زندگی زیستن در میدان جنگ را میداند *
صبح روز شنبه مورخ نهم اسفند در یکی از اتاقهای یک مرکز مشاوره دولتی نشستهام و روبهرویم دختر نوجوانی قرار دارد که میل و شوق به زندگی در او روزبهروز کمفروغتر میشود؛ رنجیده از والدینی که با طردها و پذیرش مشروط شرمی عمیق را در وجودش کاشتهاند. نیم ساعتی است که با صدایی شرمزده و غمگین از اقدامات قبلیاش برای آسیب به خود سخن میگوید. ساعت دقیقا ۹:۴۰ صدای شدید پرواز جنگنده به گوش میرسد
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهدی ملک محمد- روانشناس: صبح روز شنبه مورخ نهم اسفند در یکی از اتاقهای یک مرکز مشاوره دولتی نشستهام و روبهرویم دختر نوجوانی قرار دارد که میل و شوق به زندگی در او روزبهروز کمفروغتر میشود؛ رنجیده از والدینی که با طردها و پذیرش مشروط شرمی عمیق را در وجودش کاشتهاند. نیم ساعتی است که با صدایی شرمزده و غمگین از اقدامات قبلیاش برای آسیب به خود سخن میگوید. ساعت دقیقا ۹:۴۰ صدای شدید پرواز جنگنده به گوش میرسد. دختر نوجوان لبخندی میزند و میگوید چه جلسه تاریخیای خواهد شد! سریع بلند میشویم و به طبقه پایین ساختمان میآییم. نگهبان ورودی ساختمان از بیرون فریاد میکشد در ساختمان نمانید، بیرون بیایید. همه حاضران در ساختمان به بیرون هجوم میبرند. دو جنگنده با فاصلهای نزدیک از زمین بر فراز خیابان ولیعصر به سمت پایین میروند و ثانیههایی بعدتر صدای انفجار میآید. همهمه و آشوبی در فضا حاکم شده است. ذهنم گنگ و مغشوش شده است. شاید یک دقیقه در محوطه مبهوت ایستادهام که ناگهان یاد دخترم که در مدرسه حضور دارد میافتم. اضطراب در تمام بدنم پیچ میخورد. ابتدا سعی میکنم با دیدن نشانههای اضطراب در بدنم کمی شدت آن را تنظیم کنم. همین درک اضطراب، توان میدهد تا بهسرعت به سمت پارکینگ بروم. وارد خیابان ولیعصر که میشوم، هنوز پنج دقیقه هم از پرواز جنگندههایی که ناقوس شوم جنگ را به صدا درآوردهاند نمیگذرد اما خیابان در همین فاصله قفل شده است. در پیادهروها دانشآموزان رهاشده از مدارس موجموج حرکت میکنند. نیمساعت بعد به مدرسه دخترم میرسم. قبلتر اطلاع دادهاند والدین نگران فرزندشان نباشند، چراکه بچهها را به زیرزمین مدرسه منتقل کردهاند و جایشان امن است. همانطور که منتظر هستم، دختر دیگری از در مدرسه بیرون میآید و در آغوش مادر گریه میکند. هقهقکنان به مادر میگوید خیلی ترسیدم. دخترم که بیرون میآید سعی میکند چهره هراسانش را آرام نشان دهد. سوار ماشین که میشویم از احساساتش میپرسم. میگوید از صدای شدید هواپیما تعجب کرده است و بعد از ترسش میگوید.
وارد بزرگراه کردستان میشویم. از ابتدای تونل نیایش قفل است. با سرعتی نهایتا 10 کیلومتر از کنار بخشی از ستاد فراجا که هنوز آثار جنگ 12روزه را بر تن خود دارد میگذریم. هوا بهشدت گرم است. رانندگان در ترافیک مبهوت به همدیگر نگاه میکنند. کمی قبل از ظهر است که به انتهای بزرگراه کردستان میرسیم. صدای پدافند بلند میشود و کمی بعدتر صدای انفجاری از سمت جنوب. سرها به سمت آسمان بالا میرود تا رد صدا را ببینند. به خانه که میرسیم حدود ساعت یک است. باور اینکه یک مسیر نیمساعته را سهساعته طی کنی بسیار سخت است.
دو ساعت بعدتر دوباره برای کاری بیرون میروم. گویی تمام ماشینهایی که اتوبانها و خیابانها را قفل کرده بودند به ناکجاآباد رفتهاند. شهر در خلوتی عجیب فرورفته است و از اضطراب آشکار شهروندانش خبری نیست. مردم به خانههایشان پناه بردهاند. اطلاعیه دبیرخانه شعام منتشر میشود که از مردم تهران میخواهد اگر میتوانند از شهر بیرون بروند.
میخواهم مطلبی بنویسم برای کاهش اضطراب مردم جنگزده، اما میبینم نیازی نیست. سازوکار طبیعی بقا در انسان خودش کارش را بلد است؛ عدهای از شهر بیرون میروند، عدهای که نمیخواهند یا نمیتوانند راهی مییابند برای امنماندن و البته همه در وجود خویش میزبان احساسات شدیدی هستند که وظیفهشان چیزی نیست جز حفاظت از جان.
میدانم این جنگ نیز همچون همه جنگها روزی تمام خواهد شد؛ با تمام جانهای عزیزی که پر گشودند و جراحتهایی که روان میلیونها انسان را زخمی کردهاند. به یاد گفته دکتر استیون هیز، روانشناس و بنیانگذار رویکرد درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد، میافتم: «زندگی، زیستن در میدان جنگ را میداند. انسان در چنین میدانی زخمهایی بر جانش مینشیند اما اگر میخواهد زنده بماند باید حرکت کند».*
و امید در این روزها، فقط روزنه غریزه زندگی در برابر غریزه مرگی است که با صدای هر انفجاری خودش را نشان میدهد. و امید در این روزها یعنی پذیرش دردی که تجربه میکنیم و کوتاهمدت دانستن رنجی که میبریم.
چه خوش سرود مرحوم قیصر امینپور:
سراپا اگر زرد و پژمردهایم/ ولی دل به پاییز نسپردهایم
گواهی بخواهید اینک گواه/ همین زخمهایی که نشمردهایم!
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.