم یا فیلم‌ساختن را داشتند که جذب حوزه هنری شدند. عملا منافع این سه گروه در این بود که گروهی که در آن زمان در سینما تعیین‌کننده و حساس بودند، دیگر نباشند. تا وقتی فردین و بهروز بودند، فلان آقای بازیگر نمی‌توانست بازی کند. روش ممنوع‌الکارکردن‌ آنها هم که گفتم ریاکارانه بود؛ یعنی علنا نمی‌گفتند و اگر اسم یکی از این آدم‌ها در فیلم بود، اجازه نمی‌دادند. تنها کسی که توانست کتبا نامه بگیرد که شما ممنوع‌الکارید، من بودم. در طول تمام این مدت، من کار کردم، اما سخت کار کردم. اگر در حالت عادی روزی شش تا هشت ساعت کار می‌کردم، مجبور بودم روزی 18 یا 20 ساعت کار کنم، چون یک‌سوم دستمزدم را می‌دادند. یک مقدارش را کسی که فیلم‌نامه را می‌برد و به نام خودش اجازه می‌گرفت برمی‌داشت و یک مقدارش را هم کسانی که معامله را جوش می‌دادند. به هر حال یک‌سوم پول برای من می‌ماند و من مجبور بودم شبانه‌روز کار کنم. آدم‌ها هم می‌ترسیدند با من کار کنند. برای آقای اکبر صادقی یک فیلم‌نامه نوشته بودم و حدود 20 روز به چابهار رفتم تا فیلم‌نامه‌ را با جغرافیای محل هماهنگ کنم. یک روز آمد گفت از وزارت ارشاد تماس گرفتند و گفتند شنیده‌‌ایم سعید مطلبی در فیلم‌برداری شما حضور دارد، اگر این‌طور باشد اجازه ساخت فیلم را نمی‌دهیم. گفتم برای من بلیت بگیرید برمی‌گردم. طبیعتا باید از بقیه دستمزدم هم می‌گذشتم که حتی از نصف بیشتر گذشتم. یا عباس شباویز با من تماس گرفت که می‌خواهیم با آقای جوزانی برای «شیر سنگی» پیش شما بیاییم. گفتم تشریف بیاورید. گفت آنجا آشنایی نیست که ما را ببیند؟ گفتم نخیر کسی نیست. در هر شرایط دیگری بود اصلا راه نمی‌دادم، ولی چاره‌ای نداشتم و باید کار می‌کردم. یعنی برای نوشتن یک فیلم‌نامه پنهانی به منزل من می‌آمدند. می‌نوشتم ولی اسمم را نمی‌گذاشتم.

