|

زخم نامرئی نسل ویتهود1

جست‌وجوی آسایش بدون کار

علی بزم‌آمون . معمار و پژوهشگر مطالعات فرهنگی

 


ساعت چهار بعدازظهر در یک آپارتمان کوچک محله‌ای متوسط تهران؛ نور ملایم زمستانی از لای پرده‌ها می‌تابد. امیر، ۲۸ساله، با گوشی در دست روی تخت دراز کشیده. انگشتش بی‌وقفه اسکرول می‌کند. ویدئوهای کوتاه، کامنت‌های گذرا، گاهی یک سفارش آنلاین کوچک برای درآمد جزئی. روزش همین است: بیدارشدن دیر، قهوه، گوشی، خواب.
او با صدایی خسته می‌گوید: «خسته‌ام از این همه تلاش بی‌نتیجه. فقط می‌خواهم آرام باشم».
این صحنه برای هزاران جوان ایرانی آشنا و دردناک است. نه تنبلی ساده، بلکه جست‌وجوی یک «ابژه آسایش»؛ وعده‌ای فریبنده از راحتی بدون بار سنگین کار و تلاش. در این گزارش، با نگاهی روان‌کاوانه و پدیدارشناختی به تجربه زیسته این نسل، این زخم نامرئی را بررسی می‌کنیم؛ نه برای قضاوت، بلکه برای درک عمیق‌تر اینکه وقتی کار هویت، هدف و معنا می‌سازد، غیابش چه خلأیی در جان فرد و پیکر جامعه ایجاد می‌کند.

جامعه‌ای در انتظار
ایران امروز با نسلی جوان روبه‌روست که بخش بزرگی از آن در وضعیت «waithood»، انتظار طولانی برای شغل، استقلال مالی و ازدواج گیر کرده‌اند. طبق گزارش مرکز آمار ایران در زمستان ۱۴۰۴، نرخ بیکاری جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله به ۲۱.۲ درصد رسیده و برای زنان جوان در برخی گروه‌ها تا ۳۴.۹ درصد بالا رفته است. نرخ NEET (جوانانی که نه کار می‌کنند، نه تحصیل و نه آموزش می‌بینند) نیز بین ۲۴ تا ۲۹ درصد است.2
پشت این اعداد، داستان‌های واقعی پنهان است: فارغ‌التحصیلانی که مدرکشان خاک می‌خورد، پسرانی که هنوز در اتاق کودکی‌شان در خانه پدر زندگی می‌کنند و دخترانی که فرصت‌های شغلی‌شان به شدت محدودتر می‌شود.
اقتصاد تحت فشار تحریم، تورم و بی‌ثباتی، تلاش را بارها بی‌پاداش نشان می‌دهد. هم‌زمان، شبکه‌های اجتماعی وعده «آسایش سریع» می‌دهند: درآمد دلاری از خانه، لایف‌استایل راحت اینفلوئنسرها و مهاجرت ذهنی به دنیای مجازی. در این شکاف، ارزش فرهنگی سنتی «کار سخت» با واقعیت تلخ تضاد پیدا می‌کند و فانتزی جمعی شکل می‌گیرد: «اگر فقط بتوانم بدون این همه استرس و شکست، آرامش داشته باشم».


روزهای بدون مرز: صدای تجربه زیسته
سارا، ۲۶ساله، فارغ‌التحصیل طراحی از تهران، آرام می‌گوید: «صبح‌ها که بیدار می‌شوم، هیچ هدفی ندارم. قبلا برنامه داشتم، امتحان، پروژه، deadline. حالا زمان مثل آب از دستم می‌رود. انگار در یک مه غلیظ گیر کرده‌ام».
او گاهی فریلنسری می‌کند، اما بیشتر روزها را در خانه می‌گذراند. شب‌ها اضطرابش اوج می‌گیرد: «کیستم اگر هیچ کاری نکنم؟».
این توصیف، essence تجربه نسل است. زمان بدون ساختار، بدن خسته بدون دلیل مشخص و حس عمیق خالی‌بودن. در مصاحبه‌های عمیق با جوانان، از کافه‌های تهران تا گروه‌های مجازی، بارها از «زمان کش‌دار» و «زندگی روی مکث» شنیده‌ام.
برای مردان، این خالی‌بودن با فشار نقش نان‌آور درهم می‌آمیزد. رضا، ۳۱ساله: «خانواده انتظار ازدواج دارد، اما با این وضعیت چطور؟ ترجیح می‌دهم در اتاقم بازی کنم و همه چیز را فراموش کنم».
برای زنان، لایه‌ای دیگر اضافه می‌شود: محدودیت‌های اجتماعی به علاوه رقابت شدید. یکی از آنها می‌گوید: «اگر کار نکنم، حداقل در خانه امنم، اما احساس بی‌ارزشی امانم نمی‌دهد».
بدن هم زبان خودش را دارد: خواب نامنظم، خستگی مزمن، اشتهای بی‌قرار. سلامت روان زیر فشار است؛ کاهش عزت‌ نفس، اضطراب آینده و گاهی افسردگی خفیف. کار فقط پول نیست؛ ساختار روزانه، تعامل اجتماعی و حس «مفیدبودن» است. وقتی اینها از دست برود، انسان از «میل» یعنی آن نیروی پویای زندگی، دور می‌افتد و به بی‌تفاوتی می‌رسد.
در مقابل، کسانی که شغلی معنادار دارند (حتی با درآمد متوسط) روایت دیگری دارند. مریم، معلم: «هر روز که به کلاس می‌روم، احساس می‌کنم بخشی از چیزی بزرگ‌ترم. خسته می‌شوم، اما خستگی‌ام معنا دارد».


