زندگی در تعلیق در ایران امروز
زندگی در ایران امروز، بیش از هر چیز، تجربهای از «تعلیق» است؛ تعلیقی نه صرفا در سطح روانی، بلکه در لایههای عمیق ساختاری، نهادی و افقهای معنایی جامعه. این تعلیق، وضعیتی گذرا و لحظهای نیست، بلکه بهمثابه یک منطق مسلط بر زیست روزمره عمل میکند؛ منطقی که در آن، تصمیمگیریها به تعویق میافتند، افقها کوتاه میشوند و کنشها در حالت نیمهتمام باقی میمانند. در چنین وضعیتی، جامعه نه در وضعیت ثبات قرار دارد و نه در وضعیت گذارِ روشن، بلکه در میانهای مبهم و فرساینده، معلق مانده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمد محمدی-پژوهشگر و جامعهشناس:
«زمانی که آینده از دست میرود، حال نیز بیقرار میشود».
-کارل مانهایم
زندگی در ایران امروز، بیش از هر چیز، تجربهای از «تعلیق» است؛ تعلیقی نه صرفا در سطح روانی، بلکه در لایههای عمیق ساختاری، نهادی و افقهای معنایی جامعه. این تعلیق، وضعیتی گذرا و لحظهای نیست، بلکه بهمثابه یک منطق مسلط بر زیست روزمره عمل میکند؛ منطقی که در آن، تصمیمگیریها به تعویق میافتند، افقها کوتاه میشوند و کنشها در حالت نیمهتمام باقی میمانند. در چنین وضعیتی، جامعه نه در وضعیت ثبات قرار دارد و نه در وضعیت گذارِ روشن، بلکه در میانهای مبهم و فرساینده، معلق مانده است.
اگر بخواهیم این وضعیت را در یک چارچوب نظری فهم کنیم، میتوان از مفهوم «آنومی» امیل دورکیم استفاده کرد؛ وضعیتی که در آن، هنجارها تضعیف یا متناقض میشوند و افراد در فقدان قواعد پایدار، دچار سردرگمی و بیجهتی میشوند. اما آنچه در ایران امروز رخ میدهد، فراتر از آنومی کلاسیک است. ما با نوعی «آنومی تعلیقی» مواجهیم؛ وضعیتی که در آن نهتنها هنجارها تضعیف، بلکه افقهای آینده نیز دچار انسداد یا ابهام شدهاند. این امر باعث میشود کنشگران اجتماعی، در تعلیق میان «خواستن» و «توانستن»، «ماندن» و «رفتن»، و «امید» و «یأس» گرفتار شوند.
در این میان، جنگ اخیر نه صرفا بهمثابه یک رویداد نظامی، بلکه به عنوان یک شوک اجتماعی این وضعیت تعلیق را تشدید کرده است. جنگ، به طور تاریخی، همواره با ایجاد وضعیتهای استثنایی همراه بوده است؛ وضعیتی که در آن، قواعد عادی زندگی تعلیق میشوند و نوعی «وضعیت بینابینی» شکل میگیرد. اما در ایران، این وضعیت استثنایی بر بستری ازپیشموجود از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و نهادی سوار شده است. به بیان دیگر، جنگ نه آغازگر تعلیق، بلکه تشدیدکننده و تعمیقبخش آن بوده است. پیش از این نیز، جامعه ایران با مجموعهای از بحرانهای انباشته مواجه بود: فرسایش سرمایه اجتماعی، کاهش اعتماد عمومی، نابرابریهای فزاینده و شکافهای عمیق نسلی و طبقاتی. این بحرانها، بهتدریج افقهای آینده را تیره کرده و امکان برنامهریزی بلندمدت را از افراد سلب کرده بودند. در چنین شرایطی، بسیاری از کنشگران اجتماعی، بهویژه جوانان، در وضعیت «تعلیق زیستی» قرار گرفتهاند؛ وضعیتی که در آن، نه امکان تحقق آرزوها فراهم است و نه امکان انصراف کامل از آنها. برای فهم عمیقتر این وضعیت، میتوان به مفهوم «تعلیق» در اندیشه فلسفی نیز رجوع کرد. در اینجا، تعلیق نه صرفا بهمعنای توقف، بلکه بهمعنای تعویقِ معنا و تصمیم است. جامعهای که در تعلیق بهسر میبرد، جامعهای است که در آن، معناها به طور مداوم به آیندهای نامعلوم حواله داده میشوند. افراد در چنین جامعهای، همواره در حال «انتظار» هستند؛ انتظار برای بهبود شرایط، برای ثبات اقتصادی، برای گشایش سیاسی، یا حتی برای پایان یک بحران. اما این انتظار، اغلب به فرسایش میانجامد، چراکه افق تحقق آن نامشخص است. در این میان، میتوان از مفهوم «زیستجهان» نیز بهره گرفت؛ جایی که تجربههای روزمره افراد شکل میگیرد. در ایران امروز، زیستجهان افراد بهشدت تحت تأثیر این وضعیت تعلیق قرار گرفته است. تصمیمهایی که در شرایط عادی، بخشی از روند طبیعی زندگی محسوب میشوند مانند ازدواج، مهاجرت، اشتغال یا سرمایهگذاری اکنون به تصمیمهایی پرریسک و معلق تبدیل شدهاند. افراد نه میتوانند به طور کامل وارد این تصمیمها شوند و نه میتوانند از آنها صرفنظر کنند. نتیجه، نوعی «زندگی در حالت تعلیق» است؛ زندگیای که در آن، زمان میگذرد، اما پیشرفت