‌ در «شیر سنگی» هم اسم شما نیامده است؟

خیر. اتفاقا «شیر سنگی» خودش یک فیلم‌نامه خوب داشت، من بیشتر دیالوگ‌ها را نوشتم و در بافت فیلم‌نامه زیاد تغییر ندادم. آقای جعفری‌جوزانی گفته بود هر طور شده اسم تو را می‌آورم، ولی حریف‌شان نشده بود. حتی یادم است روزی که جایزه فیلم‌نامه را دادند، جایزه را یک‌جوری گرفته بود. بچه لوطی‌ است. سریال «ستایش» یا «دزدان مادربزرگ» را که نوشتم تماس گرفتند که آقا امکان دارد اسم شما را نگذاریم؟ گفتم نگذارید. در «ستایش» تا قسمت شانزدهم اسم من نبود. به‌جای فیلم‌نامه‌نویس نوشته بودند گروه فیلم‌نامه‌نویسان لوح زرین. علت اینکه بعدا اسم من را آوردند این بود که سریال گرفته بود و عده‌ای با این اسم با شبکه‌های دیگر قرارداد بسته بودند و خود را فیلم‌نامه‌نویان لوح زرین جا زده بودند. آقای ضرغامی هم قسمت شانزدهم یا هفدهم گفته بود اسم فلانی را بنویسید. گفته بودند وزارت ارشاد اشکال می‌گیرد، ضرغامی هم گفته بود ما وزارت ارشاد نیستیم، ما تلویزیون هستیم. اما همین آقای ضرغامی وقتی معاون وزارت ارشاد بود، زمانی که فیلم «می‌خواهم زنده بمانم» را نوشته بودم، اجازه نداد اسم من را بگذارند. الان هم کسی به من نگفته اشکالی ندارد اسمت باشد، من با زور خودم اسمم را می‌گذارم. تهیه‌کننده می‌داند که باید اسم من را بیاورد، حالا یا از کار‌کردن با من منصرف می‌شود یا اسم من را می‌گذارد. آنها هم نادیده می‌گیرند. این وضعیتی است که اصلا دوست ندارم. من سال‌هاست ممنوع‌الکارم. بارها در زمان وزارت هر وزیری مصاحبه کردم و پیغام فرستادم که شما من را کتبا ممنوع‌الکار کرده‌اید. یک وزیر اصلاح‌طلب من را ممنوع‌‌الکار کرده، اما وزرای اصولگرا هم همان را ادامه داده‌اند و یک نفر نگفته آقا تو بیخود کرده‌ای. حالا یا ممنوع‌الکارم که زورتان نمی‌رسد، چون من اسمم را با گردن‌کلفتی می‌گذارم، یا اشتباه کرده‌اند که در این صورت دو کلمه برای من بنویسند. خطاب به وزیر ارشاد فعلی، آقای صالحی هم می‌گویم که وزیر اسبق من را ممنوع‌الکار کرده و وزرای سابق هم تن داده‌اند و به رویشان نیاورده‌اند. حالا آن نامه یا درست است و شما قبول دارید که در این صورت حسابی با هم نداریم. اما اگر درست نیست دو کلام برای من بنویسید که آقا شما ممنوع‌الکار نیستید. برگشتن من به سینما با زور خودم بوده، خودم را به‌نوعی تحمیل کردم. کسی دوباره از من دعوت به کار نکرده است.

‌ از دورانی گفتید که نقاشی می‌کردید در حالی که در ابتدا حتی ترکیب رنگ‌ها را هم نمی‌دانستید، اما عشق به اینکه اسم سعید مطلبی پای نقاشی‌ها بخورد سبب شد که نقاشی یاد بگیرید و حتی توانستید کارتان را به فروش برسانید. بنابراین حتما برای شما بسیار دشوار بوده که سناریویی بنویسید بی‌آنکه اسم‌تان بیاید. اما برای اینکه یادآوری شود فیلم‌هایی را که به‌عنوان سناریست در آنها حضور داشته‌اید، بگویید.

کارهای زیادی انجام داده‌ام که یادم نیست. یک ‌بار از من پرسیدید کدام فیلم‌ها را دوست داری و من از چند فیلم نام بردم. بعد متوجه شدم اینها فیلم‌هایی است که اسم من در ‌آنها نیست. مثلا فیلم خانم درخشنده «هیس! دخترا فریاد نمی‌زنند» یکی از آن فیلم‌هاست که از ب بسم‌الله تا آخرش را من نوشته‌ام. خیلی فیلم‌های دیگر هم هستند و عجیب است که اسامی از ذهنم فرار می‌کنند. از قضا فیلم‌هایی هم هستند که خیلی هم دوستشان دارم، ولی خب نمی‌شد اسم من باشد.

‌ از «می‌خواهم زنده بمانم» هم نام بردید.

