|

سرور تابشیان، همسر محمدعلي نجفي، در گفت‌وگو با «شرق» از 42 سال زندگي مشترک صحبت کرد

باز هم مي‌گويم به علي اعتماد دارم

مرجان لقایی

نام سرور تابشيان تا قبل از پرونده قتل ميترا استاد فقط به عنوان يک خير و استاد دانشگاه بر زبان آورده مي‌شد و بسياري از شهرونداني که او را مي‌شناختند شايد نمي‌دانستند او همسر محمدعلي نجفي است. بعد از پرونده قتل ميترا استاد بود که نام او بر سر زبان‌ها افتاد اما سرور تابشيان در تمام اين مدت سکوت کرد و در هيچ جمع رسانه‌اي حاضر نشد.
تابشيان زني ميانه‌قد و ميان‌سال است؛ زاده شده در خانواده‌اي دانشگاهي. او بسيار مقتدر و در عين حال مهربان صحبت مي‌کند. «مامان جان» تکيه‌کلام زني است با چشمان پرنفوذ. او را در يک کافه به همراه دامادش، شاهد ببري که از ابتداي پرونده محمدعلي نجفي پيگير آن بود، ملاقات کرديم. تابشيان با مانتوي بافت و روسري سياه‌رنگ بسيار ساده مقابل ما نشست. زني که هنوز انگشتري تعهد و عشق به محمدعلي نجفي را در دست چپش دارد، بالاخره سکوت را شکست تا به سؤالات زيادي پاسخ دهد و بگويد چطور با شديد‌ترين بحراني که ممکن است زندگي يک زن را فروبپاشد، مواجه شد و آن را کنترل کرد. سرور تابشيان فقط بحراني که خودش را احاطه کرده ‌بود کنترل نکرد؛ او يکي از کليدي‌ترين مهره‌هايي بود که در به‌ صلح‌رسيدن با خانواده استاد نقش‌ داشت. او مي‌گويد در 42 سال زندگي عاشقانه با «علي» پنج بار هم صداي اين مرد بلند نشد. هرچند او خودش را با نام فاميل نجفي معرفي مي‌کند اما شخصيت مستقل سرور تابشيان با وجود اينکه همسرش يک چهره سياسي بود، نام فاميل خودش را پررنگ‌تر کرد و همه او را خانم تابشيان صدا مي‌زنند.
خطوط گاه عميق روي صورت کاملا دست‌نخورده سرور تابشيان رد رنج‌ها و تلخي‌هاي نهفته‌اي را به رخ مي‌کشد. رنجي که پشت لبخند هميشگي روي لبانش پنهان شده‌ است. او زني است که تاروپود محمدعلي نجفي را به خوبي بلد است و چيزهايي از خصوصيات خوب و بد نجفي مي‌گويد که شايد خودش تا به حال نمي‌دانسته ‌است. او از يک‌سال‌و‌نيم گذشته به عنوان روز‌هاي «تلخ، سخت و وحشتناک» ياد مي‌کند. وقتي مي‌پرسيم چرا سکوت کرد و چرا دست حمايتش را همچنان روي شانه‌هاي محمدعلي نجفي گذاشت، پاسخ مي‌دهد: حتما علي دليلي براي کارهايش دارد، خداوند با صابران است.

خانم تابشيان اجازه بدهيد از آغاز زندگي مشترک شما شروع کنيم؛ با آقاي نجفي چطور آشنا شديد؟
تابستان سال 55 بود و من 21ساله بودم که آقاي نجفي از آمريکا به ايران آمد. چون خواهرش زنداني سياسي زمان شاه بود، براي دلداري به خانواده‌اش به ايران آمده ‌بود. من در آن زمان دانشجو بودم. از طريق يکي از خانم‌هايي که استاد دانشگاه و دوست مشترک من و آقاي نجفي بودند، با هم آشنا شديم و اين آشنايي هم کاملا اتفاقي بود. آن خانم همسرشان هم‌کلاسي آقاي نجفي در دانشگاه M.I.T بودند. بعد‌ها آن خانم به من گفتند آقاي نجفي گفته‌ بود اصلا قصد ازدواج ندارد چون شخص ايدئال از نظر او سخت پيدا مي‌شود. آقاي نجفي گفته ‌بود دوست دارد همسرش در رشته علوم انساني تحصيل کرده ‌باشد، از خانواده‌اي مذهبي و خودش هم فردي مذهبي باشد. وقتي اين مشخصات را گفته ‌بود، همسر آن آقا من را با آقاي نجفي آشنا کرد. البته ما خيلي سريع ازدواج کرديم؛ حدود 23 روز از آشنايي تا ازدواج ما طول کشيد و بعد من به آمريکا رفتم و مدتي بعد 10 واحد باقي‌مانده از دوران ليسانسم را گذراندم.
خودتان در چه رشته‌اي تحصيل کرده‌ايد؟
من ليسانسم مشاوره بود و در آمريکا فوق ليسانس کانسلينگ مي‌خواندم اما همان زمان انقلاب شد و شهيد چمران به علي ‌پیشنهاد دادند به ايران برگرديد. تصميم گرفتيم برگرديم. من درسم را نيمه رها کردم و به ايران آمديم، بعد از چند سال در ايران فوق ليسانس روان‌شناسي تربيتي خواندم. يادم مي‌آيد آن زمان که تصميم گرفتيم به ايران برگرديم، استاد راهنماي دوره دکتراي علي وقتي شنيد علي مي‌خواهد به ايران برگردد، گريه کرد. اين موضوع خيلي براي من عجيب بود که مردي با آن رتبه علمي و جايگاه جهاني گريه کرد و به علي گفت برنگرد؛ سال‌ها طول مي‌کشد که من همکاري مثل تو پيدا کنم، نرو و بمان اما علي قبول نکرد. چند سال بعد همايشي در ايتاليا برگزار شد که البته هر چند سال يک بار برگزار مي‌شود و استادان برجسته دنيا را در آن همايش جمع مي‌کنند تا آخرين تحولات رياضي دنيا را به آنها آموزش دهند و درباره آخرين دستاوردهاي دانش رياضي گفت‌وگو کنند. علي هم به آن همايش دعوت شد. شايد باورتان نشود اما وقتي متوجه شدند استاد راهنماي دکتراي علي کيست و علي چه کارهايي کرده ‌است، از علي خواستند براي آن استادان تدريس کند. علي بسيار کم‌سن بود. آمفي‌تئاتر پر بود و مردهاي فول‌پروفسور رياضي بودند. علي با آن سن کم بايد براي آنها تدريس مي‌کرد. من وقتي شنيدم، گفتم علي قبول کردي! گفت خب کاري ندارد. مي‌روم و چيزهايي را که بلد هستم ياد مي‌دهم؛ نگراني ندارد! علي آن‌قدر بر دانشي که داشت مسلط بود که اعتماد‌به‌نفس درس‌دادن به جماعتي فول‌پروفسور را داشت. يادم مي‌آيد نشسته ‌بودم و مدام آيت‌الکرسي مي‌خواندم و دعا مي‌کردم که مبادا علي موفق نشود. بعد از پايان کلاس چنان براي او دست زدند و تشويقش کردند که ديگر من در مواقع استراحت پس از کلاس‌ها علي را نمي‌ديدم؛ هميشه شاگرداني دورش بودند و با او صحبت مي‌کردند. علي هميشه باعث غرور و افتخار من بود.
شما به ارتباط آقاي نجفي و دکتر چمران اشاره کرديد؛ از اين ارتباط بيشتر برايمان بگوييد.
علي در آمريکا معاون فرهنگي انجمن اسلامي دانشجويان آمريکا و کانادا بود و با تمام شهرها ارتباط داشتيم و بچه‌ها همه مي‌آمدند؛ راستش خانه ما پاتوق بود. علي در جلسات با آقاي چمران آشنا شده‌ بودند و اين آشنايي به چنان صميميتي در کار و رابطه دوستانه رسيد که بعد از آمدن به ايران، علي معاون دکتر چمران شد و با شهيد چمران به کردستان هم مي‌رفتند اما بيشتر کارهاي فکري و برنامه‌ريزي‌ها با علي بود.
از ديگر چهره‌ها چه کساني در آن زمان با آقاي نجفي ارتباط داشتند؟
وقتي علي دانشجو بود، بورسيه دانشگاه صنعتي اصفهان شده و به M.I.T رفته بود. وقتي به ايران برگشتيم، علي گفت من بورسيه دانشگاه صنعتي اصفهان بودم، بايد بروم و در آن دانشگاه خدمت کنم. با اينکه اجباري در کار نبود اما او مي‌خواست ديني را که به دانشگاه صنعتي اصفهان دارد ادا و تدريس کند. زمان زيادي از رفتن ما به اصفهان‌ نگذشته ‌بود که رئيس دانشگاه صنعتي اصفهان شد. بعد از رياست، وزير علوم وقت همه رؤساي دانشگاه‌ها را به تهران دعوت کرده ‌بود. در آن زمان نخست‌وزير دکتر باهنر بودند. در همان جلسه دکتر باهنر با علي آشنا شده و همان موقع به او پيشنهاد داده‌ بود وزير علوم شود. وقتي علي موضوع را به من گفت، مخالفت کردم؛ گفتم علي حرفش را نزن، من بعد از مدت‌ها آرامش نسبي دارم. در آن زمان در مدرسه تدريس مي‌کردم و مسئول مجتمع دانشگاه صنعتي اصفهان هم بودم. گفتم علي کار ما فرهنگي است و داريم در آرامش کار مي‌کنيم. چون من مخالفت کردم، علي هم به شهيد باهنر جواب رد داد. تا اينکه يک روز وقتي از مدرسه به خانه رسيدم، تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم، آقايي پشت خط گفت خانم تابشيان؟ گفتم بله، بفرماييد؟ گفت آقاي نخست‌وزير با شما کار دارد! گفتم با من! گفت بله! گوشي را به آقاي دکتر باهنر دادند. سلام کردند و بعد گفتند حاج‌خانم خودتان هستيد؟ گفتم بله؛ آقاي دکتر بفرماييد. گفت: ما به آقاي دکتر مي‌گوييم بيا وزير علوم شو، مي‌گويد همسرم راضي نيست و اگر همسرم راضي نباشد، قبول نمي‌کنم. بعد دکتر باهنر گفتند مي‌شود از شما خواهش کنم اين بار را کوتاه بياييد. وضعيت کشور خاص است و ما بايد دانشگاه‌ها را باز کنيم و کار زيادي مي‌طلبد و کار هر کسي نيست. خواهش مي‌کنم اجازه دهيد آقاي دکتر بيايند.
گفتم آقاي دکتر، علي سني ندارد. مگر در يکي، دو جلسه چه چيز در او ديده‌ايد که فکر مي‌کنيد مي‌تواند وزير شود. گفت من فکر مي‌کنم او آينده‌نگر است و از پس اين کار برمي‌آيد.
اين رفتار علي (احترامي که براي نظر من قائل بود) برايم افتخار بود؛ اينکه هرگز پست و مقام باعث نمي‌شود او من را فراموش کند و شرط وزيرشدنش را رضايت من گذاشته ‌است. من ارادت زيادي به دکتر باهنر داشتم. هميشه به علي مي‌گفتم علي، دکتر باهنر بسيار دل در گرو ايران و انقلاب دارد و آينده‌نگر است و اطمينان داشتم که دکتر باهنر مي‌تواند خدمات زيادي براي کشور انجام دهد. من شرمنده‌ دکتر باهنر شدم که زحمت کشيد و از من اجازه خواست. علي بايد در تهران زندگي مي‌کرد؛ نمي‌شد هفته‌اي دو شب بيشتر در خانه باشد. من شش ماه در اصفهان ماندم و علي هفته‌اي دو روز به خانه مي‌آمد. تا اينکه بعد، ترور‌هاي کور اتفاق افتاد و سوء قصد نسبت به علي شد که من با خودم گفتم نکند علي را از دست بدهم. من خيلي علي را دوست داشتم و اضطرابم زياد بود. بعد از آن هر کاري علي مي‌کرد، من در کنارش بودم. يادم مي‌آيد ما بيشتر شب‌ها را در وزارتخانه مي‌خوابيديم. چون علي دست‌کم دو يا سه شب تا صبح کار مي‌کرد. از خانه براي خودمان رختخواب برده‌ بوديم. من و زهرا هم در آن روز‌ها که علي به خانه نمي‌آمد، در وزارتخانه مي‌مانديم. خيلي روزهاي سختي بود اما من عاشقانه علي را دوست داشتم و از اينکه با او زندگي مي‌کردم، لذت مي‌بردم. چون منفعت کارهاي علي به همه مردم مي‌رسيد.
