شکلهای زندگی: سیمون وی و تعهد به رنج
سیمای زنی در میان جمع
سیمون وی در 1943 بر اثر خودداری از خوردن غذا و در اعتراض به سیاستهای تجاوزکارانه هیتلر درگذشت. اعتصاب غذای او و مرگش بخشی از پروسه فکری او بود: تعارض میان اختیار و خواست خداوند، آن هم در زمانهای که همهجا جنگ و ستیز بود. زندگی سیمون وی سراسر رنج بود، آن هم رنجی روحی و نه مادی، رنجی که میتوان به آن رنجی خودخواسته توأم با حس مسئولیت گفت.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر شهریوری (صدقی): سیمون وی در 1943 بر اثر خودداری از خوردن غذا و در اعتراض به سیاستهای تجاوزکارانه هیتلر درگذشت. اعتصاب غذای او و مرگش بخشی از پروسه فکری او بود: تعارض میان اختیار و خواست خداوند، آن هم در زمانهای که همهجا جنگ و ستیز بود. زندگی سیمون وی سراسر رنج بود، آن هم رنجی روحی و نه مادی، رنجی که میتوان به آن رنجی خودخواسته توأم با حس مسئولیت گفت. «او در سال 1909 و قبل از وقوع جنگ جهانی اول به دنیا آمد، او هم در کودکی، مانند بسیاری از کودکان دیگر فرانسوی، جیره شکلات خود را به سربازان جبهه داد و سربازی را به برادرخواندگی انتخاب کرد و برایش نامه نوشت و هدایایی فرستاد. سیمون وی به این سرباز خود بسیار وابسته شد. سرباز یک بار که به مرخصی آمد به دیدن سیمون وی رفت، اما کمی بعد درگذشت و مرگش بهشدت سیمون وی را ناراحت کرد».1 از آن پس، از همان کودکی، سیمون وی رنج را بهعنوان نوعی فقدان و دوری و به هر حال موضوعی مرکزی در زندگیاش پذیرفت و به نظرش میآمد که رنج ازجمله جنبههای اجتنابناپذیر زندگی انسانی است و از اینرو همدلی پرشوری با رنجدیدگان از خود نشان میداد و خود را در همکاری مستمر با کسانی قرار میداد که در موقعیت شکست و ناکامی قرار میگرفتند. سیمون وی هر کاری را داوطلبانه انجام میداد. در زمان دانشجوییاش از تشکلهای مختلف کارگری حمایت میکرد و به کارگران داوطلبانه درس میداد. در جنگهای داخلی اسپانیا با احساسی از مسئولیت شرکت کرد و عجله داشت هرچه سریعتر به تشکیلات آزاد فرانسه به رهبری دوگل بپیوندد. نقطه عزیمت این تلاشهای گوناگون شفقت بود. او جهان را از منظر اخلاقی فردی مینگریست، اما آیا این کار ممکن است؟ این ویژگیها از او ترکیبی ناهمگون با خصوصیاتی گوناگون ساخته بود که همواره در معرض سوءتفاهمی دائمی قرار میگرفت؛ بسیاری او را فعالی متمایل به چپ تلقی میکردند و این میتوانست تصوری درست باشد، زیرا مارکسیست بود بدون آنکه انقلابی باشد. در همان حالی که دشمن چپهای ارتدوکس، هرگونه مارکسیسم رسمی و بوروکراسی حزبی بود، از رنجبران و غرقشدگان دفاع میکرد و همواره در کنارشان بود، اما دفاعش از موضع تاریخ، طبقه یا حزب نبود. هنگامی که تروتسکی را ملاقات کرد، با جسارت به بحث و مؤاخذه او پرداخت. او چپگرایی غیرعادی بود و بهرغم دفاع از «فرد» بههیچرو راستگرا نبود. تلقی او از راستگرایی استعمار بود، اما استعمارگری را نیز از منظری اخلاقی مینگریست. او به استعمارگران هشدار میداد که با استعمار شفقت و انسانیبودن خود را از دست میدهند. به نظرش جنگافروزیهای دو جنگ جهانی که آن را در زندگی