چند نکته درباره فیلم «خبر خاصی نیست»
«بعد از تابستان» برایتان آشنا نیست؟
بیتا معصومی
«چندماه بعد وقتی شهباز رفت، هر یک از دخترخانمها گناه فراق را به پای دیگری نوشت و در اوج بگومگوها، امتیازهای خود را به رخ خصم کشید. حورا در موها چنگ فرو میبرد: فقط به من علاقه داشت، میخواستیم با هم ازدواج کنیم و بچهدار شویم. توراندخت با خشم میخندید، صفحههایی از دفتر خاطراتش را نشان میداد: چهارشنبه بیستودوم مردادماه، در ساعت هفتونیم صبح، زیر درخت آلو، صریحا از من خواستگاری کرد، حتی اسم بچه را گفت. بله کیارش، پسری شبیه خودش. حورا بالشی رو به او انداخت: از دروغگوها نفرت دارم. توراندخت لگد زد به پای دخترعمو: من هم همینطور».
این سطور به نظرتان آشنا میرسد؟ لابد کتاب «چهارراه» نوشته زندهیاد غزاله علیزاده را خواندهاید. دومین داستان آن کتاب به نام «بعد از تابستان» مربوط میشود به دو دخترعمو در کوران ماجراهای عشقی و دلدادگی جوانانه و حرفوحدیثها «چندانکه افتد و دانی» اتفاقا داستان با یک میهمانی شروع میشود و ورود مرد جوان جذابی به داستان. رقابت و کشاکش و جنگ و جدلهای دخترعموها در دلبردن از مرد جوان و سردرگمی و بیموامیدشان بر سر اینکه جوان قصد دارد کدام را انتخاب کند. سرآخر هم که مرد جوان به خواست خود، از داستان بیرون میرود و هیچکدام از دخترها در طلب او، راه به جایی نمیبرند و دوباره به زندگی عادیشان بازمیگردند.
در تیتراژ فیلم دیده نشد که در توضیح فیلمنامه «خبر خاصی نیست»، نامی از داستانی که فیلمنامه از آن اقتباس شده، آورده شده باشد. البته که فیلمنامه نتوانسته امتیاز طنزی که در اثر «زندهیاد غزاله علیزاده» وجود دارد و توجه به جزئیات (که از مشخصههای غیرقابلانکار آثار اوست) را با خود داشته باشد. همچنین نتوانسته لحن سرد و بیداوری نویسنده داستان را بفهمد و بداند و در بهتصویرکشیدن شخصیتها از آن استفاده کند.
فیلم موردنظر تلاش داشته به تعدادی از شخصیتها (بهتر بگویم؛ نامها) صبغه فرهنگی و خاصیتی معنویتر و درستکارتر ببخشد که درواقع بیشتر اجر خود میبرد و زحمت تماشاگر میدارد.
یکی از خالهها با بازیگری رویا تیموریان، واقعا معلوم نیست که چرا از نظر فیلم آدم بهتر و موجهتری است، معلوم نیست چرا انوش که واقعا از کمکهای خانواده خاله بیبروبرگرد بهره فراوان میبرد آنهمه حقبهجانب است.همچنین نوعی روشنفکری سطحی و بیمایه به شخصیت پدر - با بازی رضا کیانیان - داده شده که سرمایهاش فقط کمی داشتن حس اعتراض است و کمی درخودفرورفتن و مقداری علاقه به موسیقیداشتن. حتی در جوجهکباب درستکردن هم مثل باقی موارد، استاد است و لاف استادیاش را هم میزند.مرد جوانی که قرار است دل همه را ببرد، همانطور که گویا برده و موفق عمل کرده، معلوم نیست با تکیه بر کدام امتیازش چنین جایی در دل همه به دست آورده. بازی سرد و بیحس بازیگر آن نیز، مشکل را مضاعف میکند.
