آوازخوان رشتی
زمستان سرد سال 86، در انزلی، برپایی آیینهای سوگ احمد عاشورپور به جاهای باریک کشیده بود. احیاگر موسیقی فولکلوریک و مبدع موسیقی نوین گیلان، پس از سالها مهجوری و رنج از دنیا رفته بود و اهالی فرهنگ، برای انتخاب هر سخنران و آوازخوان و میراثدار شایسته آن «موسیقی»، دهها اماواگر و شرط و پیوست قائل بودند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
آروین ایلبیگی
زمستان سرد سال 86، در انزلی، برپایی آیینهای سوگ احمد عاشورپور به جاهای باریک کشیده بود. احیاگر موسیقی فولکلوریک و مبدع موسیقی نوین گیلان، پس از سالها مهجوری و رنج از دنیا رفته بود و اهالی فرهنگ، برای انتخاب هر سخنران و آوازخوان و میراثدار شایسته آن «موسیقی»، دهها اماواگر و شرط و پیوست قائل بودند. در نظر جمع فقط یک نام سزاوار بود که هیچ بحثی در پی نداشت: ناصر مسعودی. پیرمرد، ساده و صمیمی از راه رسید و سخنی در باب مهربانی گفت و فروتنانه در مجلس نشست. با دیدنش لبخند بر صورتها میآمد و با حرفهای بیغش و دوستانهاش، همدلی میخرید.
فکر کردم: اگر احمد عاشورپور، با شور و جنگندگی و آرمانگراییاش، فیگور محبوب انزلیچیها بود، ناصر مسعودی با نرمخویی و کنارهجویی و حتی ویژگیهای ظاهریاش میتواند فیگور آیکونیک رشتیها باشد. همه آنچه از «آوازخوان رشتی» در ذهن شکل میگرفت، در مشابهت با او بود. صورت گرد و پوست روشن و چشمهای آبی و سبیل کلاسیک مردمان رشت را داشت و صدایی مانند تکانخوردن آرام برگهای بید در باد صبحگاهی باغ محتشم. با همان ظرافت خاص خودش تحریرهایی ساخته بود که در آوازخوانان پیشتر وجود نداشت. شعرهایی برگزید که ادامه خودش بود. بیهیچ عتاب و اعتراضی. انگار برگی کوچک بلند میشد و بر دامن دلبری مینشست و اندکی بعد روی آب میلغزید و دور میشد. اگر شکوهای از جهان بود، آنقدر آرام و زمزمهوار بود که حزن بر دل مینشاند، اما خونی به جوش نمیآورد. تراژدی یاران جنگل را طوری خواند که انگار ویرانی گیلان و تن یخزده مبارزان راه وطن، سبزهای نازک و بر خاک افتاده است.
او نیز در لحظهای بر غم دی ایستاده که باران میبارد و شاید سبزهای دیگر خواهد رست. تو گویی زمانِ حالِ شعر را با چنان خوانشی، به گذشته دور میبرد؛ و این بازی گذشته و حال، تراژدی شکست جنگلیها را به منِ معاصر وصل میکند. از دستگاه آفرینش هنری ناصر مسعودی، چندین قطعه دلنشین و دوستداشتنی در یاد دارم که بسیاری هنوز هم بر زبانهای مردم جاری است. اما با آنهمه، مسعودی را آوازخوانی تنها و کامنیافته از همکاریهای بزرگ میدانم. این حسرت از نشنیدن آثار تولدنیافته، ازجمله با نیوشِ اثر مشترک او با آهنگسازی مانند مرتضی حنانه، جان میگیرد. لالایی شگفتانگیز «الاتیتی» (در گیلکی به معنای ماه) همه آنچه را که از حزن و زیبایی و امید و ملال در فرهنگ روستایی گیلان هست، در خود دارد. حنانه چنان جوهر صدای مسعودی را کشف کرده و در پیچوخم نوای سازهایش دوانده که اگر هیچ آواز دیگری از مسعودی نشنیده باشی، تمام جهان آوازی او را در جزئیات این قطعه بلند درک میکنی.
شعر ساده و صمیمی سروش گیلانی، از زبان والدی است که در ظلمت شبهای تاریک، ماه را به آسمان دعوت میکند تا ترسِ پسر کوچکش فروریزد. اینکه او در لالایی برای فرزند، ماه و شب را خطاب قرار میدهد و «ریکه»اش را در جای سومشخصِ روایت مینشاند، جزء زیباییهای این شعر است. در پیشزمینه ذهنی ما انتظار این است که لالایی کودکان روستا را مادران بخوانند؛ و لالایی خواندن پدر (آوازخوان مرد)، آشناییزدایی جسورانهای است که لحن و نواک خاص صدای مسعودی، آن را به طرزی عجیب باورپذیر میکند. در آوازهای ماندگار همه آوازخوانان گیلان، پیوندهایی با جلوههای طبیعی و جغرافیایی گیلان هست که سیطره طبیعت را بر روان هنرمند نشان میدهد. از مه شامگاهی تا برف کوهستان، از رگبار روی آبهای عمیق تا باد دیوانه پاییز را میتوان در آثار این آفرینندگان جستوجو کرد. بعضی بیشتر جنگلاند و دیگران دریا؛ گاهی به رودهای خروشان شبیهترند و زمانی به سکوت مرداب. وقتی به آهنگهای ناصر مسعودی فکر میکنم، جنگلی از درختان انجیلی و بید و بلوط را میبینم که از بلندیهای هیرکانی راه میافتد و توی ابرهای بهاری میخرامد و ریشههایش را بر نرمی ماسهزار کاسپین مینهد.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.