کوتاهش تجربه کرده بود، برآمده از سیاستهای راست افراطی حاکم بر جهان بود و تجاوزات آنان تنها رنجی مضاعف و سختی به مردم تحمیل کرد. سیاست از نظرش کنشی جمعی برای تغییر وضع موجود یا ایجاد شرایط مادی و رفاهی بهتر نبود، بلکه سیاست را ذیل اخلاق تعریف میکرد. اخلاق همواره هژمون بود، او از موضع اخلاق علیه هر نهاد و سیستمی که آنها را سرکوبگر میدانست، دست به کنش میزد و خود را تحت نظارت هیچ نهاد، ایدئولوژی یا حزبی قرار نمیداد. بنابراین برای هر نوع نهاد مشابه متفکری ناممکن به حساب میآمد، زیرا متعهد به رنج و نه «ایدئولوژی رنج» بود. «آدمهای نسل او زنان و مردانی که سومین دهه عمر خود را در دهههای 1930 میگذراندند، با این دلهره زندگی میکردند که فجایعی در راه است و با این امید انقلابی سر میکردند که پایان شب سیه سپید است، چیزی که در مورد سیمون وی مصداق نداشت».2
سیمون وی از معدود اندیشمندانی بود که فهم ایدههایش مستلزم درک زندگیاش است. از این نظر به داستایفسکی شبیه بود و این شباهت شامل ایدههایش نیز میگردید. داستایفسکی از خود پرسش میکرد که چرا شکستخوردگان اهمیتی بهمراتب بیشتر از پیروزمندان دارند؟ یا به چه دلیل یک نفر گناهکار توبهکار فراتر از نَودونُه آدم محترمی قرار میگیرد که مرتکب گناهی نشدهاند؟ و یا چرا عیاشی که بر اثر گرسنگی و با تأخیر بسیار به توبه روی آورد، قابل اغماضتر از حسد برادر بزرگتر است؟ اینها مسائلی انتزاعی نبودند بلکه به «فرد» داستایفسکی مربوط میشدند و وصفالحال او بودند. موضوعاتی مانند «گناه»، «تنهایی»، «فرد»، «شکست»، «مصیبت زندهبودن» مسائلیاند که داستایفسکی با آنها مواجه بود و آنگاه اهمیت بیشتری پیدا میکردند که داستایفسکی نمونهای از تجسم وجودیشان بود. او در همین سالهای سخت تبعید، کار اجباری، بیماری صرع، انزوا و... به تأملی عمیق درباره رنج پرداخت و کوشید از دل آن نوعی رستگاری پدید آورد. رستگاری او البته دنیوی نبود، اما برای او راهگشا بود. او به دنبال آرمانی در رنج میگشت، زیرا بدون آرمان یا معنا نمیتوانست اینهمه فشار را تحمل کند و چارهای جز فرافکنی یعنی ساختن آرمانی برای خود نداشت. روانشناسان به اینگونه رنج «خودآزاری» نام داده بودند، اما هرچه بود برای داستایفسکی نوعی سیاست بقا بود. داستایفسکی نیز متأثر از ایده مسیحی «عشقورزیدن» مانند سیمون وی بر «شفقت» تأکید داشت. ایپولیت یکی از شخصیتهای رمان «ابله» داستایفسکی که در حال احتضار بود، وضعیت خود را چنین توصیف میکند: «وقتی با کارهای خوبت، هر شکلی که داشته باشد، بذری میافشانی و خیراتت را میدهی، بخشی از شخصیتت را میدهی و بخشی از شخصیت را از کس دیگری میگیری، بدین ترتیب متقابلا یکی میشوید... همه بذرهایی که افشاندهای و شاید اکنون فراموششان کردهای، ریشه خواهند دواند و رشد خواهند کرد، کسی که این بذر را از تو گرفته است خود بذری در دل دیگری خواهد فشاند». داستایفسکی از «فرد» آغاز میکند تا به دیگری، یا به تعبیری دقیقتر به جمعی اخلاقی که زنجیروار به هم وصلاند، متصل شود و نوعی آرمانشهر پدید آورد. محافظهکاران نیز میکوشند جهان بهتری را در این دنیا بشارت دهند.
