|

بر شانه‌های زخم، در جست‌وجوی افق

دی‌ماه‌ زخمی بود که ناگهان سر باز کرد، اما ریشه‌اش تازه نبود. لحظه‌ای فشرده از تاریخ که در آن، سال‌ها نگرانی، سوءتفاهم، ناکارآمدی و بی‌اعتمادی یک‌باره به سطح آمد. چنین لحظاتی برای ملت‌ها بی‌سابقه نیست و آنچه سرنوشت‌ساز است، نحوه مواجهه با آن است. مسئله امروز فقط خود حادثه نیست، بلکه واکنش ما به آن است؛ اینکه چه کردیم و چه نکردیم.

دی‌ماه‌ زخمی بود که ناگهان سر باز کرد، اما ریشه‌اش تازه نبود. لحظه‌ای فشرده از تاریخ که در آن، سال‌ها نگرانی، سوءتفاهم، ناکارآمدی و بی‌اعتمادی یک‌باره به سطح آمد. چنین لحظاتی برای ملت‌ها بی‌سابقه نیست و آنچه سرنوشت‌ساز است، نحوه مواجهه با آن است. مسئله امروز فقط خود حادثه نیست، بلکه واکنش ما به آن است؛ اینکه چه کردیم و چه نکردیم. این زخم از حافظه جمعی پاک نخواهد شد، اما ماندن در آن نیز ایران را زمین‌گیر می‌کند. باید با صبوری و شجاعت، به فکر ایران و جوانانش بود. هر جامعه برای دوام خود به سه ستون تکیه دارد: اعتماد، امید و افق مشترک. دی‌ماه هر سه را لرزاند. اعتماد آسیب دید، امید فرو‌نشست و تصویر آینده تیره شد. خطرناک‌تر از خود بحران، عادی‌شدن بی‌اعتمادی است؛ جایی که جامعه دیگر به امکان اصلاح باور ندارد. چنین جامعه‌ای یا به انفعال فرومی‌رود یا لابد در مقاطعی به انفجارهای پرهزینه تن می‌دهد. اکنون جامعه ما زخم‌خورده است، اما این زخم، ناگهانی و تصادفی نیست و محصول یک روند است. اگر بخواهیم منصفانه و منسجم تحلیل کنیم، باید سه سطح را از هم جدا کنیم: سطح رویداد، سطح ساختار و سطح معنا. در سطح رویداد، نخستین مطالبه جامعه «روایت» است. جامعه سوگوار پیش از هر چیز نیازمند روایتی باورپذیر، همدلانه و مسئولانه است که درد را انکار نکند و مسئولیت را به تعویق نیندازد. دولت تاکنون نتوانسته چنین روایتی عرضه کند. روایت رسمی اقناع‌کننده نبوده و حتی در مواردی چنان بیان شده که گویی بر زخم‌ها نمک پاشیده است. نتیجه آن، به‌جای ترمیم شکاف اعتماد، تعمیق آن بوده است. جامعه سوگوار می‌خواهد شنیده شود، می‌خواهد رنجش به رسمیت شناخته شود. وقتی لحن رسمی، دفاعی، انکاری یا توجیه‌گرانه باشد، در ذهن افکار عمومی چنین ترجمه می‌شود که حاکمیت از درد مردم فاصله گرفته است. در این نقطه، مسئله فقط اختلاف روایت‌ها نیست؛ مسئله احساس بی‌پناهی است. در چنین فضایی، مراسم رسمی و برنامه‌های نمادین، اگر بر بستر اعتماد عمومی بنا نشده باشد، اثر معکوس می‌گذارد. در مقابل، جامعه نشان داد هنوز توان همبستگی و سوگواری جمعی دارد و می‌تواند بدون مهندسی از بالا، آیین‌های خود را سامان دهد. این واقعیت دو پیام روشن دارد: سرمایه اجتماعی به‌ طور کامل فرو نریخته، اما پیوند آن با سیاست دچار گسست جدی شده است. ترمیم این گسست، مقدم بر هر اقدام نمادین دیگری است. اما توقف در سطح روایت، خطاست. ریشه زخم‌ها عمیق‌تر از یک خطای ارتباطی است. اگر بخواهیم به سطح ساختار برسیم، باید از نهاد سیاست سخن بگوییم. سیاست، در تعریف کلاسیک خود، تنظیم‌کننده تعارض‌ها، تضمین‌کننده ثبات و حافظ منافع عمومی است. وقتی این نهاد دچار کژکارکردی شود، آثار آن به سایر نهادها سرایت می‌کند. بی‌ثباتی اقتصادی، کوچک‌شدن طبقه متوسط، فرسایش امید اجتماعی و افزایش دو‌قطبی‌شدن، نشانه‌های چنین اختلالی‌اند. طبقه متوسط ستون تعادل هر جامعه مدرن است. این طبقه حامل عقلانیت، میانه‌روی و امید به بهبود تدریجی است. وقتی این ستون تضعیف می‌شود، جامعه به سمت رادیکالیسم یا بی‌تفاوتی سوق پیدا می‌کند و خشم و بی‌اعتمادی جایگزین امید و مشارکت می‌شود.