زندگي در آن شرايط قطعا سخت بود. از اينکه تفريحي نداشتيد، ناراحت نمي‌شديد؟
خيلي وقت‌ها مي‌شد که ما با هم جايي نمي‌رفتيم. حتي يک رستوران هم نمي‌توانستيم با هم برويم. من براي اينکه زهرا اذيت نشود و همگي ساعات آرامي را کنار هم داشته ‌باشيم، شرايط خانه را طوري فراهم مي‌کردم که انگار در رستوران هستيم. غذاي ايتاليايي درست مي‌کردم، شمع روشن مي‌کردم و روي ميز گل مي‌گذاشتم و موزيکي لايت هم مي‌گذاشتم که مثلا در رستوران هستيم (مي‌خندد) و کنار هم لذت ببريم. با همه اينها آن‌قدر علي با همه گرفتاري‌اش علاقه‌اش را به من نشان مي‌داد که هرگز احساس نکردم ناديده گرفته مي‌شوم و هرگز تصور نکردم علي به خاطر کارهايش متوجه من يا زهرا نيست.
من 42 سال است با علي ازدواج کرده‌ام. به جز يک سال هرگز تولد من، سالگرد ازدواجمان، ‌تولد زهرا يا تولد نوه‌مان يا هر مناسبت ديگري را که مربوط به اعضاي خانواده مي‌شد، فراموش نکرد. مخصوصا دو سال آخر با همه فشارهاي رواني‌اي که تحمل کرد، اصرار داشت که توجهش را به من برساند.
جالب است، چون اکثر آقايان که به اندازه فردي در جايگاه آقاي نجفي هم گرفتاري ندارند، تولد همسرشان را فراموش مي‌کنند؛ چطور آقاي نجفي هرگز فراموش نمي‌کردند.
بله بسيار بعيد است؛ حتي خود من تعجب مي‌کردم چطور هيچ چيز را فراموش نمي‌کند.
شاهد ببري: من که مرد هستم هم از نظر من خيلي رفتار نادري است. حتي حالا که در زندان هستند تولد من را هم فراموش نمي‌کنند. مناسبتي مي‌شود تماس مي‌گيرند و تبريک مي‌گويند. ما انتظار نداريم در اين فشار رواني که حالا گرفتارش هستند، به ياد داشته باشند اما همچنان به ياد دارند.
تابشيان: حتي حالا که در زندان است به زهرا مي‌گويد به جاي او براي من هديه بخرد و حتي نوع هديه را هم خودش تعيين مي‌کند. جالب است بگويم علي خيلي من را سورپرايز مي‌کرد. يادم مي‌آيد تولد 36سالگي من در جمع خانم‌هاي اعضاي هيئت دولت گرفته شد. خانم‌هاي وزرا، خانم بهشتي، خانم مطهري و چند نفر ديگر از همسران آقايان سياسي در جمعي حضور داشتند. من هم رفته بودم و دور هم بوديم که يکباره ديديم يک کيک بزرگ وارد شد. پيام تولدت مبارک از طرف علي آمد. همه تعجب کردند. با اينکه علي خودش نبود با صاحبخانه هماهنگ کرده‌ بود که من را سورپرايز کند. بعد از ميهماني که به خانه آمدم او را ديدم و تشکر کردم(مي‌خندد).
اين کارهاي علي گاهي با واکنش همکارانش روبه‌رو مي‌شد؛ آنها مي‌گفتند براي همسران ما توقع ايجاد مي‌کني (مي‌خندد). من از اين لحظات با علي زياد داشتم. راستش 42 سال زندگي من با علي با وجود اينکه بسيار بسيار سخت بود اما بسيار بسيار لذت‌بخش بود. در زندگي‌ام با علي کيف کردم (مي‌خندد). 90 درصد زندگي‌ام خوشحال بودم. من با کسي زندگي مي‌کردم که عاطفه و عشق را مي‌دانست. من تنها شرط ازدواجم اين بود که شوهرم استاد دانشگاه باشد و من را درک کند. برايم مهم نبود که پول نداشته ‌باشد؛ برايم انسان‌بودن و بافرهنگ‌بودن او مهم بود که علي اين ويژگي‌ها را داشت.
چطور براي شما مهم نبود که همسرتان ثروت داشته‌ باشد.
خانواده من تحصيلات دانشگاهي بالايي داشتند. پدر من اولين ديپلمه علمي استان اصفهان بودند که شاگرد اول کل استان هم شده‌ بودند. هميشه به ما وصيت مي‌کرد که درس بخوانيم و به فرهنگ اهميت بدهيم. به‌ همين ‌دليل ثروت براي من مهم نبود.
گفتيد رفتارهاي آقاي نجفي گاهي باعث اعتراض وزراي ديگر مي‌شد. آنها به آقاي نجفي چه مي‌گفتند؟
وقتي خانم‌هاي آقايان وزرا چيزي از زندگي ما مي‌فهميدند، به همسرانشان معترض مي‌شدند که چطور آقاي نجفي با همه گرفتاري‌هايي که مثل شما دارد، با همسرش رفتار رمانتيکي دارد و مي‌خواستند وزراي ديگر هم همان کار را بکنند. البته به جز علي، مرحوم دکتر نوربخش و دکتر راه‌دلي هم با همسرانشان بسيار خوش‌رفتار بودند. رفتار اين سه نفر با همسرانشان مثل رفتاري که عرف مردان ايراني است، نبود. همين هم باعث مي‌شد که وقتي آقايان وزرا آقاي نجفي يا مرحوم نوربخش را مي‌ديدند، اعتراض مي‌کردند (مي‌خندد). البته يک نکته را هم بگويم؛ آقاي نجفي از همان ابتدا به کارهاي خير بسيار اصرار داشت. به هيچ وجه ثروت‌اندوز نبود. در جواني‌اش بارها به من مي‌گفت سرور بيا براي باقيات‌الصالحاتمان کار کنيم. به اصرار علي تصميم گرفتيم دو مدرسه بسازيم.
يک مدرسه که براي کودکان استثنائي بود ساختيم. البته من در اين زمينه فعاليت هم داشتم به همين دليل هم مدرسه کودکان استثنائي را ساختيم. مدرسه بزرگي سمت نواب که به نام سرور ساختيم. البته نام اين مدرسه به اصرار علي، سرور انتخاب شد؛ من اصراري نداشتم. يک مدرسه هم در منطقه سه ساختيم.
چرا مدارس را در تهران ساختيد؟
براي ما فرقي نمي‌کرد کجا باشد. علي از آموزش و پرورش خواست خودشان تعيين کنند مدارس کجا ساخته شود و آنها هم گفتند مدرسه استثنائي در تهران بسيار کم داريم و مدارس سه‌شيفته ‌است؛ به همين خاطر هم در آنجا ساخته شد.
بعد از آن مدارس انگار علي وارد يک فاز ديگر شده‌ بود. دوباره به من گفت سرور بيا براي باقيات‌الصالحاتمان کاري بکنيم(مي‌خندد). گفتم علي باز چه نقشه‌اي داري، باز چه کار کنيم؟ گفت سرور، بهترين دانشجويان اين کشور در دانشگاه صنعتي شريف قبول مي‌شوند اما يک گدرينگ‌روم (سالن دورهمي) ندارند زير راه‌پله مي‌ايستند و صحبت مي‌کنند. بيا براي اين بچه‌ها کاري بکنيم. ما مي‌خواستيم دو مدرسه ديگر هم با نيت دخترم زهرا و نوه‌ام باران بسازيم. با تصميم علي قرار شد براي بچه‌هاي دانشگاه شريف کاري بکنيم. وقتي پيشنهاد را داديم و اسم آقاي نجفي آمد، يک‌دفعه پروژه را بسيار بزرگ کردند. سالن آمفي‌تئاتر و... اضافه شد. آقاي نجفي با دکتر سهراب‌پور، رئيس وقت دانشگاه صنعتي شريف صحبت کردند و گفتند نيمي را من تقبل مي‌کنم و نصفي را دانشگاه تقبل کند. براي آن پروژه بسيار هم سختي کشيديم. از چند خير ديگر هم کمک گرفتيم.
علي بيشتر باني خير هم مي‌شد؛ خيلي‌ از ثروتمندان به او اعتماد و در پروژه‌هاي خيرخواهانه شرکت مي‌کردند.
علي حتي خانه پدربزرگش در روستاي خور از توابع کلات نادر را هم بخشيد. يک روز دوباره به من گفت سرور بيا براي باقيات‌الصالحاتمان کاري بکنيم (مي‌خندد). گفتم علي باز چه کار کنيم، باز چه فکري داري؟ گفت سهم بقيه ورثه خانه پدربزرگ را بخريم و سالن چندمنظوره و حسينيه درست کنيم که اين کار را هم کرديم.
يادم مي‌آيد يک ماشين داشتيم؛ علي آن را فروخت، گفت بيا با پول همين ماشين دانه اول سنبل را بکاريم و خرمن برداشت کنيم. با پول همان ماشين بنياد اميد صالحان را راه‌اندازي کرديم. با همان مبلغ که از فروش ماشين به دست آمده ‌بود، بنياد بنا نهاده شد و دوستان خير و ثروتمند علي هم آمدند و بنياد راه‌اندازي شد.
وظيفه بنياد خيريه‌ اميد صالحان دقيقا چيست و به چه کساني کمک مي‌کند؟
اين بنياد از ابتدا براي دانشجويان نخبه سراسر کشور تأسيس شد تا به نخبه‌ها وام کمک‌تحصيلي بدهد. علي مي‌گفت زماني که دانشجو بود، از بنيادي که براي دانشجويان نخبه ‌بود وام گرفته و اين وام خيلي به او کمک کرده ‌است مي‌خواهد براي نخبگان چنين کاري بکند. بنيادي که علي از آن وام گرفته‌ بود، به دانشجويان نخبه وام مي‌داد و زماني که دانشجو سر کار مي‌رفت وام را پس مي‌داد. ايده علي هم همين بود. مي‌خواست به دانشجويان نخبه سراسر کشور وام بدهد و آنها هم بعد از اينکه سر کار رفتند، آن را پس بدهند که خدا را شکر موفق شد. در اولين گام دانشجويان دکترا که معدل‌هاي بالايي داشتند واجد شرايط وام شناخته شدند. علي خودش از دانشجويان نخبه و تيزهوش بود. يادم مي‌آيد چند سال پيش که با علي به آمريکا رفتيم، به دانشگاه M.I.T رفتيم تا تجديد خاطره کنيم. زماني که ما آنجا بوديم کامپيوترهاي خيلي بزرگ آنجا بود اما چند سال پيش که رفتيم، همه چيز تغيير کرده‌ بود. گفتم علي بيا ببينيم هنوز نمراتت در دانشگاه هست؟ نزد خانمي که مسئولش بود رفتيم. گفت يک ‌ربع تحمل کنيد ريز‌نمرات را مي‌آورم. يک ربع بعد ريزنمرات علي را آورد. باورتان نمي‌شود حتي يک نمره A نداشت؛ همه A پلاس بود! با خودم گفتم مگر مي‌شود چنين چيزي! علي يک‌سري کارها کرده که من شک ندارم در خاطر همه مي‌ماند. اما درباره خودم بگويم اگر بدترين بلاهاي آسماني سر من ببارد، به خاطر ارزشي که براي اين همه کار علي قائلم، چشمم را مي‌بندم. کارهاي خير علي به ساختن مدرسه يا بنياد محدود نمي‌شد؛ زماني که عضو شوراي شهر تهران بود به برخي خانواده‌هاي نيازمند، خودش و بخشي هم از طرف دوستان خيرش کمک مي‌کرد. براي دو خواهر که وضع مالي خوبي نداشتند، همت کرد . مقداري خودش پول گذاشت و مابقي را هم از بنياد مسکن گرفت تا خانه‌اي بخرند و شکر خدا خانه‌دار شدند. چند خانواده هم در کرج بودند که تحقيق کرد و ديد وضع مالي بدي دارند. با سوپرمارکت و پروتئين‌فروش محل زندگي آنها هماهنگ کرده بود؛ ماهانه مبلغي براي آنها واريز مي‌کرد که گوشت و مرغ و مايحتاج ديگر را در ماه به آنها بدهند. همه حساب‌ها هست و تا قبل از اين ماجراها کمک‌هاي علي ادامه داشت. علي از معدود استاداني بود که کلاس‌هاي درسش در دانشگاه صنعتي شريف بيش از 250 دانشجو داشت؛ دانشجويانش بسيار بسيار او را دوست داشتند. خيلي راحت و قابل فهم براي بچه‌ها درس را توضيح مي‌داد و کلاس‌هاي خيلي شادي داشت به همين خاطر دانشجويانش بسيار دوستش داشتند.
بعضي‌ها بعد از مشخص‌شدن حضور ميتراخانم به من گفتند تو هنوز هم از آقاي نجفي طرفداري مي‌کني؟! گفتم من مطمئنم چيزي هست به همين دليل هرچه علي گفت قبول کردم. من با علي 42 سال زندگي کردم؛ بسيار به او اعتماد دارم؛ من وجود علي را مي‌شناسم. حتي وقتي كه گفت يک روز در ميان به خانه مي‌آيد، حتي وقتي که گفت بايد جدا شويم، حرف روي حرفش نياوردم.
