|

جنگ یا تفاهم؟ مسئله این است

منازعات پیچیده امروز فقط درباره پایان درگیری نیست؛ مسئله اصلی این است که بعد از جنگ چه چیزی باقی مانده. در این چارچوب، «وسط‌بازی» نه تردید، بلکه یک رویکرد تحلیلی است؛ تلاشی برای دیدن هم‌‌زمان سیاست، امنیت، اقتصاد سیاسی و محیط‌ زیست در یک تصویر واحد.

منازعات پیچیده امروز فقط درباره پایان درگیری نیست؛ مسئله اصلی این است که بعد از جنگ چه چیزی باقی مانده. در این چارچوب، «وسط‌بازی» نه تردید، بلکه یک رویکرد تحلیلی است؛ تلاشی برای دیدن هم‌‌زمان سیاست، امنیت، اقتصاد سیاسی و محیط‌ زیست در یک تصویر واحد.

در همین نقطه است که مفهوم «تله اسب تروا» معنا پیدا می‌‌کند. جایی که صلح یا توافق می‌‌تواند در ظاهر پایان منازعه باشد، اما در لایه‌‌های پنهان، امکان بازتولید همان منازعه را حفظ کند. اگر جنگ در سطح سیاسی متوقف شود اما تخریب در سطح محیط‌‌زیستی ادامه پیدا کند، صلح جامع شکل نمی‌‌گیرد، فقط شکل منازعه تغییر می‌‌کند؛ از جنگ مستقیم به یک وضعیت فرسایش تدریجی منابع و زیرساخت‌‌ها. در ادبیات جدید، این وضعیت با مفهوم «خشونت آهسته» بازتعریف می‌شود. تخریبی که نه ناگهانی، بلکه انباشته و زمان‌‌مند است.

در جنگ خلیج فارس (1991)، آتش‌‌زدن چاه‌‌های نفت کویت یکی از شدیدترین بحران‌‌های زیست‌‌محیطی ناشی از جنگ در قرن بیستم را رقم زد. میلیون‌‌ها بشکه نفت وارد خاک و هوا شد و آلودگی گسترده دوده، کیفیت هوا را برای ماه‌‌ها مختل کرد. گزارش‌‌های برنامه محیط‌ زیست سازمان ملل نشان داد اثرات این آلودگی در خاک و پوشش گیاهی، به‌‌صورت بلندمدت باقی ماند و بخشی از اکوسیستم منطقه دچار افت پایدار شد. در جنگ عراق (2003) نیز همین الگو تکرار شد. تخریب زیرساخت‌‌های نفتی و صنعتی، همراه با فروپاشی شبکه‌‌های آب‌‌رسانی، به آلودگی گسترده منابع آب سطحی و زیرزمینی منجر شد. در ادامه، بخش‌هایی از تالاب‌‌های بین‌‌النهرین که یکی از مهم‌‌ترین اکوسیستم‌‌های آبی منطقه هستند، برای سال‌‌ها از چرخه طبیعی خارج شدند. این نمونه‌‌ها نشان می‌‌دهد جنگ فقط تخریب نظامی نیست، بلکه تولید اختلال اکولوژیک در مقیاس بلندمدت است. این الگو در جنگ‌‌های معاصر پیچیده‌‌تر شده است. امروز دیگر صرفا خاک یا شهر هدف نیست؛ شبکه‌‌‌های آب، انرژی، کشاورزی و حتی ظرفیت جذب کربن سرزمین‌‌ها وارد منطق درگیری شده‌‌اند. در این چارچوب، جنگ به یک عامل فشار بر نظام اقلیمی نیز تبدیل می‌‌شود. برآوردهای پژوهشی و گزارش‌های اقلیمی نشان می‌‌دهد درگیری‌‌های نظامی می‌‌توانند در مدت کوتاه، میلیون‌‌ها تن انتشار گازهای گلخانه‌‌ای ایجاد کنند؛ از انفجارها و آتش‌‌سوزی‌‌های صنعتی تا جابه‌‌جایی گسترده نیروها و تخریب زیرساخت‌‌های انرژی.