بهسختی احساس میشود. در اینجا، میتوان به ایدهای اشاره کرد: «مدرنیته، پروژهای ناتمام است». این ایده بهروشنی در اندیشه یورگن هابرماس قابل ردیابی است. اگر این ایده را در بستر ایران امروز بازخوانی کنیم، میتوان گفت نهتنها پروژه مدرنیته، بلکه خودِ زندگی نیز به پروژهای ناتمام تبدیل شده است. افراد در حال زیستن در طرحهایی هستند که هرگز بهطور کامل تحقق نمییابند. این ناتمامی، بهمرور به یک وضعیت عادی تبدیل میشود؛ وضعیتی که در آن، تعلیق دیگر یک استثنا نیست، بلکه قاعده است. از سوی دیگر، میتوان از مفهوم «سرمایه» در معنای گسترده آن نیز برای تحلیل این وضعیت استفاده کرد؛ مفهومی که در دستگاه نظری پیر بوردیو بهخوبی صورتبندی شده است. فرسایش سرمایه اقتصادی، بهویژه در طبقه متوسط در ایران امروز، باعث شده است امکان برنامهریزی برای آینده کاهش یابد. در عین حال، کاهش سرمایه اجتماعی بهمعنای اعتماد، شبکههای ارتباطی و احساس تعلق باعث شده است که افراد احساس تنهایی و بیپناهی بیشتری کنند. این ترکیب، یعنی فرسایش همزمان سرمایههای مختلف، به تعمیق وضعیت تعلیق دامن میزند. در اینجا لازم است به پژوهش خود در باب «طبقه متوسط فقیر در ایران معاصر» نیز اشاره کنم؛ پژوهشی که ارتباط به این زیست در تعلیق دارد و نشان میدهد چگونه این طبقه در وضعیت «زیست میانه» قرار گرفته است. این طبقه، نه در موقعیت برخوردار و باثبات قرار دارد و نه در موقعیت فرودست مطلق، بلکه در میانهای ناپایدار زیست میکند که دقیقا با منطق تعلیق همپوشانی دارد. در این پژوهش نشان دادهام چگونه فرسایش سرمایههای اقتصادی و فرهنگی، همراه با ناتمامماندن وعدههای توسعه، این طبقه را بهسوی نوعی زندگی معلق سوق داده است؛ زندگیای که در آن، امید و ناامیدی، حرکت و ایستایی، بهطور همزمان حضور دارند. در چنین شرایطی، جنگ هم بهمثابه یک «شتابدهنده» عمل میکند. جنگ، نه به عنوان پدیدهای منفصل از وضعیتهای پیشین، بلکه بهمثابه امتداد و تشدید همان منطق تعلیق، بر بستری از نااطمینانیهای از پیش موجود فرود میآید و آن را تعمیق میبخشد. به بیان دیگر، اگر پیش از جنگ نیز نشانههای تعلیق در قالب فرسایش سرمایهها، ابهام در آینده و تعلیق در تصمیمگیریهای فردی و جمعی در ایران وجود داشته، جنگ این وضعیت را به سطحی بحرانیتر ارتقا میدهد. جنگ، با افزایش نااطمینانی، کاهش منابع و تشدید تنشهای اجتماعی، وضعیت تعلیق را به سطحی حادتر میرساند. در عین حال، جنگ میتواند باعث شکلگیری نوعی «همبستگی موقتی» نیز شود؛ همبستگیای که اغلب در مواجهه با تهدیدهای بیرونی شکل میگیرد. اما این همبستگی، اگر بر بستری از اعتماد پایدار و نهادهای کارآمد شکل نگیرد، معمولا کوتاهمدت و شکننده خواهد بود. نکته مهم این است که تعلیق، صرفا یک وضعیت منفی نیست، بلکه میتواند حامل نوعی امکان نیز باشد. در برخی موارد، تعلیق میتواند به بازاندیشی، بازتعریف و حتی بازسازی منجر شود. اما این امر، مستلزم وجود افقهای روشن، نهادهای پاسخگو و امکان گفتوگو است. بدون این عناصر، تعلیق بهجای آنکه به تحول منجر شود، به فرسایش و انفعال میانجامد. در ایران امروز، یکی از مهمترین چالشها، فقدان یک افق مشترک است؛ افقی که بتواند کنشگران مختلف را حول یک تصور مشترک از آینده گرد هم آورد. در غیاب چنین افقی، هر گروه اجتماعی، در افق محدود و خاص خود عمل میکند و این امر به تعمیق شکافها و تضعیف انسجام اجتماعی منجر میشود. در اینجا، اهمیت گفتوگو بیش از پیش آشکار میشود؛ گفتوگویی که نه صرفا به عنوان ابزار اقناع، بلکه به عنوان فرایندی برای ساختن افقهای مشترک عمل میکند. در نهایت، میتوان گفت «زندگی در تعلیق» در ایران امروز، نتیجه تلاقی چندین عامل است: بحرانهای انباشته پیشین، جنگ به عنوان یک شوک تشدیدکننده و فقدان افقهای روشن برای آینده. این وضعیت، اگرچه پیچیده و چندلایه است، اما قابل فهم و تحلیل است. آنچه اهمیت دارد، تلاش برای تبدیل این تعلیق از یک وضعیت فرساینده به یک امکان تحول است؛ امکانی که فقط از مسیر بازسازی اعتماد، تقویت نهادها و گشودن فضاهای گفتوگو ممکن میشود. زندگی در تعلیق، اگرچه دشوار است، اما میتواند نقطه آغاز نیز باشد؛ اگر بتوان از دل آن، افقی تازه برای آینده ترسیم کرد.