چطور متوجه حضور خانم استاد در زندگي‌تان شديد؟
نيمه‌شب پيامي برايم فرستاده شد و به طور کامل میترا خانم را به من معرفي کردند و بعد علي جريان را برايم گفت. اما من آن‌قدر به علي اعتماد داشتم كه فقط چيزي را که خودش گفت قبول کردم و سؤال بيشتري نپرسيدم چون باور دارم علي هرگز کار بي‌دليل انجام نمي‌دهد.
خانم تابشيان، تحمل چنين حادثه‌اي بسيار بسيار براي يک زن سنگين است. ايستادگي شما و حمايتي که از آقاي نجفي کرديد، تقريبا به اندازه خود حادثه افکار عمومي را متعجب کرده ‌است؛ چطور اين کار را کرديد؟
باز هم مي‌گويم من به علي اعتماد داشتم. بين من و علي چيز پنهاني نبود؛ هرگز در اين سال‌ها ما چيزي را از هم پنهان نکرديم؛ ما زندگي عاشقانه‌اي داشتيم و عشق در وهله اول يعني گذشت و آزارندادن طرف مقابل. علي مرد زندگي من بود. هيچ وقت در زندگي کاري بي‌دليل نکرد. اگر کاري کرد که بقيه فکر مي‌کردند دليلي ندارد، مدتي بعد دليل آن مشخص مي‌شد. به همين خاطر وقتي ابتدا به من گفت يک روز در ميان به خانه مي‌آيد و بعد هم گفت مجبور است به خانه نيايد؛ من از او نپرسيدم چرا و قبول کردم. اين رفتار من مورد تعجب بقيه بود اما هيچ‌کس از اندازه و سطح اعتماد من به علي خبر نداشت. من از خودم بيشتر به او اعتماد دارم.
واکنش آقاي نجفي نسبت به اين صبوري شما چه بود؟
احساس مي‌کردم علي براي اين واکنش من احترام زيادي قائل است. حتي وقتي که گفت ميترا مي‌گويد تو را طلاق بدهم، من بدون کلامي حرف اضافه قبول کردم. فقط به علي گفتم به من قول بده براي زهرا دخترمان چيزي کم نگذاري. هر هفته دخترمان را ببيني و سالي يک بار هم با دخترمان مسافرت برويم. من حرفي ندارم. اگر خداوند اين را برايم تقدير كرده با جان و دل مي‌پذيرم. البته متأسفانه ديدارهاي زهرا با پدرش هم تحت تأثير تصميم خانم استاد قرار گرفت. زهرا وابستگي بسيار بسيار شديدي نسبت به پدرش دارد. او خيلي پدرش را دوست دارد و من مي‌دانستم دخترم در صورت نديدن پدرش به‌شدت و به مراتب بيشتر از تأثير ماجراي حضور خانم استاد در زندگي ما آسيب خواهد ديد. اما به هر حال اوضاع به گونه‌اي پيش رفت که زهرا مدتي نتوانست پدرش را ببيند. من به خواست علي درخواست طلاق هم دادم و تا مراحل آخر هم رفتم که بعد حادثه فوت مرحوم ميترا استاد پيش آمد.
زهرا هم يک زن است. واکنش زهرا نسبت به اين صبوري شما چه بود.
من و زهرا هر دو علي را خيلي دوست داشتيم. زهرا به شدت اذيت شد. اما خوشحالم با وجود همه فشارهايي که تحمل کردم اعتمادم را به علي از دست ندادم و به ميترا خانم هيچ توهيني نکردم.
جايي گفته‌ بوديد يک بار خانم استاد را ملاقات کرديد؛ در آن ملاقات بين شما چه گذشت؟
من مرحوم استاد را يک بار در بيمارستان ديدم. علي حالش بد بود؛ در بيمارستان بستري شده ‌بود. من، زهرا و دامادم شاهد به بيمارستان رفته‌ بوديم. ميترا خانم را آنجا ملاقات کردم. وقتي وارد اتاق شد و من را ديد که کنار تخت علي نشسته‌ام، به شدت عصباني شد. او با ديدن من برافروخته شد. به شدت عصبي بود، مي‌لرزيد. گفت خانم تابشيان من بايد با شما صحبت کنم. گفتم دخترم بيا برويم بيرون صحبت کنيم. آن‌قدر مي‌لرزيد که من نگران شدم، بغلش کردم، نوازشش کردم و او را بوسيدم، گفتم دخترم آرامش خودت را حفظ کن، با عصبي‌شدن کاري پيش نمي‌رود. گفتم عزيز دلم آرام باش؛ تو قبلا هم مي‌خواستي با اصرار من را ببيني؛ حالا تا هر وقت که بخواهي من اينجا هستم و با هم حرف مي‌زنيم؛ فقط آرام باش؛ همه حرف‌هايت را گوش مي‌کنم.
در اين ديدار چه صحبتي بين شما و خانم استاد ردوبدل شد؟
يک‌سري صحبت‌هايي کردند که در حوصله مصاحبه ما نيست؛ فقط جايي گفتند که از علي جدا شو. تو 42 سال با علي زندگي کردي و حالا من همسر او هستم.
پاسخ شما به اين خواسته چه بود؟
گفتم مادرجان دخترم، هرچه خدا بخواهد همان مي‌شود. اصلا نگران نباش. من هستم و هر تصميمي که علي و شما بگيريد قبول مي‌کنم؛ همه چيز دست خداست.
ببينيد من فکر مي‌کنم ميترا خانم هم متوجه شده‌ بود که من بسيار فرد قانعي ‌هستم؛ من طمع نداشتم و از ابتداي زندگي‌ام هم همين‌طور بودم. از وقتي جوان بودم هم فردي نبودم که طمع داشته ‌باشم. اينکه مي‌گويند ثروتمند کسي است که قناعت مي‌کند و احساس بي‌نيازي دارد، من همين راه را در پيش گرفته ‌بودم. البته وضع مالي ما خوب بود اما من هرگز براي داشتن چيزي حريص نبودم. قبل از اينکه علي وزير شود، ما در جردن خانه و ماشين داشتيم. علي با برادرش زميني خريده ‌بود و من هم کار مي‌کردم. با علي پول‌هايمان را روي هم گذاشتيم و علي با برادرش آن زمين را ساخت و در آنجا زندگي مي‌کرديم. علي نسبت به مسائل مالي بسيار سخت و حساس بود؛ البته اين اصرار من هم بود. من قسم مي‌خورم علي جزء معدود کساني است که بسيار بسيار پاکدست است. يک نقطه تيره در زندگي مالي او نيست. هرچه داريم دسترنج من و علي بود. درِ مائده‌هاي آسماني هم براي ما باز بود و خوشحال بوديم. من علي را کم مي‌ديدم اما آن‌قدر براي من خاطره خوب درست کرد که هميشه از زندگي با او خوشحال بودم. شايد باورتان نشود؛ همين که هر سه ماه يک بار من، زهرا و علي با هم رستوران مي‌رفتيم، براي من کافي بود. خوشحال بودم به خاطر همين شادي‌هاي کوچک. يادم مي‌آيد وقتي وزير علوم بود گاهي مي‌شد شايد در روز چند دقيقه همديگر را مي‌ديديم. جالب است برايتان تعريف کنم؛ علي در روز نيم‌ساعت وقت ناهار و نماز داشت. زنگ مي‌زد به محل کار من در تربيت معلم و مي‌گفت سرور بيا با هم ناهار بخوريم. من با همين تلفن علي سرمست مي‌شدم و خودم را به محل کار او مي‌رساندم و با هم ناهار مي‌خورديم.
خانم تابشيان، برادر ميترا خانم روزهاي اول نسبت به شما واکنش‌هاي تندي داشتند. با اينکه شما مي‌گوييد فقط يک بار خانم استاد را ديده‌ و با وي صحبت کرده‌ايد و نقشي در اين ماجرا نداشتيد، علت اين ناراحتي آقاي استاد از شما چه بود. شما چطور همچنان سکوت کرده‌‌ بوديد؟
من اصلا با آقاي استاد برخوردي نداشتم. ببینید؛ من باید زمانی جواب بدهم که فایده‌ای داشته ‌باشد. آقای استاد به خاطر فوت خواهرشان بسیار ناراحت بودند. من هرچه می‌گفتم ایشان با احساسات با آن برخورد می‌کردند. من خودم حقیقت را می‌دانستم که هیچ نقشی از ابتدا تا انتهای ماجرا نداشتم. من با هیچ‌ کدام از اعضای خانواده استاد هیچ برخوردی نداشتم. خدا شاهد است به زهرا هم گفته‌ام؛ خیلی دلم می‌خواهد این ماجرا فروکش کند، همگی کمی آرام شویم، به خانه خانواده استاد بروم و مادر میترا خانم را بغل کنم. بگویم می‌دانم مادر هستی و رنج می‌کشی، می‌دانم چقدر غمگین هستی. من هیچ برخورد و مشکلی با میترا خانم نداشتم و هیچ وقت هم برای او بد نخواستم.
به هر حال شما به عنوان یک زن که همسر 40ساله آقای نجفی بودید و نقشی هم در این ماجرا نداشتید، شدید‌ترین آسیب روانی را متحمل شده‌اید.
بگذارید واضح بگویم و به عنوان یک زن بگویم كه تلخ‌ترین اتفاقاتی كه در زندگی من افتاده مرگ پدر و مادرم بوده‌ است. این اتفاق به مراتب از مرگ پدر و مادرم برای من تلخ‌تر، سخت‌تر و وحشتناک‌تر بود. اما من قبول کردم و با خودم گفتم حالا که پیش آمده من به عنوان یک زن 65ساله بايد بتوانم آن را کنترل کنم. من تا روزی که فهمیدم میترا خانم در زندگی من هست، بهترین نعمت‌های خدا نصيبم شده‌ بود. شوهرم را عاشقانه دوست داشتم؛ مرد بی‌نظیری است. دختر، داماد و نوه‌ام سالم و خوب هستند؛ همه چیز خوب بود. شکرگزار این 65 سال هستم.
برخورد اقوام و دوستان سیاسی و دانشگاهی آقای نجفی با این مسئله چطور بود. در ابتدا تقریبا واكنش شخصیت‌های سیاسی نسبت به حضور خانم استاد در زندگی آقای نجفی بسیار تند بود. با توجه به اینکه به هر حال زندگی‌ شما با بحران مواجه شده بود، چطور با آنها مواجه شدید؟
باورتان نمی‌شود؛ همه آنها نگران روابطی بودند که با هم داشتیم. من گفتم همگی صبوری می‌کنیم. چون من فردی خداباور هستم و اطمینان داشتم و می‌دانستم بعد از این سختی همه چیز دوباره آرام می‌شود. من برای اینکه آرامش خودم را از دست ندهم، مرتب ذکر می‌گفتم، قرآن می‌خواندم، مثنوی می‌خواندم و ورزش می‌کردم. البته خانواده‌ خودم و خانواده آقای نجفی اجازه ندادند که من احساس تنهایی و کمبود کنم. به همین خاطر هم با خودم گفتم اگر تقدیرم این بود که علی دیگر به زندگی من برنگردد، باز هم شکرگزارم چون خداوند پاداش این ناراحتی‌هایی را که تحمل کردم به من می‌دهد.
شاهد ببری: زهرا بعد از این ماجرا به‌شدت آسیب روحی دید و اگر آرامش و صبوری خانم تابشیان نبود، قطعا زهرا آسیب شدیدتری می‌دید. خانم تابشیان فقط خودشان این سختی را تحمل نمی‌کردند؛ با همه فشاری که تحمل می‌کردند زهرا را هم حمایت می‌کردند.
تا به حال آقای نجفی از شما خواسته او را به‌خاطر این سختی‌ها ببخشید.
تابشیان: آقای نجفی یک شب به خانه آمدند. همان چندساعتی که وثیقه قبول شده ‌بود، آقای نجفی به خانه آمد. به او گفتم علی خیالت راحت باشد، من حلالت کردم (می‌خندد). گفتم راستش علی از همان اول حلالت کردم ولی نگفتم (می‌خندد). تا آخر عمرم مثل کوه پشتت هستم؛ چه روحی، چه مالی، چه عاطفی کنارت هستم.
آیا شما نقشی در جلب رضایت از سوی خانواده استاد داشتید؟
من از همان اول هیچ مصاحبه‌ای نکردم که حرفم باعث ایجاد مشکل نشود. البته من در مذاکرات حضوری با خانواده استاد نبودم چون به هر حال ممکن بود خانواده استاد نسبت به من واکنشی داشته ‌باشند. البته دامادم حضور داشت. اما من برای اینکه درک می‌کردم آنها عزیزشان را از دست داده‌اند و حضور من آزارشان می‌دهد، نرفتم.
خانم تابشیان شما و دوستان آقای نجفی بالاخره متوجه شدید که ایشان در بحرانی قرار گرفته‌اند. چرا زودتر برای بیرون‌کشیدن ایشان از بحران اقدام نکردید؟ آیا واقعا فکر می‌کردید سکوت شما راه‌حل است؟
یکی از مشکلات همین بود. اگر در شروع ماجرا متوجه می‌شدیم، شاید موضوع طور دیگری حل می‌شد. به هر حال علی اعتمادبه‌نفس بالایی داشت. شاید خودش فکر می‌کرد می‌تواند موضوع را طور دیگری حل کند که از کسی کمک نگرفت اما من به او اعتماد داشتم و حتی گله‌مند نشدم که چرا از من یا دوستان دیگرشان کمک نخواست.
من این سؤال را یک بار پرسیدم اما جواب نگرفتم. دوباره می‌پرسم؛ واکنش خانواده و دوستان آقای نجفی نسبت به حضور خانم استاد در زندگی او چه بود؟
واقعیتش این است که همه در ابتدا شوکه شده‌ بودند. من نمی‌دانستم دقیقا چرا علی چنین کاری کرده ‌است اما می‌دانستم علی کاری را از سر هیجان نمی‌کند؛ او به کارها و تصمیم‌هایش فکر می‌کند، آینده‌نگری دارد و مصلحت همه حتی دورترین افراد نسبت به خودش را هم در نظر می‌گیرد. به همین خاطر وقتی همه اطرافیان ایشان سراغ من آمدند و گفتند که طرف من را می‌گیرند و از آقای نجفی عصبانی هستند، من دوباره پشت آقای نجفی ایستادم! گفتم من 40 سال با این مرد زندگی کردم، احترام زندگی 40ساله و مردی را که عاشقش هستم، نگه ‌دارید. کسی حق توهین به او در مقابل من را ندارد. او قطعا خودش توضیحی بابت این انتخاب دارد؛ اگر هم توضیحی نداشته‌ باشد، در بدترین حالت این است که علی 40 سال با من زندگی کرد و حالا ترجیحش این است که زن دیگری را انتخاب کند؛ او حق انتخاب دارد. هیچ‌کس نمی‌تواند حق انتخاب را از انسان‌ها بگیرد. این مسئله من و علی است و شما نباید او را تنها بگذارید. اما من اطمینان دارم علی مصلحت همه را در نظر می‌گیرد و بعد تصمیم می‌گیرد. گفتم همان ضرب‌المثل معروف که می‌گوید اگر می‌خواهید بدانید چرا یک فرد کاری را کرده، کفش آن فرد را بپوشید، همان مسیر را بروید تا متوجه شوید، درباره علی هم مصداق دارد. شما باید ببینید که واقعا کاری را غیر از کاری که علی کرد، می‌کردید؟
شاهد ببری: اصلا همین صحبت‌های حاج خانم در آن جلسه بود که همه اعضای خانواده و دوستان آقای نجفی را مصمم کرد که کمک کنند تا مصالحه انجام و همه چیز حل شود.
وقتی من میان دوستان و اقوام آقای نجفی صحبت کردم، گفتم شما نباید او را تنها بگذارید. شما که نمی‌‌دانید علی چه در سینه دارد، چرا او را قضاوت کنید. بعد از آن همه سکوت کردند و مصمم شدند به علی کمک کنند.
خانم تابشیان فکر می‌کردید پایان این رابطه قتل باشد؟
از نظر من که 42 سال با علی زندگی کردم، غیرممکن است علی در شرایط عادی چنین کاری بکند. علی به قدری مهربان، باگذشت و آرام بود که هرگز در حالت عادی چنین کاری نمی‌کرد. دوستانش تعریف می‌کنند در دوران مدرسه پول‌هایش را جمع کرده‌ و برای خودش یک کت شیک خریده ‌بود. یک روز که کت را برای اولین بار پوشیده بود، وقتی دید لبوفروشی در سرما ایستاده و سردش است، کت را درآورده و به او داده بود. آن‌وقت چطور می‌توانم باور کنم چنین فرد مهربانی دست به قتل بزند. از ابتدای مصاحبه سابقه آقای نجفی را برایتان گفتم؛ آیا شما قبول می‌کنید فردی با این همه مهر و عاطفه مرتکب قتل شود! آدمی که به باقیات‌الصالحات فکر می‌کند، چنین کاری می‌کند؟ من 42 سال زن علی بودم؛ من 90‌درصد نمی‌توانم قبول کنم او بتواند چنین کاری بکند؛ علی با دشمنش هم نمی‌توانست چنین کاری بکند.
شرایط آقای نجفی در زندان چطور است؟ اینکه گفته می‌شود آقای نجفی در وضعیت بهتری نگهداری می‌شود، درست است؟
شاهد ببری: شرایط مانند همه زندانیان است، با این تفاوت که آزادی‌هایی که دیگر زندانیان دارند، آقای نجفی ندارد. مثلا در ایام عزاداری آقای نجفی اجازه ندارد در حسینیه حاضر شود. می‌گویند نباید با دیگر زندانیان باشد. خودش به تنهایی با صدای مداحی برای خودش عزاداری کرده ‌است. اجازه حضور در فروشگاه هم ندارد. او فردی بود که کل زندگی‌اش مطالعه کرده ‌است. ما همچنان برای رساندن کتاب و دارو به ایشان مشکلات و سختی‌های زیادی داریم اما فکر می‌کنم نسبت به یک سال قبل آرامش بیشتری دارد.
برایمان از شبی که آقای نجفی آزاد و بعد آزادی‌اش لغو شد، بگویید.
شاهد ببری: پس از جلسات طولانی و دردسرها و مذاکرات نفس‌گیر توانستیم با خانواده استاد به نتیجه برسیم. من شخصا در جریان مذاکرات و روند مصالحه بودم. در این ماجرا بزرگانی از دوستان دکتر نجفی و بزرگان طایفه استاد و افراد مورد احترام آنها در کرمانشاه پادرمیانی کردند تا بالاخره گره این مشکل گشوده شد و توانستیم رضایت خانواده استاد را جلب کنیم. تازه پس از آنکه رضایت محضری گرفتیم، شرایط روحی خانواده استاد برای اعلام رضایت در رسانه‌ها فراهم نبود. باز هم بیش از هفت روز صبر کردیم تا رضایت قلبی آنها هم فراهم شد و در رسانه‌ها گذشت را اعلام کردند و رضایت‌نامه را به دادگاه تحویل دادیم و تقاضای تبدیل قرار کردیم. چندروزی طول کشید تا موافقت کردند و بالاخره قرار وثیقه صادر شد و پس از مشقت‌های زیاد وثیقه را معرفی کردیم. برادرزاده آقای نجفی سند خانه‌اش را برد و همه کارها انجام شد. چهارشنبه حدود ساعت 12 وثیقه تودیع و حکم آزادی داده شد. ما از دادگاه درخواست کردیم آزادی آقای نجفی بی‌صدا باشد تا بتواند کارهای درمانی‌اش را بکند و از تنش دور شود. دادگاه به ما گفت رسانه‌ای نمی‌کند. ما در دادگاه بودیم که آقای گودرزی به من گفت بروید مقابل زندان. در فاصله اینکه ما از دادگاه به زندان اوین برویم، من فقط توقف کردم تا کمی میوه بخرم تا وقتی دکتر به خانه می‌آید، میوه داشته‌ باشیم. وقتی رفتم میوه‌ها را در خانه بگذارم، در زدم، دیدم آقای نجفی در را باز کرد! با ماشین زندان او را به خانه آورد‌ه‌ بودند. ساعاتی بعد خبر منتشر و رفت‌وآمدها هم شروع شد. فردای آن روز ساعت 11:30 شب بود که آقای گودرزی با من تماس گرفتند و گفتند آقای کشکولی گفته فردا ساعت 10 صبح به دادگاه بیایید، آقای نجفی باید به زندان برگردد. ما گفتیم مگر وثیقه صادر نشده، چرا باید برگردد. آقای گودرزی گفت باید برویم دادگاه ببینيم چه می‌شود. جمعه ساعت 10 صبح به دادگاه رفتیم. کلی در زدیم تا سرباز آمد و در را باز کرد، گفت کسی نیست، گفتیم اما به ما گفته‌اند بیایید، گفت اصلا کسی در ساختمان نیست. بعد از یک ساعت آقای کشکولی و کارمندانش آمدند. آقای کشکولی حرف‌هایی زد و سعی کرد آقای نجفی را آرام کند و توجیهاتی برای کارش بگوید. آقای نجفی هم گفت با اینکه خودتان هم می‌دانید کارتان غیرقانونی است اما من به توصیه وکیلم به زندان می‌روم. آقای نجفی در همه زندگی‌اش معتقد به مدارا بوده ‌است و حالا هم مدارا می‌کند.
تابشیان: آقای نجفی دو بار ایست کامل قلبی کرده‌ است و با زدن آمپول به داخل قلبش دوباره او را برگردانده‌اند. جراحی قلب کرده ‌است؛ مدام باید تحت نظر باشد، مشکل پروستات دارد. با وجود اینکه مدارک پزشکی او کامل و قرار وثیقه است و وثیقه نیز تأمین شده، او را به زندان برگرداندند. به ما گفتند دیگران سروصدا می‌کنند؛ ما هم گفتیم خب، مدتی بعد حداقل بعد از اینکه دور دوم محاکمات تمام شد او را آزاد می‌کنند اما همچنان آقای کشکولی در حالی که وثیقه روی پرونده است، او را آزاد نکرده‌اند. آقای نجفی همه شرایط آزادی را دارد اما او را در زندان نگه‌ داشته‌اند چون آقای نجفی اسلحه را خودش تحویل داده، طبق قانون باید مجازات درجه شش وی با دو درجه تخفیف به مجازات درجه هشت یعنی جزای نقدی تبدیل شود.
آقای نجفی از روزهای زندان برای شما می‌گوید؟
او در زندان هم سعی می‌کند به دیگران کمک کند. به بعضی زندانیان که وکیل ندارند و برای مشاوره به او مراجعه می‌کنند کمک می‌کند، برایشان لایحه می‌نویسد یا از آقای گودرزی و خانم عقبایی برای آنها کمک می‌گیرد. به بعضی زندانیان که به خاطر یک یا دو میلیون تومان در زندان هستند، کمک می‌کند، تماس می‌گیرد و می‌گوید کارت من را شارژ کنید تا به یک زندانی کمک کنم. مثلا یک زندانی به خاطر یک میلیون تومان شش ماه در زندان بود که آقای نجفی پول را واریز کرد و آزاد شد. او در سخت‌ترین شرایط زندگی هم بسیار مهربان و صبور است. خیلی از فرهنگیان و حتی شهروندان عادی برای آقای گودرزی نامه نوشتند و گفتند هرکاری نیاز باشد برای کمک به آقای نجفی می‌کنند. او به معنای واقعی کلمه برای مردم کار می‌کرد. مثلا همین مدارس غیرانتفاعی را که رقبای سیاسی آقای نجفی نسبت به آن واکنش‌ نشان می‌دهند و برخی از آنها خودشان چندین مدرسه غیرانتفاعی دارند، به این دلیل راه‌اندازی کرد که بچه‌ها با بودجه دولت بهتر درس بخوانند. آقای نجفی می‌گفت دولت برای مدارس و آموزش رایگان بودجه محدودی دارد. عده‌اي ثروتمند هستند که می‌توانند خودشان هزینه تحصیل فرزندانشان را بدهند؛ خب اگر فرزندان آن افراد ثروتمند از کل دانش‌آموزان کم شود، دانش‌آموزانی که از بودجه دولت استفاده می‌کنند، امکانات بهتری می‌گیرند. با اینکه به ایشان هنوز هم حمله می‌کنند اما آقایان خودشان در برخی موارد مجوز چند مدرسه غیرانتفاعی را گرفتند. گفتم علی، من معلم هستم؛ من هم می‌خواهم مدرسه داشته‌ باشم. گفت تو زن من هستی، بعد می‌گویند این کار را به خاطر همسرش کرد یا به همسرش رانت دولتی داد. تو و زهرا نباید در مدرسه غیرانتفاعی باشید. باورتان نمی‌شود؛ زهرا در مدرسه دولتی درس خواند، من حتی نتوانستم به خاطر سخت‌گیری‌های علی و پیش‌نیامدن شائبه زهرا را به مدرسه غیرانتفاعی بفرستم. این سخت‌گیری را برای همه اطرافیانش داشت؛ اگر کسی برای کار به او مراجعه می‌کرد می‌گفت خودت برو، اگر لیاقت داشته ‌باشی، استخدام می‌شوی. به هر حال من این وضعیت را یک آزمایش الهی برای خودم، علی و خانواده‌مان می‌دانم و از خداوند می‌خواهم هرگز تنهایمان نگذارد. باز هم می‌گویم؛ من به علی و تصمیم‌هایش اعتماد دارم.

نام سرور تابشيان تا قبل از پرونده قتل ميترا استاد فقط به عنوان يک خير و استاد دانشگاه بر زبان آورده مي‌شد و بسياري از شهرونداني که او را مي‌شناختند شايد نمي‌دانستند او همسر محمدعلي نجفي است. بعد از پرونده قتل ميترا استاد بود که نام او بر سر زبان‌ها افتاد اما سرور تابشيان در تمام اين مدت سکوت کرد و در هيچ جمع رسانه‌اي حاضر نشد.
تابشيان زني ميانه‌قد و ميان‌سال است؛ زاده شده در خانواده‌اي دانشگاهي. او بسيار مقتدر و در عين حال مهربان صحبت مي‌کند. «مامان جان» تکيه‌کلام زني است با چشمان پرنفوذ. او را در يک کافه به همراه دامادش، شاهد ببري که از ابتداي پرونده محمدعلي نجفي پيگير آن بود، ملاقات کرديم. تابشيان با مانتوي بافت و روسري سياه‌رنگ بسيار ساده مقابل ما نشست. زني که هنوز انگشتري تعهد و عشق به محمدعلي نجفي را در دست چپش دارد، بالاخره سکوت را شکست تا به سؤالات زيادي پاسخ دهد و بگويد چطور با شديد‌ترين بحراني که ممکن است زندگي يک زن را فروبپاشد، مواجه شد و آن را کنترل کرد. سرور تابشيان فقط بحراني که خودش را احاطه کرده ‌بود کنترل نکرد؛ او يکي از کليدي‌ترين مهره‌هايي بود که در به‌ صلح‌رسيدن با خانواده استاد نقش‌ داشت. او مي‌گويد در 42 سال زندگي عاشقانه با «علي» پنج بار هم صداي اين مرد بلند نشد. هرچند او خودش را با نام فاميل نجفي معرفي مي‌کند اما شخصيت مستقل سرور تابشيان با وجود اينکه همسرش يک چهره سياسي بود، نام فاميل خودش را پررنگ‌تر کرد و همه او را خانم تابشيان صدا مي‌زنند.
خطوط گاه عميق روي صورت کاملا دست‌نخورده سرور تابشيان رد رنج‌ها و تلخي‌هاي نهفته‌اي را به رخ مي‌کشد. رنجي که پشت لبخند هميشگي روي لبانش پنهان شده‌ است. او زني است که تاروپود محمدعلي نجفي را به خوبي بلد است و چيزهايي از خصوصيات خوب و بد نجفي مي‌گويد که شايد خودش تا به حال نمي‌دانسته ‌است. او از يک‌سال‌و‌نيم گذشته به عنوان روز‌هاي «تلخ، سخت و وحشتناک» ياد مي‌کند. وقتي مي‌پرسيم چرا سکوت کرد و چرا دست حمايتش را همچنان روي شانه‌هاي محمدعلي نجفي گذاشت، پاسخ مي‌دهد: حتما علي دليلي براي کارهايش دارد، خداوند با صابران است.

خانم تابشيان اجازه بدهيد از آغاز زندگي مشترک شما شروع کنيم؛ با آقاي نجفي چطور آشنا شديد؟
تابستان سال 55 بود و من 21ساله بودم که آقاي نجفي از آمريکا به ايران آمد. چون خواهرش زنداني سياسي زمان شاه بود، براي دلداري به خانواده‌اش به ايران آمده ‌بود. من در آن زمان دانشجو بودم. از طريق يکي از خانم‌هايي که استاد دانشگاه و دوست مشترک من و آقاي نجفي بودند، با هم آشنا شديم و اين آشنايي هم کاملا اتفاقي بود. آن خانم همسرشان هم‌کلاسي آقاي نجفي در دانشگاه M.I.T بودند. بعد‌ها آن خانم به من گفتند آقاي نجفي گفته‌ بود اصلا قصد ازدواج ندارد چون شخص ايدئال از نظر او سخت پيدا مي‌شود. آقاي نجفي گفته ‌بود دوست دارد همسرش در رشته علوم انساني تحصيل کرده ‌باشد، از خانواده‌اي مذهبي و خودش هم فردي مذهبي باشد. وقتي اين مشخصات را گفته ‌بود، همسر آن آقا من را با آقاي نجفي آشنا کرد. البته ما خيلي سريع ازدواج کرديم؛ حدود 23 روز از آشنايي تا ازدواج ما طول کشيد و بعد من به آمريکا رفتم و مدتي بعد 10 واحد باقي‌مانده از دوران ليسانسم را گذراندم.
خودتان در چه رشته‌اي تحصيل کرده‌ايد؟
من ليسانسم مشاوره بود و در آمريکا فوق ليسانس کانسلينگ مي‌خواندم اما همان زمان انقلاب شد و شهيد چمران به علي ‌پیشنهاد دادند به ايران برگرديد. تصميم گرفتيم برگرديم. من درسم را نيمه رها کردم و به ايران آمديم، بعد از چند سال در ايران فوق ليسانس روان‌شناسي تربيتي خواندم. يادم مي‌آيد آن زمان که تصميم گرفتيم به ايران برگرديم، استاد راهنماي دوره دکتراي علي وقتي شنيد علي مي‌خواهد به ايران برگردد، گريه کرد. اين موضوع خيلي براي من عجيب بود که مردي با آن رتبه علمي و جايگاه جهاني گريه کرد و به علي گفت برنگرد؛ سال‌ها طول مي‌کشد که من همکاري مثل تو پيدا کنم، نرو و بمان اما علي قبول نکرد. چند سال بعد همايشي در ايتاليا برگزار شد که البته هر چند سال يک بار برگزار مي‌شود و استادان برجسته دنيا را در آن همايش جمع مي‌کنند تا آخرين تحولات رياضي دنيا را به آنها آموزش دهند و درباره آخرين دستاوردهاي دانش رياضي گفت‌وگو کنند. علي هم به آن همايش دعوت شد. شايد باورتان نشود اما وقتي متوجه شدند استاد راهنماي دکتراي علي کيست و علي چه کارهايي کرده ‌است، از علي خواستند براي آن استادان تدريس کند. علي بسيار کم‌سن بود. آمفي‌تئاتر پر بود و مردهاي فول‌پروفسور رياضي بودند. علي با آن سن کم بايد براي آنها تدريس مي‌کرد. من وقتي شنيدم، گفتم علي قبول کردي! گفت خب کاري ندارد. مي‌روم و چيزهايي را که بلد هستم ياد مي‌دهم؛ نگراني ندارد! علي آن‌قدر بر دانشي که داشت مسلط بود که اعتماد‌به‌نفس درس‌دادن به جماعتي فول‌پروفسور را داشت. يادم مي‌آيد نشسته ‌بودم و مدام آيت‌الکرسي مي‌خواندم و دعا مي‌کردم که مبادا علي موفق نشود. بعد از پايان کلاس چنان براي او دست زدند و تشويقش کردند که ديگر من در مواقع استراحت پس از کلاس‌ها علي را نمي‌ديدم؛ هميشه شاگرداني دورش بودند و با او صحبت مي‌کردند. علي هميشه باعث غرور و افتخار من بود.
شما به ارتباط آقاي نجفي و دکتر چمران اشاره کرديد؛ از اين ارتباط بيشتر برايمان بگوييد.
علي در آمريکا معاون فرهنگي انجمن اسلامي دانشجويان آمريکا و کانادا بود و با تمام شهرها ارتباط داشتيم و بچه‌ها همه مي‌آمدند؛ راستش خانه ما پاتوق بود. علي در جلسات با آقاي چمران آشنا شده‌ بودند و اين آشنايي به چنان صميميتي در کار و رابطه دوستانه رسيد که بعد از آمدن به ايران، علي معاون دکتر چمران شد و با شهيد چمران به کردستان هم مي‌رفتند اما بيشتر کارهاي فکري و برنامه‌ريزي‌ها با علي بود.
از ديگر چهره‌ها چه کساني در آن زمان با آقاي نجفي ارتباط داشتند؟
وقتي علي دانشجو بود، بورسيه دانشگاه صنعتي اصفهان شده و به M.I.T رفته بود. وقتي به ايران برگشتيم، علي گفت من بورسيه دانشگاه صنعتي اصفهان بودم، بايد بروم و در آن دانشگاه خدمت کنم. با اينکه اجباري در کار نبود اما او مي‌خواست ديني را که به دانشگاه صنعتي اصفهان دارد ادا و تدريس کند. زمان زيادي از رفتن ما به اصفهان‌ نگذشته ‌بود که رئيس دانشگاه صنعتي اصفهان شد. بعد از رياست، وزير علوم وقت همه رؤساي دانشگاه‌ها را به تهران دعوت کرده ‌بود. در آن زمان نخست‌وزير دکتر باهنر بودند. در همان جلسه دکتر باهنر با علي آشنا شده و همان موقع به او پيشنهاد داده‌ بود وزير علوم شود. وقتي علي موضوع را به من گفت، مخالفت کردم؛ گفتم علي حرفش را نزن، من بعد از مدت‌ها آرامش نسبي دارم. در آن زمان در مدرسه تدريس مي‌کردم و مسئول مجتمع دانشگاه صنعتي اصفهان هم بودم. گفتم علي کار ما فرهنگي است و داريم در آرامش کار مي‌کنيم. چون من مخالفت کردم، علي هم به شهيد باهنر جواب رد داد. تا اينکه يک روز وقتي از مدرسه به خانه رسيدم، تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم، آقايي پشت خط گفت خانم تابشيان؟ گفتم بله، بفرماييد؟ گفت آقاي نخست‌وزير با شما کار دارد! گفتم با من! گفت بله! گوشي را به آقاي دکتر باهنر دادند. سلام کردند و بعد گفتند حاج‌خانم خودتان هستيد؟ گفتم بله؛ آقاي دکتر بفرماييد. گفت: ما به آقاي دکتر مي‌گوييم بيا وزير علوم شو، مي‌گويد همسرم راضي نيست و اگر همسرم راضي نباشد، قبول نمي‌کنم. بعد دکتر باهنر گفتند مي‌شود از شما خواهش کنم اين بار را کوتاه بياييد. وضعيت کشور خاص است و ما بايد دانشگاه‌ها را باز کنيم و کار زيادي مي‌طلبد و کار هر کسي نيست. خواهش مي‌کنم اجازه دهيد آقاي دکتر بيايند.
گفتم آقاي دکتر، علي سني ندارد. مگر در يکي، دو جلسه چه چيز در او ديده‌ايد که فکر مي‌کنيد مي‌تواند وزير شود. گفت من فکر مي‌کنم او آينده‌نگر است و از پس اين کار برمي‌آيد.
اين رفتار علي (احترامي که براي نظر من قائل بود) برايم افتخار بود؛ اينکه هرگز پست و مقام باعث نمي‌شود او من را فراموش کند و شرط وزيرشدنش را رضايت من گذاشته ‌است. من ارادت زيادي به دکتر باهنر داشتم. هميشه به علي مي‌گفتم علي، دکتر باهنر بسيار دل در گرو ايران و انقلاب دارد و آينده‌نگر است و اطمينان داشتم که دکتر باهنر مي‌تواند خدمات زيادي براي کشور انجام دهد. من شرمنده‌ دکتر باهنر شدم که زحمت کشيد و از من اجازه خواست. علي بايد در تهران زندگي مي‌کرد؛ نمي‌شد هفته‌اي دو شب بيشتر در خانه باشد. من شش ماه در اصفهان ماندم و علي هفته‌اي دو روز به خانه مي‌آمد. تا اينکه بعد، ترور‌هاي کور اتفاق افتاد و سوء قصد نسبت به علي شد که من با خودم گفتم نکند علي را از دست بدهم. من خيلي علي را دوست داشتم و اضطرابم زياد بود. بعد از آن هر کاري علي مي‌کرد، من در کنارش بودم. يادم مي‌آيد ما بيشتر شب‌ها را در وزارتخانه مي‌خوابيديم. چون علي دست‌کم دو يا سه شب تا صبح کار مي‌کرد. از خانه براي خودمان رختخواب برده‌ بوديم. من و زهرا هم در آن روز‌ها که علي به خانه نمي‌آمد، در وزارتخانه مي‌مانديم. خيلي روزهاي سختي بود اما من عاشقانه علي را دوست داشتم و از اينکه با او زندگي مي‌کردم، لذت مي‌بردم. چون منفعت کارهاي علي به همه مردم مي‌رسيد.
زندگي در آن شرايط قطعا سخت بود. از اينکه تفريحي نداشتيد، ناراحت نمي‌شديد؟
خيلي وقت‌ها مي‌شد که ما با هم جايي نمي‌رفتيم. حتي يک رستوران هم نمي‌توانستيم با هم برويم. من براي اينکه زهرا اذيت نشود و همگي ساعات آرامي را کنار هم داشته ‌باشيم، شرايط خانه را طوري فراهم مي‌کردم که انگار در رستوران هستيم. غذاي ايتاليايي درست مي‌کردم، شمع روشن مي‌کردم و روي ميز گل مي‌گذاشتم و موزيکي لايت هم مي‌گذاشتم که مثلا در رستوران هستيم (مي‌خندد) و کنار هم لذت ببريم. با همه اينها آن‌قدر علي با همه گرفتاري‌اش علاقه‌اش را به من نشان مي‌داد که هرگز احساس نکردم ناديده گرفته مي‌شوم و هرگز تصور نکردم علي به خاطر کارهايش متوجه من يا زهرا نيست.
من 42 سال است با علي ازدواج کرده‌ام. به جز يک سال هرگز تولد من، سالگرد ازدواجمان، ‌تولد زهرا يا تولد نوه‌مان يا هر مناسبت ديگري را که مربوط به اعضاي خانواده مي‌شد، فراموش نکرد. مخصوصا دو سال آخر با همه فشارهاي رواني‌اي که تحمل کرد، اصرار داشت که توجهش را به من برساند.
جالب است، چون اکثر آقايان که به اندازه فردي در جايگاه آقاي نجفي هم گرفتاري ندارند، تولد همسرشان را فراموش مي‌کنند؛ چطور آقاي نجفي هرگز فراموش نمي‌کردند.
بله بسيار بعيد است؛ حتي خود من تعجب مي‌کردم چطور هيچ چيز را فراموش نمي‌کند.
شاهد ببري: من که مرد هستم هم از نظر من خيلي رفتار نادري است. حتي حالا که در زندان هستند تولد من را هم فراموش نمي‌کنند. مناسبتي مي‌شود تماس مي‌گيرند و تبريک مي‌گويند. ما انتظار نداريم در اين فشار رواني که حالا گرفتارش هستند، به ياد داشته باشند اما همچنان به ياد دارند.
تابشيان: حتي حالا که در زندان است به زهرا مي‌گويد به جاي او براي من هديه بخرد و حتي نوع هديه را هم خودش تعيين مي‌کند. جالب است بگويم علي خيلي من را سورپرايز مي‌کرد. يادم مي‌آيد تولد 36سالگي من در جمع خانم‌هاي اعضاي هيئت دولت گرفته شد. خانم‌هاي وزرا، خانم بهشتي، خانم مطهري و چند نفر ديگر از همسران آقايان سياسي در جمعي حضور داشتند. من هم رفته بودم و دور هم بوديم که يکباره ديديم يک کيک بزرگ وارد شد. پيام تولدت مبارک از طرف علي آمد. همه تعجب کردند. با اينکه علي خودش نبود با صاحبخانه هماهنگ کرده‌ بود که من را سورپرايز کند. بعد از ميهماني که به خانه آمدم او را ديدم و تشکر کردم(مي‌خندد).
اين کارهاي علي گاهي با واکنش همکارانش روبه‌رو مي‌شد؛ آنها مي‌گفتند براي همسران ما توقع ايجاد مي‌کني (مي‌خندد). من از اين لحظات با علي زياد داشتم. راستش 42 سال زندگي من با علي با وجود اينکه بسيار بسيار سخت بود اما بسيار بسيار لذت‌بخش بود. در زندگي‌ام با علي کيف کردم (مي‌خندد). 90 درصد زندگي‌ام خوشحال بودم. من با کسي زندگي مي‌کردم که عاطفه و عشق را مي‌دانست. من تنها شرط ازدواجم اين بود که شوهرم استاد دانشگاه باشد و من را درک کند. برايم مهم نبود که پول نداشته ‌باشد؛ برايم انسان‌بودن و بافرهنگ‌بودن او مهم بود که علي اين ويژگي‌ها را داشت.
چطور براي شما مهم نبود که همسرتان ثروت داشته‌ باشد.
خانواده من تحصيلات دانشگاهي بالايي داشتند. پدر من اولين ديپلمه علمي استان اصفهان بودند که شاگرد اول کل استان هم شده‌ بودند. هميشه به ما وصيت مي‌کرد که درس بخوانيم و به فرهنگ اهميت بدهيم. به‌ همين ‌دليل ثروت براي من مهم نبود.
گفتيد رفتارهاي آقاي نجفي گاهي باعث اعتراض وزراي ديگر مي‌شد. آنها به آقاي نجفي چه مي‌گفتند؟
وقتي خانم‌هاي آقايان وزرا چيزي از زندگي ما مي‌فهميدند، به همسرانشان معترض مي‌شدند که چطور آقاي نجفي با همه گرفتاري‌هايي که مثل شما دارد، با همسرش رفتار رمانتيکي دارد و مي‌خواستند وزراي ديگر هم همان کار را بکنند. البته به جز علي، مرحوم دکتر نوربخش و دکتر راه‌دلي هم با همسرانشان بسيار خوش‌رفتار بودند. رفتار اين سه نفر با همسرانشان مثل رفتاري که عرف مردان ايراني است، نبود. همين هم باعث مي‌شد که وقتي آقايان وزرا آقاي نجفي يا مرحوم نوربخش را مي‌ديدند، اعتراض مي‌کردند (مي‌خندد). البته يک نکته را هم بگويم؛ آقاي نجفي از همان ابتدا به کارهاي خير بسيار اصرار داشت. به هيچ وجه ثروت‌اندوز نبود. در جواني‌اش بارها به من مي‌گفت سرور بيا براي باقيات‌الصالحاتمان کار کنيم. به اصرار علي تصميم گرفتيم دو مدرسه بسازيم.
يک مدرسه که براي کودکان استثنائي بود ساختيم. البته من در اين زمينه فعاليت هم داشتم به همين دليل هم مدرسه کودکان استثنائي را ساختيم. مدرسه بزرگي سمت نواب که به نام سرور ساختيم. البته نام اين مدرسه به اصرار علي، سرور انتخاب شد؛ من اصراري نداشتم. يک مدرسه هم در منطقه سه ساختيم.
چرا مدارس را در تهران ساختيد؟
براي ما فرقي نمي‌کرد کجا باشد. علي از آموزش و پرورش خواست خودشان تعيين کنند مدارس کجا ساخته شود و آنها هم گفتند مدرسه استثنائي در تهران بسيار کم داريم و مدارس سه‌شيفته ‌است؛ به همين خاطر هم در آنجا ساخته شد.
بعد از آن مدارس انگار علي وارد يک فاز ديگر شده‌ بود. دوباره به من گفت سرور بيا براي باقيات‌الصالحاتمان کاري بکنيم(مي‌خندد). گفتم علي باز چه نقشه‌اي داري، باز چه کار کنيم؟ گفت سرور، بهترين دانشجويان اين کشور در دانشگاه صنعتي شريف قبول مي‌شوند اما يک گدرينگ‌روم (سالن دورهمي) ندارند زير راه‌پله مي‌ايستند و صحبت مي‌کنند. بيا براي اين بچه‌ها کاري بکنيم. ما مي‌خواستيم دو مدرسه ديگر هم با نيت دخترم زهرا و نوه‌ام باران بسازيم. با تصميم علي قرار شد براي بچه‌هاي دانشگاه شريف کاري بکنيم. وقتي پيشنهاد را داديم و اسم آقاي نجفي آمد، يک‌دفعه پروژه را بسيار بزرگ کردند. سالن آمفي‌تئاتر و... اضافه شد. آقاي نجفي با دکتر سهراب‌پور، رئيس وقت دانشگاه صنعتي شريف صحبت کردند و گفتند نيمي را من تقبل مي‌کنم و نصفي را دانشگاه تقبل کند. براي آن پروژه بسيار هم سختي کشيديم. از چند خير ديگر هم کمک گرفتيم.
علي بيشتر باني خير هم مي‌شد؛ خيلي‌ از ثروتمندان به او اعتماد و در پروژه‌هاي خيرخواهانه شرکت مي‌کردند.
علي حتي خانه پدربزرگش در روستاي خور از توابع کلات نادر را هم بخشيد. يک روز دوباره به من گفت سرور بيا براي باقيات‌الصالحاتمان کاري بکنيم (مي‌خندد). گفتم علي باز چه کار کنيم، باز چه فکري داري؟ گفت سهم بقيه ورثه خانه پدربزرگ را بخريم و سالن چندمنظوره و حسينيه درست کنيم که اين کار را هم کرديم.
يادم مي‌آيد يک ماشين داشتيم؛ علي آن را فروخت، گفت بيا با پول همين ماشين دانه اول سنبل را بکاريم و خرمن برداشت کنيم. با پول همان ماشين بنياد اميد صالحان را راه‌اندازي کرديم. با همان مبلغ که از فروش ماشين به دست آمده ‌بود، بنياد بنا نهاده شد و دوستان خير و ثروتمند علي هم آمدند و بنياد راه‌اندازي شد.
وظيفه بنياد خيريه‌ اميد صالحان دقيقا چيست و به چه کساني کمک مي‌کند؟
اين بنياد از ابتدا براي دانشجويان نخبه سراسر کشور تأسيس شد تا به نخبه‌ها وام کمک‌تحصيلي بدهد. علي مي‌گفت زماني که دانشجو بود، از بنيادي که براي دانشجويان نخبه ‌بود وام گرفته و اين وام خيلي به او کمک کرده ‌است مي‌خواهد براي نخبگان چنين کاري بکند. بنيادي که علي از آن وام گرفته‌ بود، به دانشجويان نخبه وام مي‌داد و زماني که دانشجو سر کار مي‌رفت وام را پس مي‌داد. ايده علي هم همين بود. مي‌خواست به دانشجويان نخبه سراسر کشور وام بدهد و آنها هم بعد از اينکه سر کار رفتند، آن را پس بدهند که خدا را شکر موفق شد. در اولين گام دانشجويان دکترا که معدل‌هاي بالايي داشتند واجد شرايط وام شناخته شدند. علي خودش از دانشجويان نخبه و تيزهوش بود. يادم مي‌آيد چند سال پيش که با علي به آمريکا رفتيم، به دانشگاه M.I.T رفتيم تا تجديد خاطره کنيم. زماني که ما آنجا بوديم کامپيوترهاي خيلي بزرگ آنجا بود اما چند سال پيش که رفتيم، همه چيز تغيير کرده‌ بود. گفتم علي بيا ببينيم هنوز نمراتت در دانشگاه هست؟ نزد خانمي که مسئولش بود رفتيم. گفت يک ‌ربع تحمل کنيد ريز‌نمرات را مي‌آورم. يک ربع بعد ريزنمرات علي را آورد. باورتان نمي‌شود حتي يک نمره A نداشت؛ همه A پلاس بود! با خودم گفتم مگر مي‌شود چنين چيزي! علي يک‌سري کارها کرده که من شک ندارم در خاطر همه مي‌ماند. اما درباره خودم بگويم اگر بدترين بلاهاي آسماني سر من ببارد، به خاطر ارزشي که براي اين همه کار علي قائلم، چشمم را مي‌بندم. کارهاي خير علي به ساختن مدرسه يا بنياد محدود نمي‌شد؛ زماني که عضو شوراي شهر تهران بود به برخي خانواده‌هاي نيازمند، خودش و بخشي هم از طرف دوستان خيرش کمک مي‌کرد. براي دو خواهر که وضع مالي خوبي نداشتند، همت کرد . مقداري خودش پول گذاشت و مابقي را هم از بنياد مسکن گرفت تا خانه‌اي بخرند و شکر خدا خانه‌دار شدند. چند خانواده هم در کرج بودند که تحقيق کرد و ديد وضع مالي بدي دارند. با سوپرمارکت و پروتئين‌فروش محل زندگي آنها هماهنگ کرده بود؛ ماهانه مبلغي براي آنها واريز مي‌کرد که گوشت و مرغ و مايحتاج ديگر را در ماه به آنها بدهند. همه حساب‌ها هست و تا قبل از اين ماجراها کمک‌هاي علي ادامه داشت. علي از معدود استاداني بود که کلاس‌هاي درسش در دانشگاه صنعتي شريف بيش از 250 دانشجو داشت؛ دانشجويانش بسيار بسيار او را دوست داشتند. خيلي راحت و قابل فهم براي بچه‌ها درس را توضيح مي‌داد و کلاس‌هاي خيلي شادي داشت به همين خاطر دانشجويانش بسيار دوستش داشتند.
بعضي‌ها بعد از مشخص‌شدن حضور ميتراخانم به من گفتند تو هنوز هم از آقاي نجفي طرفداري مي‌کني؟! گفتم من مطمئنم چيزي هست به همين دليل هرچه علي گفت قبول کردم. من با علي 42 سال زندگي کردم؛ بسيار به او اعتماد دارم؛ من وجود علي را مي‌شناسم. حتي وقتي كه گفت يک روز در ميان به خانه مي‌آيد، حتي وقتي که گفت بايد جدا شويم، حرف روي حرفش نياوردم.
چطور متوجه حضور خانم استاد در زندگي‌تان شديد؟
نيمه‌شب پيامي برايم فرستاده شد و به طور کامل میترا خانم را به من معرفي کردند و بعد علي جريان را برايم گفت. اما من آن‌قدر به علي اعتماد داشتم كه فقط چيزي را که خودش گفت قبول کردم و سؤال بيشتري نپرسيدم چون باور دارم علي هرگز کار بي‌دليل انجام نمي‌دهد.
خانم تابشيان، تحمل چنين حادثه‌اي بسيار بسيار براي يک زن سنگين است. ايستادگي شما و حمايتي که از آقاي نجفي کرديد، تقريبا به اندازه خود حادثه افکار عمومي را متعجب کرده ‌است؛ چطور اين کار را کرديد؟
باز هم مي‌گويم من به علي اعتماد داشتم. بين من و علي چيز پنهاني نبود؛ هرگز در اين سال‌ها ما چيزي را از هم پنهان نکرديم؛ ما زندگي عاشقانه‌اي داشتيم و عشق در وهله اول يعني گذشت و آزارندادن طرف مقابل. علي مرد زندگي من بود. هيچ وقت در زندگي کاري بي‌دليل نکرد. اگر کاري کرد که بقيه فکر مي‌کردند دليلي ندارد، مدتي بعد دليل آن مشخص مي‌شد. به همين خاطر وقتي ابتدا به من گفت يک روز در ميان به خانه مي‌آيد و بعد هم گفت مجبور است به خانه نيايد؛ من از او نپرسيدم چرا و قبول کردم. اين رفتار من مورد تعجب بقيه بود اما هيچ‌کس از اندازه و سطح اعتماد من به علي خبر نداشت. من از خودم بيشتر به او اعتماد دارم.
واکنش آقاي نجفي نسبت به اين صبوري شما چه بود؟
احساس مي‌کردم علي براي اين واکنش من احترام زيادي قائل است. حتي وقتي که گفت ميترا مي‌گويد تو را طلاق بدهم، من بدون کلامي حرف اضافه قبول کردم. فقط به علي گفتم به من قول بده براي زهرا دخترمان چيزي کم نگذاري. هر هفته دخترمان را ببيني و سالي يک بار هم با دخترمان مسافرت برويم. من حرفي ندارم. اگر خداوند اين را برايم تقدير كرده با جان و دل مي‌پذيرم. البته متأسفانه ديدارهاي زهرا با پدرش هم تحت تأثير تصميم خانم استاد قرار گرفت. زهرا وابستگي بسيار بسيار شديدي نسبت به پدرش دارد. او خيلي پدرش را دوست دارد و من مي‌دانستم دخترم در صورت نديدن پدرش به‌شدت و به مراتب بيشتر از تأثير ماجراي حضور خانم استاد در زندگي ما آسيب خواهد ديد. اما به هر حال اوضاع به گونه‌اي پيش رفت که زهرا مدتي نتوانست پدرش را ببيند. من به خواست علي درخواست طلاق هم دادم و تا مراحل آخر هم رفتم که بعد حادثه فوت مرحوم ميترا استاد پيش آمد.
زهرا هم يک زن است. واکنش زهرا نسبت به اين صبوري شما چه بود.
من و زهرا هر دو علي را خيلي دوست داشتيم. زهرا به شدت اذيت شد. اما خوشحالم با وجود همه فشارهايي که تحمل کردم اعتمادم را به علي از دست ندادم و به ميترا خانم هيچ توهيني نکردم.
جايي گفته‌ بوديد يک بار خانم استاد را ملاقات کرديد؛ در آن ملاقات بين شما چه گذشت؟
من مرحوم استاد را يک بار در بيمارستان ديدم. علي حالش بد بود؛ در بيمارستان بستري شده ‌بود. من، زهرا و دامادم شاهد به بيمارستان رفته‌ بوديم. ميترا خانم را آنجا ملاقات کردم. وقتي وارد اتاق شد و من را ديد که کنار تخت علي نشسته‌ام، به شدت عصباني شد. او با ديدن من برافروخته شد. به شدت عصبي بود، مي‌لرزيد. گفت خانم تابشيان من بايد با شما صحبت کنم. گفتم دخترم بيا برويم بيرون صحبت کنيم. آن‌قدر مي‌لرزيد که من نگران شدم، بغلش کردم، نوازشش کردم و او را بوسيدم، گفتم دخترم آرامش خودت را حفظ کن، با عصبي‌شدن کاري پيش نمي‌رود. گفتم عزيز دلم آرام باش؛ تو قبلا هم مي‌خواستي با اصرار من را ببيني؛ حالا تا هر وقت که بخواهي من اينجا هستم و با هم حرف مي‌زنيم؛ فقط آرام باش؛ همه حرف‌هايت را گوش مي‌کنم.
در اين ديدار چه صحبتي بين شما و خانم استاد ردوبدل شد؟
يک‌سري صحبت‌هايي کردند که در حوصله مصاحبه ما نيست؛ فقط جايي گفتند که از علي جدا شو. تو 42 سال با علي زندگي کردي و حالا من همسر او هستم.
پاسخ شما به اين خواسته چه بود؟
گفتم مادرجان دخترم، هرچه خدا بخواهد همان مي‌شود. اصلا نگران نباش. من هستم و هر تصميمي که علي و شما بگيريد قبول مي‌کنم؛ همه چيز دست خداست.
ببينيد من فکر مي‌کنم ميترا خانم هم متوجه شده‌ بود که من بسيار فرد قانعي ‌هستم؛ من طمع نداشتم و از ابتداي زندگي‌ام هم همين‌طور بودم. از وقتي جوان بودم هم فردي نبودم که طمع داشته ‌باشم. اينکه مي‌گويند ثروتمند کسي است که قناعت مي‌کند و احساس بي‌نيازي دارد، من همين راه را در پيش گرفته ‌بودم. البته وضع مالي ما خوب بود اما من هرگز براي داشتن چيزي حريص نبودم. قبل از اينکه علي وزير شود، ما در جردن خانه و ماشين داشتيم. علي با برادرش زميني خريده ‌بود و من هم کار مي‌کردم. با علي پول‌هايمان را روي هم گذاشتيم و علي با برادرش آن زمين را ساخت و در آنجا زندگي مي‌کرديم. علي نسبت به مسائل مالي بسيار سخت و حساس بود؛ البته اين اصرار من هم بود. من قسم مي‌خورم علي جزء معدود کساني است که بسيار بسيار پاکدست است. يک نقطه تيره در زندگي مالي او نيست. هرچه داريم دسترنج من و علي بود. درِ مائده‌هاي آسماني هم براي ما باز بود و خوشحال بوديم. من علي را کم مي‌ديدم اما آن‌قدر براي من خاطره خوب درست کرد که هميشه از زندگي با او خوشحال بودم. شايد باورتان نشود؛ همين که هر سه ماه يک بار من، زهرا و علي با هم رستوران مي‌رفتيم، براي من کافي بود. خوشحال بودم به خاطر همين شادي‌هاي کوچک. يادم مي‌آيد وقتي وزير علوم بود گاهي مي‌شد شايد در روز چند دقيقه همديگر را مي‌ديديم. جالب است برايتان تعريف کنم؛ علي در روز نيم‌ساعت وقت ناهار و نماز داشت. زنگ مي‌زد به محل کار من در تربيت معلم و مي‌گفت سرور بيا با هم ناهار بخوريم. من با همين تلفن علي سرمست مي‌شدم و خودم را به محل کار او مي‌رساندم و با هم ناهار مي‌خورديم.
خانم تابشيان، برادر ميترا خانم روزهاي اول نسبت به شما واکنش‌هاي تندي داشتند. با اينکه شما مي‌گوييد فقط يک بار خانم استاد را ديده‌ و با وي صحبت کرده‌ايد و نقشي در اين ماجرا نداشتيد، علت اين ناراحتي آقاي استاد از شما چه بود. شما چطور همچنان سکوت کرده‌‌ بوديد؟
من اصلا با آقاي استاد برخوردي نداشتم. ببینید؛ من باید زمانی جواب بدهم که فایده‌ای داشته ‌باشد. آقای استاد به خاطر فوت خواهرشان بسیار ناراحت بودند. من هرچه می‌گفتم ایشان با احساسات با آن برخورد می‌کردند. من خودم حقیقت را می‌دانستم که هیچ نقشی از ابتدا تا انتهای ماجرا نداشتم. من با هیچ‌ کدام از اعضای خانواده استاد هیچ برخوردی نداشتم. خدا شاهد است به زهرا هم گفته‌ام؛ خیلی دلم می‌خواهد این ماجرا فروکش کند، همگی کمی آرام شویم، به خانه خانواده استاد بروم و مادر میترا خانم را بغل کنم. بگویم می‌دانم مادر هستی و رنج می‌کشی، می‌دانم چقدر غمگین هستی. من هیچ برخورد و مشکلی با میترا خانم نداشتم و هیچ وقت هم برای او بد نخواستم.
به هر حال شما به عنوان یک زن که همسر 40ساله آقای نجفی بودید و نقشی هم در این ماجرا نداشتید، شدید‌ترین آسیب روانی را متحمل شده‌اید.
بگذارید واضح بگویم و به عنوان یک زن بگویم كه تلخ‌ترین اتفاقاتی كه در زندگی من افتاده مرگ پدر و مادرم بوده‌ است. این اتفاق به مراتب از مرگ پدر و مادرم برای من تلخ‌تر، سخت‌تر و وحشتناک‌تر بود. اما من قبول کردم و با خودم گفتم حالا که پیش آمده من به عنوان یک زن 65ساله بايد بتوانم آن را کنترل کنم. من تا روزی که فهمیدم میترا خانم در زندگی من هست، بهترین نعمت‌های خدا نصيبم شده‌ بود. شوهرم را عاشقانه دوست داشتم؛ مرد بی‌نظیری است. دختر، داماد و نوه‌ام سالم و خوب هستند؛ همه چیز خوب بود. شکرگزار این 65 سال هستم.
برخورد اقوام و دوستان سیاسی و دانشگاهی آقای نجفی با این مسئله چطور بود. در ابتدا تقریبا واكنش شخصیت‌های سیاسی نسبت به حضور خانم استاد در زندگی آقای نجفی بسیار تند بود. با توجه به اینکه به هر حال زندگی‌ شما با بحران مواجه شده بود، چطور با آنها مواجه شدید؟
باورتان نمی‌شود؛ همه آنها نگران روابطی بودند که با هم داشتیم. من گفتم همگی صبوری می‌کنیم. چون من فردی خداباور هستم و اطمینان داشتم و می‌دانستم بعد از این سختی همه چیز دوباره آرام می‌شود. من برای اینکه آرامش خودم را از دست ندهم، مرتب ذکر می‌گفتم، قرآن می‌خواندم، مثنوی می‌خواندم و ورزش می‌کردم. البته خانواده‌ خودم و خانواده آقای نجفی اجازه ندادند که من احساس تنهایی و کمبود کنم. به همین خاطر هم با خودم گفتم اگر تقدیرم این بود که علی دیگر به زندگی من برنگردد، باز هم شکرگزارم چون خداوند پاداش این ناراحتی‌هایی را که تحمل کردم به من می‌دهد.
شاهد ببری: زهرا بعد از این ماجرا به‌شدت آسیب روحی دید و اگر آرامش و صبوری خانم تابشیان نبود، قطعا زهرا آسیب شدیدتری می‌دید. خانم تابشیان فقط خودشان این سختی را تحمل نمی‌کردند؛ با همه فشاری که تحمل می‌کردند زهرا را هم حمایت می‌کردند.
تا به حال آقای نجفی از شما خواسته او را به‌خاطر این سختی‌ها ببخشید.
تابشیان: آقای نجفی یک شب به خانه آمدند. همان چندساعتی که وثیقه قبول شده ‌بود، آقای نجفی به خانه آمد. به او گفتم علی خیالت راحت باشد، من حلالت کردم (می‌خندد). گفتم راستش علی از همان اول حلالت کردم ولی نگفتم (می‌خندد). تا آخر عمرم مثل کوه پشتت هستم؛ چه روحی، چه مالی، چه عاطفی کنارت هستم.
آیا شما نقشی در جلب رضایت از سوی خانواده استاد داشتید؟
من از همان اول هیچ مصاحبه‌ای نکردم که حرفم باعث ایجاد مشکل نشود. البته من در مذاکرات حضوری با خانواده استاد نبودم چون به هر حال ممکن بود خانواده استاد نسبت به من واکنشی داشته ‌باشند. البته دامادم حضور داشت. اما من برای اینکه درک می‌کردم آنها عزیزشان را از دست داده‌اند و حضور من آزارشان می‌دهد، نرفتم.
خانم تابشیان شما و دوستان آقای نجفی بالاخره متوجه شدید که ایشان در بحرانی قرار گرفته‌اند. چرا زودتر برای بیرون‌کشیدن ایشان از بحران اقدام نکردید؟ آیا واقعا فکر می‌کردید سکوت شما راه‌حل است؟
یکی از مشکلات همین بود. اگر در شروع ماجرا متوجه می‌شدیم، شاید موضوع طور دیگری حل می‌شد. به هر حال علی اعتمادبه‌نفس بالایی داشت. شاید خودش فکر می‌کرد می‌تواند موضوع را طور دیگری حل کند که از کسی کمک نگرفت اما من به او اعتماد داشتم و حتی گله‌مند نشدم که چرا از من یا دوستان دیگرشان کمک نخواست.
من این سؤال را یک بار پرسیدم اما جواب نگرفتم. دوباره می‌پرسم؛ واکنش خانواده و دوستان آقای نجفی نسبت به حضور خانم استاد در زندگی او چه بود؟
واقعیتش این است که همه در ابتدا شوکه شده‌ بودند. من نمی‌دانستم دقیقا چرا علی چنین کاری کرده ‌است اما می‌دانستم علی کاری را از سر هیجان نمی‌کند؛ او به کارها و تصمیم‌هایش فکر می‌کند، آینده‌نگری دارد و مصلحت همه حتی دورترین افراد نسبت به خودش را هم در نظر می‌گیرد. به همین خاطر وقتی همه اطرافیان ایشان سراغ من آمدند و گفتند که طرف من را می‌گیرند و از آقای نجفی عصبانی هستند، من دوباره پشت آقای نجفی ایستادم! گفتم من 40 سال با این مرد زندگی کردم، احترام زندگی 40ساله و مردی را که عاشقش هستم، نگه ‌دارید. کسی حق توهین به او در مقابل من را ندارد. او قطعا خودش توضیحی بابت این انتخاب دارد؛ اگر هم توضیحی نداشته‌ باشد، در بدترین حالت این است که علی 40 سال با من زندگی کرد و حالا ترجیحش این است که زن دیگری را انتخاب کند؛ او حق انتخاب دارد. هیچ‌کس نمی‌تواند حق انتخاب را از انسان‌ها بگیرد. این مسئله من و علی است و شما نباید او را تنها بگذارید. اما من اطمینان دارم علی مصلحت همه را در نظر می‌گیرد و بعد تصمیم می‌گیرد. گفتم همان ضرب‌المثل معروف که می‌گوید اگر می‌خواهید بدانید چرا یک فرد کاری را کرده، کفش آن فرد را بپوشید، همان مسیر را بروید تا متوجه شوید، درباره علی هم مصداق دارد. شما باید ببینید که واقعا کاری را غیر از کاری که علی کرد، می‌کردید؟
شاهد ببری: اصلا همین صحبت‌های حاج خانم در آن جلسه بود که همه اعضای خانواده و دوستان آقای نجفی را مصمم کرد که کمک کنند تا مصالحه انجام و همه چیز حل شود.
وقتی من میان دوستان و اقوام آقای نجفی صحبت کردم، گفتم شما نباید او را تنها بگذارید. شما که نمی‌‌دانید علی چه در سینه دارد، چرا او را قضاوت کنید. بعد از آن همه سکوت کردند و مصمم شدند به علی کمک کنند.
خانم تابشیان فکر می‌کردید پایان این رابطه قتل باشد؟
از نظر من که 42 سال با علی زندگی کردم، غیرممکن است علی در شرایط عادی چنین کاری بکند. علی به قدری مهربان، باگذشت و آرام بود که هرگز در حالت عادی چنین کاری نمی‌کرد. دوستانش تعریف می‌کنند در دوران مدرسه پول‌هایش را جمع کرده‌ و برای خودش یک کت شیک خریده ‌بود. یک روز که کت را برای اولین بار پوشیده بود، وقتی دید لبوفروشی در سرما ایستاده و سردش است، کت را درآورده و به او داده بود. آن‌وقت چطور می‌توانم باور کنم چنین فرد مهربانی دست به قتل بزند. از ابتدای مصاحبه سابقه آقای نجفی را برایتان گفتم؛ آیا شما قبول می‌کنید فردی با این همه مهر و عاطفه مرتکب قتل شود! آدمی که به باقیات‌الصالحات فکر می‌کند، چنین کاری می‌کند؟ من 42 سال زن علی بودم؛ من 90‌درصد نمی‌توانم قبول کنم او بتواند چنین کاری بکند؛ علی با دشمنش هم نمی‌توانست چنین کاری بکند.
شرایط آقای نجفی در زندان چطور است؟ اینکه گفته می‌شود آقای نجفی در وضعیت بهتری نگهداری می‌شود، درست است؟
شاهد ببری: شرایط مانند همه زندانیان است، با این تفاوت که آزادی‌هایی که دیگر زندانیان دارند، آقای نجفی ندارد. مثلا در ایام عزاداری آقای نجفی اجازه ندارد در حسینیه حاضر شود. می‌گویند نباید با دیگر زندانیان باشد. خودش به تنهایی با صدای مداحی برای خودش عزاداری کرده ‌است. اجازه حضور در فروشگاه هم ندارد. او فردی بود که کل زندگی‌اش مطالعه کرده ‌است. ما همچنان برای رساندن کتاب و دارو به ایشان مشکلات و سختی‌های زیادی داریم اما فکر می‌کنم نسبت به یک سال قبل آرامش بیشتری دارد.
برایمان از شبی که آقای نجفی آزاد و بعد آزادی‌اش لغو شد، بگویید.
شاهد ببری: پس از جلسات طولانی و دردسرها و مذاکرات نفس‌گیر توانستیم با خانواده استاد به نتیجه برسیم. من شخصا در جریان مذاکرات و روند مصالحه بودم. در این ماجرا بزرگانی از دوستان دکتر نجفی و بزرگان طایفه استاد و افراد مورد احترام آنها در کرمانشاه پادرمیانی کردند تا بالاخره گره این مشکل گشوده شد و توانستیم رضایت خانواده استاد را جلب کنیم. تازه پس از آنکه رضایت محضری گرفتیم، شرایط روحی خانواده استاد برای اعلام رضایت در رسانه‌ها فراهم نبود. باز هم بیش از هفت روز صبر کردیم تا رضایت قلبی آنها هم فراهم شد و در رسانه‌ها گذشت را اعلام کردند و رضایت‌نامه را به دادگاه تحویل دادیم و تقاضای تبدیل قرار کردیم. چندروزی طول کشید تا موافقت کردند و بالاخره قرار وثیقه صادر شد و پس از مشقت‌های زیاد وثیقه را معرفی کردیم. برادرزاده آقای نجفی سند خانه‌اش را برد و همه کارها انجام شد. چهارشنبه حدود ساعت 12 وثیقه تودیع و حکم آزادی داده شد. ما از دادگاه درخواست کردیم آزادی آقای نجفی بی‌صدا باشد تا بتواند کارهای درمانی‌اش را بکند و از تنش دور شود. دادگاه به ما گفت رسانه‌ای نمی‌کند. ما در دادگاه بودیم که آقای گودرزی به من گفت بروید مقابل زندان. در فاصله اینکه ما از دادگاه به زندان اوین برویم، من فقط توقف کردم تا کمی میوه بخرم تا وقتی دکتر به خانه می‌آید، میوه داشته‌ باشیم. وقتی رفتم میوه‌ها را در خانه بگذارم، در زدم، دیدم آقای نجفی در را باز کرد! با ماشین زندان او را به خانه آورد‌ه‌ بودند. ساعاتی بعد خبر منتشر و رفت‌وآمدها هم شروع شد. فردای آن روز ساعت 11:30 شب بود که آقای گودرزی با من تماس گرفتند و گفتند آقای کشکولی گفته فردا ساعت 10 صبح به دادگاه بیایید، آقای نجفی باید به زندان برگردد. ما گفتیم مگر وثیقه صادر نشده، چرا باید برگردد. آقای گودرزی گفت باید برویم دادگاه ببینيم چه می‌شود. جمعه ساعت 10 صبح به دادگاه رفتیم. کلی در زدیم تا سرباز آمد و در را باز کرد، گفت کسی نیست، گفتیم اما به ما گفته‌اند بیایید، گفت اصلا کسی در ساختمان نیست. بعد از یک ساعت آقای کشکولی و کارمندانش آمدند. آقای کشکولی حرف‌هایی زد و سعی کرد آقای نجفی را آرام کند و توجیهاتی برای کارش بگوید. آقای نجفی هم گفت با اینکه خودتان هم می‌دانید کارتان غیرقانونی است اما من به توصیه وکیلم به زندان می‌روم. آقای نجفی در همه زندگی‌اش معتقد به مدارا بوده ‌است و حالا هم مدارا می‌کند.
تابشیان: آقای نجفی دو بار ایست کامل قلبی کرده‌ است و با زدن آمپول به داخل قلبش دوباره او را برگردانده‌اند. جراحی قلب کرده ‌است؛ مدام باید تحت نظر باشد، مشکل پروستات دارد. با وجود اینکه مدارک پزشکی او کامل و قرار وثیقه است و وثیقه نیز تأمین شده، او را به زندان برگرداندند. به ما گفتند دیگران سروصدا می‌کنند؛ ما هم گفتیم خب، مدتی بعد حداقل بعد از اینکه دور دوم محاکمات تمام شد او را آزاد می‌کنند اما همچنان آقای کشکولی در حالی که وثیقه روی پرونده است، او را آزاد نکرده‌اند. آقای نجفی همه شرایط آزادی را دارد اما او را در زندان نگه‌ داشته‌اند چون آقای نجفی اسلحه را خودش تحویل داده، طبق قانون باید مجازات درجه شش وی با دو درجه تخفیف به مجازات درجه هشت یعنی جزای نقدی تبدیل شود.
آقای نجفی از روزهای زندان برای شما می‌گوید؟
او در زندان هم سعی می‌کند به دیگران کمک کند. به بعضی زندانیان که وکیل ندارند و برای مشاوره به او مراجعه می‌کنند کمک می‌کند، برایشان لایحه می‌نویسد یا از آقای گودرزی و خانم عقبایی برای آنها کمک می‌گیرد. به بعضی زندانیان که به خاطر یک یا دو میلیون تومان در زندان هستند، کمک می‌کند، تماس می‌گیرد و می‌گوید کارت من را شارژ کنید تا به یک زندانی کمک کنم. مثلا یک زندانی به خاطر یک میلیون تومان شش ماه در زندان بود که آقای نجفی پول را واریز کرد و آزاد شد. او در سخت‌ترین شرایط زندگی هم بسیار مهربان و صبور است. خیلی از فرهنگیان و حتی شهروندان عادی برای آقای گودرزی نامه نوشتند و گفتند هرکاری نیاز باشد برای کمک به آقای نجفی می‌کنند. او به معنای واقعی کلمه برای مردم کار می‌کرد. مثلا همین مدارس غیرانتفاعی را که رقبای سیاسی آقای نجفی نسبت به آن واکنش‌ نشان می‌دهند و برخی از آنها خودشان چندین مدرسه غیرانتفاعی دارند، به این دلیل راه‌اندازی کرد که بچه‌ها با بودجه دولت بهتر درس بخوانند. آقای نجفی می‌گفت دولت برای مدارس و آموزش رایگان بودجه محدودی دارد. عده‌اي ثروتمند هستند که می‌توانند خودشان هزینه تحصیل فرزندانشان را بدهند؛ خب اگر فرزندان آن افراد ثروتمند از کل دانش‌آموزان کم شود، دانش‌آموزانی که از بودجه دولت استفاده می‌کنند، امکانات بهتری می‌گیرند. با اینکه به ایشان هنوز هم حمله می‌کنند اما آقایان خودشان در برخی موارد مجوز چند مدرسه غیرانتفاعی را گرفتند. گفتم علی، من معلم هستم؛ من هم می‌خواهم مدرسه داشته‌ باشم. گفت تو زن من هستی، بعد می‌گویند این کار را به خاطر همسرش کرد یا به همسرش رانت دولتی داد. تو و زهرا نباید در مدرسه غیرانتفاعی باشید. باورتان نمی‌شود؛ زهرا در مدرسه دولتی درس خواند، من حتی نتوانستم به خاطر سخت‌گیری‌های علی و پیش‌نیامدن شائبه زهرا را به مدرسه غیرانتفاعی بفرستم. این سخت‌گیری را برای همه اطرافیانش داشت؛ اگر کسی برای کار به او مراجعه می‌کرد می‌گفت خودت برو، اگر لیاقت داشته ‌باشی، استخدام می‌شوی. به هر حال من این وضعیت را یک آزمایش الهی برای خودم، علی و خانواده‌مان می‌دانم و از خداوند می‌خواهم هرگز تنهایمان نگذارد. باز هم می‌گویم؛ من به علی و تصمیم‌هایش اعتماد دارم.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.