|

آمریکا را از پشت چشم‌های یک کودک ببینیم

وقتی کودک لامرد، میناب و کوهستک قربانی جنگ می‌شود، دیگر نمی‌توان آمریکا را فقط از قاب هالیوود، شبکه‌های خبری و واژه‌های پرطمطراق «آزادی» و «حقوق بشر» دید. نسبت ما با آمریکا چیست؟ شاید وقتش رسیده باشد که این پرسش را یک‌ بار دیگر، اما این‌بار بدون تعارف و بدون پیش‌فرض‌های قدیمی، از خودمان بپرسیم. آمریکا سال‌هاست فقط با قدرت نظامی و اقتصادی خود بر جهان اثر نمی‌گذارد؛

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

محمدرضا طاهری-عضو شورای اطلاع‌رسانی استان فارس و پژوهشگر علوم سیاسی: وقتی کودک لامرد، میناب و کوهستک قربانی جنگ می‌شود، دیگر نمی‌توان آمریکا را فقط از قاب هالیوود، شبکه‌های خبری و واژه‌های پرطمطراق «آزادی» و «حقوق بشر» دید. نسبت ما با آمریکا چیست؟ شاید وقتش رسیده باشد که این پرسش را یک‌ بار دیگر، اما این‌بار بدون تعارف و بدون پیش‌فرض‌های قدیمی، از خودمان بپرسیم. آمریکا سال‌هاست فقط با قدرت نظامی و اقتصادی خود بر جهان اثر نمی‌گذارد؛ قدرت بزرگ‌ترش جایی دیگر است: قدرت روایت. قدرت اینکه خودش را چگونه تعریف کند و دیگران چگونه او را ببینند. آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، امنیت، دفاع از انسان؛ واژه‌هایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که گاهی خودشان جای واقعیت را گرفته‌اند. اما سیاست، آنجا که پای کودک به میان می‌آید، دیگر نمی‌تواند پشت واژه‌ها پنهان شود. بگذارید این‌بار آمریکا را نه از پشت تریبون‌های سیاسی، نه از قاب هالیوود و نه از زبان سخنگویانش، بلکه از پشت چشم‌های یک کودک ببینیم. کودک لامرد. کودک میناب. کودکان کوهستک.

کودکانی که قرار نبود در هیچ معادله‌ای حضور داشته باشند، اما ناگهان خودشان «هزینه‌» یک معادله‌ سیاسی شدند. کودک چه می‌داند تحریم چیست، بازدارندگی چیست، ژئوپلیتیک چیست، یا واشنگتن و تهران و تل‌آویو چه تصمیمی گرفته‌اند؟ او فقط می‌خواست زنده بماند، به مدرسه برود، بازی کند، بزرگ شود، و شاید روزی خودش تصمیم بگیرد که چه کسی باشد. اما جنگ آینده را از او گرفت. اینجاست که پرسشی اخلاقی و سیاسی، به‌مراتب بزرگ‌تر از تمام مناقشات دیپلماتیک، پیش‌رویمان قرار می‌گیرد: اگر آمریکا مدعی دفاع از انسان است، آن «انسان» در میدان جنگ دقیقا چه کسی است؟ آیا انسان فقط زمانی انسان است که در جغرافیای مطلوب سیاست خارجی آمریکا زندگی کند؟ آیا خون یک کودک در اروپا، آمریکا یا خاورمیانه ارزش‌های متفاوتی دارد؟ اگر پاسخ «نه» است، پس چرا جهان در برابر مرگ کودکان این‌چنین دوگانه رفتار می‌کند؟