کژکارکردی سیاست، فقط اقتصاد را متأثر نکرده است. نهاد دین که می‌توانست عامل انسجام باشد، زیر فشار سیاست‌زدگی بخش مهمی از سرمایه اجتماعی خود را از دست داده است. خانواده که باید پناهگاه فرد باشد، زیر فشار تورم، نااطمینانی و اضطراب آینده فرسوده شده است. نشانه‌های تنش در روابط خانوادگی و افزایش ناامنی روانی، بازتاب همین فشار ساختاری است. بنابراین اگر سخن از مرهم‌گذاری می‌گوییم، باید بپذیریم که با چند برنامه فرهنگی یا کمپین تبلیغاتی نمی‌توان به نتیجه رسید.

اما آیا اصلاح وضعیت با توصیه و نصیحت ممکن است؟ تجربه نشان می‌دهد معمولا تغییرات زمانی رخ می‌دهد که هزینه ادامه وضع موجود از هزینه اصلاح بیشتر شود. قدرت سیاسی، مثل هر ساختار دیگری، در چارچوب محاسبه هزینه و فایده عمل می‌کند. اگر نشانه‌های بحران به‌موقع دیده شوند، اصلاح می‌تواند تدریجی و کم‌هزینه باشد و اگر نادیده گرفته شوند، واقعیت‌ها خود را با هزینه‌ای بیشتر تحمیل می‌کنند. البته این تحلیل نباید به معنای انفعال تعبیر شود. درست است‌ که روندهای اجتماعی تا حدی خودزاینده‌اند، اما فهم و تفسیر آنها در دست نخبگان، رسانه‌ها و جامعه مدنی است. مسئله این نیست که تحولات خودبه‌خود رخ می‌دهند، مسئله این است‌ که آیا کنشگران اصلی، سیگنال‌های جامعه را به‌درستی می‌خوانند یا نه. اینک دو سناریو پیش‌روی سیاست است: یا به این جمع‌بندی رسیده که تغییر ضروری است‌ اما فاقد نظریه و نقشه راه است، یا همچنان در درستی مشی خود تردید ندارد و همه رخدادها را به عوامل بیرونی نسبت می‌دهد. در سناریوی اول، زمان، عامل تعیین‌کننده است. تعلل، هزینه‌ها را افزایش می‌دهد. در سناریوی دوم، خطر فرسایش عمیق‌تر سرمایه اجتماعی وجود دارد. در هر دو حالت، تأخیر در بازنگری، جامعه را در وضعیت تعلیق نگه می‌دارد. مرهم واقعی بر این زخم ملی، غیر از همدردی کلامی، اطمینان از عدم تکرار است. این اطمینان، نیازمند اصلاحات ملموس در قواعد، رویه‌ها و سازوکارهای پاسخ‌گویی است. جامعه باید نشانه‌هایی ببیند که نشان دهد هزینه خطا بالا رفته و سازوکار پیشگیری فعال شده است. در عین‌حال، باید به ظرفیت جامعه نیز اعتماد کرد. تجربه سوگواری‌های خودجوش نشان داد جامعه ایران هنوز توان همبستگی دارد. این سرمایه را نباید با مداخلات نابجا تحلیل برد. شاید بهترین کار دولت، بازگشت به وظایف اصلی خود یعنی ثبات اقتصادی، کاهش فشار معیشتی و ایجاد فضای قابل پیش‌بینی و واگذاری عرصه‌های نمادین به خود جامعه باشد. مخلص‌کلام اینکه امید، منبعی بی‌پایان نیست. اگر تهی شود، بازسازی آن دشوار خواهد بود. جامعه‌ای که احساس کند صدایش شنیده نمی‌شود، دیر یا زود واکنشی نشان می‌دهد که می‌تواند خاموش و مهاجرانه باشد یا پُرتنش و خیابانی. هر دو برای آینده ایران پُرهزینه‌اند. ایران با همه رنج‌هایش، جامعه‌ای زنده و تاریخی عمیق دارد. زخم دی می‌تواند به نقطه آغاز یک بازاندیشی ملی بدل شود، اگر سیاست به‌جای دفاع از خود، به اصلاح خود بیندیشد. اگر نهاد سیاست دوباره به نقش تنظیم‌گری عادلانه بازگردد، اگر طبقه متوسط احیا و اگر اعتماد عمومی ترمیم شود، این زخم می‌تواند به خاطره‌ای تلخ اما آموزنده تبدیل شود. آینده ایران در شجاعت دیدن، پذیرفتن و تغییر‌دادن است. این شجاعت که پدید آید، امید نیز بازخواهد گشت.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.