چهره چندوجهی جلال ستاری
شرق: جلال ستاری در مرداد سال 1310 در رشت متولد شد و عصر روز شنبه نهم مرداد 1400 و در 90سالگی از دنیا رفت. ستاری دوران دبیرستان را در دارالفنون گذراند و با گرفتن دیپلم ادبی در کنکور اعزام محصل به اروپا شرکت کرد. او چند سال پیش در گفتوگویی با مجله بخارا گفته بود که «اگر اشتباه نکنم با اولین دوره اعزام محصل به فرنگ، پس از رضاشاه، به اروپا رفتم در سال 1329 که میشود سال 1951 میلادی». ستاری گفته بود برخلاف تصورش در این آزمون پذیرفته شده و به این ترتیب برای ادامه تحصیل به سوئیس اعزام میشود. البته رفتن به سوئیس انتخاب او نبوده است؛ چراکه «در اعزام محصل دو گروه را برای دو کار گزینش میکردند. آنها که دیپلم ادبی داشتند میرفتند برای تحصیل تعلیم و تربیت و آنها که دیپلم طبیعی داشتند برای آموختن طب و علوم مرتبط انتخاب میشدند. بنده هم چون دیپلم ادبی داشتم میبایست میرفتم سراغ روانشناسی، البته انتخاب سوئیس، ظاهرا هیچ ربطی به اینکه شخصیتی مثل ژان پیاژه در رأس مکتب روانشناسی آنجا قرار دارد، نداشت و بنده هم کاملا از این موضوع غافل بودم. اما تردیدی نیست که آن موقع و حتی هنوز، برتر از او کم داشتیم و داریم، واقعا یک
نابغه تمامعیار بود».
ستاری گفته بود در آغاز گرایش خاصی به تحصیل در روانشناسی نداشت اما به دلیل حضور استادانی مثل پیاژه و دیگران در سوئیس از این دوره زندگیاش با عنوان توفیق اجباری یاد میکرد؛ چراکه زیر نظر این استادان متد کار پژوهش را آموخته بود. ستاری پس از 13 سال به ایران بازمیگردد و البته در این دوران او فقط در کلاسهای اصلی دانشگاه شرکت نکرده بود، بلکه در بسیاری دیگر از کلاسها و دورهها به صورت مستمع آزاد حضور داشته و همچنین خیلی به سفر رفته بود و کار هم کرده بود. او در آنجا به کلاسهای ادبیات، تاریخ، تاریخ هنر و کلاس موزیکولوژی میرفت و به این ترتیب با دامنه وسیعی از علوم و هنرها آشنا شده بود. بعدها این علایق متعدد او در آثارش بازتاب مییابد و او را به یکی از پرکارترین چهرههای فرهنگی معاصر ایران بدل میکند.
چند سال پیش کتابی با عنوان «گفتوگو با جلال ستاری» در نشر مرکز منتشر شد که حاصل گفتوگوی طولانی است که ناصر فکوهی با جلال ستاری انجام داده بود. در این گفتوگو، ستاری هم از خود و زندگیاش و هم از دورانی که در آن زیسته بود سخن گفته است. او در گفتوگویی با روزنامه «شرق» درباره این گفتوگوی بلند گفته بود: «سعی کردم تا آنجا که ممکن است حقیقت را بگویم و خودم را به یک قهرمان عجیبوغریب تبدیل نکنم، چون واقعا قهرمان نیستم. اینکه بیایم و بگویم من تک بودهام و بقیه همه بد بودهاند و فلان، درست نیست و من هم نخواستم چنین کاری کنم یا چیزی را تحریف کنم؛ اما خب بعضی چیزها را هم نگفتم چون گفتنی نیست و نمیشد گفت و به درد مردم هم نمیخورد. آن کسانی هم که این گفتوگو را خواندهاند به من گفتهاند چرا بعضی چیزها را راجع به بعضی آدمها نگفتی، گفتم چون به کار مردم نمیآمده و بحث خصوصی من بوده با فلان آدم. من فقط چیزهایی را گفتهام که مربوط به فرهنگ روزگاری بود که در آن کار میکردم. گفتهام که در آن روزگار از من همین کارهایی ساخته بود که انجام دادهام و در این مورد هم حقیقت را گفتهام بیآنکه بخواهم از خودم قهرمان بسازم. یک