ابژه آسایش: یک دفاع روان‌کاوانه
از منظر روان‌کاوی فرهنگی (با الهام از لاکان و دیگران)، «ابژه آسایش» یک فانتزی است. فرد در مواجهه با «castration» واقعیت اهم از محدودیت‌ها، شکست‌ها و نیاز به تلاش مداوم، به دنبال ابژه‌ای خیالی می‌رود که وعده لذت کامل بدون کمبود می‌دهد. گوشی، حمایت خانوادگی، درآمدهای کوچک بدون تعهد، همه شاخه‌های این فانتزی‌اند.
در ایران، این فانتزی با تناقض فرهنگی تقویت می‌شود: ایدئولوژی تلاش و خودکفایی در یک سو و شرایط اقتصادی که گاهی تلاش را تنبیه می‌کند در سوی دیگر. خانواده‌ها هم ناخواسته این چرخه را تداوم می‌بخشند. رسانه‌ها و مصرف‌گرایی نیز «زندگی راحت» را بدون نشان‌دادن هزینه‌های درونی‌اش تبلیغ می‌کنند.
نتیجه؟ یک دفاع موقت در برابر ناامیدی واقعی. اما این دفاع، فرد را از مواجهه با میل حقیقی دور می‌کند. میل همیشه در حرکت است و هرگز به طور کامل ارضا نمی‌شود؛ همین حرکت، زندگی را زنده نگه می‌دارد. وقتی فانتزی آسایش غالب شود، فرد در سرخوشی «jouissance» لحظه‌ای گیر می‌افتد؛ لذت کوتاه‌مدت اسکرول و استراحت و پوچی بلندمدت.
این پدیده طبقاتی هم هست. در طبقات متوسط، بیکاری گاهی انتخابی است. در طبقات پایین‌تر، بیشتر اجباری. اما فانتزی مشابهی در هر دو جریان دارد.


پارادوکس تلخ
جست‌وجوی آسایش بدون کار، در نهایت خود آسایش را هم می‌گیرد. روابط تضعیف می‌شوند، بدن و ذهن فرسوده و جامعه از نیروی خلاق جوانان محروم می‌ماند. با این حال، نقد باید همدلانه باشد. در شرایطی که تلاش بارها بی‌پاداش است، خسته‌شدن طبیعی است. مهم، بازاندیشی است.
کار، نه لزوماً شغل دولتی پردرآمد، انسان را به جهان وصل می‌کند. از منظر اریکسون، «تولیدکنندگی» (generativity) یکی از مراحل کلیدی بزرگسالی است: حس مفیدبودن برای دیگران و آینده. بدون آن، رکود عمیق رخ می‌دهد.
افق‌های امید
این نقد، دعوت به ناامیدی نیست. راه‌حل‌ها در سطح فردی و اجتماعی وجود دارد. شروع فعالیت‌های کوچک هدفمند، پروژه‌های شخصی، کار داوطلبانه، یادگیری مداوم. خانواده‌ها می‌توانند حمایت را با تشویق استقلال ترکیب کنند. سیاست‌گذاران نیز باید فرصت‌های واقعی ایجاد کنند: کارآفرینی کوچک، ارزش‌گذاری مشاغل خلاق و اجتماعی و کاهش موانع برای زنان.
آسایش واقعی از دل تلاش معنادار بیرون می‌آید، نه راحتی مطلق، بلکه رضایت از مواجهه با چالش‌ها.
جوان ایرانی، با وجود همه فشارها، پتانسیل شگفت‌انگیزی دارد. داستان‌های کسانی که از تعلیق بیرون آمده و معنایی برای خود ساخته‌اند، الهام‌بخش است: «اولین پروژه‌ام شکست خورد، اما برای اولین بار حس زنده‌بودن داشتم».
این نوشتار، دعوتی است به گوش‌دادن جدی به تجربه زیسته. وقتی کار هویت و معنا می‌دهد، جست‌وجوی آسایش بدون آن شاید آرامش کوتاهی بدهد، اما در بلندمدت ما را از خودمان دورتر می‌کند.
وقت آن رسیده که فانتزی را به چالش بکشیم و به سوی میل پویا بازگردیم.


پی‌نوشت‌ها:
1- Waithood، انتظار طولانی بزرگسالی
2- براساس گزارش مرکز آمار ایران (زمستان ۱۴۰۴)، نرخ بیکاری جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله به ۲۱٫۲ درصد رسیده است (افزایش ۰٫۲ واحد درصدی نسبت به سال قبل)؛ این نرخ برای زنان جوان به ۳۴٫۹ درصد افزایش یافته است. دنیای اقتصاد

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.