سیمون وی همچون داستایفسکی «فرد» بود، یعنی او نیز از فرد آغاز میکرد. استدلال او برای فرد بودن اگرچه ساده اما قوی بود. «وقتی آدمها فکر میکنند، تنهایی فکر میکنند، این حرفی است که پذیرفتنش برای من دشوار است. سیمون وی به استفاده از ضمیر متکلم معالغیر یعنی به واژه «ما» خیلی بدگمان بود و این بدگمانی تناقضهایی در تفکر او پدید میآورد».3 ازجمله این تناقضات آن بود که او اگرچه از فرد شروع میکرد، اما در سیاست که امری جمعی بود فعالانه شرکت میکرد. سیمای او سیمای زنی در میان جمع بود؛ سیمای سوژهای اخلاقی که در همان حالی که «من» است و شفقت میورزد، در برابر سیاست و اعمال قدرتی که نسبتی با اخلاق ندارد مشارکت میکند؛ مشارکتی که بهناگزیر به شکست اخلاق میانجامید، اگرچه او با اشتیاق و البته ناگزیر پذیرای شکست میشود. همانگونه که میشکین در مأموریتش برای کمک به دیگران اما در حقیقت به خاطر شفقتش شکست میخورد و مسیح نیز به خاطر عشقورزیدن به دیگری به صلیب کشیده میشود. با این حال سوژه اخلاقی آماده است که شکست را گردن گیرد تا بذری که افشانده ریشه دوانده، رشد کند تا همچون حلقههای زنجیر به هم متصل شود. زندگی سیمون وی سراسر شکست بود، اما برای شکستهایش متأسف نبود بلکه میکوشید باز هم شکست بخورد، زیرا دریافته بود که با هر شکست انسان اخلاقیتر میشود. به نظرش «شکست شبیه گناه نخستین در روایت کتاب مقدس به گردن همه ما است، فارغ از طبقه اجتماعی، قومیت، نژاد یا جنسیت، همه ما به دنیا آمدهایم که شکست بخوریم. ما تا دم مرگ تمرین شکست میکنیم و نهایتا ادامه را به دیگران میسپاریم».4 علاوه بر آن از نظر سیمون وی، شکست اثربخشی دیگری نیز داشت و آن فاصلهای بود که میان شکست و جهان پدید میآورد، چون فرد شکستخورده درمییافت که با جهان همسو نیست و باید درباره موقعیتش تردید کند. این تردید اگرچه همراه با فروتنی است اما به او اهمیت سوژگی یعنی «من»شدن میدهد: منی ناچیز در این جهان بیانتها. اکنون چهره توأم با رنج سیمون وی آشکار میشود. سیمای زنی در میان جمع، سیمای زنی که میخواهد در جمع یعنی هر امر سیاسی و اجتماعی تشخیص خود را حفظ کند، ولو آنکه شکست بخورد.
پینوشت:
* داستایفسکی با هیچ نوع آرمانشهر یا اتوپیا همدلی نداشت و آن نوع خوشبختی زمینی را خلاف طبیعت آدمی میدانست که آزادی او را از میان میبرد. داستایفسکی بر این باور بود که هر وعدهای برای ایجاد انسان طراز نوین یا انسان کامل در نهایت به شکست میانجامد زیرا انسان هیچگاه نمیتواند کامل و بری از گناه شود و رنج، گناه، شَر و تناقض همواره بخشی از طبیعت آدمی است.
1. «سه آستانهنشین» دایا جینیس الن، ترجمه رضا رضایی
2، 3. «منظر غرقشدگان»، گفتوگو با آلن سوپیو، ترجمه صالح نجفی، سایت بارو
4. «باختن به بدن» کاستیکا براداتان، ترجمه کیوانسررشته
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.