بله، این هم جزء فیلم‌هایی است که خیلی دوستش دارم، ولی اسم صدرعاملی به‌جای من آمده. «آکواریوم» جزء فیلم‌هایی است که در نهایت بازنویسی کردم. از تأثیر روحی این اتفاق گفتید. بعضی مواقع انسان به ‌سختی عادت می‌کند. خوب نیست، اما عادت می‌کنید. اوایل شاید برایم سنگین بود. همین الان زندگی ما را در جامعه ببینید. دست روی هر کسی و هر گروهی بگذارید، شرایطی را تحمل می‌کنند که اگر 30 سال پیش به آنها می‌گفتید باور نمی‌کردند. اگر پنج سال پیش به شما می‌گفتند یک روز دلار را ۱۵۰ هزار تومان می‌خرید می‌گفتید برو بابا دلت خوش است. انسان به‌مرور به سختی عادت می‌کند، ولی نکته بدش این است که به بعضی چیزها هم که نباید عادت کنی، عادت می‌کنی. مثلا به ظلم عادت می‌کنی، به دروغ شنیدن و به ریاکاری عادت می‌کنی. عادت می‌کنیم. من هم عادت کرده‌ام. چاره‌ای هم نداشتم.

‌ زمانی که شما ممنوع‌الکاری بودید، جریان سینمایی قدرتمندی از طریق بچه‌های مسلمان و انقلابی در حوزه هنری به وجود آمد. آیا کارهایشان را دنبال می‌کردید و هیچ‌وقت از شما دعوت کردند؟

آنها بچه‌مسلمان بودند و واقعا به چیزهایی که می‌گفتند اعتقاد داشتند. ما را هم از روی تعریف‌هایی که دوستان خودمان یا آدم‌های وزارت ارشاد کرده بودند می‌شناختند. یادم است ‌روزی آقایی آمد و گفت من جمال شورجه هستم، فیلم‌نامه می‌خواهم. ببینید، من برای تمام آدم‌هایی که من را ممنوع‌الکار کردند فیلم‌نامه نوشته‌ام. وقتی بعد از انقلاب فیلم «پنجمین سوار سرنوشت» را ساختم، شش نفر نوشتند که این فیلم مردود است. یکی از دلایلی که آوردند این بود: «استفاده از واقعیت‌های اجتماعی برای تحمیق مردم». اصلا نمی‌فهمم یعنی چه، شما به‌عنوان یک نویسنده به من بگویید یعنی چه. واقعیت‌ها را که بگویید دیگر به معنی تحمیق نیست! اما نکته مهم این است که واقعیت را با «غ» نوشته‌ بودند. آن شش نفر «واقعیت» با «غ» را امضا کرده‌اند. چاپش هم کرده‌ام. برای پنج نفر از این آدم‌ها من فیلم‌نامه‌ نوشته‌ام. بعد از مدتی شورجه به من گفت آقای فرج‌الله سلحشور بیمار است و سرطان دارد. گفتم من به دیدنش می‌روم. تعجب کرد و گفت واقعا می‌روی؟ گفتم شما مخالف ما بودید، ولی به هر حال آدم‌های معتقدی بودید و دلیل مخالفت‌تان اعتقاد بود و برای منافع شخصی و گرفتن جای ما نبود. 11 صبح به منزلش اطراف میدان آزادی رفتم و دیدم در رختخواب افتاده. وقتی من را دید گریه‌اش گرفت. گفت چرا آمدی؟ گفتم تو مریضی، من چون همسرم هم سرطان داشته و سابقه این ماجرا را دارم، خواستم تو را ببینم. گفت حال همسرت چطور است؟ گفتم خوب شده، در حالی که همسر من فوت کرده بود. شروع کردم به دلداری‌ دادنش، طوری که موقع رفتن من بلند شد و من را تا در بدرقه کرد، در حالی که 20 روز در رختخواب افتاده بود. اینها خصلتا آدم‌های بدی نبودند. جمال شورجه هم کارگردان بدی نبود، ولی براساس تعاریفی که از من شنیده بودند من را خیلی دوست نداشتند.