مشکل ما با مردم آمریکا نیست؛ این تمایز باید روشن باشد. مسئله، نقد یک سیاست و یک ساختار قدرت است؛ ساختاری که باید مانند هر قدرت دیگری براساس عملکردش سنجیده شود، نه براساس تصویری که از خودش می‌سازد. جامعه‌ ایران هم نباید در این میان گرفتار دو خطای متضاد شود: نه آمریکا را هیولایی افسانه‌ای بداند که هیچ شناخت عقلانی از آن ممکن نیست، و نه فرشته‌ای آزادی‌خواه که هر اقدامش را بتوان با واژه‌هایی زیبا توجیه کرد. نه شیفتگی، نه نفرت؛ شناخت. و شناخت واقعی زمانی آغاز می‌شود که فاصله‌ میان «آنچه گفته می‌شود» و «آنچه انجام می‌شود» را ببینیم. آمریکا در جنگ روایت‌ها قدرتمند است، این را باید پذیرفت. اما روایت، هرقدر هم قدرتمند، در برابر جنازه‌ یک کودک با یک مشکل اساسی روبه‌رو می‌شود: کودک نمی‌تواند پروپاگاندا باشد. مادر نمی‌تواند پروپاگاندا باشد. اشک پدر نمی‌تواند پروپاگاندا باشد. خانه‌ای که دیگر صدای پای کودک در آن شنیده نمی‌شود، «روایت رسانه‌ای» نیست؛ واقعیت است.

شاید امروز یکی از مهم‌ترین وظایف جامعه‌ ایران این باشد که نسبت خود با آمریکا را از سطح کلیشه‌ها به سطح واقعیت منتقل کند؛ نه اینکه هر آمریکایی را دشمن بداند یا هر شهروند آمریکایی را مسئول تصمیم دولتش تلقی کند، بلکه بفهمد که دولت آمریکا، سیاست خارجی آمریکا و ماشین نظامی آمریکا را باید با نتیجه‌ اعمالش سنجید. و نتیجه، وقتی پای کودکان به میان می‌آید، دیگر قابل تفسیر بی‌پایان نیست.

کودک لامرد یک عدد نیست. کودک میناب یک عدد نیست. کودک کوهستک یک عدد نیست. هرکدام یک جهان بوده‌اند؛ جهانی که برای خانواده‌شان با یک انفجار، یک حمله، یک تصمیم سیاسی، به پایان رسیده است.

اینجاست که شاید جامعه‌ ایران باید یک‌ بار دیگر به تصویر خود از آمریکا نگاه کند. آیا هنوز همان تصویری را می‌بینیم که سال‌ها برایمان ساخته شده؟ آیا هنوز «آمریکای آزادی» را از «آمریکای قدرت» جدا نکرده‌ایم؟ آیا هنوز می‌توانیم درباره‌ حقوق بشر حرف بزنیم، بی‌آنکه از خود بپرسیم حقوق بشر، در لحظه‌ای که بمب فرود می‌آید، کجاست؟ این بازنگری، البته، نباید به نفرت کور منتهی شود. اتفاقا جامعه‌ای که می‌خواهد بالغ سیاسی باشد، باید بتواند هم‌زمان دو حقیقت را ببیند: مردم آمریکا با سیاست دولت آمریکا یکی نیستند؛ اما سیاست دولت آمریکا نیز نمی‌تواند پشت نام مردم آمریکا پنهان شود. این همان مرزی است که باید روشن شود.

امروز مسئله فقط آمریکا نیست؛ مسئله استانداردهای دوگانه‌ای است که جهان سیاست را گرفتار کرده، جایی که بعضی کودکان قربانیان جنگ‌اند و بعضی دیگر «خسارت جانبی». این واژه‌ها شاید برای اتاق‌های عملیات مناسب باشند، اما برای مادری که کودکش را از دست داده، هیچ معنایی ندارند. برای او خسارت جانبی وجود ندارد؛ فرزند وجود دارد. و شاید این ساده‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین نقطه‌ای باشد که جامعه‌ ایران می‌تواند از آنجا به آمریکا نگاه کند: نه از پشت عینک نفرت، نه از پشت عینک شیفتگی، بلکه از پشت چشم‌های یک کودک. چشمانی که دیگر نیستند تا از ما بپرسند: چرا من؟

شاید پاسخ همین پرسش، بیش از صدها کتاب سیاسی و هزاران ساعت مناظره، بتواند نسبت واقعی ما با آمریکا را روشن کند؛ زیرا وقتی کودک قربانی می‌شود، دیگر مسئله این نیست که چه کسی روایت را برده، بلکه این است که چه کسی مسئول واقعیت است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.