در کمین سلینجر
شرق: نویسندگانی هستند که فقط داستان نمینویسند بلکه خود نیز داستانی هستند در خورِ روایت شدن. بعضی از این نویسندگان با زندگیای پر ماجرا، هیجانانگیز و البته مرئی چنین قابلیتی پیدا میکنند و بعضی برعکس با زندگیهایی سربسته و پر رمز و راز که کمتر کسی را به آن راهی هست. جی. دی. سلینجر از نویسندگان دسته دوم است؛ نویسندهای که وقتی از زندگی واقعیاش سخن به میان میآید همه چیز به سرعت در هالهای از راز و ابهام و قصه و افسانه پیچیده میشود که از خلال آن به دشواری میتوان واقعیت را تشخیص داد و دربارهاش به قطعیتی قابل اتکا دست یافت. زندگی سلینجر گویا یکی از قصههایش بود و البته عاملی که بر شهرت او افزود، چرا که غیاب و انزوای او حضورش را به عنوان موضوع کنجکاوی روزنامهنگاران و منتقدان و خوانندگان آثارش پررنگتر کرد، چنانکه از شنیدن نام او به جز داستانهایش و به ویژه رمان محبوب و پرطرفدار «ناطور دشت» چیز دیگری که فورا به یاد میآید زندگی پر از رمز و راز اوست. سلینجر کسی را به آسانی به حریم شخصیاش راه نمیداد و همین عطش کنجکاوی نسبت به زندگی شخصی او و زوایای پنهان این زندگی را تیزتر میکرد و منتقدان و مخاطبان آثارش
را برمیانگیخت به تلاش برای دانستن اینکه او در خلوت چه میکند.
«زندگینامه سلینجر»، نوشته پاول آلکساندر، کتابی است در راستای ارضای این کنجکاوی و تلاش برای به دست دادن تصویری از سلینجر واقعی. پاول آلکساندر در این کتاب که ترجمه فارسی آن با ترجمه ژیلا فرهادی در نشر ثالث منتشر شده روایتی از زندگی سلینجر و وجوه گوناگون این زندگی به دست داده است. آلکساندر در این کتاب حین ارائه گزارش زندگی سلینجر به آثار او نیز گریز میزند، چرا که آثار سلینجر را در هم تنیده با زندگی واقعی و فردی او میبیند.
کتاب «زندگینامه سلینجر» از یک مقدمه، بیست بخش و یک بخش پایانی تشکیل شده است. عنوانهای بیست بخش این کتاب عبارتاند از: «یک مشاهده»، «دو زندگینامه»، «سانی»، «گروه جوانان»، «خلق هولدن کالفیلد»، «سرجوخه سلینجر»، «سیلویا»، «سیمور گلَس و دیگران»، «1950»، «ناطور دشت»، «نُه داستان»، «کِلیر»، «خانواده گلَس»، «قهرمانان و شروران»، «وداعها»، «جویس»، «سرقت، شایعه و کنایه»، «در کمین سلینجر»، «سختیها و رنجها» و «اشباحی در تاریکی».
آغاز کتاب مقدمهای است درباره رمان «ناطور دشت» و اهمیت آن. در این بخش درباره ابعاد تأثیر «ناطور دشت» بر جامعه و فرهنگ آمریکا و نیز تأثیر این رمان بر سینما آمده است: «سوای ادبیات، رمان سلینجر بر جنبههای دیگری از جامعه آمریکا نیز تأثیر گذارده است. همزمان با گذر از دهه پرآشوب پنجاه به دهه رادیکال شصت، نوعی فرهنگ جوانگرایی در ایالات متحده آمریکا پدیدار شد. به تعبیر برخی دیگر جوانلرزه به عنوان تعریفی از فرهنگ غالب آمریکایی در دهههای هفتاد، هشتاد و نود به حیات خود ادامه داد. بدین ترتیب میتوان ادعا کرد ناطور دشت بر بخشهای گوناگونی از فرهنگ آمریکا تأثیر گذاشته است. مجموعهای از فیلمها - شورش بیدلیل، دیوارنویسی آمریکایی، انجمن شاعران مرده، تابستان 42، سرقت خانه، کار پرمخاطره، ازنفسافتاده، رقص کثیف، هرگز قول باغ رُز به تو ندادهام، فارغالتحصیل، کنار من بمان، و گذر زمان در ارتفاعات ریجماونت - تنها نمونههای اندکی هستند که شاید اگر ناطور دشت به عنوان الگویی پیش از آنها وجود نداشت، به این سبک و سیاق ساخته نمیشدند. در واقع، میتوان ادعا کرد که تمام زیرگونه فیلم نوجوان که زیربنای صنعت فیلمسازی در هالیوود
شدند، مدیون هولدن و ناطور دشت هستند».
بعد از این مقدمه پاول آلکساندر در بخش بعدی کتاب ماجرای دیدار دورادورش با سلینجر را در دوران سالخوردگی او روایت میکند. دیداری در حوالی خانه سلینجر که یک لحظه بیشتر طول نکشیده است. رابطه متعارف نویسندگان با مخاطبان و ناشرانشان و رفتار نامتعارف و استثنائی سلینجر در این زمینه از موضوعات بخش بعدی کتاب «زندگینامه سلینجر» است. پاول آلکساندر در این بخش همچنین از شهرتی سخن میگوید که سلینجر با انزوا به آن رسید و ضمن طرح پرسشی در باب دلیل انزوای سلینجر تصویری به دست میدهد از زمانهای که سیمای آن در «ناطور دشت» ترسیم شده است. به اعتقاد پاول آلکساندر هر نویسنده دو زندگینامه دارد که یکی زندگینامه واقعی و فردی و دیگری زندگیای است که در آثارش جلوهگر است. به اعتقاد آلکساندر در مورد سلینجر این دو زندگینامه در هم تنیدهاند. کودکی و نوجوانی سلینجر موضوع بخش بعدی کتاب است.
«زندگینامه سلینجر» زمانی به نگارش در آمده که سلینجر هنوز زنده بوده است. آلکساندر در بخش پایانی کتاب به گمانهزنیهای مختلف درباره علت پنهانکاری و گوشهگیری سلینجر و پرهیز درازمدت او از انتشار آثاری تازه پرداخته است و پرسشهایی را درباره اینکه چرا سلینجر از زمانی به بعد دیگر اثری منتشر نکرد مطرح کرده است. آنچه در ادامه میخوانید قسمتی است از بخشی از کتاب که «در کمین سلینجر» نام دارد: «در دسامبر 1980، سلینجر دوباره خبرساز شد. در غروب دوشنبه، هشتم دسامبر، در حالی که تاریکی زودهنگام زمستان منهتن را در بر گرفته بود، مارک دیوید چپمن، فردی منزوی و پریشان، که جان لنون را میپرستید در حالی که لنون در مقابل داکوتا، ساختمان آن طرف سنترال پارک وست، در خیابان هفتادودوم، محل زندگی لنون با اونو و پسرشان سین، از لیموزین خود پیاده میشد به او نزدیک شد. پس از گرفتن امضا از لنون، چپمن منتظر ماند تا خواننده برگردد و به سمت داکوتا حرکت کند. سپس چپمن هفتتیری بیرون کشید و در حالی که ژست جنگی به خود گرفته و اسلحه را در زیر نسخهای از ناطور دشت نگه داشته بود، پنج تیر به سمت لنون که چند متر با او فاصله داشت، شلیک کرد. چهار گلوله
از پنج گلوله به پشت و شانه چپ لنون اصابت کرد. لنون تلو تلو خوران به سمت ورودی ساختمان رفت، به زمین افتاد و خون از دهانش بیرون ریخت. اونو با پریشانحالی کنار او زانو زد. در عین حال چپمن با بیخیالی روی جدول لبه پیادهرو نشست و شروع به خواندن رمان سلینجر کرد. چپمن، بدون ترس از عواقب عمل خود، فقط همانجا نشست و منتظر رسیدن پلیس شد. دستخط او در نسخه ناطور دشت مشخص بود. چپمن نوشته بود: تقدیم به هولدن کالفیلد از طرف هولدن کالفیلد».
شرق: نویسندگانی هستند که فقط داستان نمینویسند بلکه خود نیز داستانی هستند در خورِ روایت شدن. بعضی از این نویسندگان با زندگیای پر ماجرا، هیجانانگیز و البته مرئی چنین قابلیتی پیدا میکنند و بعضی برعکس با زندگیهایی سربسته و پر رمز و راز که کمتر کسی را به آن راهی هست. جی. دی. سلینجر از نویسندگان دسته دوم است؛ نویسندهای که وقتی از زندگی واقعیاش سخن به میان میآید همه چیز به سرعت در هالهای از راز و ابهام و قصه و افسانه پیچیده میشود که از خلال آن به دشواری میتوان واقعیت را تشخیص داد و دربارهاش به قطعیتی قابل اتکا دست یافت. زندگی سلینجر گویا یکی از قصههایش بود و البته عاملی که بر شهرت او افزود، چرا که غیاب و انزوای او حضورش را به عنوان موضوع کنجکاوی روزنامهنگاران و منتقدان و خوانندگان آثارش پررنگتر کرد، چنانکه از شنیدن نام او به جز داستانهایش و به ویژه رمان محبوب و پرطرفدار «ناطور دشت» چیز دیگری که فورا به یاد میآید زندگی پر از رمز و راز اوست. سلینجر کسی را به آسانی به حریم شخصیاش راه نمیداد و همین عطش کنجکاوی نسبت به زندگی شخصی او و زوایای پنهان این زندگی را تیزتر میکرد و منتقدان و مخاطبان آثارش
را برمیانگیخت به تلاش برای دانستن اینکه او در خلوت چه میکند.
«زندگینامه سلینجر»، نوشته پاول آلکساندر، کتابی است در راستای ارضای این کنجکاوی و تلاش برای به دست دادن تصویری از سلینجر واقعی. پاول آلکساندر در این کتاب که ترجمه فارسی آن با ترجمه ژیلا فرهادی در نشر ثالث منتشر شده روایتی از زندگی سلینجر و وجوه گوناگون این زندگی به دست داده است. آلکساندر در این کتاب حین ارائه گزارش زندگی سلینجر به آثار او نیز گریز میزند، چرا که آثار سلینجر را در هم تنیده با زندگی واقعی و فردی او میبیند.
کتاب «زندگینامه سلینجر» از یک مقدمه، بیست بخش و یک بخش پایانی تشکیل شده است. عنوانهای بیست بخش این کتاب عبارتاند از: «یک مشاهده»، «دو زندگینامه»، «سانی»، «گروه جوانان»، «خلق هولدن کالفیلد»، «سرجوخه سلینجر»، «سیلویا»، «سیمور گلَس و دیگران»، «1950»، «ناطور دشت»، «نُه داستان»، «کِلیر»، «خانواده گلَس»، «قهرمانان و شروران»، «وداعها»، «جویس»، «سرقت، شایعه و کنایه»، «در کمین سلینجر»، «سختیها و رنجها» و «اشباحی در تاریکی».
آغاز کتاب مقدمهای است درباره رمان «ناطور دشت» و اهمیت آن. در این بخش درباره ابعاد تأثیر «ناطور دشت» بر جامعه و فرهنگ آمریکا و نیز تأثیر این رمان بر سینما آمده است: «سوای ادبیات، رمان سلینجر بر جنبههای دیگری از جامعه آمریکا نیز تأثیر گذارده است. همزمان با گذر از دهه پرآشوب پنجاه به دهه رادیکال شصت، نوعی فرهنگ جوانگرایی در ایالات متحده آمریکا پدیدار شد. به تعبیر برخی دیگر جوانلرزه به عنوان تعریفی از فرهنگ غالب آمریکایی در دهههای هفتاد، هشتاد و نود به حیات خود ادامه داد. بدین ترتیب میتوان ادعا کرد ناطور دشت بر بخشهای گوناگونی از فرهنگ آمریکا تأثیر گذاشته است. مجموعهای از فیلمها - شورش بیدلیل، دیوارنویسی آمریکایی، انجمن شاعران مرده، تابستان 42، سرقت خانه، کار پرمخاطره، ازنفسافتاده، رقص کثیف، هرگز قول باغ رُز به تو ندادهام، فارغالتحصیل، کنار من بمان، و گذر زمان در ارتفاعات ریجماونت - تنها نمونههای اندکی هستند که شاید اگر ناطور دشت به عنوان الگویی پیش از آنها وجود نداشت، به این سبک و سیاق ساخته نمیشدند. در واقع، میتوان ادعا کرد که تمام زیرگونه فیلم نوجوان که زیربنای صنعت فیلمسازی در هالیوود
شدند، مدیون هولدن و ناطور دشت هستند».
بعد از این مقدمه پاول آلکساندر در بخش بعدی کتاب ماجرای دیدار دورادورش با سلینجر را در دوران سالخوردگی او روایت میکند. دیداری در حوالی خانه سلینجر که یک لحظه بیشتر طول نکشیده است. رابطه متعارف نویسندگان با مخاطبان و ناشرانشان و رفتار نامتعارف و استثنائی سلینجر در این زمینه از موضوعات بخش بعدی کتاب «زندگینامه سلینجر» است. پاول آلکساندر در این بخش همچنین از شهرتی سخن میگوید که سلینجر با انزوا به آن رسید و ضمن طرح پرسشی در باب دلیل انزوای سلینجر تصویری به دست میدهد از زمانهای که سیمای آن در «ناطور دشت» ترسیم شده است. به اعتقاد پاول آلکساندر هر نویسنده دو زندگینامه دارد که یکی زندگینامه واقعی و فردی و دیگری زندگیای است که در آثارش جلوهگر است. به اعتقاد آلکساندر در مورد سلینجر این دو زندگینامه در هم تنیدهاند. کودکی و نوجوانی سلینجر موضوع بخش بعدی کتاب است.
«زندگینامه سلینجر» زمانی به نگارش در آمده که سلینجر هنوز زنده بوده است. آلکساندر در بخش پایانی کتاب به گمانهزنیهای مختلف درباره علت پنهانکاری و گوشهگیری سلینجر و پرهیز درازمدت او از انتشار آثاری تازه پرداخته است و پرسشهایی را درباره اینکه چرا سلینجر از زمانی به بعد دیگر اثری منتشر نکرد مطرح کرده است. آنچه در ادامه میخوانید قسمتی است از بخشی از کتاب که «در کمین سلینجر» نام دارد: «در دسامبر 1980، سلینجر دوباره خبرساز شد. در غروب دوشنبه، هشتم دسامبر، در حالی که تاریکی زودهنگام زمستان منهتن را در بر گرفته بود، مارک دیوید چپمن، فردی منزوی و پریشان، که جان لنون را میپرستید در حالی که لنون در مقابل داکوتا، ساختمان آن طرف سنترال پارک وست، در خیابان هفتادودوم، محل زندگی لنون با اونو و پسرشان سین، از لیموزین خود پیاده میشد به او نزدیک شد. پس از گرفتن امضا از لنون، چپمن منتظر ماند تا خواننده برگردد و به سمت داکوتا حرکت کند. سپس چپمن هفتتیری بیرون کشید و در حالی که ژست جنگی به خود گرفته و اسلحه را در زیر نسخهای از ناطور دشت نگه داشته بود، پنج تیر به سمت لنون که چند متر با او فاصله داشت، شلیک کرد. چهار گلوله
از پنج گلوله به پشت و شانه چپ لنون اصابت کرد. لنون تلو تلو خوران به سمت ورودی ساختمان رفت، به زمین افتاد و خون از دهانش بیرون ریخت. اونو با پریشانحالی کنار او زانو زد. در عین حال چپمن با بیخیالی روی جدول لبه پیادهرو نشست و شروع به خواندن رمان سلینجر کرد. چپمن، بدون ترس از عواقب عمل خود، فقط همانجا نشست و منتظر رسیدن پلیس شد. دستخط او در نسخه ناطور دشت مشخص بود. چپمن نوشته بود: تقدیم به هولدن کالفیلد از طرف هولدن کالفیلد».