نقدی بر کتاب «قبیله علیه آزادی»
ممکن است همه ما اشتباه کنیم
«قبیله علیه آزادی» را نمیتوان صرفا دفاعیهای در ستایش لیبرالیسم یا شرحی بر اندیشه چند متفکر سیاسی دانست. اهمیت کتاب در لایهای عمیقتر شکل میگیرد؛ جایی که ماریو بارگاس یوسا، در بازخوانی اندیشههایی که بر جهانبینی او اثر گذاشتهاند، در حقیقت تاریخ دگرگونی فکری خویش را روایت میکند. کتاب، بیش از آنکه درباره مجموعهای از نظریهها باشد، درباره تجربه دشوار عبور از یقینهاست؛ درباره انسانی که در گذر زمان، بخشی از باورهای گذشته خود را نهفقط ترک میکند، بلکه ناگزیر میشود نسبت خود را با آنها دوباره تعریف کند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
متین نوروزی: «قبیله علیه آزادی» را نمیتوان صرفا دفاعیهای در ستایش لیبرالیسم یا شرحی بر اندیشه چند متفکر سیاسی دانست. اهمیت کتاب در لایهای عمیقتر شکل میگیرد؛ جایی که ماریو بارگاس یوسا، در بازخوانی اندیشههایی که بر جهانبینی او اثر گذاشتهاند، در حقیقت تاریخ دگرگونی فکری خویش را روایت میکند. کتاب، بیش از آنکه درباره مجموعهای از نظریهها باشد، درباره تجربه دشوار عبور از یقینهاست؛ درباره انسانی که در گذر زمان، بخشی از باورهای گذشته خود را نهفقط ترک میکند، بلکه ناگزیر میشود نسبت خود را با آنها دوباره تعریف کند.
مسیر فکری یوسا از مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم سارتر تا لیبرالیسم، در متن کتاب بهصورت یک تغییر موضع ساده سیاسی ظاهر نمیشود. این مسیر، حاصل مواجهه آرمان با واقعیت قدرت است. نسلی که آزادی را در وعده انقلاب جستوجو میکرد، در تجربه تاریخی خود با این حقیقت تلخ روبهرو شد که آرمان رهایی نیز میتواند، هنگامی که به قدرت مطلق دست یابد، به ابزار سرکوب بدل شود. از همین منظر، «قبیله علیه آزادی» را باید روایتی از گسستن از یقین دانست؛ گسستنی که برای یوسا نه به معنای دستکشیدن از آرمان آزادی، بلکه به معنای بیاعتمادشدن به هر حقیقتی است که خود را از پرسش و نقد مصون میداند.
در این چارچوب، «قبیله» مفهومی فراتر از معنای تاریخی و مردمشناختی آن پیدا میکند. قبیله هر ساختاری است که تعلق را بر داوری مستقل مقدم مینشاند؛ هر جمعی که از عضو خود پیش از آنکه حقیقت را ببیند، وفاداری میطلبد. در منطق قبیله، ارزش یک اندیشه نه با درستی آن، بلکه با تعلق گویندهاش سنجیده میشود. پرسش اساسی دیگر این نیست که «چه چیزی درست است؟»، بلکه این است که «چه کسی با ماست؟» و همین جابهجایی ظریف، آغاز فروپاشی استقلال فکری است. از این منظر، قبیله پدیدهای متعلق به گذشته نیست. انسان مدرن نیز با وجود فاصله عظیمی که از جوامع ابتدایی گرفته، همچنان نیاز به تعلق، امنیت و همهویتی را با خود حمل میکند. تنها صورت این تعلق تغییر کرده است. حزب، ایدئولوژی، ملت، چهرههای سیاسی، جریان فکری، روشنفکر محبوب و حتی شبکههای اجتماعی میتوانند صورتهای تازه قبیله باشند. قبیله مدرن الزاما فرمانروایی ندارد؛ گاه اعضای آن خود به پاسبانان مرزهایش بدل میشوند و کوچکترین فاصلهگرفتن از عقیده مشترک را با طرد پاسخ میدهند.
هفت متفکری که یوسا در کتاب برمیگزیند -آدام اسمیت، خوزه اورتگا ای گاست، فریدریش هایک، کارل پوپر، ریمون آرون، آیزایا برلین و ژان فرانسوا روول- در حقیقت اجزای یک دستگاه فکری واحدند. اسمیت آزادی اقتصادی و استقلال فرد را برجسته میکند؛ اورتگا خطر غلبه انسان تودهای بر فرد را آشکار میکند؛ هایک نسبت میان تمرکز قدرت و محدودشدن آزادی را بررسی میکند؛ پوپر بر جامعه باز و امکان اصلاح مداوم تأکید میگذارد؛ آرون استقلال روشنفکر را در برابر فشار جریانهای غالب نمایندگی میکند؛ برلین از تکثر ارزشها دفاع میکند و روول در برابر جزماندیشی سیاسی میایستد. آنچه این چهرهها را به یکدیگر پیوند میدهد، بیش از آنکه نظریهای مشترک باشد، بدگمانی مشترک آنان به قدرتی است که میخواهد برای انسان به جای خودش تصمیم بگیرد.