در دل این کوران بیمعنایی، بیانیههای اجتماعی نیز صادر میشود. بیانیههای مردمشناسانه، جامعهشناسانه و انسانشناسانه. حتی تهران هم مورد بررسی قرار میگیرد و پدیده مهاجرت و تغییر شهر و... . ماجرای عشقی سابق یکی از دخترخالهها مطرح میشود، اشک و آهها ریخته میشود و رها میشود و معلوم نیست که به چهکار آمده. نماها طولانی و کشدار و بیفایده است. بیآنکه حرف جالبتوجهی در آنها گفته شود. سکانسها در اختیار بازیگران قرار داده میشود تا سر صبر و حوصله هرچه میخواهد دل تنگشان بگویند، با تمام حرکات سر و صورت و چشم و ابرو و مکثهای بیپایانشان... هرکدام هم یک نوع بازی برای خود انتخاب کردهاند و ساز خود را میزنند. هیچ شتابی در کار نیست.
برای گفتن یک خبر کوتاه یا یک جمله با ریتم کند و کلافهکننده باید نشست و منتظر ماند تا دوربین کی قصد ترک این پلان را دارد. تنها یک پیچ کوچک در فیلمنامه وجود دارد که آن را هم میتوان همان اواخر آشکار و فیلم را جمعوجور کرد. اینکه مشخص میشود که انتخاب مرد جوان، هیچکدام از دخترخالهها نیست.
و سؤالبرانگیزتر، اینهمه موسیقی بود که تلاش داشت تا عدم حضور کارگردانی در پلانها را جبران کند و متأسفانه تلاش بیهودهای بود که راه به جایی نمیبرد. قطعههایی غمانگیز برای دیالوگهایی که یکسره سطحی و بیمعناست. میشد تصور کرد که تماشاگر دارد فیلمی میبیند که شخصیتهای آن همگی بیخاصیت و سطحی هستند. اما اینکه دائم به وسیله دخالت موسیقی از اینکه فیلم قصد دارد چه نوع شخصیتهایی را نمایش دهد، دچار تناقض و ابهام میشود مشکل بزرگتری است. اصلا مگر میشود حتی از چنین تیپهایی صحبت کرد اما تا این اندازه، دست خالی بود؛ خالی از یک دیالوگ نغز یا یک دیالوگی که لحظهای به یاد بماند. کمی جذابیت، کمی تازگی...
با این فیلمنامه از ابتدا معلوم بود که فیلم محکوم به شکست است. حتی اگر در تیتراژ نامی از داستان خوب «بعد از تابستان» و خالق خوبترش، «غزاله علیزاده » خالق اثر بهیادماندنی «خانه ادریسیها» نبری.
«چندماه بعد وقتی شهباز رفت، هر یک از دخترخانمها گناه فراق را به پای دیگری نوشت و در اوج بگومگوها، امتیازهای خود را به رخ خصم کشید. حورا در موها چنگ فرو میبرد: فقط به من علاقه داشت، میخواستیم با هم ازدواج کنیم و بچهدار شویم. توراندخت با خشم میخندید، صفحههایی از دفتر خاطراتش را نشان میداد: چهارشنبه بیستودوم مردادماه، در ساعت هفتونیم صبح، زیر درخت آلو، صریحا از من خواستگاری کرد، حتی اسم بچه را گفت. بله کیارش، پسری شبیه خودش. حورا بالشی رو به او انداخت: از دروغگوها نفرت دارم. توراندخت لگد زد به پای دخترعمو: من هم همینطور».
این سطور به نظرتان آشنا میرسد؟ لابد کتاب «چهارراه» نوشته زندهیاد غزاله علیزاده را خواندهاید. دومین داستان آن کتاب به نام «بعد از تابستان» مربوط میشود به دو دخترعمو در کوران ماجراهای عشقی و دلدادگی جوانانه و حرفوحدیثها «چندانکه افتد و دانی» اتفاقا داستان با یک میهمانی شروع میشود و ورود مرد جوان جذابی به داستان. رقابت و کشاکش و جنگ و جدلهای دخترعموها در دلبردن از مرد جوان و سردرگمی و بیموامیدشان بر سر اینکه جوان قصد دارد کدام را انتخاب کند. سرآخر هم که مرد جوان به خواست خود، از داستان بیرون میرود و هیچکدام از دخترها در طلب او، راه به جایی نمیبرند و دوباره به زندگی عادیشان بازمیگردند.
در تیتراژ فیلم دیده نشد که در توضیح فیلمنامه «خبر خاصی نیست»، نامی از داستانی که فیلمنامه از آن اقتباس شده، آورده شده باشد. البته که فیلمنامه نتوانسته امتیاز طنزی که در اثر «زندهیاد غزاله علیزاده» وجود دارد و توجه به جزئیات (که از مشخصههای غیرقابلانکار آثار اوست) را با خود داشته باشد. همچنین نتوانسته لحن سرد و بیداوری نویسنده داستان را بفهمد و بداند و در بهتصویرکشیدن شخصیتها از آن استفاده کند.