‌ با آقای زم در تماس بودید؟

آقای زم را دو سال پیش در مجلسی در خانه حسین فرحبخش دیدم که خیلی هم اظهار محبت کرد. شماره هم ردوبدل کردیم و گاهگاهی پستی برایم می‌فرستد. کمی هم دردودل کرد و من شنیدم. من الان با آقای محمد تخت‌کشیان کار می‌کنم. صرف‌نظر از کار، شخصا خیلی من را دوست دارد. بارها هم گفته من در حوزه هنری بودم و تصمیم‌گیرنده بودم. من این را می‌دانم که برای فیلم «می‌خواهم زنده بمانم» به آرک نیاز داشتیم و آقای تخت‌کشیان نداد. اما حساب این برای من جدا است. تخت‌کشیان به موازینی اعتقاد دارد که براساس آن موازین و تعاریفی که از ما شنیده بود، از من و آقای قادری خوشش نمی‌آمد. اما یک‌عده دیگر را نمی‌توانم ببخشم که ما را می‌شناختند، سال‌ها با ما زندگی کرده بودند، سال‌ها در سینما کار کرده بودند و من سال‌ها دستشان را گرفته بودم و کمک‌شان کرده بودم. حالا یک اتفاقی افتاده و انقلابی شده و فرصتی گیر آمده، بد‌گفتن از من برای اینکه خودش را در دل یک مسئولی جا کند خیلی ناجوانمردانه است. من با اینها نمی‌توانم زیاد کنار بیایم.

‌ در آن دوره در حوزه هنری دو چهره برجسته به وجود آمد، محسن مخملباف و مجید مجیدی. با آنها ارتباطی نداشتید؟

مجید مجیدی را که اصلا نمی‌شناسم، اما محسن مخملباف پایه‌گذار مقابله‌ای بود که وزارت ارشاد با ما کرد. اصلا مبنای آن محسن مخملباف بود. او همان کسی است که آدم‌هایش را جمع کرد و در نماز جمعه چهارپایه گذاشت و از مردمی که برای نماز جمعه آمده بودند امضا گرفت که فیلم «برزخی‌ها» که نمایش داده می‌شود سپاهی‌های این مملکت را بدنام می‌کند و می‌خواهد بگوید اینهایی که در جبهه می‌جنگند یک‌مشت بزهکار هستند. حتی به نخست‌وزیر وقت نزدیک بود. وقتی آقای نخست‌وزیر به مجلس می‌رفت یک مصاحبه ساختگی ترتیب دادند که خبرنگار از نخست‌وزیر می‌‌پرسد نظر شما راجع به کسانی که فیلم «برزخی‌ها» را ساخته‌اند چیست و گفته بود اینها بازمانده‌های روشنفکرهای قراضه‌ای هستند که به‌زودی به زباله‌دان تاریخ سپرده خواهند شد. خب اینها دلگیری‌هایی است که آدم دارد. اما الان هر کدام از اینها را که می‌بینید می‌گویند آقا ما را ببخش! می‌گویند آدمی بود که یک پا داشت و در خیابان داشت راه می‌رفت، ماشین بهش زد و افتاد و پای دیگرش هم شکست. راننده هول شد بالای سرش آمد و گفت آقا ببخشید. مرد گفت چی را ببخشم، مگر من هزارپا هستم؟ من یک پا داشتم آن را هم تو شکستی. 40 سال عمر من رفته، 40 سال فعلگی کردم، چه چیزی را ببخشم؟ 20 مهر اسم بچه‌ام را در مدرسه نوشتم چون پول نداشتم برایش کفش بخرم. روزی 18 تا 20 ساعت کار کردم. انواع و اقسام امراض را گرفتم. حالا چه چیزی را ببخشم! حالا من شخص هستم، قبول می‌کنم و می‌بخشم. یک‌عده از کسانی که می‌گویند ببخشید، مملکت را نابود کردند‌ و می‌گویند ببخشید. آقا مگر ارث پدرت بوده؟ سعید مطلبی را می‌توانستی پدرش را دربیاوری یا ممنوع‌الکارش کنی، آواره‌اش کنی و تمام زندگی‌اش را بگیری، ولی تو برای یک مملکت نمی‌توانی نسخه بنویسی و بعد بگویی ما اشتباه کردیم ببخشید. 

