|

در جست‌وجوی حقیقت

«شکستن هسته‌ی زردآلو» بیش از آنکه رمانی عاشقانه باشد، درامی اجتماعی است. روایتی است از رابطه‌ پیچیده‌ بنفشه و میلاد، آدم‌هایی معمولی که روزی فکر می‌کردند موجودات اسطوره‌ای درونشان حلول می‌کند و حالا با گذر زمان چاره‌ای ندارند جز اینکه عاقل باشند و نقطه‌ پایانی برای مرور گذشته‌شان پیدا کنند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

محدثه جوادی:  «شکستن هسته‌ی زردآلو» بیش از آنکه رمانی عاشقانه باشد، درامی اجتماعی است. روایتی است از رابطه‌ پیچیده‌ بنفشه و میلاد، آدم‌هایی معمولی که روزی فکر می‌کردند موجودات اسطوره‌ای درونشان حلول می‌کند و حالا با گذر زمان چاره‌ای ندارند جز اینکه عاقل باشند و نقطه‌ پایانی برای مرور گذشته‌شان پیدا کنند. داستان با بارداری بنفشه و مرور گذشته‌ رابطه‌‌ عاطفی‌اش با میلاد شروع می‌شود، اما نویسنده به جای آنکه مخاطب را در حسرت یک عشق ازدست‌رفته شریک کند، به لایه‌های عمیق و پنهان آن می‌پردازد. دادخواه در ضمن روایت داستانی عاشقانه از نسلی امیدوار و عاشق‌پیشه می‌گوید که در گذر زمان و زیر سایه‌ سنگین ناکامی‌ها و مشکلات هنوز به دنبال دستاویزی برای زیستن در زمان حال می‌گردد. و به همین دلیل است که داستان از یک عاشقانه‌ شهری فراتر می‌رود و تبدیل به درامی اجتماعی می‌شود. خیانت، خودکشی، مهاجرت، جدایی، افسردگی، شکاف طبقاتی و جنبش «می‌تو» از مسائلی است که تبدیل به دغدغه‌ای مهم برای شخصیت‌های اصلی داستان می‌شوند. و نقطه قوت نویسنده جایی است که از این مسائل سرسری عبور نمی‌کند و آنها را در قالب موضوعاتی الحاقی به مخاطب ارائه نمی‌دهد. او هر کدام از این مسائل را به‌گونه‌ای با شخصیت‌های داستان پیوند داده است که مخاطب هیچ‌کدام از آنها را از شخصیت‌های اصلی جدا نمی‌بیند و درواقع آنها را امتداد بحران‌های عاطفی و روحی شخصیت‌های داستان تلقی می‌کند. همان آدم‌هایی که در میانه‌ یافتن التیامی برای زخم‌هایشان، درمی‌یابند که برای عبور از آدم‌های مهم زندگی‌شان ساخته نشده‌اند و درست در نقطه‌ای که رنج‌‌ به اوج خود می‌رسد و دیگر رمقی برای مرور گذشته‌ها وجود ندارد، چیزی نجات‌دهنده از راه می‌رسد؛ چیزی که بنفشه از آن به‌عنوان «ماشین خدا» یاد می‌کند. «در یونان باستان، وقتی نمایش‌ها به نقطه‌ بحرانی می‌رسیدند و تباهی و فاجعه در انتظار شخصیت‌ها بود، برای کاهش رنج و آلام مخاطبان، یک ناجی سوار تسمه‌نقاله بر صحنه فرود می‌آمد و به مخمصه پایان می‌داد تا نشان دهد خدایان در نهایت خیر و صلاح شهروندان را می‌خواهند». بنفشه در زندگی‌اش بارها با ماشین خدا مواجه می‌شود و هر گشایشی در زندگی‌اش را استعاره‌ای از آن می‌داند؛ درست مانند زمانی که در اوج افسردگی و آشفتگی‌های پس از مهاجرت به استرالیا، با همسر روسی‌اش میخائیل آشنا می‌شود و این آشنایی برای بنفشه‌ در مرز فروپاشی به‌مثابه همان ماشین است.

سینا دادخواه که دانش‌آموخته‌ رشته‌ مهندسی عمران است و در زمینه‌ مطالعات شهری و تهران‌پژوهی نیز فعالیت دارد، در کتاب تازه‌اش مانند دیگر روایت‌های شهری‌اش، از شهر فقط به‌عنوان بستری برای شکل‌گیری داستان استفاده نمی‌کند. او با توصیف دقیق نماها و مظاهر شهری، آن را به عنصری مهم و ساختاری در پیش‌برد داستان تبدیل می‌کند تا جایی که شهر می‌تواند به‌عنوان یکی از شخصیت‌های داستانی ظاهر شود. هم می‌تواند مرهمی برای دردها باشد هم خودش تبدیل به درد شود. تهران، بنفشه را از خاطرات تلخ زلزله‌ بم و ازدست‌دادن خانواده‌اش نجات می‌دهد، میلاد را سر راه او قرار می‌دهد و به او امکان تجربه‌ عشق را می‌دهد، رابطه‌ا‌ش با میلاد را به بن‌بست می‌رساند و عشق دیرینه‌اش را به سرچشمه‌ اضطراب‌های پنهانش تبدیل می‌کند. بعدتر در کافه‌ای در مرکز شهر، صدف را سر راه میلاد قرار می‌دهد تا فرصت تجربه‌ دوباره‌ عشق و مواجهه با خودش را به او بدهد و با این دیدار تصادفی، او را بر سر دوراهی احساسات و اخلاق قرار می‌دهد. و در واقع هر کدام از خیابان‌ها، کافه‌ها و پارک‌های تهران روایتگر داستان آدم‌هایی می‌شود که در مسیر روابط‌شان، با سؤال‌هایی اساسی مواجه می‌شوند و مسائل اجتماعی و اخلاقی جای مسائل احساسی را می‌گیرد؛ مرز میان حقیقت و دروغ کجاست؟ در دوراهی‌های احساسی و اخلاقی، می‌شود احساس را قربانی اخلاق کرد؟ تا کجا باید روی حقایق چشم بست؟

«شکستن هسته‌ی زردآلو» استعاره‌‌‌ا‌ی است از همان کاری که میلاد و بنفشه برای رسیدن به جواب سؤال‌هایشان انجام می‌دهند. شکستن هسته‌ای سخت برای رسیدن به حقایقی پنهان. شکستن هسته‌ سخت گذشته و واکاوی آن، برای رسیدن به حقیقتی که گمان می‌کنند می‌تواند امکان زیستن در زمان حال را برایشان فراهم کند و به رنجشان پایان دهد. اما دادخواه نشان می‌دهد که حقیقت نقطه‌ پایان رنج‌ شخصیت‌های داستانش نیست و هر بار که میلاد و بنفشه گذشته را مرور می‌کنند و به حقیقتی تازه می‌رسند، بیش از آنکه به آرامش و ثبات نزدیک شوند، با زخمی قدیمی‌تر و عمیق‌تر مواجه می‌شوند. در واقع مسئله‌ اصلی داستان پذیرفتن حقیقت است نه کشف آن. گذشته در جهانی که دادخواه به تصویر می‌کشد، قابل رها‌کردن نیست. مهاجرت، جدایی و شروع رابطه‌ای تازه نیز نمی‌تواند آنچه را بنفشه و میلاد از سر گذرانده‌اند کم‌رنگ یا محو کند. و در نهایت شاید چیزی که تغییر می‌کند، شیوه‌ مواجهه‌ شخصیت‌های داستان با حقایق زندگی و گذشته‌شان است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.