به این معنا، جنگ دیگر صرفا یک رخداد ژئوپلیتیک نیست، بلکه بخشی از بحران تغییر اقلیم است. عاملی که هم‌زمان هم محیط محلی را تخریب می‌‌کند و هم در مقیاس جهانی اثر می‌‌گذارد. اما مسئله فقط لحظه جنگ نیست. پایان درگیری لزوما به معنای پایان بحران نیست. آتش‌‌بس معمولا آغاز مرحله‌‌ای دیگر است. مین‌‌های زمینی، مهمات عمل‌‌نکرده، آلودگی پایدار خاک و تخریب زیرساخت‌‌های آب و انرژی، همگی باعث می‌‌شوند سرزمین وارد یک وضعیت فرسایشی طولانی شود. در این وضعیت، اکوسیستم نه بازسازی می‌‌شود و نه فرو می‌‌پاشد، بلکه در یک حالت تعلیق مزمن باقی می‌‌ماند؛ نوعی بن‌‌بست اکولوژیک. در این شرایط، منابع طبیعی به‌‌تدریج از یک مسئله زیست‌‌محیطی به یک مسئله امنیتی تبدیل می‌‌شوند. کاهش دسترسی به آب شیرین و خاک حاصلخیز، فشار بر کشاورزی را افزایش می‌‌دهد و در نهایت به مهاجرت‌‌های داخلی، جابه‌‌جایی جمعیت و تشدید تنش‌‌های اجتماعی منجر می‌‌شود. در این نقطه، مرز میان بحران محیط‌زیستی و بحران اجتماعی عملا از بین می‌‌رود و نوعی پیوند ساختاری میان آنها شکل می‌‌گیرد. در ادبیات توسعه و محیط‌ زیست، این وضعیت با مفاهیمی مانند کاهش ظرفیت برد سرزمین و فشار بر منابع هیدرولوژیک توضیح داده می‌‌شود؛ جایی که اکوسیستم دیگر توان پشتیبانی از جمعیت و اقتصاد پیشین را ندارد. هم‌‌زمان، فرسایش نهادی و ضعف حکمرانی منابع باعث می‌‌شود مدیریت بحران نیز دشوارتر شود و یک چرخه بازتولید بحران شکل بگیرد.

در سطح اقتصاد سیاسی، این وضعیت اغلب با ساختارهای رانتی و وابسته به منابع طبیعی تشدید می‌‌شود. در چنین اقتصادهایی، منابع نه ابزار توسعه پایدار، بلکه میدان رقابت سیاسی و منبع بازتولید قدرت هستند. نتیجه، شکل‌گیری چرخه‌‌ای از وابستگی به منابع طبیعی، نابرابری و تداوم منازعه است که خروج از آن هزینه‌‌بر و پیچیده است. در سطح بین‌‌المللی نیز توافق‌‌ها در خلأ شکل نمی‌‌گیرند. دوره‌‌های انتخاباتی قدرت‌‌های بزرگ، فشار افکار عمومی و تغییر اولویت‌‌های داخلی، همگی بر سیاست خارجی اثر می‌‌گذارند. این شرایط معمولا به کوتاه‌‌ترشدن افق تصمیم‌‌گیری و افزایش رویکردهای تاکتیکی در برابر رویکردهای راهبردی منجر می‌‌شود.

در چنین فضایی، توافق‌‌ها هم فرصت‌ هستند و هم ریسک؛ از یک‌ سو می‌‌توانند به کاهش تنش کمک کنند، اما از سوی دیگر اگر بدون سازوکارهای نظارتی، تضمین‌‌های اجرایی و توازن واقعی قدرت شکل بگیرند، ممکن است صرفا به ابزار مدیریت موقت بحران تبدیل شوند، نه حل ریشه‌‌ای آن.

تجربه نشان می‌‌دهد فاصله میان امضای توافق و اجرای واقعی آن، یکی از نقاط حساس در چرخه‌های پساجنگ است. بسیاری از توافق‌‌ها در سطح سیاسی موفق به توقف درگیری شده‌اند، اما در سطح زیرساختی و محیط‌‌زیستی، روند فرسایش ادامه یافته است و بحران در شکل دیگری بازتولید شده است. در نهایت، مسئله فقط صلح یا جنگ نیست، بلکه کیفیت صلح است. اگر توقف جنگ در سطح سیاسی رخ دهد اما تخریب در سطح محیط‌زیستی با شعارهای پوپولیستی ادامه پیدا کند، آنچه باقی می‌ماند نه ثبات، بلکه استمرار بحران در شکلی آرام‌تر و پیچیده‌تر است.

در چنین شرایطی باید به یک خطر جدی توجه کرد: برخی تفاهم‌‌ها اگر بدون تضمین‌های نهادی و محیط‌زیستی شکل بگیرند، می‌توانند ظاهری از پایان منازعه داشته باشند اما در لایه‌های زیرین به بازتولید همان بحران کمک کنند. این همان چیزی است که می‌توان آن را «تله اسب تروا» نامید؛ توافقی که در ظاهر صلح می‌آورد، اما در عمق، امکان ادامه فرسایش، بازتوزیع نابرابر منافع و تغییر تدریجی موازنه قدرت را حفظ می‌کند.

مراقبت از این وضعیت به معنای رد تفاهم نیست، بلکه به معنای درک این واقعیت است که در جهانِ منابع محدود و بحران‌های هم‌پوشان، صلح صرفا پایان جنگ نیست، بلکه طراحی دقیق معماری پس از آن است؛ جایی که اگر نادیده گرفته شود، خود صلح موقت می‌تواند به شکل دیگری از بحران تبدیل شود؛ بحرانی که سمت مقابل رویداد انتخاباتی‌اش را گذرانده و گردهمایی جهانی‌اش را در یک آرامش بی‌نظیر به پایان می‌رساند و پایان شکوهمند یکی می‌تواند تازه آغاز تنش‌های دیگری باشد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.