‌ شما تجربه طولانی کار کردن در سال‌های قبل و بعد از انقلاب داشته‌اید و در شرایطی دشوار کار کرده‌اید و حتی ممنوع‌الکار بوده‌اید و کار کرده‌اید. امروز که به گذشته نگاه می‌کنید به نظرتان آیا نهادهای سینمایی قبل یا بعد از انقلاب نمی‌توانستند به اهالی سینما کمک کنند تا از این بحران خارج شوند؟

اجازه بدهید اول به بعد از انقلاب بپردازم و قبل از انقلاب را هم عرض می‌کنم. اوایل سال 1358 جلسه‌ای تشکیل دادند که آقای عبدالله اسفندیاری گرداننده‌اش بود و از اکثر نویسنده‌ها هم دعوت کرده بودند. جمعیت زیادی هم آمده بود. برنامه‌هایی را که دولت برای سینما داشت توضیح داد و گفت قرار است کانون‌هایی درست کنیم و کانون‌ها در یک‌جا جمع شوند که بعدا اسمش خانه سینما شد. گفتند قرار است دولت کمک کند. برای عده‌ای که خیلی محتاج کمک بودند وعده‌هایی هم دادند. همه موافق بودند، اما من گفتم شما از ما می‌خواهید افسارمان را به دم دولت گره بزنیم! این دیگر تشکیلات صنفی نیست. تشکیلات صنفی معمولا برای حفظ حقوق صنفی ایجاد می‌شود و تشکیلاتی که در مقابلش ایستاده دولت حاکم است. ما چه تشکیلات صنفی داریم که باید زیر چتر دولت باشیم. اگر این اتفاق بیفتد، این تشکیلات نه‌تنها نمی‌تواند از حقوق صنفی دفاع کند، بلکه زائده و دنباله‌ای می‌شود چسبیده به دولت و باید به ساز دولت برقصد. ایشان لفظی به کار برد و گفت این حرف‌های جوان‌سرانه است. حالا بعد از سال‌ها معلوم می‌شود حرف‌های من جوان‌سرانه نبوده، بلکه حرف‌های ایشان فریبکارانه بوده. من وقتی به چیزی معتقد نباشم، زورم اگر به هیچ‌کس نرسد به خودم می‌رسد، بنابراین من عضو تشکیلات سینمایی نشدم. یعنی عضو کانون نویسندگان سینمایی نیستم و طبعا عضو خانه سینما هم نیستم و خیلی چیزها مثل بیمه ندارم. حتی به جشنواره دعوت نمی‌شوم. از این عناوین دکترای افتخاری و استاد افتخاری ندارم. از مراسم بزرگداشت و کوچک‌داشت محرومم. طبعا وقتی سرم را روی زمین بگذارم از آن قبر مجانی که می‌دهند هم محرومم. اما همه اینها را حاضرم تحمل کنم و به کاری که غلط است دست نزنم. 