چیزهایی را هم خودم بعدا حذف کردم چون دیدم خیلی خصوصی است و لزومی ندارد در کتاب بیاید». ستاری در بخشی از همین گفتوگویش با «شرق»، از نوع نگاهش نسبت به گذشته و ضرورت بازخوانی انتقادی آن گفته است. این نگاه او در تمام پروژههای فکری و پژوهشیاش قابل ردیابی است. او درباره شیفتگی غربیها نسبت به شرق گفته بود: «... بعضیوقتها این شیفتگی آنها نسبت به شرق، ما را عقب انداخته. مثلا بعضی شرقشناسان اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی طوری از گذشته ما صحبت میکنند که انگار ما عینا باید همان حرفهای گذشتگان خودمان را تکرار کنیم. خب چنین نگاهی با پیشرفت جامعه سازگار نیست. برای همین است که میگویم نگاه شیفتهوار بعضی از شرقشناسان به شرق ما را عقب انداخته، چون تحت تأثیر این نگاه و تعریف و تمجیدی که آن شرقشناسان از فرهنگ گذشته شرق کردهاند، آنقدر شیفته گذشتگان خود شدهایم که در گذشته درجا زدهایم. من کم دیدهام شرقشناسی را که مثل ادوارد براون بیاید و نقد ادبی گذشته را بکند و درعینحال حرف خودش را هم بزند؛ مثلا برای فرانسویها تصوف برترین و عالیترین اندیشه بود؛ درحالیکه اینطور نیست. تصوف روزگاری زبان انتقادی گشود و
از این نظر اهمیت داشت؛ اما اینکه بخواهیم امروزه با شیفتگی مطلق با آن مواجه شویم درست نیست».
پس از درگذشت ستاری، ناصر فکوهی متنی درباره او نوشت که در بخشی از آن آمده: «به او عشق میورزیدم و به رغم تمام مبالغههایی که گاه در کلام و درحرکاتش در نفی نابخردیها و نامردمیها داشت و چهرهای سخت و سختگیر از او نشان میداد، باور دارم که با بیش از صد تألیف و ترجمه به زبان فارسی و شناساندن صدها نویسنده و متفکر به ایرانیان و تحلیل و تفسیر هزاران گره ناگشوده روایتها و افسانههای این سرزمین غریب، فرهنگ ایران یکی از بزرگترین، پاکترین و زیباترین اندیشههای خلاق خود را از دست داد. مرگ در این چند سال اخیر برای او به یک آرزو بدل شده بود. بیماری امانش را بریده بود. اما زندگی همین است. ستاری جز خوبی و خوشی و زندگانی آرام و بیدغدغه و سازگاری با دیگران و با جهان هیچ آرزویی نه فقط برای دوستانش بلکه حتی برای دشمنانش نمیخواست. ستاری فرزندی نداشت، اما همه میتوانند مطمئن باشند هزاران هزار نفر از کوچک و بزرگ، از پیر و جوان، از نخبهگان و مردمان کوچه و خیابان که او را صرفا بهعنوان پیرمردی مهربان در روزمرهگیشان میشناختند، امروز فرزندان گریانی هستند که او را تا مزارش بدرقه خواهند کرد، برایش اشک خواهند ریخت و تا
زنده هستند، برایش مینویسند و از او یاد میکنند و برای نسلهای بعد روایت این انسان مهربان و غریب و فروتن را حکایت خواهند کرد».
همچنین عباس مخبر در متنی درباره ستاری نوشته: «جلال ستاری اسطورهشناس و پژوهشگر ایرانی در سن نودسالگی درگذشت. زندهیاد ستاری در کنار استاد بهار به نسل اول اسطورهشناسان ایرانی تعلق دارد. او در شمار آن گروه از اسطورهشناسان بود که اسطورهها را صرفا پدیدهای متعلق به گذشته نمیدانست و درباره اسطورههای نوین غرب، اسطورههای بورژوازی، اسطورههای فکری در ایران معاصر و اسطوره تهران مینوشت. پژوهندهای باانگیزه و پرکار بود که در همگانیکردن اسطوره و گسترش افقهای دید اسطورهپژوهان ایرانی نقشی بسزا داشت. ستاری ادبیات، تئاتر و موسیقی را خوب میشناخت و پژوهشهای او در اسطورهشناسی که بر دانشی وسیع در این حوزهها استوار است، میتواند راهنما و الگویی برای پژوهندگان بعدی باشد».
