|

قدرت مردم

لوبلیانا، پایتخت اسلوونی، شهری آرام و اروپایی است. از میان پایتخت‌ها و شهرهای بالکان که تا اینجا دیده‌ام، شاید از همه اروپایی‌تر باشد. تعداد موبورهای چشم‌آبی در خیابان‌هایش هم تا اینجا از هرجای دیگری بیشتر است. شهر، رودخانه‌ای پرآب دارد و پل‌های متعدد و زیبایی که روی آن ساخته شده‌اند.

لوبلیانا، پایتخت اسلوونی، شهری آرام و اروپایی است. از میان پایتخت‌ها و شهرهای بالکان که تا اینجا دیده‌ام، شاید از همه اروپایی‌تر باشد. تعداد موبورهای چشم‌آبی در خیابان‌هایش هم تا اینجا از هرجای دیگری بیشتر است. شهر، رودخانه‌ای پرآب دارد و پل‌های متعدد و زیبایی که روی آن ساخته شده‌اند. اسلوونی کشور کوچکی است و جمعیت آن در مقایسه با بسیاری از کشورهای اروپایی، از نظر قومی نسبتا یکدست (عمدتا اسلاو) است. آن‌قدر کوچک که بسیاری گاهی جای آن را روی نقشه نمی‌دانند یا نامش را با اسلواکی اشتباه می‌گیرند. این کشور در بخش‌هایی از تاریخ خود در قلمرو امپراتوری هابسبورگ و سپس یوگسلاوی قرار داشت و در نگاه نخست شاید به نظر برسد سهم چندانی در تحولات بزرگ تاریخ جهان نداشته است. اما در دل تاریخ این سرزمین، سنت سیاسی جالبی وجود دارد که اگرچه کمتر شناخته شده، یکی از شگفت‌انگیزترین نمونه‌های رابطه میان مردم و حاکم در اروپای قرون وسطا به شمار می‌رود: آیین «تنصیب دوک کارانتانیا» در کنار سنگی که در زبان اسلوونیایی «Knežji kamen» یا «سنگ شاهزاده» نامیده می‌شود. کارانتانیا، در آلپ شرقی، یکی از نخستین ساختارهای سیاسی اسلاوی در اروپای مرکزی بود و شکل‌گیری آن به قرن هفتم میلادی بازمی‌گردد. آیین گزینش فرمانروا در این منطقه بعدها نیز ادامه یافت و آخرین بار در سال ۱۴۱۴ میلادی، هنگام به قدرت رسیدن ارنست آهنین، دوک کارینتیا، برگزار شد. نکته شگفت‌انگیز این مراسم آن است که برخلاف بسیاری از آیین‌های سلطنتی قرون وسطی، بر شکوه دربار و نمایش اقتدار فرمانروا استوار نبود، بلکه بر نوعی رابطه نمادین میان حاکم و جامعه تأکید می‌کرد. مراسم در کنار یک سرستون سنگی متعلق به دوران روم باستان برگزار می‌شد. یک دهقان آزاد، که نماینده جامعه محلی بود، بر سنگ می‌نشست و دوک جدید، در حالی که لباس ساده روستایی بر تن داشت، در برابر او قرار می‌گرفت. دهقان از فرمانروای آینده درباره عدالت، شایستگی، وفاداری به مسیحیت و تعهد او به رعایت حقوق و مصالح سرزمین پرسش می‌کرد. پس از پاسخ مثبت و تأیید شایستگی او، دهقان جای خود را ترک می‌کرد و دوک می‌توانست بر سنگ بنشیند. در برخی روایت‌ها، دهقان حتی سیلی نمادینی نیز بر صورت دوک می‌زد؛ نشانه‌ای از اینکه پادشاه موجودی فراتر از جامعه و قانون نیست. البته نباید این مراسم را با معیارهای امروز، یک «انتخابات دموکراتیک» به معنای مدرن کلمه دانست و وجه نمادین آن را نادیده گرفت. اما همین سنت نمادین بعدها توجه برخی از مهم‌ترین متفکران سیاسی اروپا را به خود جلب کرد. ژان بُدَن، حقوق‌دان و فیلسوف فرانسوی قرن شانزدهم، در کتاب مشهور خود، «شش کتاب درباره جمهوری» که در سال ۱۵۷۶ منتشر شد، آیین تنصیب دوک‌های کارینتیا را توصیف کرد. توماس جفرسون، یکی از پدران بنیان‌گذار آمریکا، نسخه‌ای از کتاب بدن را در اختیار داشت و برخی پژوهشگران احتمال داده‌اند با سنت‌های سیاسی مشابه، از جمله آیین کارینتیا، آشنا بوده و این سنت‌ها ممکن است در شکل‌گیری اندیشه او درباره منشأ قدرت سیاسی و مفهوم «رضایت حکومت‌شوندگان» بی‌تأثیر نبوده باشند. تاریخ اسلوونی یادآور نکته مهمی است: ایده محدودبودن قدرت حاکم و ضرورت نوعی رضایت جامعه، بسیار قدیمی‌تر از دولت‌های مدرن است و تاریخ این ایده‌ها را نمی‌توان فقط در پایتخت‌های بزرگ اروپا و آمریکا جست‌وجو کرد. وقتی از ایستگاه اتوبوس لوبلیانا خارج می‌شویم، مجسمه ژنرال رودولف مایستر، سوار بر اسب، به چشم می‌خورد. مایستر که شاعر نسبتا شناخته‌شده‌ای هم بود، در سال‌های پرآشوب پس از فروپاشی امپراتوری اتریش-مجارستان، با نیروهای داوطلب اسلوونیایی کنترل شهر ماریبور را در دست گرفت و مانع از آن شد این مناطق به اتریش ملحق شوند. یک روز برای ناهار به رستورانی در مرکز شهر می‌رویم که افرادی با معلولیت‌های ذهنی، سندرم داون و مشکلات مشابه، به عنوان کارکنان رستوران در آن فعالیت می‌کنند. تجربه‌ای ساده اما قابل تأمل است؛ رفت‌وآمد در لوبلیانا با اتوبوس بسیار راحت است، اما مرکز شهر آن‌قدر جمع‌وجور است که تقریبا همه‌جا را می‌توان با پیاده‌روی طی کرد. برخلاف سارایوو که هنوز حتی در میان زندگی روزمره شهر، رد و بوی جنگ را می‌توان احساس کرد، در لوبلیانا تقریبا هیچ نشانی از جنگ‌های بالکان به چشم نمی‌آید. شهر آرام و مرتب است و گویی جنگ بالکان روی نفس‌های این شهر اثری نداشته است. روز دیگری به رستورانی به نام «سارایوو ۱۹۸۴» می‌رویم؛ یادگاری از روزگاری که اسلوونیایی‌ها و دیگر مردمان یوگسلاوی خود را بخشی از یک هویت مشترک می‌دانستند و به آن افتخار می‌کردند.

هنوز هم نوستالژی المپیک زمستانی ۱۹۸۴ سارایوو و آن دوران در کشورهای یوگسلاوی سابق، چیزی شبیه نوستالژی دهه 60 برای ما ایرانی‌ها، در گوشه و کنار این منطقه احساس می‌شود. نمی‌دانم این حس خوشایند نسبت به آن روزگار، حاصل فراموشی نسل‌هاست یا واقعا آن دوران برای بسیاری چنین خاطره‌ای به جا گذاشته، اما آنچه مسلم است، این است که انسان موجودی فراموشکار است و حافظه‌های جمعی، گاهی فراموشی‌های بسیار بزرگ‌تری را مرتکب می‌شوند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.