با این حال، همین انتخاب گزینشی، هم نقطه قوت کتاب است و هم محدودیت آن. یوسا در پی نگارش تاریخ جامع اندیشه سیاسی نیست؛ او در حال بازسازی مسیر فکری خویش است. بنابراین، متفکران کتاب بیش از آنکه موضوع مطالعهای بیطرفانه باشند، شاهدان یک تحول فکریاند. ارزش کتاب نیز دقیقا در همین شخصیبودن آن نهفته است، اما همین ویژگی اجازه نمیدهد «قبیله علیه آزادی» را اثری جامع درباره سنت لیبرال دانست. کتاب، پیش از آنکه تاریخ یک مکتب باشد، تاریخ شکلگیری یک باور است. در این میان، دفاع از مالکیت خصوصی نیز در منظومه فکری کتاب جایگاهی فراتر از مسئله ثروت پیدا میکند. مالکیت در سنت لیبرالی میتواند قلمرویی برای استقلال فرد در برابر قدرت باشد؛ حوزهای که در آن تصمیمگیری انسان از اراده ساختار سیاسی یا جمعی جدا میماند. با این حال، تقلیل آزادی به مالکیت، همان اندازه گمراهکننده است که حذف مالکیت از بحث آزادی. آزادی، در معنای گستردهتر خود، به وجدان، بیان، انتخاب و امکان مقاومت در برابر قدرت نیز وابسته است. اما شاید مهمترین پرسش کتاب، پرسشی باشد که میتوان آن را متوجه خودِ لیبرالیسم نیز کرد: اگر هر اندیشهای که فرد را از امکان پرسش محروم کند، میتواند به قبیله بدل شود، چه تضمینی وجود دارد که لیبرالیسم نیز از این سرنوشت در امان بماند؟ دفاع از آزادی، اگر به اعتقادی غیرقابل نقد تبدیل شود، ممکن است همان ساختاری را بازتولید کند که با آن مبارزه میکند. ضدقبیله نیز میتواند، در صورت تبدیلشدن به هویتی بسته، قبیلهای تازه باشد.
در این نقطه، مفهوم «حق تردید» اهمیت پیدا میکند. آزادی تنها حق انتخاب میان چند گزینه نیست؛ حق بازنگری در خودِ انتخابهاست. انسان آزاد نه کسی است که هرگز عقیدهاش را تغییر نمیدهد، بلکه کسی است که میتواند در برابر عقیدهای که زمانی حقیقت میپنداشته، دوباره بایستد و آن را به پرسش بگیرد. شاید بزرگترین نشانه استقلال فکری نیز همین توانایی باشد: پذیرفتن اینکه هیچ تعلقی، حتی تعلق به آزادی، نباید انسان را از حق اندیشیدن دوباره محروم کند.
از این منظر، «قبیله علیه آزادی» در نهایت کتابی درباره انتخاب میان فرد و جمع نیست؛ درباره مرزی است که میان «تعلقداشتن» و «تسلیمشدن» وجود دارد. انسان بدون تعلق نمیتواند زندگی کند، اما آزادی او از جایی آغاز میشود که تعلق، اختیار اندیشیدن را از او نگیرد. و شاید ماندگارترین پرسش کتاب همین باشد: اگر آزادی یعنی توانایی اندیشیدن مستقل، آیا اندیشهای که تحمل پرسش را ندارد، هرقدر هم خود را آزادیخواه بنامد، هنوز شایسته نام آزادی است؟ در جهانی که قبیلهها دیگر الزاما در مرزهای جغرافیایی شکل نمیگیرند و میتوانند در سیاست، فرهنگ و حتی صفحهای کوچک از یک نمایشگر پدیدار شوند، مسئله همچنان همان مسئله قدیمی است: چه کسی به جای انسان فکر میکند؟ آزادی شاید از لحظهای آغاز شود که پاسخ این پرسش دیگر «قبیله» نباشد. و شاید عمیقترین صورت آن، نه یقین به درستی خویش، بلکه توانایی شنیدن جملهای باشد که هر اندیشهای، اگر واقعا آزاد باشد، باید تحملش کند: «ممکن است همه ما اشتباه کنیم».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.