شرق: جلال ستاری در مرداد سال 1310 در رشت متولد شد و عصر روز شنبه نهم مرداد 1400 و در 90سالگی از دنیا رفت. ستاری دوران دبیرستان را در دارالفنون گذراند و با گرفتن دیپلم ادبی در کنکور اعزام محصل به اروپا شرکت کرد. او چند سال پیش در گفتوگویی با مجله بخارا گفته بود که «اگر اشتباه نکنم با اولین دوره اعزام محصل به فرنگ، پس از رضاشاه، به اروپا رفتم در سال 1329 که میشود سال 1951 میلادی». ستاری گفته بود برخلاف تصورش در این آزمون پذیرفته شده و به این ترتیب برای ادامه تحصیل به سوئیس اعزام میشود. البته رفتن به سوئیس انتخاب او نبوده است؛ چراکه «در اعزام محصل دو گروه را برای دو کار گزینش میکردند. آنها که دیپلم ادبی داشتند میرفتند برای تحصیل تعلیم و تربیت و آنها که دیپلم طبیعی داشتند برای آموختن طب و علوم مرتبط انتخاب میشدند. بنده هم چون دیپلم ادبی داشتم میبایست میرفتم سراغ روانشناسی، البته انتخاب سوئیس، ظاهرا هیچ ربطی به اینکه شخصیتی مثل ژان پیاژه در رأس مکتب روانشناسی آنجا قرار دارد، نداشت و بنده هم کاملا از این موضوع غافل بودم. اما تردیدی نیست که آن موقع و حتی هنوز، برتر از او کم داشتیم و داریم، واقعا یک
نابغه تمامعیار بود».
ستاری گفته بود در آغاز گرایش خاصی به تحصیل در روانشناسی نداشت اما به دلیل حضور استادانی مثل پیاژه و دیگران در سوئیس از این دوره زندگیاش با عنوان توفیق اجباری یاد میکرد؛ چراکه زیر نظر این استادان متد کار پژوهش را آموخته بود. ستاری پس از 13 سال به ایران بازمیگردد و البته در این دوران او فقط در کلاسهای اصلی دانشگاه شرکت نکرده بود، بلکه در بسیاری دیگر از کلاسها و دورهها به صورت مستمع آزاد حضور داشته و همچنین خیلی به سفر رفته بود و کار هم کرده بود. او در آنجا به کلاسهای ادبیات، تاریخ، تاریخ هنر و کلاس موزیکولوژی میرفت و به این ترتیب با دامنه وسیعی از علوم و هنرها آشنا شده بود. بعدها این علایق متعدد او در آثارش بازتاب مییابد و او را به یکی از پرکارترین چهرههای فرهنگی معاصر ایران بدل میکند.
چند سال پیش کتابی با عنوان «گفتوگو با جلال ستاری» در نشر مرکز منتشر شد که حاصل گفتوگوی طولانی است که ناصر فکوهی با جلال ستاری انجام داده بود. در این گفتوگو، ستاری هم از خود و زندگیاش و هم از دورانی که در آن زیسته بود سخن گفته است. او در گفتوگویی با روزنامه «شرق» درباره این گفتوگوی بلند گفته بود: «سعی کردم تا آنجا که ممکن است حقیقت را بگویم و خودم را به یک قهرمان عجیبوغریب تبدیل نکنم، چون واقعا قهرمان نیستم. اینکه بیایم و بگویم من تک بودهام و بقیه همه بد بودهاند و فلان، درست نیست و من هم نخواستم چنین کاری کنم یا چیزی را تحریف کنم؛ اما خب بعضی چیزها را هم نگفتم چون گفتنی نیست و نمیشد گفت و به درد مردم هم نمیخورد. آن کسانی هم که این گفتوگو را خواندهاند به من گفتهاند چرا بعضی چیزها را راجع به بعضی آدمها نگفتی، گفتم چون به کار مردم نمیآمده و بحث خصوصی من بوده با فلان آدم. من فقط چیزهایی را گفتهام که مربوط به فرهنگ روزگاری بود که در آن کار میکردم. گفتهام که در آن روزگار از من همین کارهایی ساخته بود که انجام دادهام و در این مورد هم حقیقت را گفتهام بیآنکه بخواهم از خودم قهرمان بسازم. یک