فیلم موردنظر تلاش داشته به تعدادی از شخصیتها (بهتر بگویم؛ نامها) صبغه فرهنگی و خاصیتی معنویتر و درستکارتر ببخشد که درواقع بیشتر اجر خود میبرد و زحمت تماشاگر میدارد.
یکی از خالهها با بازیگری رویا تیموریان، واقعا معلوم نیست که چرا از نظر فیلم آدم بهتر و موجهتری است، معلوم نیست چرا انوش که واقعا از کمکهای خانواده خاله بیبروبرگرد بهره فراوان میبرد آنهمه حقبهجانب است.همچنین نوعی روشنفکری سطحی و بیمایه به شخصیت پدر - با بازی رضا کیانیان - داده شده که سرمایهاش فقط کمی داشتن حس اعتراض است و کمی درخودفرورفتن و مقداری علاقه به موسیقیداشتن. حتی در جوجهکباب درستکردن هم مثل باقی موارد، استاد است و لاف استادیاش را هم میزند.مرد جوانی که قرار است دل همه را ببرد، همانطور که گویا برده و موفق عمل کرده، معلوم نیست با تکیه بر کدام امتیازش چنین جایی در دل همه به دست آورده. بازی سرد و بیحس بازیگر آن نیز، مشکل را مضاعف میکند.
در دل این کوران بیمعنایی، بیانیههای اجتماعی نیز صادر میشود. بیانیههای مردمشناسانه، جامعهشناسانه و انسانشناسانه. حتی تهران هم مورد بررسی قرار میگیرد و پدیده مهاجرت و تغییر شهر و... . ماجرای عشقی سابق یکی از دخترخالهها مطرح میشود، اشک و آهها ریخته میشود و رها میشود و معلوم نیست که به چهکار آمده. نماها طولانی و کشدار و بیفایده است. بیآنکه حرف جالبتوجهی در آنها گفته شود. سکانسها در اختیار بازیگران قرار داده میشود تا سر صبر و حوصله هرچه میخواهد دل تنگشان بگویند، با تمام حرکات سر و صورت و چشم و ابرو و مکثهای بیپایانشان... هرکدام هم یک نوع بازی برای خود انتخاب کردهاند و ساز خود را میزنند. هیچ شتابی در کار نیست.
برای گفتن یک خبر کوتاه یا یک جمله با ریتم کند و کلافهکننده باید نشست و منتظر ماند تا دوربین کی قصد ترک این پلان را دارد. تنها یک پیچ کوچک در فیلمنامه وجود دارد که آن را هم میتوان همان اواخر آشکار و فیلم را جمعوجور کرد. اینکه مشخص میشود که انتخاب مرد جوان، هیچکدام از دخترخالهها نیست.
و سؤالبرانگیزتر، اینهمه موسیقی بود که تلاش داشت تا عدم حضور کارگردانی در پلانها را جبران کند و متأسفانه تلاش بیهودهای بود که راه به جایی نمیبرد. قطعههایی غمانگیز برای دیالوگهایی که یکسره سطحی و بیمعناست. میشد تصور کرد که تماشاگر دارد فیلمی میبیند که شخصیتهای آن همگی بیخاصیت و سطحی هستند. اما اینکه دائم به وسیله دخالت موسیقی از اینکه فیلم قصد دارد چه نوع شخصیتهایی را نمایش دهد، دچار تناقض و ابهام میشود مشکل بزرگتری است. اصلا مگر میشود حتی از چنین تیپهایی صحبت کرد اما تا این اندازه، دست خالی بود؛ خالی از یک دیالوگ نغز یا یک دیالوگی که لحظهای به یاد بماند. کمی جذابیت، کمی تازگی...
با این فیلمنامه از ابتدا معلوم بود که فیلم محکوم به شکست است. حتی اگر در تیتراژ نامی از داستان خوب «بعد از تابستان» و خالق خوبترش، «غزاله علیزاده » خالق اثر بهیادماندنی «خانه ادریسیها» نبری.