وطنم
یکی از روزهای خرداد سال 80، وقتی از پلنگچال به تهران نگاه میکردم، پرسشی در ذهنم شکل گرفت که از آن روز تا امروز رهایم نکرده است: این شهری که ما این همه دوستش میداریم، اگر از مردمش تهی شود، آیا هنوز همان شهر است؟
یکی از روزهای خرداد سال 80، وقتی از پلنگچال به تهران نگاه میکردم، پرسشی در ذهنم شکل گرفت که از آن روز تا امروز رهایم نکرده است: این شهری که ما این همه دوستش میداریم، اگر از مردمش تهی شود، آیا هنوز همان شهر است؟ آیا آنچه در تهران دوست میداریم، خود تهران است، یا زندگیای که در آن جریان دارد؟ آیا ما شهر را دوست میداریم، یا نسبت خود را با شهری که در آن زیستهایم؟
آن روز، تهران در نظرم فقط مجموعهای از خیابانها و ساختمانها نبود. از آن فاصله، شهر بیشتر شبیه کالبدی بود که صدایی در آن باید به زبان میآمد. آنچه در برابر چشم بود، بیشک واقعیتی مادی داشت: دامنه، دود، برج، خیابان، نور و امتداد. اما همین واقعیت مادی، به تنهایی، به مرتبه شهر نرسیده بود. شهر فقط آن نیست که دیده میشود؛ شهر آنی هم هست که زیسته میشود. شهر از سنگ و سیمان آغاز میشود، اما در رفتوآمد آدمیان، در حافظههای مشترک، در صداهایی که از کوچهها گذشتهاند و در امیدها و شکستهایی که در آن تهنشین شدهاند، معنا پیدا میکند.
با این همه، اگر بگوییم همه آوردهها از مردم برآمده است و جغرافیا هیچ نیست، به همان اندازه به خطا رفتهایم. کوه، پستی و بلندی، اقلیم، باد، نور، دوری و نزدیکی، هر یک شیوهای از زیستن را ممکن میکنند و شیوهای دیگر را دشوار. شهری که در دامنه کوه نشسته است، نسبت دیگری با افق دارد؛ چنانکه شهری در کنار دریا، یا در حاشیه کویر، خلق و خوی دیگری از زیستن را در خود میپرورد. جغرافیا تقدیر مطلق نیست، اما بیاثر هم نیست؛ بستر است، افق امکان است، حد و اندازهای است که زندگی در درون آن شکل میگیرد.
از سوی دیگر، مردم نیز صرفا ساکنان منفعل یک بستر طبیعی نیستند. آنها با کار، زبان، معاشرت، خاطره، آیین و رنج و امید مشترک، به این بستر صورت و سیرت میدهند. آدمی فقط در جایی زندگی نمیکند؛ آنجا را نیز با زیستن خود دگرگون میکند. از همین رو، تفاوتی هست میان زمین و وطن. زمین میتواند فقط پهنهای باشد بینام و بیخاطره؛ اما وطن آنجاست که انسان در آن خود را جا میدهد، یاد میسازد، دلبسته میشود و رد زندگی خود را بر آن مینشاند. آنچه زمین را به وطن بدل میکند، حضور صرف نیست، بلکه نسبتی است که در طول زمان شکل میگیرد.
اگر این پرسش را از تهران به ایران ببریم، صورت آن عوض میشود، اما جان آن نه: آیا جغرافیا مهمتر است، یا مردمان، یا مردمانی که در نسبت با یک جغرافیا شکل میگیرند؟ آیا ایران بدون مردمش هنوز همان چیزی است که ما از آن سخن میگوییم؟ اگر مقصود فقط کوهها و دشتها و رودها و مرزها باشد، آری، چیزی بر جای میماند. اما آنچه ما ایران مینامیم، هرگز فقط نام یک پهنه نبوده است. ایران برای ما با زبان، تاریخ، حافظه، رنج، آرزو و زیستن مشترک معنا پیدا میکند. سرزمینی که در آن هیچ خاطرهای نچرخد، هیچ زبانی طنین نیندازد، هیچ امیدی برنخیزد و هیچ رنجی رسوب نکند، شاید هنوز بر نقشه بماند، اما دیگر وطن نیست.
از این رو، دوگانه جغرافیا یا مردم، دوگانهای ناکافی است. حقیقت نه در یکی از این دو، بلکه در نسبت میان آنهاست. جغرافیا، بدون انسان، بستر است اما جهان زیسته نیست؛ و انسان، بدون جغرافیا، از امکان استقرار در جهان زیسته محروم میماند. آنچه ما دوست میداریم، نه فقط این خاک است و نه فقط این مردم؛ بلکه رابطهای است که در طول زمان میان این دو بسته شده است. شاید به همین دلیل است که سرزمینهای دور، هرچند از نظر کالبدی پابرجا بمانند، در ما حسی از غربت برمیانگیزند. زیرا ما در وطن، فقط مرز نمیبینیم؛ انباشت زمان میبینیم. دوستداشتن یک مکان، دوستداشتن امری بیرون از ما نیست؛ دوستداشتن نسبتی است که آن مکان با زندگی ما پیدا کرده است. یک مکان از آنجا معنا پیدا میکند که دیگر برای ما صرفا بیرونی بیتفاوت نباشد، بلکه به تجربهای زیسته بدل شود.
اکنون اگر بار دیگر از همان بلندی به تهران نگاه کنم، شاید دیگر نپرسم جغرافیای حضور مهمتر است یا بازیگران عرصهاش؟ پرسش دقیقتر این است: چگونه زمین و انسان، در هم، ارزشی میآفرینند که نامش وطن است و چگونه این وطن، در طول زمان، به مقولهای بدل میشود که ما میتوانیم دوستش بداریم. پاسخ این است: وطن نه از زمین به تنهایی ساخته میشود و نه از مردم به تنهایی، بلکه از پیمان نانوشتهای میان این دو. ما فقط در وطن زندگی نمیکنیم؛ وطن نیز در ما زندگی میکند!
به ایران نمانیم برگ درخت
نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت.