|

دو شعر از فریدریش هلدرلین همراه با دو تک‌نگاری بر شعرها

قرن نو، تو مي‌آيي و بر ما پرتو مي‌افشاني

شرق: فریدریش هلدرلین از درخشان‌ترین شاعران دوران كلاسیك آلمان است كه جهان شعری‌اش و نیز تنها رمانش، «هیپریون» یا «گوشه‌نشین در یونان»، تحت‌ تأثیر آرمان‌های عصر روشنگری و انقلاب فرانسه نوشته شده‌اند. هلدرلین كه در دورانی پرآشوب زندگی‌ می‌كرد، در آثارش به ستایش یونان باستان می‌پردازد و آن را جایی برای وحدت انسان با طبیعت می‌داند و از این‌رو اسطوره‌های جهان باستان و وحدت با طبیعت در آثار او نقشی کانونی و پررنگ دارند. اگرچه از شعرهای هلدرلین ترجمه‌هایی پراکنده در سال‌های دور و نزدیک صورت گرفته، اما محمود حدادی در سال‌های اخیر پیگیرانه ترجمه‌هایی خواندنی و از زبان اصلی از آثار این شاعر کلاسیک آلمانی به دست داده و شناخت ما را از او دقیق‌تر کرده است. حدادی رمان «هیپریون» یا «گوشه‌نشین در یونان» را به فارسی برگردانده و جز این، گزیده‌ای از شعرهای او را به همراه تفسیرهایی بر شعرها در چند مجموعه منتشر کرده است. از آنجا كه بیشتر شعرهای هلدرلین پس‌زمینه‌ای فلسفی دارند،‌ این تفسیرها کمک زیادی به درک بهتر آنها می‌کند. «آنچه می‌ماند» و «سکونت شاعرانه» دو گزیده از اشعار هلدرلین هستند که تاکنون با ترجمه حدادی منتشر شده‌اند. حدادی همچنین زندگی‌نامه هلدرلین به قلم اشتفان سوایگ با عنوان «پیکار با دیو» را نیز به فارسی برگردانده است. آنچه در ادامه می‌خوانید، دو شعر دیگر از هلدرلین به همراه تفسیرهایی بر آنها به قلم محمود حدادی است.

1
در ستایش آزادى
چنان‏كه عقاب را از سر صخره‏‌هاى سوخته‏رنگ
شوقى سركش به سوى ستاره‏‌ها می‌‏كشاند، هم از این دست
شادمانىِ بی‌‏‌تاب من به هواى سرودى شاهوار شعله‌‏ور می‌شود.
هان! طرح زندگى‌اى نو بیفكنید، با تصمیمى نو و جوشان
به هواى كامیابی‌‏اى بی‌پیشینه
کامیابی‌ای فراتر از هر آن تكبر و توهم،
بل در دل‏انگیزى توصیف‏‌ناپذیر.
از آن هنگام كه دست آن ایزدانگى مرا از سر خاك برگرفت
قلب من تپشى شادمانه و شجاعانه دارد
و گونه‌‏ام از بوسه‌‏هاى خدایی‌‏اش گرمایى.
هر آن سخن از دهان سحرآمیز این بانو
به شور جان من اوجى تازه می‌‏بخشد
هان! به پیام این ایزدبانو گوش دهید اى جان‌‏هاى آزاد
و بستایید او را كه می‌‏گوید:
«آن هنگام كه عشق هنوز در جامه شبانى
معصومانه در گل‏گشت بود،
و پسر زمین در آرامش و شادى
از پستانِ مادرِ طبیعت نوشاك می‌‏گرفت.
و چنان نبود كه تكبر بر كرسى قضاوت
كور و هول‏انگیز به داورى بنشیند
من بهشت آرام را به كودكانم واگذاشتم
و از سر صمیم بازىِ خدایان را پذیرفتم.
عشق شورِ جوانانه را
به كارستانى بی‌‏هیاهو، لیك والا و پویا می‌‏خواند
گرما و نور عشق بود كه هر هسته را به گیاهِ پرپیمان بررویاند
بال‌‏هاى تو بودند اى عشق والا! كه لبخندزنان
ساكنان المپ را به زمین آوردند و در طنین هلهله
قلب‏ها در سینه‏‌هاى خدایان تپشى خدای‌‏وارتر گرفت
معصومیت به محبوبان من، خوشرویانه
سرشارىِ شهدآمیز شادی‌ها را عرضه كرد و در این میان
پارسایى ــ در حجاب زیبایش یگانه‌‏وار نمایان ــ
خود از زیبایى خود خبر نداشت.
در سایه‌‏سار خنك گلستان
این بسنده‏‌خویان را سكونتى به صلح بود،
به صلح، دور از همهمه بالِ ستیز و بیم
این سعادتمندان را،
اما دریغ كه بهشت من به لرزه درآمد!
خشمِ عناصرِ بنیادین وعده به نفرین داد
و از دامان سیاه شب‌‏ها
تكبر با نگاه كركس‏وارش سر برآورد.
پس من، گریان، با عشق و معصومیت
به آسمان گریختم. و دل‏گرفته و راسخ
فریاد زدم بپژمر و فروبریز، اى گل
بیش دیگر شكوفا مشو!
چوب قانون به هواى تقلیدى ناشیانه از عشق
گستاخانه افراخته شد،
و در بند شكنجه تكبر
كس رسالتى خدایى در سینه خود نیافت.
در پیش روح توفان‏‌هایى تیره
در پیش شمشیر انتقام دادگاه
برده كور آموخت كه به خود بلرزد.
پس تا به ساعت مرگش، در بیم از دست دادن آنچه نداشت
بیگارى كرد.
هان، به جانب عشق و وفا بازگردید
آرى، اى كودكان، به سینه مادر!
كه آن سوگند كه من از سر خشم
در پیش خدایان به زبان آوردم
تا ابد فراموش باد!
عشق نزاع دیرپا را آشتى داده است
پس اى سروران طبیعت، از نو سرورى كنید!»
پیام تو شادمانه است و خدای‌‏وار بزرگ
اى شاه‏بانو! نیرو و عمل تو را می‌ستایند!
اینك ساعت آفرینشى نو آغاز می‌شود
و بذرِ آبستنِ سعادت جوانه می‌‏زند:
با شكوه شاهوار ستاره‏‌ها
در پیش اقیانوس زمان
و از دوردستِ شاهانه خود
اى قرن نو، تو می‌‏آیى و بر ما پرتو می‌‏افشانى.
پس این قبیله بزرگ از نو خویشاوندى خود را به جا می‌‏آورد.
و عقد عشق میلیون‏‌ها را پیوند می‌دهد؛
برادران تو سرافراز و با جانى گدازان
در راه وطن، بی‌‏پرواى رنج به پا می‌‏خیزند،
و چون پیك همیشه ‏سبز، نرم
گرد این بلوط بلند را می‌‏گیرند این هزاران
و در پیوندى جاویدان‏برادرانه
به سوى اوجى نو می‌‏بالند.
جان آزاد از این پس بر اثر فریب تكبر
در پیش جنون عبوس سر خم نمی‌‌کند.
بل پرورده دستِ ظریفِ هنر
شجاعانه به آغوش ایزدانگى درمی‌آید
ایزدبانوىِ ساحرْدستِ هنر او را به ساحت خدایان درمی‌آورد
تا در سرشارى ناب شادی‌‏ها، با نیروى نو
از آرامش غرورآكند خدایان برخوردارى بجوید!
زندگى شاهوار اینك ــ به شادمانى ــ
اى هوس فرومایه! قیل و قال تو را به سخره می‌گیرد
آرمانِ فرجامى به كمال سینه مغرور را
در آسمان سعادت و زمان به اوج می‌برد،
ننگ كهن اینك از میان برخاسته است!
ما نیكى نیاكان را از نو بازخریده‌‏ایم
بندهاى بندگى در خاك می‌پوسند
و تكبر به دوزخ پناه می‌برد...
از برابرى شاهوار
چكامه به آزادى نمونه‏اى از سرایندگى هلدرلین در زمان دانشجویى او در دیر توبینگن (93ـ 1788) است و بن‏مایه آن اندیشه‏‌هایى مسیحیایی ‏ـ فلسفى در تعبیر یكپارچگى هستى، و ستایش از آرمان‌‏هاى خردگرایى روشنگرى، انقلاب فرانسه، و برابرى، نیز تكریم طبیعت.
شعر چندین موضوع سنتى و بسا جهانى دارد. از جمله اشاره به خروج داوطلبانه انسان از بهشت و ترك زندگى معصومانه این ساحت بی‌‏خبری كودكانه، تا كه در پرتو عشق، عشقى كه ــ با نقل ‏قول از «به شادى»، چكامه استادش فریدریش شیلر ــ «میلیون‌‏ها را پیوند می‌دهد،» بر زمین به «ساعت آفرینش نو» سلام كند. و این دیدگاهى است كه در سنت یهودیت هم بسامد دارد، نمونه‌اش در این شعر رُزه آسلندر، شاعر یهودى‌تبار آلمانى در قرن بیستم:
هنوز از یاد نرفته است یكسره
بهشت، بهشتى كه در آن معصوم بودیم.
شكیل و شیرین بود سیب.
شیره‏اش به نگاه ما شناخت بخشیده است.
بیایید گناهكاران باشیم،
عاشقان كلام ممنوعه و انسان‏‌ها
در زیر آسمان پرهول
و بسامدى بیشتر در تصوف اسلامی ـ ایرانى، با تعبیرى كه در «كشف‏‌الاسرار» میبدى می‌آید، آنجا كه از زبان پیر طریقت می‌گوید: «نگر تا ظن نبرى كه از خوارى آدم بود كه او را از بهشت بیرونی كردند. نبود، كه از علو همت آدم بود...».
آن «آسمان پرهول» كه در شعر رُزه آسلندر می‌گوید و در «كشف‌‏الاسرار» میبدى آدم به پشتوانه علو همت خود به پیشواز آن می‌رود، در این چكامه در «تكبر» بروز می‌‌کند و در «داورى كور» آن، یا در «چوب قانون» كه در نبود عشق «ناشیانه» می‌‏كوشد میان انسان‏‌ها ــ به جبر ــ نظمى برقرار كند.
از دیگر بن‏مایه‏‌هاى سنتى این چكامه تصویر عقابى است كه به آسمان پرواز می‌گیرد ــ و این در تورات استعاره‏اى است بر عروج روح به جانب خدا، و اما در سنت شعر یونانى نماد پرواز بلند شعر ــ به اعتبار آنكه شاعران بر پله رفیع شوق خود پیشگویان تاریخ نیز هستند. هم بر این اساس است كه هلدرلین ــ چنان‏كه بعدها از بن‏مایه‌‏هاى همیشگى او می‌شود ــ در اینجا به تفسیر تاریخ برمی‌آید و شمه‌‏اى از مراحل تكامل بشرى ــ گذار او را از «شبانى معصومانه» ــ به جانب جامعه‏‌اى ترسیم می‌‌کند كه تضادهاى آن ــ از جمله تضادهاى طبقاتی‌‏اش ــ آدمى را به چالش می‌‏خواند، به تلاش آنكه در راه «پارسایى زیبا» عشق را دوباره هادى و واصل انسان‏‌ها سازد.
اینها همه بن‏مایه‌‏هایی‌‏اند سنتى.
آنچه اما در این شعر نو است و گواه نگاه برابری‌خواهانه جمهوریت، تصویرى است كه هلدرلین از آسمان ارائه می‌دهد، زیرا آسمان او خالى از فرمانروایى خورشید یا برترى ماه است، بلكه در اینجا ستارگان همه با هم برابرى دارند، آن هم برابری‌اى شاهوار. دیرى نخواهد كشید كه همین برابرى شاهوار در شعر دیگرى از هلدرلین با عنوان درختان بلوط از نو بنیاد فكرى قرار بگیرد، برابری‌ای كه با این‏همه حرمت فرد را نگاه می‌‏دارد، آنجا كه به این درختان كهن، به این «جنگل برادرانه» ــ شادمان ــ می‌گوید:
«شما شكوهمندان همچون ملتى آحادش همه خدای‌‏واره
در جهانى همسو ایستاده‏‌اید و تنها از آن خویش‌اید، و از آن آسمان...»
با این نگاه، میهن‌‏دوستی‌‏اى كه وى در این چكامه از آن یاد می‌‌کند، دور از ملت‌‏پرستی‌‏اى است كه حكومت ناز‌ی‌ها در زمان خود به این شاعر نسبت داد تا سخن او را به سود مقاصد خود مصادره كند، بلكه میهن‌دوستی‌ای است برآمده از اعتقاد پیتیستی ‏ـ مسیحیایى در قرن هجدهم، با آبشخور احكام كلیسایى و توشه‏‌گیر مشروعیت رستگارى از این احكام.

2
وانینى
تو را، به ناروا، كافر خواندند؟
بار لعن بر قلب‏‌ات نشاندند و در غل و بند
به شعله‌‏هاى آتش سپردندت، اى مرد مقدس!
هان! چرا از آسمان به درون شعله‌‏ها بازپس نیامدى
تا سرهاى كفرگویان را آماج قرار دهى
و بادها را بخوانى، تا خاكستر این بربرها را
از سرِ زمین، از سرِ خاكِ وطن بروبند و ببرند!
اما آنكه تو به جان دوستش می‌‏داشتى
آنكه در مرگ‏ات تو را پذیرا شد، طبیعت پاك
كردار آدمیان را فراموش می‌‌کند
و دشمنان تو ــ چون تو ــ به صلح ازلى بازمی‌‏گردند.
طبیعت، آشتی‌‏بخش فرجامین
قطعه وانینى سروده 1798 است، سال همكارى گسترده‌‏تر هلدرلین با فریدریش شیلر، حامى پدروار او و ناشر شعرهاى نخستین‌‏اش در مجله‏‌هاى ادبى مكتب كلاسیك. و این شعر به سهم خود شاهدى مهم بر جهان‏‌نگرى وحدت وجودى هلدرلین در عین دورى او از كیش روحانیت رسمى و اعتقاد این كیش به آفرینش‌گرى فراسویى. توضیح آنكه فیلسوف ایتالیایى لوسیلیو وانینى (1619ـ 1585) در كتاب شهره‌‏ترش در باب رازهاى ستایش‌‏انگیز طبیعت، ایزدبانوى خاكیان، با انتشار در سال 1616، خدا و طبیعت را به یك مفهوم گرفته و آفرینشى برآمده از بیرون‏سو را امرى ناممكن خوانده بود. كليسا این سخن را كفر شمرد و در 1619 در شهر تولوز او را به خرمن آتش سپرد. در روزگار هلدرلین، استناد به وانینى به منظور تأكید بر دیدگاهى وحدت وجودى به او محدود نمی‌شود. خاصه گتفرید هِردَر نیز محض تأكید بر این دیدگاه، در كتاب خود خداوند، چند گفت‏وگو از وانینى با گزین‏‌گفته‏‌هایى بسیار یاد می‌‌کند.
اولین بند شعر از توهین و نفرینى می‌گوید كه دستگاه تفتیش عقاید در حق وانینى روا می‌‏دارد، سپس به نقد این نابردبارى خونین می‌‏پردازد: زمانى كه دستگاه تفتیش عقاید بر پایه باور خود به آفرینش‌گرىِ برون‏سو وانینى را به كفر متهم می‌‌کند، هلدرلین براساس دیدگاه وحدت وجودى و اعتقادش به طبیعت او را «مردى مقدس» می‌‏خواند. هم بر‌اساس این دید اینك بر آن می‌شود برعكس، پیروان خشك‏اندیش و سنت‏گراى این نابردبارى را «كافر» بخواند و در عمل همان كیفرى را برایشان طلب كند كه در حق وانینى روا داشته بودند. چنین است كه از وانینى می‌خواهد به درون شعله­‌ها بازپس برگردد، «سرهاى كفرگویان را آماج قرار دهد و بادها را بخواند كه خاكستر این بربرها را در باد بپراكنند». و این نفرینى است همخوان یا همانند با كیش و كنش دستگاه تفتیش عقاید كه خاكستر محكومان خود را همه‌سو در باد می‌پراكند تا چنین، به گمان خود رستاخیز را ناممكن، و مرگ را براى آنان محكومیتى ابدى كند.
اما در بند سوم از شعر، شاعر می‌بیند كه با چنین كین‏‌خواهی‌‏اى در خو و رفتار با همان نابردباران «بربر» رفتارى یكسان می‌‏یابد، و چنین خویى خلاف دیدگاه وحدت وجودى خود اوست كه طبیعت را مقدس، فراگیر همگان، و از این‌رو آشتی‌‏دهنده غایى می‌‏شمرد. پس، به جای یك تقدس آفرینش‌گرى برون‏سو، تقدسى وحدت‌وجودى و طبیعت‌سرشت می‌‏نشاند.
آنچه هلدرلین به زبانى شاعرانه و از دیدگاهى فلسفى بیان می‌‌کند، در تعبیر ایمانوئل كانت (1804ـ1724) فیلسوف هم‌‏روزگار او تأییدى اخلاقی ‏ـ حقوقى می‌‏یابد. کانت در متنی با عنوان «از مرز انتقام» می‌نویسد:
هر عمل كه حق انسانى دیگر را جریحه‌‏دار كند، سزاوار كیفر است. با كیفر، عاملِ ارتكاب مكافات می‌بیند (و این جداى از زیان روا داشته خواهد بود) اما كیفر دادن نه اختیار شخصىِ فرد وهن‏‌دیده، بل حق نهاد قضائی‌‏اى است كه در جایگاهى بالاتر از او، كارگزارِ قوانینِ مرجعِ عالی‌ای است كه همگان تابع آن‌اند. چنانچه ما انسان‌‏ها (به ضرورت حكم اخلاق) در امرى حقوقى تنها از منظر قوانین عقلانى (و نه شهروندى) دقیق شویم، در اختیار هیچ‏كس نیست كه حكم به كیفر بدهد و توهینى را به دست خود تلافى كند، مگر اویى كه عالی‌ترین قانون‏‌گذار اخلاقى است. و تنها او (یعنى خداوند) است كه می‌‏تواند بگوید: «انتقام از آن من است، من‌‏ام كه تلافى می‌کنم». پس وظیفه‌‏اى اخلاقى است ــ نه‏‌فقط به انگیزه انتقام ــ دشمنى دیگران را با نفرت پاسخ ندهیم. بل حتى داور جهانى را هم به انتقام فرانخوانیم. یك بار به دلیل آنكه انسان خود به كفایت گناه شخصى بر دوش دارد كه نیاز بسیارش به بخشش باشد، و یك بار هم به این دلیل كه هیچ‏گاه، خواهى از هر جانب، نباید كه از سر نفرت كیفر داد. از این روست كه آشتی‌‏جویى وظیفه انسانى است.

شرق: فریدریش هلدرلین از درخشان‌ترین شاعران دوران كلاسیك آلمان است كه جهان شعری‌اش و نیز تنها رمانش، «هیپریون» یا «گوشه‌نشین در یونان»، تحت‌ تأثیر آرمان‌های عصر روشنگری و انقلاب فرانسه نوشته شده‌اند. هلدرلین كه در دورانی پرآشوب زندگی‌ می‌كرد، در آثارش به ستایش یونان باستان می‌پردازد و آن را جایی برای وحدت انسان با طبیعت می‌داند و از این‌رو اسطوره‌های جهان باستان و وحدت با طبیعت در آثار او نقشی کانونی و پررنگ دارند. اگرچه از شعرهای هلدرلین ترجمه‌هایی پراکنده در سال‌های دور و نزدیک صورت گرفته، اما محمود حدادی در سال‌های اخیر پیگیرانه ترجمه‌هایی خواندنی و از زبان اصلی از آثار این شاعر کلاسیک آلمانی به دست داده و شناخت ما را از او دقیق‌تر کرده است. حدادی رمان «هیپریون» یا «گوشه‌نشین در یونان» را به فارسی برگردانده و جز این، گزیده‌ای از شعرهای او را به همراه تفسیرهایی بر شعرها در چند مجموعه منتشر کرده است. از آنجا كه بیشتر شعرهای هلدرلین پس‌زمینه‌ای فلسفی دارند،‌ این تفسیرها کمک زیادی به درک بهتر آنها می‌کند. «آنچه می‌ماند» و «سکونت شاعرانه» دو گزیده از اشعار هلدرلین هستند که تاکنون با ترجمه حدادی منتشر شده‌اند. حدادی همچنین زندگی‌نامه هلدرلین به قلم اشتفان سوایگ با عنوان «پیکار با دیو» را نیز به فارسی برگردانده است. آنچه در ادامه می‌خوانید، دو شعر دیگر از هلدرلین به همراه تفسیرهایی بر آنها به قلم محمود حدادی است.

1
در ستایش آزادى
چنان‏كه عقاب را از سر صخره‏‌هاى سوخته‏رنگ
شوقى سركش به سوى ستاره‏‌ها می‌‏كشاند، هم از این دست
شادمانىِ بی‌‏‌تاب من به هواى سرودى شاهوار شعله‌‏ور می‌شود.
هان! طرح زندگى‌اى نو بیفكنید، با تصمیمى نو و جوشان
به هواى كامیابی‌‏اى بی‌پیشینه
کامیابی‌ای فراتر از هر آن تكبر و توهم،
بل در دل‏انگیزى توصیف‏‌ناپذیر.
از آن هنگام كه دست آن ایزدانگى مرا از سر خاك برگرفت
قلب من تپشى شادمانه و شجاعانه دارد
و گونه‌‏ام از بوسه‌‏هاى خدایی‌‏اش گرمایى.
هر آن سخن از دهان سحرآمیز این بانو
به شور جان من اوجى تازه می‌‏بخشد
هان! به پیام این ایزدبانو گوش دهید اى جان‌‏هاى آزاد
و بستایید او را كه می‌‏گوید:
«آن هنگام كه عشق هنوز در جامه شبانى
معصومانه در گل‏گشت بود،
و پسر زمین در آرامش و شادى
از پستانِ مادرِ طبیعت نوشاك می‌‏گرفت.
و چنان نبود كه تكبر بر كرسى قضاوت
كور و هول‏انگیز به داورى بنشیند
من بهشت آرام را به كودكانم واگذاشتم
و از سر صمیم بازىِ خدایان را پذیرفتم.
عشق شورِ جوانانه را
به كارستانى بی‌‏هیاهو، لیك والا و پویا می‌‏خواند
گرما و نور عشق بود كه هر هسته را به گیاهِ پرپیمان بررویاند
بال‌‏هاى تو بودند اى عشق والا! كه لبخندزنان
ساكنان المپ را به زمین آوردند و در طنین هلهله
قلب‏ها در سینه‏‌هاى خدایان تپشى خدای‌‏وارتر گرفت
معصومیت به محبوبان من، خوشرویانه
سرشارىِ شهدآمیز شادی‌ها را عرضه كرد و در این میان
پارسایى ــ در حجاب زیبایش یگانه‌‏وار نمایان ــ
خود از زیبایى خود خبر نداشت.
در سایه‌‏سار خنك گلستان
این بسنده‏‌خویان را سكونتى به صلح بود،
به صلح، دور از همهمه بالِ ستیز و بیم
این سعادتمندان را،
اما دریغ كه بهشت من به لرزه درآمد!
خشمِ عناصرِ بنیادین وعده به نفرین داد
و از دامان سیاه شب‌‏ها
تكبر با نگاه كركس‏وارش سر برآورد.
پس من، گریان، با عشق و معصومیت
به آسمان گریختم. و دل‏گرفته و راسخ
فریاد زدم بپژمر و فروبریز، اى گل
بیش دیگر شكوفا مشو!
چوب قانون به هواى تقلیدى ناشیانه از عشق
گستاخانه افراخته شد،
و در بند شكنجه تكبر
كس رسالتى خدایى در سینه خود نیافت.
در پیش روح توفان‏‌هایى تیره
در پیش شمشیر انتقام دادگاه
برده كور آموخت كه به خود بلرزد.
پس تا به ساعت مرگش، در بیم از دست دادن آنچه نداشت
بیگارى كرد.
هان، به جانب عشق و وفا بازگردید
آرى، اى كودكان، به سینه مادر!
كه آن سوگند كه من از سر خشم
در پیش خدایان به زبان آوردم
تا ابد فراموش باد!
عشق نزاع دیرپا را آشتى داده است
پس اى سروران طبیعت، از نو سرورى كنید!»
پیام تو شادمانه است و خدای‌‏وار بزرگ
اى شاه‏بانو! نیرو و عمل تو را می‌ستایند!
اینك ساعت آفرینشى نو آغاز می‌شود
و بذرِ آبستنِ سعادت جوانه می‌‏زند:
با شكوه شاهوار ستاره‏‌ها
در پیش اقیانوس زمان
و از دوردستِ شاهانه خود
اى قرن نو، تو می‌‏آیى و بر ما پرتو می‌‏افشانى.
پس این قبیله بزرگ از نو خویشاوندى خود را به جا می‌‏آورد.
و عقد عشق میلیون‏‌ها را پیوند می‌دهد؛
برادران تو سرافراز و با جانى گدازان
در راه وطن، بی‌‏پرواى رنج به پا می‌‏خیزند،
و چون پیك همیشه ‏سبز، نرم
گرد این بلوط بلند را می‌‏گیرند این هزاران
و در پیوندى جاویدان‏برادرانه
به سوى اوجى نو می‌‏بالند.
جان آزاد از این پس بر اثر فریب تكبر
در پیش جنون عبوس سر خم نمی‌‌کند.
بل پرورده دستِ ظریفِ هنر
شجاعانه به آغوش ایزدانگى درمی‌آید
ایزدبانوىِ ساحرْدستِ هنر او را به ساحت خدایان درمی‌آورد
تا در سرشارى ناب شادی‌‏ها، با نیروى نو
از آرامش غرورآكند خدایان برخوردارى بجوید!
زندگى شاهوار اینك ــ به شادمانى ــ
اى هوس فرومایه! قیل و قال تو را به سخره می‌گیرد
آرمانِ فرجامى به كمال سینه مغرور را
در آسمان سعادت و زمان به اوج می‌برد،
ننگ كهن اینك از میان برخاسته است!
ما نیكى نیاكان را از نو بازخریده‌‏ایم
بندهاى بندگى در خاك می‌پوسند
و تكبر به دوزخ پناه می‌برد...
از برابرى شاهوار
چكامه به آزادى نمونه‏اى از سرایندگى هلدرلین در زمان دانشجویى او در دیر توبینگن (93ـ 1788) است و بن‏مایه آن اندیشه‏‌هایى مسیحیایی ‏ـ فلسفى در تعبیر یكپارچگى هستى، و ستایش از آرمان‌‏هاى خردگرایى روشنگرى، انقلاب فرانسه، و برابرى، نیز تكریم طبیعت.
شعر چندین موضوع سنتى و بسا جهانى دارد. از جمله اشاره به خروج داوطلبانه انسان از بهشت و ترك زندگى معصومانه این ساحت بی‌‏خبری كودكانه، تا كه در پرتو عشق، عشقى كه ــ با نقل ‏قول از «به شادى»، چكامه استادش فریدریش شیلر ــ «میلیون‌‏ها را پیوند می‌دهد،» بر زمین به «ساعت آفرینش نو» سلام كند. و این دیدگاهى است كه در سنت یهودیت هم بسامد دارد، نمونه‌اش در این شعر رُزه آسلندر، شاعر یهودى‌تبار آلمانى در قرن بیستم:
هنوز از یاد نرفته است یكسره
بهشت، بهشتى كه در آن معصوم بودیم.
شكیل و شیرین بود سیب.
شیره‏اش به نگاه ما شناخت بخشیده است.
بیایید گناهكاران باشیم،
عاشقان كلام ممنوعه و انسان‏‌ها
در زیر آسمان پرهول
و بسامدى بیشتر در تصوف اسلامی ـ ایرانى، با تعبیرى كه در «كشف‏‌الاسرار» میبدى می‌آید، آنجا كه از زبان پیر طریقت می‌گوید: «نگر تا ظن نبرى كه از خوارى آدم بود كه او را از بهشت بیرونی كردند. نبود، كه از علو همت آدم بود...».
آن «آسمان پرهول» كه در شعر رُزه آسلندر می‌گوید و در «كشف‌‏الاسرار» میبدى آدم به پشتوانه علو همت خود به پیشواز آن می‌رود، در این چكامه در «تكبر» بروز می‌‌کند و در «داورى كور» آن، یا در «چوب قانون» كه در نبود عشق «ناشیانه» می‌‏كوشد میان انسان‏‌ها ــ به جبر ــ نظمى برقرار كند.
از دیگر بن‏مایه‏‌هاى سنتى این چكامه تصویر عقابى است كه به آسمان پرواز می‌گیرد ــ و این در تورات استعاره‏اى است بر عروج روح به جانب خدا، و اما در سنت شعر یونانى نماد پرواز بلند شعر ــ به اعتبار آنكه شاعران بر پله رفیع شوق خود پیشگویان تاریخ نیز هستند. هم بر این اساس است كه هلدرلین ــ چنان‏كه بعدها از بن‏مایه‌‏هاى همیشگى او می‌شود ــ در اینجا به تفسیر تاریخ برمی‌آید و شمه‌‏اى از مراحل تكامل بشرى ــ گذار او را از «شبانى معصومانه» ــ به جانب جامعه‏‌اى ترسیم می‌‌کند كه تضادهاى آن ــ از جمله تضادهاى طبقاتی‌‏اش ــ آدمى را به چالش می‌‏خواند، به تلاش آنكه در راه «پارسایى زیبا» عشق را دوباره هادى و واصل انسان‏‌ها سازد.
اینها همه بن‏مایه‌‏هایی‌‏اند سنتى.
آنچه اما در این شعر نو است و گواه نگاه برابری‌خواهانه جمهوریت، تصویرى است كه هلدرلین از آسمان ارائه می‌دهد، زیرا آسمان او خالى از فرمانروایى خورشید یا برترى ماه است، بلكه در اینجا ستارگان همه با هم برابرى دارند، آن هم برابری‌اى شاهوار. دیرى نخواهد كشید كه همین برابرى شاهوار در شعر دیگرى از هلدرلین با عنوان درختان بلوط از نو بنیاد فكرى قرار بگیرد، برابری‌ای كه با این‏همه حرمت فرد را نگاه می‌‏دارد، آنجا كه به این درختان كهن، به این «جنگل برادرانه» ــ شادمان ــ می‌گوید:
«شما شكوهمندان همچون ملتى آحادش همه خدای‌‏واره
در جهانى همسو ایستاده‏‌اید و تنها از آن خویش‌اید، و از آن آسمان...»
با این نگاه، میهن‌‏دوستی‌‏اى كه وى در این چكامه از آن یاد می‌‌کند، دور از ملت‌‏پرستی‌‏اى است كه حكومت ناز‌ی‌ها در زمان خود به این شاعر نسبت داد تا سخن او را به سود مقاصد خود مصادره كند، بلكه میهن‌دوستی‌ای است برآمده از اعتقاد پیتیستی ‏ـ مسیحیایى در قرن هجدهم، با آبشخور احكام كلیسایى و توشه‏‌گیر مشروعیت رستگارى از این احكام.

2
وانینى
تو را، به ناروا، كافر خواندند؟
بار لعن بر قلب‏‌ات نشاندند و در غل و بند
به شعله‌‏هاى آتش سپردندت، اى مرد مقدس!
هان! چرا از آسمان به درون شعله‌‏ها بازپس نیامدى
تا سرهاى كفرگویان را آماج قرار دهى
و بادها را بخوانى، تا خاكستر این بربرها را
از سرِ زمین، از سرِ خاكِ وطن بروبند و ببرند!
اما آنكه تو به جان دوستش می‌‏داشتى
آنكه در مرگ‏ات تو را پذیرا شد، طبیعت پاك
كردار آدمیان را فراموش می‌‌کند
و دشمنان تو ــ چون تو ــ به صلح ازلى بازمی‌‏گردند.
طبیعت، آشتی‌‏بخش فرجامین
قطعه وانینى سروده 1798 است، سال همكارى گسترده‌‏تر هلدرلین با فریدریش شیلر، حامى پدروار او و ناشر شعرهاى نخستین‌‏اش در مجله‏‌هاى ادبى مكتب كلاسیك. و این شعر به سهم خود شاهدى مهم بر جهان‏‌نگرى وحدت وجودى هلدرلین در عین دورى او از كیش روحانیت رسمى و اعتقاد این كیش به آفرینش‌گرى فراسویى. توضیح آنكه فیلسوف ایتالیایى لوسیلیو وانینى (1619ـ 1585) در كتاب شهره‌‏ترش در باب رازهاى ستایش‌‏انگیز طبیعت، ایزدبانوى خاكیان، با انتشار در سال 1616، خدا و طبیعت را به یك مفهوم گرفته و آفرینشى برآمده از بیرون‏سو را امرى ناممكن خوانده بود. كليسا این سخن را كفر شمرد و در 1619 در شهر تولوز او را به خرمن آتش سپرد. در روزگار هلدرلین، استناد به وانینى به منظور تأكید بر دیدگاهى وحدت وجودى به او محدود نمی‌شود. خاصه گتفرید هِردَر نیز محض تأكید بر این دیدگاه، در كتاب خود خداوند، چند گفت‏وگو از وانینى با گزین‏‌گفته‏‌هایى بسیار یاد می‌‌کند.
اولین بند شعر از توهین و نفرینى می‌گوید كه دستگاه تفتیش عقاید در حق وانینى روا می‌‏دارد، سپس به نقد این نابردبارى خونین می‌‏پردازد: زمانى كه دستگاه تفتیش عقاید بر پایه باور خود به آفرینش‌گرىِ برون‏سو وانینى را به كفر متهم می‌‌کند، هلدرلین براساس دیدگاه وحدت وجودى و اعتقادش به طبیعت او را «مردى مقدس» می‌‏خواند. هم بر‌اساس این دید اینك بر آن می‌شود برعكس، پیروان خشك‏اندیش و سنت‏گراى این نابردبارى را «كافر» بخواند و در عمل همان كیفرى را برایشان طلب كند كه در حق وانینى روا داشته بودند. چنین است كه از وانینى می‌خواهد به درون شعله­‌ها بازپس برگردد، «سرهاى كفرگویان را آماج قرار دهد و بادها را بخواند كه خاكستر این بربرها را در باد بپراكنند». و این نفرینى است همخوان یا همانند با كیش و كنش دستگاه تفتیش عقاید كه خاكستر محكومان خود را همه‌سو در باد می‌پراكند تا چنین، به گمان خود رستاخیز را ناممكن، و مرگ را براى آنان محكومیتى ابدى كند.
اما در بند سوم از شعر، شاعر می‌بیند كه با چنین كین‏‌خواهی‌‏اى در خو و رفتار با همان نابردباران «بربر» رفتارى یكسان می‌‏یابد، و چنین خویى خلاف دیدگاه وحدت وجودى خود اوست كه طبیعت را مقدس، فراگیر همگان، و از این‌رو آشتی‌‏دهنده غایى می‌‏شمرد. پس، به جای یك تقدس آفرینش‌گرى برون‏سو، تقدسى وحدت‌وجودى و طبیعت‌سرشت می‌‏نشاند.
آنچه هلدرلین به زبانى شاعرانه و از دیدگاهى فلسفى بیان می‌‌کند، در تعبیر ایمانوئل كانت (1804ـ1724) فیلسوف هم‌‏روزگار او تأییدى اخلاقی ‏ـ حقوقى می‌‏یابد. کانت در متنی با عنوان «از مرز انتقام» می‌نویسد:
هر عمل كه حق انسانى دیگر را جریحه‌‏دار كند، سزاوار كیفر است. با كیفر، عاملِ ارتكاب مكافات می‌بیند (و این جداى از زیان روا داشته خواهد بود) اما كیفر دادن نه اختیار شخصىِ فرد وهن‏‌دیده، بل حق نهاد قضائی‌‏اى است كه در جایگاهى بالاتر از او، كارگزارِ قوانینِ مرجعِ عالی‌ای است كه همگان تابع آن‌اند. چنانچه ما انسان‌‏ها (به ضرورت حكم اخلاق) در امرى حقوقى تنها از منظر قوانین عقلانى (و نه شهروندى) دقیق شویم، در اختیار هیچ‏كس نیست كه حكم به كیفر بدهد و توهینى را به دست خود تلافى كند، مگر اویى كه عالی‌ترین قانون‏‌گذار اخلاقى است. و تنها او (یعنى خداوند) است كه می‌‏تواند بگوید: «انتقام از آن من است، من‌‏ام كه تلافى می‌کنم». پس وظیفه‌‏اى اخلاقى است ــ نه‏‌فقط به انگیزه انتقام ــ دشمنى دیگران را با نفرت پاسخ ندهیم. بل حتى داور جهانى را هم به انتقام فرانخوانیم. یك بار به دلیل آنكه انسان خود به كفایت گناه شخصى بر دوش دارد كه نیاز بسیارش به بخشش باشد، و یك بار هم به این دلیل كه هیچ‏گاه، خواهى از هر جانب، نباید كه از سر نفرت كیفر داد. از این روست كه آشتی‌‏جویى وظیفه انسانى است.