راهبرد واحد در آزمون بلوغ
چرا میدان و دیپلماسی نباید در دوگانه کاذب قربانی شوند؟
در پیچیدهترین نقاط چرخش تاریخ سیاست خارجی ایران، آنچه بیش از هر متغیری تعیینکننده است، درک درست نسبت میان ابزارهای قدرت ملی است. نوشتار پیشرو، با واکاوی این نسبت، هشدار میدهد تکرار الگوهای فرساینده گذشته نهتنها به نفع منافع ملی نیست، بلکه توان تصمیمگیری کشور را در بزنگاههای حساس دیپلماتیک مستهلک میکند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
امیرحسین فرامرزی - تحلیلگر مسائل سیاسی و روابط بینالملل
در پیچیدهترین نقاط چرخش تاریخ سیاست خارجی ایران، آنچه بیش از هر متغیری تعیینکننده است، درک درست نسبت میان ابزارهای قدرت ملی است. نوشتار پیشرو، با واکاوی این نسبت، هشدار میدهد تکرار الگوهای فرساینده گذشته نهتنها به نفع منافع ملی نیست، بلکه توان تصمیمگیری کشور را در بزنگاههای حساس دیپلماتیک مستهلک میکند. در سیاست خارجی، سادهسازی شاید یکی از پرهزینهترین خطاها باشد؛ بهویژه زمانی که کشور در میانه یک پرونده حساس و تعیینکننده، مانند مذاکرات ایران و ایالات متحده قرار دارد. در چنین شرایطی، بیش از هر چیز، فهم دقیق نسبت میان اجزای قدرت ملی اهمیت پیدا میکند؛ نسبتی که اگر درست درک نشود، میتواند هم فرایند تصمیمسازی را مخدوش و هم جامعه را در دوگانههای کاذب گرفتار کند.
در ساختار حکمرانی جمهوری اسلامی ایران، «میدان» و «دیپلماسی» دو مسیر متعارض یا مستقل از هم نیستند، بلکه دو ابزار مکمل در یک راهبرد واحدند. این دو، نه در تقابل با یکدیگر، بلکه در امتداد یکدیگر عمل میکنند و ذیل یک اراده کلان و یک فرماندهی واحد تعریف میشوند. از همین رو، هرگونه تحلیل یا داوری درباره یکی از این دو، بدون در نظر گرفتن دیگری، به خطای محاسباتی منجر
خواهد شد. در این چارچوب، تیمهای مذاکرهکننده نه بازیگران مستقل سیاسی، بلکه مجریان یک تصمیم ملی هستند. بنابراین حمایت یا نقد آنان نیز باید در همین سطح فهم شود؛ نه به عنوان داوری درباره یک جریان یا جناح، بلکه به عنوان ارزیابی یک مأموریت ملی. با این حال، در روزهای اخیر فضای سیاسی و رسانهای کشور شاهد شکلگیری موجی از مخالفتها و فشارها نسبت به روند مذاکرات بوده است؛ مخالفتهایی که در برخی موارد از نقد کارشناسی عبور کرده و به سمت ایجاد فشار سیاسی و تضعیف روند تصمیمگیری حرکت کردهاند. نکته مهمتر آن است که بخشی از این روایتها در عمل در نقطهای همراستا با همان نتیجهای قرار میگیرد که مخالفان خارجی هر توافقی دنبال میکنند؛ یعنی ناکامگذاشتن مسیر دیپلماسی و حفظ کشور در وضعیت تنشی دائمی و مزمن. این همپوشانی لزوما به معنای یکسانبودن نیتها نیست، اما در منطق سیاست، آنچه تعیینکننده است نهفقط نیتها، بلکه برایند رفتارها و آثار آنهاست. وقتی نتیجه برخی کنشها در داخل به تضعیف یک مسیر ملی منجر میشود، نمیتوان نسبت به پیامدهای آن بیتفاوت بود.
در عین حال باید تأکید کرد نقد توافق، مخالفت با جزئیات آن یا مطالبه شفافیت، حق طبیعی و حتی ضروری در هر نظام سیاسی است. اما زمانی که نقد جای خود را به تخریب روند تصمیمگیری ملی یا تضعیف تیم مأمور اجرای سیاستهای کلان میدهد، مرز میان «نقد» و «اخلال» کمرنگ میشود. تجربه سیاست در ایران نیز نشان داده است پروندههای راهبردی زمانی بیشترین شانس موفقیت را داشتهاند که اجزای قدرت در یک مسیر همافزا حرکت کردهاند. هر زمان این همافزایی جای خود را به رقابتهای فرساینده داخلی داده، هزینه اصلی نه متوجه یک جریان سیاسی، بلکه متوجه منافع ملی شده است.
در این میان، تاریخی نهچندان دور در ایران یک بار دیگر در حال تکرارشدن است؛ تجربهای که نادیدهگرفتن آن هزینههای سنگینی برای کشور به همراه داشته است. در سالهای پس از تصویب برجام در مجلس، بهجای آنکه یک تصمیم ملی به نقطهای برای اجماع و تثبیت سیاست خارجی کشور تبدیل شود، فضای سیاسی به سمت تقابلهای فرساینده و حملات سازمانیافته به فرایند تصمیمگیری حرکت کرد. در آن مقطع، حتی علی لاریجانی، رئیس وقت مجلس و از چهرههای کلیدی ساختار تصمیمگیری کشور در پرونده برجام نیز در مرکز فشارهای سیاسی و رسانهای گسترده قرار گرفت؛ فشارهایی که بهجای نقد کارشناسی متن توافق، به تخریب جایگاه تصمیمگیران و تضعیف فرایند تصمیمسازی در سطح ملی انجامید. در واقع مسئله از اختلافنظر درباره یک توافق فراتر رفت و به تلاش برای بیاعتبارسازی سازوکار تصمیمگیری در کشور تبدیل شد.
امروز نشانههای نگرانکنندهای از بازتولید همان الگو قابل مشاهده است، با این تفاوت که اینبار موضوع صرفا یک توافق نیست، بلکه اصل مسیر دیپلماسی کشور هدف قرار گرفته است. پرسش بنیادین همچنان پابرجاست: اینکه چرا تجربههای پرهزینه به درس مشترک سیاسی تبدیل نمیشوند؟ چرا هر بار که یک پرونده ملی در آستانه تصمیم قرار میگیرد، بخشی از فضای سیاسی بهجای کمک به انسجام و پیشبرد آن، همان الگوی فرساینده فشار، تخریب و دوگانهسازی را تکرار میکند؟ درنهایت باید با صراحت گفت: اگر میدان و دیپلماسی را دو بازوی یک راهبرد واحد میدانیم، نمیتوان یکی را تقویت و دیگری را تضعیف کرد، بدون آنکه کل ساختار تصمیمگیری آسیب ببیند. انسجام در سطوح مختلف قدرت، پیششرط موفقیت در هر مذاکرهای است و هرگونه دوگانهسازی مصنوعی میان اجزای این ساختار، در نهایت بیش از آنکه به طرف مقابل فشار بیاورد، ظرفیتهای ملی را فرسوده میکند.
سیاست خارجی عرصه هیجان و رقابت کوتاهمدت نیست؛ میدان سنجشِ بلوغِ حکمرانی است. در چنین میدانی، آنچه تعیینکننده است نه سروصداهای سیاسی، بلکه توان یک کشور در تبدیل اختلافنظرها به یک تصمیم ملی منسجم است.