چیزهایی را هم خودم بعدا حذف کردم چون دیدم خیلی خصوصی است و لزومی ندارد در کتاب بیاید». ستاری در بخشی از همین گفتوگویش با «شرق»، از نوع نگاهش نسبت به گذشته و ضرورت بازخوانی انتقادی آن گفته است. این نگاه او در تمام پروژههای فکری و پژوهشیاش قابل ردیابی است. او درباره شیفتگی غربیها نسبت به شرق گفته بود: «... بعضیوقتها این شیفتگی آنها نسبت به شرق، ما را عقب انداخته. مثلا بعضی شرقشناسان اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی طوری از گذشته ما صحبت میکنند که انگار ما عینا باید همان حرفهای گذشتگان خودمان را تکرار کنیم. خب چنین نگاهی با پیشرفت جامعه سازگار نیست. برای همین است که میگویم نگاه شیفتهوار بعضی از شرقشناسان به شرق ما را عقب انداخته، چون تحت تأثیر این نگاه و تعریف و تمجیدی که آن شرقشناسان از فرهنگ گذشته شرق کردهاند، آنقدر شیفته گذشتگان خود شدهایم که در گذشته درجا زدهایم. من کم دیدهام شرقشناسی را که مثل ادوارد براون بیاید و نقد ادبی گذشته را بکند و درعینحال حرف خودش را هم بزند؛ مثلا برای فرانسویها تصوف برترین و عالیترین اندیشه بود؛ درحالیکه اینطور نیست. تصوف روزگاری زبان انتقادی گشود و
از این نظر اهمیت داشت؛ اما اینکه بخواهیم امروزه با شیفتگی مطلق با آن مواجه شویم درست نیست».
پس از درگذشت ستاری، ناصر فکوهی متنی درباره او نوشت که در بخشی از آن آمده: «به او عشق میورزیدم و به رغم تمام مبالغههایی که گاه در کلام و درحرکاتش در نفی نابخردیها و نامردمیها داشت و چهرهای سخت و سختگیر از او نشان میداد، باور دارم که با بیش از صد تألیف و ترجمه به زبان فارسی و شناساندن صدها نویسنده و متفکر به ایرانیان و تحلیل و تفسیر هزاران گره ناگشوده روایتها و افسانههای این سرزمین غریب، فرهنگ ایران یکی از بزرگترین، پاکترین و زیباترین اندیشههای خلاق خود را از دست داد. مرگ در این چند سال اخیر برای او به یک آرزو بدل شده بود. بیماری امانش را بریده بود. اما زندگی همین است. ستاری جز خوبی و خوشی و زندگانی آرام و بیدغدغه و سازگاری با دیگران و با جهان هیچ آرزویی نه فقط برای دوستانش بلکه حتی برای دشمنانش نمیخواست. ستاری فرزندی نداشت، اما همه میتوانند مطمئن باشند هزاران هزار نفر از کوچک و بزرگ، از پیر و جوان، از نخبهگان و مردمان کوچه و خیابان که او را صرفا بهعنوان پیرمردی مهربان در روزمرهگیشان میشناختند، امروز فرزندان گریانی هستند که او را تا مزارش بدرقه خواهند کرد، برایش اشک خواهند ریخت و تا
زنده هستند، برایش مینویسند و از او یاد میکنند و برای نسلهای بعد روایت این انسان مهربان و غریب و فروتن را حکایت خواهند کرد».
همچنین عباس مخبر در متنی درباره ستاری نوشته: «جلال ستاری اسطورهشناس و پژوهشگر ایرانی در سن نودسالگی درگذشت. زندهیاد ستاری در کنار استاد بهار به نسل اول اسطورهشناسان ایرانی تعلق دارد. او در شمار آن گروه از اسطورهشناسان بود که اسطورهها را صرفا پدیدهای متعلق به گذشته نمیدانست و درباره اسطورههای نوین غرب، اسطورههای بورژوازی، اسطورههای فکری در ایران معاصر و اسطوره تهران مینوشت. پژوهندهای باانگیزه و پرکار بود که در همگانیکردن اسطوره و گسترش افقهای دید اسطورهپژوهان ایرانی نقشی بسزا داشت. ستاری ادبیات، تئاتر و موسیقی را خوب میشناخت و پژوهشهای او در اسطورهشناسی که بر دانشی وسیع در این حوزهها استوار است، میتواند راهنما و الگویی برای پژوهندگان بعدی باشد».