به نظرم می‌رسید که این کار غلط است و نباید یک تشکیلات صنفی را به دولت پیوند زد و زیر چتر دولت برد. حتی کسانی که مسئولیت این کار را داشتند جداگانه دیده‌ام و آدم‌های خوبی هستند. آقای شاهسواری و عسگرپور به دیدن من آمده‌اند. حتی قرار کاری با آقای عسگرپور داشتم. آدم‌های خوبی هستند، اما حسن‌نیت یک فرد کافی نیست. وقتی تشکیلات بر پایه غلطی بنا شده باشد، غلط خواهد رفت. در سینمای قبل از انقلاب خیلی سخت بود که سندیکا تشکیل بدهیم و مدت‌ها طول کشید. خدابیامرز مجید محسنی و آقای قنبری واقعا خیلی تلاش کردند تا اجازه سندیکا را گرفتیم. به دلیل اینکه می‌گفتند وضعیت سینماگران با شرایط حاکم بر سندیکا نمی‌خواند. بالاخره اجازه سندیکا را گرفتند و من دبیر و آقای متوسلانی رئیس بود. می‌دانستیم چشم یک گروه به ماست برای اینکه کار داشته باشند و حق‌شان گرفته شود و به شرایط زندگی‌شان رسیدگی شود. ما هم نه حقوقی داشتیم، نه امتیازی. نه‌تنها از این امتیاز استفاده نکردیم، بلکه حتی گاهی مجبور شدیم با بعضی دوستان‌مان مقابله کنیم. یادم است گروهی به نام «سینماگران پیشرو» بودند که یک شب از من و آقای متوسلانی دعوت کردند و به دفتر آقای صیاد در خیابان سهروردی رفتیم. آنجا آقایان کیمیایی، مهرجویی، کامران شیردل، پرویز صیاد و ناصر تقوایی بودند. حرف‌شان این بود که ما شما دو نفر را می‌شناسیم و می‌دانیم آدم‌های باسوادی هستید و می‌دانیم که جدا از این سینمای مأمور نابهنجار هستید، بنابراین ما می‌خواهیم شما جزو گروه سینماگران پیشرو بشوید و سندیکا منحل شود. با دولت هم صحبت کردیم و قرار شده تمام امکانات را به تشکیلاتی که به ‌عنوان کانون سینماگران پیشرو تشکیل می‌شود بدهد. گفتم ببینید، من به‌ عنوان سعید مطلبی اینجا نیستم، اگر بودم با کمال میل قبول می‌کردم. من به‌ عنوان دبیر یک سندیکا اینجا هستم و با رأی یک‌عده دبیر سندیکا شده‌ام و نمی‌توانم زیر پای اینها را خالی کنم. تا ساعت دو بعد از نصف شب جلسه‌ ما طول کشید و آخر سر حرف من و متوسلانی این بود که سندیکا باید بماند، چون تنها ملجائی است که سینماگران می‌توانند به آن امید داشته باشند.

هر تشکیلاتی با توجه به روابطی که بین اعضایش است می‌تواند پایدار و مؤثر بماند. در آن سندیکا و اتحادیه، روابط بین آدم‌هایش کاملا درست بود. دکتر کوشان آدم بسیار محترمی بود و همه به ایشان احترام داشتند. خیلی هم به من علاقه داشت. یک ‌بار سر یک فیلم با مرحوم فردین به اختلاف برخوردیم و من فیلم را تعطیل کردم. اتحادیه جلسه تشکیل داد. رئیس اتحادیه آقای میثاقیه بود. چون فیلم تعطیل شده بود، قرار شد 150 هزار تومان را به ‌عنوان خسارت مخارجی که شده بود بپردازم. پولی نداشتم، قرار بود زمینی را که داشتم بفروشم و پول را بدهم. به کوشان که گفتم چنین تصمیمی گرفته‌اند، گفت من می‌توانم 150 هزار تومان را از جیبم به تو بدهم، ولی نمی‌توانم حکمی را که اتحادیه داده لغو ‌کنم یا نادیده بگیرم، چون اول حرمت اتحادیه و بعد حرمت من از بین می‌رود. دکتر کوشان خیلی احترام داشت، اما در یک جای عمومی همیشه به میثاقیه می‌گفت بفرمایید جلوتر. اینکه می‌گویند حرمت امامزاده را متولی‌اش باید نگه دارد در اینجاست. وقتی امروز با آدم‌ها صحبت می‌کنید، فکر می‌کنید اینها چطور می‌توانند در یک جلسه با هم بنشینند و حرف بزنند، چون مدام پشت هم بد می‌گوید و هیچ‌کس دیگری را قبول ندارند. به همین دلیل علاوه بر اینکه بنای این خانه سینما بر بنای باطلی قرار گرفته، روابط آدم‌ها و زیست‌شان با هم نیز دچار مشکل است و تصور نمی‌کنم به جایی برسد، که خدا کند برسد. هر‌کسی که بتواند قدمی برای سینماگران ورشکسته بدبخت ما بردارد، خوشحال می‌شوم، ولی به نظرم نمی‌رسد نتیجه‌بخش باشد. 

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.